گلویم هر لحظه تنگتر میشد و بغض، هر ثانیه بزرگتر. انگار که زندگیمان در دنیای یکی از همان کتابهای محبوبم جریان داشت و سرنوشت، چنان دقیق مهرههای شطرنجش را چیده و جلو برده بود که مات میماندیم از بازی بینقصش. سکوتی که دوباره برقرار شده بود، فرصت هضم اطلاعات جدید را به مغزم داد. اگر بابا دایان...
cherrybook.ir

واکنشها[ی پسندها]: پناه