دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
ناراحت سر به زیر انداخت.
- ببخشید آقا! ناراحتتون کردم.
دلم از لحن غمگینش سوخت، برای به دست آوردن دلش، با لحن نرم‌تری گفتم:
- ببین عزیزم! آدم جز پدر و‌ مادرش دست هیچ‌کسی رو نباید ببوسه، حتی شوهرش!
زمزمه‌وار گفت:
- من که‌ اونا رو ندارم، فقط خواستم ازتون تشکر کنم.
فهمیدم باز تند رفته‌ام. نباید او را یاد پدر و‌ مادرش می‌انداختم. او غمگین‌تر از قبل شده‌بود. برای اینکه از حال گرفته دربیاید، قصد شوخی کردم.
- خب می‌تونی یه‌جور دیگه تشکر کنی.
سر بلند کرد.
- چطور؟
یک طرف صورتم را به طرفش گرفتم و انگشت روی گونه‌ام‌ گذاشتم.
- بیا اینجا‌ رو‌ ببوس.
با لحن ناباوری گفت:
- اونجا رو؟
- آره مگه نمی‌خواستی تشکر کنی، بیا ببوسش، زود باش!
مردد پاسخ گفت:
- آخه آقا!
دوباره نگاهم را به طرف او‌ چرخاندم و با اخم گفتم:
- اصلاً تو چرا هنوز منو نبوسیدی؟
سریع گونه‌هایش سرخ شد.
- وای آقا روم نمیشه.
- روت نمیشه؟ پس چطور دستمو بوسیدی؟
- آقا اون فرق می‌کنه.
دوباره صورتم را به طرفش گرفتم.

- فرق نمی‌کنه، حالا که این‌طوری شد تا منو نبوسی راه نمیفتیم.
- آخه چطور؟
- همون‌طوری که دستمو بوسیدی، زود باش!
کمی مردد ماند.
- زود باش دختر! وقت نداریم.
با کمی مکث و‌ تردید سرش را نزدیک‌ آورد تا ب*و*سه‌ی سریعی انجام دهد. همین که لبش‌ را حس کردم، دستم را پشت گردنش انداخته و قفل کردم.
- درست ببوس، محکم و قوی!
کلافگی‌ او‌ برایم‌ لذت‌بخش بود، بعد از آن‌که مجبور شد محکم ببوسد، بالاخره رهایش کردم و‌ او‌ سریع سر به زیر در سر جایش نشست. با لبخندی از لذت دستم را به فرمان تکیه داده، چند لحظه به شرم‌ او‌ چشم دوختم و بعد گفتم:
- به من نگاه کن!
سرش را بلند کرد و به طرف‌ من برگشت. گونه‌های سفیدش گل انداخته‌بود.
- یاد گرفتی زن و‌ شوهرا چطور‌ همدیگه‌ رو می‌بوسن؟
سر تکان داد.
- هیچ‌وقت از من خجالت نکش، به جای اینکه بخوای دستمو ببوسی هر‌ وقت خواستی تشکر کنی این‌طوری ببوس، باشه؟
- چشم آقا!
چرخیدم‌. ماشین‌ را روشن کردم و همان‌طور‌ که ترمز دستی را می‌خواباندم، گفتم:
- آفرین دختر خوب!
 

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
روی مبل‌ نشسته و علی‌رغم خستگی مشغول رسیدگی به کارهای مدرسه بودم. مهری در اتاق سرگرم جمع کردن خریدهایش درون کمد بود. با تمام شدن کارهای مربوط به فردا، وسایلم را جمع کرده و همه را درون کیف گذاشتم. مهره‌های کمرم درد گرفته‌بودند. به مبل تکیه زدم و لحظاتی در همان حال به سقف خیره شدم. عجب روز پر مشغله‌ای بود! دلم یک خواب در کنار محبوبم می‌خواست، پر از آرامش؛ اما هنوز کارهایی مانده‌بود که انجام دهم. بلند شدم و به طرف اتاق رفتم. از یک طرف به چارچوب در تکیه زده و درحالی‌ که دستانم را درهم جمع کرده‌بودم، نگاهم را به مهری دوختم. لباس‌هایی را که در کمد باید آویزان می‌کرد را جمع کرده‌بود. جلوی کمد پایین نشسته و مشغول جادادن دیگر وسایلش در آن بود؛ اما هر یک را که از درون پاکت‌ها بیرون می‌آورد، اول خوب نگاه می‌کرد، بعد می‌بوسید، لحظاتی در آغوش می‌گرفت و در آخر در کمد می‌چید. دیدنش در آن حال لذتی را وارد رگ‌هایم می‌کرد که حس می‌کردم با وجود او جوان‌تر از سن واقعی‌ام هستم. نوبت جعبه‌های کفش رسید. دو کفش چرم، یکی با کف تخت و دیگری با پاشنه‌ی ظریف و تقریباً بلند برایش خریده‌بودم. همین که در جعبه‌ی کفش پاشنه‌دار را باز کرد گفتم:
- اینو بذار توی کمد!
او که متوجه بودن من نشده بود، شانه‌اش بالا پرید و بعد به طرف من برگشت.
- آقا شمایید؟
لبخندی زدم.
- اون یکی رو بذار توی جاکفشی تا بپوشی، ولی اینو بذار توی کمد.
نگاهش را به کفش دوخت.
- آقا اصلاً چرا اینو خریدید؟ من که گفتم نمی‌پوشم.
- باید بپوشی، اما نه برای بیرون رفتن.
دوباره به طرف من برگشت.
- پس برای چی؟
- یه مدت دیگه باید توی خونه بپوشی و راه بری تا آروم راه رفتنو یاد بگیری.
کفش را بلند کرد.
- با این؟
سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و گفتم:
- کارت تموم شده؟
- آره آقا! کفش‌ها رو جا بدم دیگه تمومه، می‌تونیم بخوابیم.
یکی از دستانم را از حصار دیگری آزاد کردم.
- فعلاً نمی‌خوابیم هنوز دوتا کار هست که باید بکنیم.
با انگشتانم دو را نشان دادم و او با چشمان گرد شده گفت:
- چی آقا؟
تکیه‌ام را از دیوار برداشتم.
- کارتو‌ زود تموم کن، بعد هرچی وسایل از خونه‌ی عموت آوردی رو بردار بیار توی حیاط.
 

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
چیزی نگفت، اما نگاه سؤالی‌اش را دیدم. دیگر نایستادم و به حیاط رفتم. استانبولی را از انبار گوشه‌ی حیاط برداشته و وسط حیاط گذاشتم. به دنبال نفت سراغ دبه‌ی سفیدرنگ چهار لیتری رفتم که کنار بشکه‌ی نفت بود. سرش را باز کردم، اما خبری از نفت در آن نبود. به کمک نفت‌کش از بشکه مقداری از نفتی را که از زمستان باقی‌مانده بود را درون دبه ریختم. یک لحظه فکر کردم یعنی ذبیح‌دراز تا زمستان آزاد می‌شود که نفت بیاورد. چون هرساله در انتهای پاییز ذبیح همراه ماشین رفیقش علی‌صالح که در توزیع نفت بود، برای فروختن سهمیه نفت هر خانوار این روستا می‌آمد، من هم از سهمیه مدرسه استفاده می‌کردم. او را چند وقت قبل به دست مأموران داده‌بودم و اکنون حتماً در یک کمپ ترک اعتیاد بود. شانه‌ای بالا انداختم. مهم نبود؛ در نبود ذبیح حتماً علی‌صالح برای فروش نفت خودش را می‌رساند. با دبه‌ی نفت کنار استانبولی برگشتم و مهری هم با بقچه‌ و کیفش به حیاط آمد. درحالی‌ که با ابروهای بالا رفته به من نزدیک میشد، گفت:
- آقا طوری شده؟
به استانبولی اشاره کردم.
- هرچی که از خونه‌ی عموت آوردی رو‌ بریز اینجا می‌خوام‌ آتیش بزنم.
با زمزمه «آتیش؟» نگاهش را به استانبولی داد. تردیدش را که دیدم گفتم:
- مهرآواجان! من همه‌چی برات خریدم، دیگه این وسایل کهنه به دردت نمی‌خوره، دوست ندارم هیچ نشونه‌ای از اون زندگیت باقی بمونه، تو یه آدم جدیدی با یه زندگی جدید.
با نگاه به من، چند قدم پیش گذاشت.
- مجبورم همه رو باید آتیش بزنم؟
سرم‌ را کمی کج کردم.
- چیزی هست که نخوای آتیش بزنی؟
سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد. پرسیدم:
- چی؟
یک دستش را به کش‌مویی که هنوز موهایش با آن بسته بود، رساند.
- اینو هم باید بسوزونم؟
همان کشی بود که خودم روز خواستگاری به او دادم.
لبخندی زدم.
- نه! هم این، هم اون روسری سفید خاله‌بتول رو می‌تونی نگه داری. بقیه رو بریز اینجا.
نگاهی به وسایلش انداخت.
- نمیشه همه رو آتیش نزنم؟
کمی با مکث نگاهش کردم.
- چیا رو می‌خوای نگه داری؟
کیف و بقچه را زمین گذاشت و کنارشان روی دو پا نشست. به تندی بقچه را باز کرد و درون آن را گشت. چیزی را که می‌خواست نیافت و زیپ کیف را باز کرد. بعد از گشتن درون آن، چیزی را بیرون کشید.
 

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
همان بارانی پسرانه‌ای بود که زمستان دو سال قبل برای حفاظت او در برابر باران گرفته‌بودم. هیچ دوست نداشتم باز آن را بپوشد. کمی ابروهایم به هم رسید.
- مهرآواجان! من برات پالتو خریدم، زمستون هم شد میریم برات کاپشن می‌خریم، اینو واقعاً دیگه لازم نداری.
غمگین سرش را زیر انداخت آرام گفت:
- دوستش دارم.
لحظاتی نگاهش کردم.
- باشه نگهش دار! ولی دلم نمی‌خواد دیگه بپوشیش.
سریع سرش را بالا آورد، خندید و «چشم» گفت.
دستی که دبه در آن بود کمی بالا‌ آوردم.
- رخصت میدی بقیه رو آتیش بزنیم؟
دست و نگاهش را همراه هم داخل کیف برد. لحظه‌ای بعد یک بلوز کوچک زرشکی که با فاصله از هم گل‌های ریز سفید داشت، بیرون کشید.
- اینو هم میشه نگه دارم؟
ابروهایم را بیشتر درهم کشیدم. بلوز هم‌ رنگ و رو رفته بود، هم کوچک‌تر از آنی که مهری بتواند استفاده کند.
- اینو برای چی می‌خوای؟
نگاهش را به بلوز دوخت.
- اینو خاله‌بتول وقتی رفت مشهد برام آورد، یادگاریه!
کلافه نفس درون سینه‌ام‌ را بیرون دادم و‌ چند لحظه به او نگاه کردم.
- خیلی خب نگه دار! بقیه رو می‌ذاری دیگه یا همشون یادگارین؟
خندید و همراه دو لباسی که در دست داشت، ایستاد. با یک دست آن‌ها را نگه داشته‌بود و با دست دیگر بقچه را درون استانبولی انداخت.
- دیگه لازمشون ندارم.
مقداری از نفت درون دبه را روی آن‌ها ریختم و بعد با کنار گذاشتن دبه برای آوردن فندک به داخل خانه رفتم، وقتی برگشتم. مهری محتویان کیف را هم روی بقچه ریخته‌بود و‌ حالت کوه مانندی ایجاد شده‌بود. دبه را برداشتم و باز روی آنها نفت ریختم. با گفتن «عقب وایسا» فندک را روشن کردم و گوشه‌ی یکی از لباس‌ها گرفتم. همین که گر گرفت، خودم را عقب کشیدم و کیف را هم روی آتش انداختم. تا کنار مهری که روی دوپا نشسته و درحالی‌ که دستانش را روی زانوانش قفل کرده و به آتش خیره شده‌بود، عقب رفتم. کنارش روی دو پا نشستم و به او خیره شدم. با لبخندی روی لب چشمانش‌ را به آتش دوخته‌بود. روشنایی شعله‌ها در مردمک‌های سیاهش می‌درخشید و لبخند خرسندی روی لب‌هایش داشت. سرخی آتش رخش را در تاریکی روشن کرده و من خوب از آن صورت راضی می‌فهمیدم که مهری هیچ دلبستگی‌ای به گذشته‌اش ندارد و این موضوع برای منی که می‌خواستم یک مهری تازه بسازم، که هیچ نشانی از آن مهری سابق نداشته باشد، عالی بود.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 45) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا