1. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    در تپشِ آخرین ناله، خاک را نوشیدم تا ریشه‌هایم را به ژرفای فراموشی بسپارم و از زخمِ زمین، آیینه‌ای بسازم برای دیدنِ خویش! و در آن هنگام که سکوت خویش به پژواکِ خاموشی بدل شد. دست بردم به خاکِ تباهِ اندیشه، بذرِ ناله را با جرعه‌ای از تنهایی آمیختم، تا شاید از دلِ سکوت، شاخه‌ای از روشنایی سر...
  2. لیلیت

    عه سونیاااا یادم اومد چطوری؟ پدربزرگم فوت شده😭

    عه سونیاااا یادم اومد چطوری؟ پدربزرگم فوت شده😭
  3. لیلیت

    ببخشیننننن اصلا حالم این روزا خوب نیست فقط می‌دونم دارم نفس می‌کشم ببخشین نشناختم😭😊

    ببخشیننننن اصلا حالم این روزا خوب نیست فقط می‌دونم دارم نفس می‌کشم ببخشین نشناختم😭😊
  4. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    من، در پیچاپیچِ خیال، با ردّی از اشتیاق بر لب‌های خاموشِ شب، به دنبال نغمه‌ای می‌گردم که از دلِ خاکستر برخیزد و در رقصِ بی‌قرارِ برگ‌ها، رازِ پنهانِ بودن را فریاد کند. می‌خواهم در تلاقیِ رنگ‌ها، در شکوهِ بی‌مرزِ آسمان، در لرزشِ آهِ یک پرنده، خودم را بیابم، بی‌نقاب، بی‌واهمه، در...
  5. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    در سایه‌ سارِ خاطره‌ای که هنوز بوی شبنم دارد، به زمزمه‌ی گام‌های خویش گوش می‌سپارم؛ گام‌هایی که بر برگ‌های پژمرده‌ی آرزو‌ها می‌لغزند. شاید که نسیمی بیاید، شاید آغوشی از گذشته باز شود، شاید صدای معشوقی که در غبار گم شد، بار دیگر در گوش جان طنین اندازد و من، با دستانی که هنوز گرمای وداع را به یاد...
  6. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    در حریرِ خاکستریِ مه، با انگشتانی از جنسِ خاکستر، بر زخم‌های خاموشِ زمان دست می‌کشم، تا شاید پژواکِ آن خنده‌ی دور دوباره در حنجره‌ی باد طنین اندازد اما در آسمانی که ستارگانش را به تاراج برده‌اند، تنها فانوس دلم بر نیزه‌ای شکسته می‌سوزد، و سایه‌ام چون پرنده‌ای بی‌بال بر دیوارهای بی‌خوابِ تژگاه...
  7. لیلیت

    کیوت بودن از خودت سرچشمه گرفته قشنگ خانوم:))

    کیوت بودن از خودت سرچشمه گرفته قشنگ خانوم:))
  8. لیلیت

    ممنونم این لطفتون رو می‌رسونه😊❤️

    ممنونم این لطفتون رو می‌رسونه😊❤️
  9. لیلیت

    سلام

    سلام
  10. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    من قفلِ شکسته‌ی هر طلوع را با چشمِ خویش دیدم و آموختم که چگونه زهرِ نِی‌زن را در رگ‌هایم به اکسیرِ سکوت بدل سازم. آری، بگذارید رسوایی، پیله‌اش را بر شانه‌های این کالبدِ تهی بدوزد، زیرا در این برهنگیِ مطلق، از هر لباسی فراتر رفته‌ام. اکنون، در این سکوت خاموش تنها صدایم، صدایِ نفسِ باد است، و...
  11. لیلیت

    منم عالیی دستت درد نکنه💗

    منم عالیی دستت درد نکنه💗
  12. لیلیت

    سلام عزیزم خوبین؟ میشه رمان من رو بیارین بیرون؟ فکر کنم برای عدم پارت‌گذاری انتقال داده شد...

    سلام عزیزم خوبین؟ میشه رمان من رو بیارین بیرون؟ فکر کنم برای عدم پارت‌گذاری انتقال داده شد متروکه:) «شبی که جادو جنون شد» اسمش
  13. لیلیت

    درحال تایپ دلنوشته چزار | زیبا سعیدی کاربر انجمن چری بوک

    سایه‌ها که پر کشیدند، کالبد‌ها فرو ریختند. به ناگه زخمی پابرهنه تا گلوگاهم بالا آمد، انگار که با آخرین نگاهش بخواهد تنِ رنجورش را به کویر خشک بسپارد، می‌افتد. کوهپایه زیر پیکرش سینه خیز می‌شود تا آخرین شکوفه‌ی گیلاسش فرو نریزد و آخ از درونِ بطنی که فروغ و روشنی‌اش دیگر در تیرگی برزخ نمی‌رقصد...
  14. لیلیت

    همچنین شما🌱 مچکرمCh7

    همچنین شما🌱 مچکرمCh7
  15. لیلیت

    نه من نیستم «فکر می‌کردم یکی اومده حالمو بپرسه بغض»

    نه من نیستم «فکر می‌کردم یکی اومده حالمو بپرسه بغض»
بالا