1. پناه

    گنجینه اشعار مرتضی خدایگان

    من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد می‌کند بدجور ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد می‌کند بدجور من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد می‌کند بدجور جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیم پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند بد جور مثل...
  2. پناه

    گنجینه اشعار سیدتقی سیدی

    من روزگار غربتم را دوست دارم اين حس و حال و حالتم را دوست دارم يك عكس كوچك توى جيبِ كيفِ پولم تنها ترين هم صحبتم را دوست دارم بر عكس آدم هاى دل بسته به دنيا هر تيك و تاکِ ساعتم را دوست دارم امشب دوباره خاطرت مهمان من بود مهمانى بى دعوتم را دوست دارم هر چند باعث مى شود هر شب ببارم اما دل كم طاقتم...
  3. پناه

    گنجینه اشعار عباس صفاری

    پای هر نامه هنوز می‌نویسم روی ماهت را از دور می‌بوسم اما تو هیچ شباهتی به ماه نداری از سیب که بگذریم فقط شبیه آخرین عکسی هستی که از تو دریافت کرده‌ام زنی نسبتن بالابلند با چهل و اندی سال که می‌پوشاند هر بامداد کِرِم کم‌رنگی خطوط ریز کنار چشمانش را عکس پنهان‌کارت بیش از این نم پس نمی‌دهد و رو...
  4. پناه

    گنجینه اشعار مهدی اخوان ثالث

    به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
  5. خانم آبی. م

    همگانی اشعار عاشقانه در ادبیات جهان + مجموعه 40 شعر احساسی از شاعران معروف دنیا

    به نام خدای عشق زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی در ادبیات جهان را که به صورت شاد و غمگین هستند را در این تاپیک گردآوری کرده ایم. شما مجموعه‌ای شعر عاشقانه و رمانتیک از شاعران معروف دنیا را در این بخش می خوانید.
  6. پناه

    گنجینه اشعار حسین منزوی

    خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود … و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظهٔ دیدارت شروع وسوسه‌ ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر...
  7. رهای انجمن

    گنجینه مرتضي درويشي

    درد من را بگذارید به شیدایی خویش ساغرم را بگذارید به اغوایی خویش چه هراسی ست مرا درد دمادم بدهند؟ خو گرفته به غمم صرف شکیبایی خویش عشق فرموده که رسوای جهانی بشوم حال من را بسپارید به رسوایی خویش همچو فواره که در اوج بیفتد ز غرور در سقوطم ز نفس های تماشایی خویش من همان خشت فرو ریخته از زلزله...
بالا