درحال تایپ تراوشات ذهنی یک روان پریش|شقایق بهرامی فرد کاربر انجمن چری بوک

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
دوباره شب شد و افکار دیوانه وار،حمله ی خود را آغاز می کنند، شب ها به دارایی هایم فکر می کنم به عزیزانم که تنها دارایی من هستند،اینطور فکر می کنم که آدم وابسته ای نیستم اما جانم برای تک تکشان در می رود، دنیا بدون لحظه ای مکث کار خودش را می کند، هیچ راه فراری نیست، هیچ راه فراری برای از دست دادن عزیزان نیست دلم نمی خواهد شاهد همچین لحظاتی باشم،به هیچ وجه... هیچکس دوست ندارد، ای کاش شب ها به همه چیز فکر کنم به جز این اتفاقات، ناراحتم میکنند، خیلی ناراحت... زندگی سرشار است از غم ها، درد ها و نگرانی ها، روی خوش هم دارد اما قدرت و ماندگاری غم انگار تاثیر بیشتری دارد و دیرتر می گذرد و شاید اصلا نگذرد و بماند که بماند که بماند.
 
آخرین ویرایش:

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
امروز پس از سال ها متوجه شده ام که فقط زمانی می توانی طرز فکر واقعی اطرافیان در مورد خودت را بفهمی که از تو عصبانی باشند، در آن حال هرچه که گفتند همان نظری است که در دل و ذهنشان نسبت به تو دارند، تلخ اما واقعی است، شاید با خودتان بگویید:«خب که چی؟ مگه نظرشون مهمه؟»در جواب باید بگویم خودتان هم می دانید که مهم است و تاثیر خودش را می گذارد ما انسان هستیم، پوستمان هم که کلفت باشد قلبمان آسیب پذیر است حتی اگر پس از بارها زخم خوردن با خود فکر کنیم که دیگر بی حس و بی تفاوت شده ایم و دیگر چیزی یا کسی نمی تواند حالمان را بد کند اما گاهی همین اتفاق می افتد و ما نقاب های خنثی و بی حسمان را بر صورت می گذاریم و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده به نفس کشیدن ادامه می دهیم،البته درستش هم همین است تظاهر به خوب بودن با اینکه تظاهر ذاتا درست نیست اما برای جمع کردن خود از یک حال اسفناک بد هم نیست...
می دانم حرف هایم بوی ناامیدی می دهند باید امید را جست و جو کنم هر کجا که باشد، خسته کننده است زنده بودن و زندگی نکردن.
 

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
جهنم را زمانی احساس کردم که دلم را کسی که به امانتش برده بود، شکست. صدایش را شنیدم صدای خورد شدنش و دردی که تمام وجودم را فرا گرفته بود. شاید از آن به بعد بود که دیگر تنها راه محافظت از خودم و احساساتم را فاصله گرفتن از دیگران می دانم با این حال هیچ وقت نمی شود یک انسان تا پایان عمرش بدون ارتباط با دیگران زندگی کند،اما به درست یا به غلط یاد گرفته ام که ارتباطم با آنها بدون دخالت احساسات باشد،نه وابسته شوم و نه دل ببندم حتی برای بعضی ها دلسوزی نکنم یا برای خیرخواهیشان قدمی برندارم برای آدم های قدر نشناس بهتر است یک شئ بی مصرف باشی تا یک آدم بدرد بخور....
 
آخرین ویرایش:

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
بدترین احساس دنیا این است که درک نشوی،اینکه تو رو همانطور که هستی نپذیرند اینکه تو را برای ویژگی های ذاتی ات سرزنش و بازخواست کنند و توضیح بخواهند بدترین احساس دنیا است، اینکه به اشتباه قضاوتت کنند و بخواهند تو را هرطور که می خواهند تغییر دهند، شاید باورتان نشود اما در این دنیا افرادی هستند که حتی به سکوت شماهم گیر میدهند به اینکه دنیای ساکت و آرام خود را دارید واکنش نشان میدهند، گاهی می گویند خجالتی هستی، کم حرف هستی، منزوی و گوشه گیری، مغرور و خودخواهی، اخمو و بداخلاقی، شایدهم بیمار و افسرده ای و هرچیزی که دلشان بخواهد ممکن است به شما بگویند، همه ی این حرف ها را در ازای چه چیزی می شنوید؟ درست است تنها در ازای سکوت و همه ی اینها دست به دست هم میدهند تا از شما یک روان پریش بسازند و وقتی خیالشان ازین بابت راحت شد همگی آرام می گیرند و با خیال راحت از شما فاصله می گیرند.
 

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
هرچه بیشتر میگذرد بیشتر متوجه می شوم که چرا خدا زندگی در این دنیارا جاودانه نساخته،دلایل زیادی می تواند داشته باشد اما از مهم ترین شان می شود به خسته شدن از زندگی اشاره کرد، روزی میرسد که خسته می شویم از خودمان از زندگی و آدم ها، از تکرار روزهای بد و روزهای خوش زودگذر از تکرار غم ها و دل شکستگی ها،از ادامه دادن... خسته می شویم و آرزو می کنیم که ای کاش زودتر تمام شود،همه چیز تمام شود و از این قفس تاریک و سرد رها شویم، می دانم، قرار بود امید را جست و جو کنم اما الان حرف هایم بوی ناامیدی می دهند؛شاید کمی دلتنگم، دلتنگ زمانی که در این دنیا نبودم...
 

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
ناشکری،گناهی که باحرف های چنددقیقه پیشم مرتکب آن شده ام اما دیگر توانش را ندارم که سنگینی آن راهم بر دوش بکشم می خواهم توشه ی گناهم را سبک تر کنم،آلوده شدن به گناه همینقدر ساده و راحت است با یک حرف، یک جمله یا یک احساس!
 

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
پس از کلی کلنجار و فکر کردن به این نتیجه رسیدم که به یک سطل آشغال بزرگ و وسیع و بی انتها احتیاج دارم نه برای اتاق، خانه یا برای جهان، بلکه این سطل آشغال را برای گوشه ای از ذهنم می خواهم برای غم ها، درد ها، ناراحتی ها، آدم های بدرد نخور، آدم های بد، منفی، سمّی و هرچیز و هرکسی که حالم را بد کند، من این سطل آشغال را همین الان می سازم و در فضای بیکران ذهنم قرار میدهم، از این به بعد قرار است خیلی چیزهارا درون آن بیندازم و فراموش کنم زیرا هیچ آدم عاقلی فکرش را درگیر آشغال ها نمی کند...
 

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
می خواهم این را برای همیشه به خاطر بسپارم که برای آدم های ناسپاس به دنبال خیر خواهی، دلسوزی و همدردی نباشم، در مقابل اینجور آدم ها باید بی تفاوت بود باید ندید و نشنید و چیزی نگفت، چرا که اگر جانت راهم برایشان فدا کنی بجای قدردانی یا لااقل به جای سکوت، تورا تبدیل به متهم درجه یک می کنند و جز آزار و دل شکستگی چیزی نسیبت نمی شود، در حالی که خودشان بیمار هستند از تو یک بیمار می سازند و به حال خود رهایت می کنند!
 
آخرین ویرایش:

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
بیشتر عمرم را تنها زندگی کردم، درست است در میان آدم ها زندگی کردم اما تنها بودم، در تمام این سال ها از تنهایی هیچ گزندی به من نرسید، فاصله ام را با اطرافیان حفظ کرده بودم و با خود دنیای شیرینی را تجربه کردم،وقتم را صرف انجام کارهای مورد علاقه ام می کردم و تمام تمرکزم رو پیشرفت و ترقی بود، همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه تحت تاثیر سخنان اطرافیان قرار گرفتم،یکی می گفت حتما خجالتی است،شاید گوشه گیر باشد،حتما افسرده است، شاید از چیزی ناراحت است شاید لال است شاید بلد نیست حرف بزند شاید بی سواد است و هزاران حرف دیگر، هیچ کس نمی گفت شاید طبیعتش همین است شاید اینگونه زندگی کند راحت تر باشد اینکه دوست دارد وقتش را باخودش بگذراند دلیل نمی شود که نتواند در اجتماع حضور یابد، دلیل نمی شود که فکر کنید دیگر نمی توناد با کسی دوست شود یا کسی را دوست بدارد.بدون فکر تحت تاثیر قرار گرفتم و تصمیم گرفتم ارتباطم را با دیگران بیشتر کنم از آن موقع به بعد هم سردرد دارم هم معده ی عصبی و ناراحتی اعصاب هم از پیشرفت و زندگی خود دور شده ام هم مرا یک بیمار روان پریش تنها می نامند،ارتباط خوب است اما با آدم درستش، باید در لاک خودم می ماندم و فقط برای کسی سر از لاک بیرون می آوردم که ارزشش را داشته باشد.
 
آخرین ویرایش:

شقایق بهرامی فرد

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 9, 2024
115
نکته ی بدی که راجب من وجود دارد این است که من در خانه زندگی نمی کنم، در گوشه ای از اتاقم زندگی می کنم و دنیای خود را دارم از تنهایی بدم نم آید بلکه باعث می شود بخش خلاق ذهنم فعال شود و شروع به انجام کارهایی کنم که از انجامشان لذت می برم و به روحم حس خوبی تزریق میکنند،در جمع و شلوغی احساس تنهایی و بی حوصلگی تمام وجودم را فرا می گیرد، از خود می پرسم:« من اینجا چیکار میکنم؟» دلم می خواهد به جای خلوتی بروم و از سکوت، کمی آرامش دریافت کنم، از ارتباط با آدم ها هم لذت میبرم اما به حدی که لازم باشد، نه بیشتر و نه کمتر،شاید روزی برای فردی تمام این حصاری که دور خودم پیچیده ام را بردارم و فقط آن یک نفر بتواند خودِ آزاد و رهای مرا ببیند.
 
آخرین ویرایش:
بالا