- Oct 17, 2024
- 280
***
با قدمهای بلند و محکم وارد اداره پلیس شدم. همگی برایم سر و دستی تکان دادند و پاتر سریعاً خود را به من رساند.
- هی سرسی! چطور مطوری؟
سری به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
- مرتیکه! چطور مطوری چیه؟ مثلاً منو تو کارآگاهیم.
نیشش را تا بناگوش برایم باز کرد و گفت:
- مثلاً چیه باو! واقعاً کارآگاهیم دیگه!
بازویش را گرفتم و به طرف اتاق کار هلش دادم و غریدم:
- پس طوری رفتار نکن که انگار به جای کارآگاه، خنگ و خنگتریم!
تا پایمان به اتاق کار رسید، زویی از پشت سر صدایمان کرد:
- بچهها، توی منطقه بلکاورن یه قتل اتفاق افتاده.
***
با دقتی عمیق به اطراف نگاه میکردم و به توضیحات افسر حاضر در آنجا گوش میدادم.
- مقتول چشماش از کاسه در اومده و یکی از چشماش کنارش افتاده و چشم دیگهاش انگار ربوده شده... ممکنه توسط قاتل!
بالای سر مقتول به جسم بی جانش و اطرافش خیره شدم. امیلی آنتون یک دختر 28 ساله هست که به تازگی پدر و مادرش را از دست داده و ترک تحصیل کرده است. پاتر که قرار بود با همسایگانش صحبتی داشته باشد، به سمتم میآید. به او نزدیک میشوم و سریعاً میپرسم:
- چیزی دستگیرت شد؟
آهی میکشد و میگوید:
- اوه چیز زیادی نه! امیلی آنتون دختر آروم و بی آزاری بوده که همسایهها به سختی میشناسنش. اجتماعی نبوده و بیشتر اهل ورزشهای انفرادی بوده و دوتا از همسایههاش گفتن شنیدن بعد ترک تحصیلش توی یه شرکت مشغول کار شده و رفت آمد مشکوکی هم به خونهش دیده نشده.
سرم را تکان دادم و پرسیدم:
- چه شرکتی؟
پاتر لبهایش شبیه به یک خط صاف شد و گفت:
- یادم رفت بپرسم!
چشمهایم را جدی به او دوختم که سریعاً نیشش شُل شد و گفت:
- باشه باشه اژدها نشو، پرسیدم. اتفاقاً از اون همسایه مو بلوندهش که یه گربه تپل و ترسناک تو بغلش بود پرسیدم، گفت اطلاعاتی در این مورد نداره!
بیتوجه به پاتر و پرحرفیهایش نگاهی به دختر مو بلوندی که پاتر به آن اشاره کرده بود میاندازم. با فاصلهای کوتاه از آنطرف خیابان، مقابل خانهی ویلایی کوچکش، با گربهای خپل و پشمالو در بغلش ایستاده و هم خودش و هم گربهاش با حالتی بیحس به من خیره شده بودند. رویم را برگرداندم به سمت ماشینم قدم برداشتم.
***
بعد از سر و کله زدن با پروندههایی که از طرف رئیس رویم تلنبار شده بودند بالآخره فرصت کردم از جایم بلند شوم. از اتاقم خارج شدم و میخواستم بروم خودم را به قهوهای داغ و تلخ مهمان کنم که وسط اداره پاول و پاتر همزمان جلویم سبز شدند. پاتر گفت:
- پاول تازه از پزشکی قانونی برگشته. فکر نکنم از شنیدن چیزی که توی دهن جسد امیلی آنتون پیدا شده، خوشحال بشی!
با تعجب به او خیره میشوم که پاول گزارش را به طرفم میگیرد. بدون اتلاف وقت برگهها را ورق میزنم و با چیزی که میبینم ابروهای درهمم، بالا میپرند! سعی میکنم نفس عمیقی بکشم و خونسردیام را حفظ کنم. آرام پلک میزنم و دوباره به گزارش خیره میشوم و زیر لب میگویم:
- این دیگه چه جورشه؟
در گزارش پزشکی قانونی نوشته بود که چشم گمشدهاش در دهان جسد و لای دندانهایش یافت شده!
پیش از آنکه پاتر یا پاول چیزی بگویند و یا من از شوک گزارش بیرون بیاییم زویی خبر از یک قتل دیگر داد و من و پاتر سریعاً به آنجا رفتیم.
با قدمهای بلند و محکم وارد اداره پلیس شدم. همگی برایم سر و دستی تکان دادند و پاتر سریعاً خود را به من رساند.
- هی سرسی! چطور مطوری؟
سری به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
- مرتیکه! چطور مطوری چیه؟ مثلاً منو تو کارآگاهیم.
نیشش را تا بناگوش برایم باز کرد و گفت:
- مثلاً چیه باو! واقعاً کارآگاهیم دیگه!
بازویش را گرفتم و به طرف اتاق کار هلش دادم و غریدم:
- پس طوری رفتار نکن که انگار به جای کارآگاه، خنگ و خنگتریم!
تا پایمان به اتاق کار رسید، زویی از پشت سر صدایمان کرد:
- بچهها، توی منطقه بلکاورن یه قتل اتفاق افتاده.
***
با دقتی عمیق به اطراف نگاه میکردم و به توضیحات افسر حاضر در آنجا گوش میدادم.
- مقتول چشماش از کاسه در اومده و یکی از چشماش کنارش افتاده و چشم دیگهاش انگار ربوده شده... ممکنه توسط قاتل!
بالای سر مقتول به جسم بی جانش و اطرافش خیره شدم. امیلی آنتون یک دختر 28 ساله هست که به تازگی پدر و مادرش را از دست داده و ترک تحصیل کرده است. پاتر که قرار بود با همسایگانش صحبتی داشته باشد، به سمتم میآید. به او نزدیک میشوم و سریعاً میپرسم:
- چیزی دستگیرت شد؟
آهی میکشد و میگوید:
- اوه چیز زیادی نه! امیلی آنتون دختر آروم و بی آزاری بوده که همسایهها به سختی میشناسنش. اجتماعی نبوده و بیشتر اهل ورزشهای انفرادی بوده و دوتا از همسایههاش گفتن شنیدن بعد ترک تحصیلش توی یه شرکت مشغول کار شده و رفت آمد مشکوکی هم به خونهش دیده نشده.
سرم را تکان دادم و پرسیدم:
- چه شرکتی؟
پاتر لبهایش شبیه به یک خط صاف شد و گفت:
- یادم رفت بپرسم!
چشمهایم را جدی به او دوختم که سریعاً نیشش شُل شد و گفت:
- باشه باشه اژدها نشو، پرسیدم. اتفاقاً از اون همسایه مو بلوندهش که یه گربه تپل و ترسناک تو بغلش بود پرسیدم، گفت اطلاعاتی در این مورد نداره!
بیتوجه به پاتر و پرحرفیهایش نگاهی به دختر مو بلوندی که پاتر به آن اشاره کرده بود میاندازم. با فاصلهای کوتاه از آنطرف خیابان، مقابل خانهی ویلایی کوچکش، با گربهای خپل و پشمالو در بغلش ایستاده و هم خودش و هم گربهاش با حالتی بیحس به من خیره شده بودند. رویم را برگرداندم به سمت ماشینم قدم برداشتم.
***
بعد از سر و کله زدن با پروندههایی که از طرف رئیس رویم تلنبار شده بودند بالآخره فرصت کردم از جایم بلند شوم. از اتاقم خارج شدم و میخواستم بروم خودم را به قهوهای داغ و تلخ مهمان کنم که وسط اداره پاول و پاتر همزمان جلویم سبز شدند. پاتر گفت:
- پاول تازه از پزشکی قانونی برگشته. فکر نکنم از شنیدن چیزی که توی دهن جسد امیلی آنتون پیدا شده، خوشحال بشی!
با تعجب به او خیره میشوم که پاول گزارش را به طرفم میگیرد. بدون اتلاف وقت برگهها را ورق میزنم و با چیزی که میبینم ابروهای درهمم، بالا میپرند! سعی میکنم نفس عمیقی بکشم و خونسردیام را حفظ کنم. آرام پلک میزنم و دوباره به گزارش خیره میشوم و زیر لب میگویم:
- این دیگه چه جورشه؟
در گزارش پزشکی قانونی نوشته بود که چشم گمشدهاش در دهان جسد و لای دندانهایش یافت شده!
پیش از آنکه پاتر یا پاول چیزی بگویند و یا من از شوک گزارش بیرون بیاییم زویی خبر از یک قتل دیگر داد و من و پاتر سریعاً به آنجا رفتیم.
آخرین ویرایش: