داستان کودک صدای کوله پشتی | مینا مرادی کاربر انجمن چری بوک

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

دو ماه گذشته و الان عیده ولی حس خوبی ندارم. از درس‌هام عقب افتادم و هر صبح که به مدرسه فکر می‌کنم حالم بد میشه. حس می‌کنم یه سنگ بزرگ میوفته توی شکمم. امروز مامان و بابا رفتن خونه‌ی خاله شیدا. خاله حامله‌ست و قراره یه نی‌نی‌خوشگل به دنیا بیاره و چون همسرش رفته ماموریت، قراره خاله یه مدتی پیشمون باشه و مراقبم باشه.
ولی من دل‌تنگ آوا هستم. آوا و خانواده‌اش رفتن مسافرت. دلم می‌خواد برم پیششون، یه جوری که حالم بهتر بشه، اما خونه خالیه و حس می‌کنم دوباره دلم کولم رو می‌خواد. با پله‌ها آروم پایین می‌رفتم، کفشامو به زور کشیدم روی پله‌ها، هر قدم مثل جابه‌جا کردن سنگ بود. ساختمون خالیه و دارم برای این‌که زمان زود بگذره پله‌ها رو بالا پایین می‌کنم و می‌شمارمشون. یهو حس کردم یکی داره پشت سرم میاد. دلم لرزید سریع دویدم سمت طبقه خودمون و کلید رو از جیبم در آوردم. قبلاً هم با همسایه‌ی روبه‌رویی برخورد داشتم، بالای مهرداد. همیشه وقتی نگام می‌کنه یه چیزی توی دلم می‌لرزه، یه حس سنگین و خفه‌کننده که نمی‌تونم توضیحش بدم.
می‌خواستم در رو باز کنم، اما دستم شروع کرد به لرزیدن، عرق سرد روی پیشونیم جمع شد. در باز شد، اما کلید از دستم افتاد روی زمین. صدای کوچک فلز کلید انگار توی گوشم غرش می‌کرد.
همسایه خم شد و کلید رو برداشت. نزدیک شد و کلید رو به سمت من گرفت. نگاهش مستقیم توی چشمام بود. حس کردم نمی‌تونم پلک بزنم. ترس همه‌ی وجودم رو گرفت. دستم لرزید، تردید داشتم که برم سمتش، ولی همون نگاه سنگینش انگار یه چیزی توی بدنم فرو می‌کرد. دستم رو که نزدیک بردم کلید رو بگیرم محکم دستم رو گرفت.
با زور و عرقی که روی پیشونیم جمع شده بود، دستم رو عقب کشیدم. قلبم می‌کوبید و دستام می‌لرزید. به زور و با تمام توانم دویدم سمت خونه، در رو محکم بستم و کوبیدم. نفس‌نفس می‌زدم و حس کردم دنیا دور سرم می‌چرخه. نشستم روی فرش. دستامو روی زانوهام گرفتم، قلبم داشت از سینه‌م می‌پرید بیرون. فکر کردم به آوا. ای کاش این‌جا بود، ای کاش کسی بود که می‌فهمید من از نگاه‌ها و برخوردها چه‌قدر می‌ترسم!
چند لحظه‌ فقط نفس کشیدم و به دیوار روبه‌رو خیره شدم. حس می‌کردم دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچکم. حس کردم هرچی می‌خوام بگم، هیچ‌کس نمی‌شنوه.
- «مامان، بابا، تو رو خدا زود بیایید.»
خاله شیدا اومد خونه‌مون. همین که در رو باز کرد و من دیدمش، یه نفس راحت کشیدم. شکمش گرد شده بود و لبخند میزد. نمی‌دونم چرا، ولی همیشه وقتی خاله پیشمه انگار همه‌چی آروم‌تره. حتی بوی لباساشم مثل بوی خونه‌های تمیز و روزای عید بود و دلم رو گرم می‌کرد.
- سلام قشنگم، حالت خوبه؟
سرمو آروم تکون دادم. دلم نمی‌خواست چیزی بگم. فقط رفتم کنارش نشستم. خاله دستمو گرفت. دستش گرم بود، برعکس دستای خودم که همیشه یخ می‌کنه.
- چرا دستات این‌قدر سرده نیما جان؟ چیزی شده؟
دلم می‌خواست همه‌چی رو بگم؛ از اون نگاه سنگین همسایه‌ی روبه‌رویی، از ترس‌هایی که شب توی اتاقم پره، از کوله‌ای که دیگه پیشم نیست. ولی زبونم نمی‌چرخید. فقط گفتم:
- هیچی خاله... فقط خسته‌ام. راستی، نی‌نی کی به دنیا میاد؟
خاله لبخند زد، اما نگاهش یه جوری بود که حس کردم می‌خواد از پشت چشمام، ته دلمو بخونه. دستشو گذاشت روی موهام و گفت:
- هنوز سه ماه مونده تا همبازی جدیدت بیاد پیشت.
شب، وقتی زیر پتو قایم شده بودم، صداشونو شنیدم. خاله با مامان و بابا حرف میزد. صدای خاله نگران بود:
- نیما خیلی ضعیف شده. از صبح هیچی درست حسابی نخورد، حتی حوصله‌ی بازی نداره. این بچه یه چیزی تو دلشه. چرا این‌قدر گرفته‌ست؟ شادی، نیما چشه؟
بابا یه کم سکوت کرد. بعد صداشو شنیدم:
- از وقتی کوله‌شو نداره حالش این‌جوری شده. بهش خیلی وابسته بود.
مامان سریع جواب داد:
- نه! این بچه باید یاد بگیره وابسته نباشه. نمی‌ذارم دوباره اون کوله رو بیاره. هرچی بشه بهتر از اینه که لوس بار بیاد.
یه لحظه همه ساکت شدن. بعد بابا دوباره گفت:
- شادی، اشتباه می‌کنی... اون کوله برای نیما فقط یه کیف نبود. انگار براش یه دوست بود، یه تکیه‌گاه. می‌بینی چه‌طور بی‌قرار شده.
خاله آه کشید. صداش خسته بود، ولی پر از مهربونی:
- من هنوز بچه‌ام به دنیا نیومده، ولی می‌فهمم... نیما فقط آرامش می‌خواد. چرا دلخوشی کوچیکشو ازش می‌گیری؟ خیلی از بچه‌ها تو این سن، به یه چیز خاص دل می‌بندن. این طبیعیه.
زیر پتو نفسم تند شده بود. چشمامو محکم بستم. دلم می‌خواست داد بزنم:
- «خاله راست میگه! من فقط کوله‌مو می‌خوام. چرا هیچ‌کس نمی‌فهمه؟»
ولی صدام درنمیومد. اشکام یواشکی بالشم رو خیس کرد. توی ذهنم کوله‌مو دیدم، همون‌جا توی کمد، قهر کرده بود و پشتش رو به من کرده بود. با خودم گفتم:
- «کاش دوباره بیای پیشم... قول میدم هیچ‌وقت تنهات نذارم.»
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
دیگه نتونستم طاقت بیارم. زیر پتو داشتم خفه می‌شدم. اشکام صورتمو خیس کرده بود. دلم می‌خواست داد بزنم، اما صدام توی گلوم گیر کرده بود.
یهو پامو از تخت گذاشتم زمین. قلبم تند میزد. رفتم سمت در. دستم می‌لرزید. درو باز کردم. صدای حرفای مامان و بابا و خاله هنوز میومد. رفتم توی پذیرایی. همه‌شون ساکت شدن وقتی منو دیدن. چشمام قرمز بود. بغض کرده بودم.
با صدای بریده گفتم:
- من... من فقط کوله‌مو می‌خوام... چرا هیچ‌کس نمی‌فهمه؟
مامان اولش ماتش برد. خاله زود اومد سمتم، بغلم کرد. دستاش گرم بود. من ولی هنوز داشتم می‌لرزیدم.
- مامان... تو که میگی همه‌چی رو برای من می‌خوای... خب من فقط کوله‌مو می‌خوام. همین. چرا نمیدی؟
صدام شکست و اشکام مثل بارون ریختن. بابا سرشو پایین انداخته بود. خاله دستمو فشار داد. مامان یه لحظه نگاهشو ازم دزدید. انگار می‌خواست چیزی بگه ولی گیر کرده بود.
من فقط ادامه دادم:
- من دیگه نمی‌خوام هیچ‌چی... فقط کوله‌ پشتیم.
بعدش سکوت شد. فقط صدای هق‌هقم توی خونه پیچید.
مامان اول هیچی نگفت. فقط نگام کرد. چشمام پر از اشک بود و لبام می‌لرزید. بابا سرشو بلند کرد و خواست چیزی بگه، اما مامان دستشو بالا آورد که ساکت باشه. یه نفس کشید، سنگین. صداش مثل همیشه محکم بود، اما یه لرز ریز توی کلماتش حس میشد:
- نیما... تو باید یاد بگیری بدون چیزای اضافه هم قوی باشی. کوله‌‌ات... فقط یه وسیله‌ست.
اشکام بیشتر شد و جیغ زدم:
- نه! اون فقط کوله نیست... اون... اون مثل یه دوستمه. مثل آوا... مثل همه‌چی من. بدون اون انگار... انگار تنها میشم.
خاله سریع دستشو گذاشت روی شونه‌ام:
- شادی، می‌بینی؟ این دیگه لوس‌بازی نیست... بچه باید قدرت نه گفتن داشته باشه.
مامان یه لحظه چشمشو بست. انگار داشت با خودش می‌جنگید. نگاهش بین من و بابا و خاله چرخید. بعد با صدای خسته‌ای گفت:
- من... من فقط می‌خواستم نیما وابسته نشه. نمی‌خواستم اذیت بشه.
صدای بابا آروم ولی محکم اومد:
- شادی، داری برعکسش می‌کنی. نگاه کن... بیشتر از هر وقت دیگه‌ای داره اذیت میشه.
من هنوز هق‌هق می‌کردم. مامان نگام کرد. چشمامون برای چند ثانیه توی هم قفل شد. برای اولین بار حس کردم صداهای توی دلم شاید داره به گوشش می‌رسه.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
اون شب پیش خاله خوابیدم. خاله یه بوی شیرین می‌داد مثل شیرینی نارگیلی. شیرینی مورد علاقه‌ی من. خیلی راحت خوابیدم آروم، بدون ترس. صبح که شد، خاله بیدارم کرد:
- نیما جان، امروز بریم پارک؟ هوا سرده ولی خوش‌می‌گذره. یه کم حال و هوامونم عوض میشه.
خیلی وقت بود پارک نرفته بودم سریع صبحونه خوردیم و با ذوق زیاد با هم راه افتادیم. نفس کشیدن توی هوای سرد یه جوری بود، بخار از دهنم میزد بیرون و خنده‌ام می‌گرفت.
رسیدیم پارک. سرسره خیس بود، ولی تاب‌ها خشک بودن. من دویدم سمت تاب. خاله هم اومد پشت سرم و تابمو هل داد. صدای خنده‌ام بلند شد. خودم هم تعجب کردم، انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد.
یه لحظه چشمم افتاد به پسری که چند متر اون‌ورتر، روی تابی دیگه نشسته بود. لاغر، ساکت، تنها. شناختمش مهرداد بود.
خاله متوجه شد نگاهم به اونه. خم شد و پرسید:
- نیما، می‌شناسیش؟
آروم سرمو تکون دادم.‌ خاله لبخند زد، رفت جلو و با مهرداد حرف زد. چند لحظه بعد برگشت، مهرداد هم کنارش بود.
خاله گفت:
- بیا با هم تاب بازی کنید، این‌جوری بیشتر بهتون خوش میگذره.
مهرداد اولش خجالتی بود، اما وقتی با هم نشستیم روی تاب‌ها و خاله با دو دستش هر دومونو هل داد، خنده از دهنمون پرید بیرون. صدای خنده‌ی من و مهرداد قاطی شد.
خاله نفس‌زنان گفت:
- آخیش... وای نیما! دلم برای صدای خنده‌ات خیلی تنگ شده بود.
دلم گرم شد. یه لحظه فکر کردم شاید همه‌چی درست بشه، اما چند دقیقه بعد، یهو سایه‌ای افتاد رو زمین. سرمو چرخوندم. مرد همسایه! همون که همیشه از نگاهش دلم می‌لرزید، جلوم ایستاده بود. مهرداد که باباشو دید، سریع پرید پایین. مرد نگاهی به خاله کرد و گفت:
- ممنون خانم، خیلی لطف کردید. اذیت‌تون که نکرد؟
خاله با اون نگاه براقش جواب داد:
- خیر جناب. پسر با ادبی دارید.
مرد سری به نشونه احترام تکون داد بعد نگاهش افتاد روی من. نگاهش سنگین بود، مستقیم، مثل همون روز توی راهرو. دستام یخ زد. حس کردم رنگ از صورتم پریده. خاله سریع نگام کرد، انگار فهمید یه چیزی شده.
مرد دست مهرداد رو گرفت. همون‌جوری که می‌رفتن، یه نگاه آخر انداخت سمتم. من نفس توی گلوم گیر کرده بود. تا وقتی از پارک رفتن، پام روی زمین سنگین شده بود.
خاله دستم رو گرفت:
- نیما؟ چی شد رنگت پرید؟
ولی من فقط سرمو پایین انداختم و صدام در نمیومد. آخه چی می‌گفتم بهش؟ این‌که از نگاه مرد همسایه می‌ترسم؟ بهم نمیگن خیالبافِ ترسو؟
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
برگشتیم خونه‌، هنوز مامان و بابا از خونه‌ی عمو برنگشتن. هنوز سرما تو تنم مونده، اما خونه گرمه. بوی دارچین توی خونه پیچیده. خاله یه پتوی نرم انداخت روم، بعد برام یه لیوان شیر داغ آورد و نشست کنارم، مثل همیشه بوی شیرینی نارگیلی می‌داد.
- نیما جان... امروز توی پارک یه‌هو رنگت پرید عزیزدلم. چی شده؟... اگه آمادگیش رو داری باهام حرف بزن.
لیوان توی دستام می‌لرزید. اول خواستم بگم «هیچی»، ولی چشمام پر شد. قطره‌ی اشک روی دستم چکید. صدام تصمیم گرفت مثل قبلاها با خاله حرف بزنه:
- خاله... از اون مرده می‌ترسم.
خاله کمی مکث کرد. چشم‌هاش گرد شد، اما بعد با ملایمت دستمو گرفت. صدای آرومش توی اتاق پیچید:
- از بابای مهرداد؟
سرمو تکون دادم. اشک‌هام پشت هم سرازیر می‌شدن؛ اما من نمی‌خواستم گریه کنم.
- اون روز توی راهرو... کلیدم افتاد. اون دستمو گرفت... خیلی محکم. نگاهش هم... یه جوری بود... من ترسیدم.
خاله آه کشید، دستشو روی سرم کشید. بعد خم شد، روبه‌روی چشمام:
- نیما جان، گوش کن عزیزم. این ترس‌هایی که حس می‌کنی الکی نیست. بدن تو بهت میگه وقتی یه چیزی درست نیست. این چیزیه که نباید هیچ‌وقت از بابا یا مامانت قایم کنی.
نفسم بند اومده بود. به خاله زل زدم و اون ادامه داد:
- اگه کسی خواست لمست کنه، بهت دست بزنه، یا حتی نگاهی کرد که اذیتت کرد، باید همون موقع به یه بزرگتر بگی. این تقصیر تو نیست. تو هیچ‌وقت نباید خجالت بکشی یا فکر کنی کسی بهت میگه خیالبافی.
اشکام بیشتر شد، اما یه حس عجیبی مثل گرما توی قلبم روشن شد، خاله محکم بغلم کرد. صدای آرومش لابه‌لای موهام پیچید:
- تو عزیز منی نیما. من همیشه کنارت هستم.
اون لحظه دوباره شده بودم نیمای قبل. نیمایی که راحت حرف میزد و خجالت نمی‌کشید. نیمایی که کوله‌ام می‌گفت.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
اون شب، خاله از مامان و بابا خواست کارشون رو بذارن کنار و بهش گوش بدن. صداش جدی بود، نه مثل همیشه نرم و آروم:
- شادی، محسن... یه چیز بزرگ‌تر از نبود کوله داره نیما رو اذیت می‌کنه. خواهش می‌کنم یه بار بدون قضاوت بهش گوش کنید.
مامان اخماش رفت توی هم. دستاشو روی سینه‌اش گذاشت و گفت:
- شیدا جان، تو داری زیادی دخالت می‌کنی. روش تربیتی من ربطی به کسی نداره. احساس می‌کنم به‌خاطر بارداریت بیش از حد حساس شدی.
خاله یه لحظه سرش رو پایین انداخت. معلوم بود ناراحت شده، اما زود خودش رو جمع کرد. با صدایی لرزون اما محکم گفت:
- شما این‌قدر توی دنیای کار و پول و حساب‌کتاب غرق شدین که فکر می‌کنید بچه‌تون مثل یه رباته. انگار میشه براش برنامه‌ریزی کرد. ولی نیما ربات نیست! اون یه بچه‌ست، به محبت و توجه احتیاج داره، به گوش داده شدن، به این‌که دیده بشه. شادی جانم، خواهر بزرگم، بچه رو باید آموزش بدی و براش وقت بذاری، داشتنش کافی نیست.
بابا که تا اون لحظه ساکت بود، با نگرانی جلو خم شد:
- شیدا... منظورت چیه؟ مشکل نیما چیه؟
خاله مستقیم نگاهش نکرد. سرش رو تکون داد:
- اینو من نباید بگم... خودش باید بهتون بگه. پدرو مادر امنی نبودین براش.
بعد، بدون این‌که منتظر جواب بشه، بلند شد و رفت سمت اتاقش. درو محکم نبست، ولی صدای بسته شدنش مثل یه زنگ توی خونه پیچید.
من زیر پتو نفسام تند شده بود. فکر کردم خاله داره منو تنها میذاره. فکر کردم مامان بازم می‌خواد حرفم رو گوش نده. دلم گرفت. آروم پاشدم، رفتم سمت آشپزخونه. نور زرد لامپ روی دیوار می‌افتاد. مامان و بابا پشت میز نشسته بودن. قلبم تند میزد، ولی برای اولین بار تصمیم گرفتم حرف بزنم.
لیوان آب رو گرفتم توی دستم و گفتم:
- من... من از وقتی کوله‌مو ندارم حس می‌کنم همه‌چی سنگین شده. دوست داشتم اون روز با آوا برم پارک، ولی نشد. پیاده رفتن تا مدرسه برام خیلی سخته. وقتی کوله‌م نیست، ترسم بیشتر میشه.
مامان چیزی نگفت. فقط نگام کرد. بابا ابروهاش توی هم رفت، اما من ادامه دادم:
- من دلم می‌خواد مامان باهام مهربون باشه، مثل خاله آرزو... . بعضی وقتا هم دلم نمی‌خواد برم کلاس زبان، خسته میشم.
یه سکوت سنگین توی آشپزخونه پیچید. من لیوان رو روی میز گذاشتم. مامان سرش رو پایین انداخته بود. بابا به فکر فرو رفته بود، دستش رو گذاشت روی پیشونیش.
چند ثانیه بعد، بابا با صدای آروم گفت:
- نیما... ممنون که بهمون گفتی. ما باید بهت بیشتر توجه می‌کردیم. از این به بعد بهتره به روزایی رو بذاریم که فقط به همدیگه گوش بدیم و مشکلاتمون رو حل کنیم.
مامان نفس عمیقی کشید. برای اولین بار دیدم گونه‌هاش قرمز شد، مثل کسی که خجالت کشیده، اما هیچ‌کدوم چیزی نگفتن. فقط رفتن توی فکر.
اون شب حس کردم یه کوه کوچیک از روی دلم برداشته شد. ولی هنوز، یه راز بزرگ‌تر توی سینه‌م بود. چیزی که حتی به بابا و مامانم هم نمی‌تونستم بگم.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

خونه‌ی عمو پر از بوی شیرینی نخودچی و صدای خنده‌ی مهمون‌هاست. همه لباس‌های نو پوشیده بودن. من اولش یه گوشه نشستم. زانوهامو بغل کردم و فقط بچه‌های هم‌سن‌وسالم رو نگاه می‌کردم که با توپ بازی می‌کردن.
یکی از پسرعموهام که اسمش سیناست توپ رو انداخت سمتم و داد زد:
- هی نیما! تو هم بیا. چرا نشستی؟
یه جوری شدم. نمی‌خواستم خراب کنم یا مسخره بشم، اما خاله شیدا آروم خم شد و گفت:
- برو عزیزم، بدو! بذار بهت خوش بگذره.
پا شدم. توپ توی دستم بود، اولش کند و خجالتی بازی می‌کردم، اما یواش‌یواش خنده‌ام گرفت. توپ رو شوت کردم و زمین خوردم، دوباره بلند شدم. صدای خنده‌ام پیچید توی سالن. بچه‌ها گفتن قایم‌باشک بازی کنیم. وقتی نوبت من شد قایم بشم رفتم پشت پرده. قلبم تند میزد، اینبار از هیجان بود نه از ترس.
همه با هم دویدیم، خندیدیم. برای چند دقیقه همه‌چی سبک شد. حس کردم دوباره می‌تونم بچگی کنم. چه‌قدر امروز با همه‌ی روزا فرق داره، از اون فرقای خوب.
یه لحظه چشمم افتاد به مامان و بابا. کنار سفره‌ی هفت‌سین نشسته بودن. مامان نگام می‌کرد، ولی صورتش خسته بود. بابا اما یه لبخند کوچیک زد. انگار سال‌ها بود منو این‌جوری ندیده بودن. خاله شیدا یواش رفت سمتشون و گفت:
- دیدید؟ فقط باید بذارید بچه باشه. ببینید چه‌طور می‌خنده.
تا آخر مهمونی مشغول بازی بودم. وقتی برگشتیم خونه، خیلی خوشحال و سرحال بودم. سریع دویدم سمت اتاقم. درو که باز کردم خشکم زد. روی تخت درست همون‌جا که همیشه می‌ذاشتمش بود.
چشمام برق زد. یه‌هو جیغ زدم:
- آخ جون!
صدای جیغم کل خونه رو پر کرد. انگار بعد از مدت‌ها داشتم یه خواب قشنگ می‌دیدم. دویدم بیرون، مستقیم پریدم توی بغل بابا. اون خندید، دست‌هاش محکم دورم حلقه شد. حس کردم دوباره شدم نیما؛ نیمای خودم.
اما وقتی نگاهم افتاد به مامان، قلبم کند شد. اون کنار ایستاده بود، ساکت بود. حتی لبخندش هم سرد بود. نمی‌دونستم باید بپرم بغلش یا نه. فقط محکم‌تر به بابا چسبیدم.
همه‌چی برام یه‌جور شیرین و تلخ بود. دوباره کوله‌مو داشتم، دوباره صدام خونه رو پر کرده بود، دوباره بهم خوش گذشته بود؛ اما هنوز دلم می‌خواست مامان همون‌جوری بغلم کنه که بابا کرد.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

عصر بود. تازه از کلاس زبان برگشته بودم، یه بوی عجیب تو خونه پیچید. بوی سس مایونز و ماکارونی داغ قاطی شده با بوی سبزی تازه. شکمم غُرغُر کرد. کفشامو که درآوردم، صدای مامان اومد:
- نیما! زود بیا دستاتو بشور، یه سورپرایز داریم!
سورپرایز؟ مامان؟! مامان هیچ‌وقت از این کلمه‌ها استفاده نمی‌کرد. همیشه همه‌چی جدی و برنامه‌ریزی‌شده بود. باتعجب رفتم توی آشپزخونه. میز پر بود. یه کاسه بزرگ سالاد ماکارونی وسط میز برق میزد، روش تیکه‌های هویج و خیارشور مثل خورشید و ستاره چیده شده بودن. چند تا لیوان شربت پرتقال با نی‌های رنگی کنار هم بودن. یه ظرف بزرگ ژله قرمز هم اون‌طرف بود. باورم نمی‌شد مامان همه‌ی اینا رو درست کرده باشه.
هنوز داشتم نگاه می‌کردم که زنگ در خورد. مامان لبخند زد و گفت:
- مهمونامون رسیدن!
در باز شد و اول آوا پرید تو، با موهای بافته و یه لبخند گشاد. بعد مهرداد. بله، مهرداد هم بود. دلم یه لحظه لرزید ولی خاله شیدا که پشت سرش بود با لبخند دست تکون داد و یه جوری دلم آروم شد. بعد چند تا بچه دیگه از بلوک بغلی که مامان همیشه می‌گفت «با اونا زیاد قاطی نشو» هم وارد شدن.
من خشکم زده بود. مامان؟ مامانِ خودم، همه‌ی اینا رو دعوت کرده بود؟
خاله زد به شونه‌ام:
- برو قشنگم، خوشحال باش! این عصرونه برای توئه.
یه چیزی تو دلم مثل بادکنک بزرگ شد. رفتیم توی اتاق پذیرایی. اول همه خجالتی بودن، ولی وقتی مامان گفت «بیاین اول سالاد ماکارونی بخورین» همه خندیدن. بوی سس و ماکارونی پیچیده بود. قاشقمو برداشتم، مزه‌ی خنک و ترشش قاطی با ذرت و نخودفرنگی زیر دندونم مچاله شد. نمی‌دونم چرا، اما اون لحظه فکر کردم «اینجا خونمه. اینجا چه قدر خوبه.»
بعدش با آوا و دو تا از بچه‌های بلوک بغلی نشستیم روی فرش و لگوها رو ریختیم وسط. حتی مهرداد هم کم‌کم جلو اومد. اول ساکت بود، ولی وقتی برج لگویی ساختیم و خراب شد، صدای خنده‌اش بلند شد. منم باهاش خندیدم. یه‌هو دیدم خیلی وقته این‌جوری می‌خندم.
مامان از آشپزخونه نگاه می‌کرد. یه لبخند ریز گوشه‌ی لبش بود. خیلی فرق داشت با همیشه. راستش بهمون خیلی خوش گذشت.
وقتی مهمونا رفتن و خونه دوباره ساکت شد، انگار همه‌ی خنده‌ها و سر و صداها توی هوا خاموش شدن. هنوز بوی ژله و سالاد ماکارونی توی خونه بود. رفتم توی اتاقم. کوله گوشه‌ی تخت آویزون بود، مثل همون وقتایی که هیچ‌وقت نباید ازم جدا میشد.
زیپشو باز کردم تا دفتر زبانمو بذارم توش. همون لحظه انگشتام خورد به یه چیزی که نرم نبود. یه کاغذ تاخورده، گوشه‌ی جیب مخفی. اخم‌هام درهم رفت. من کاغذی اون‌جا نذاشته بودم.
کاغذو بیرون کشیدم. قلبم تندتر میزد، انگار یه چیزی می‌خواست از سینه‌م بپره بیرون. با دستای لرزون بازش کردم.
روی کاغذ با خط کج و کمی کثیف نوشته بود:
«می‌خوام باهات دوست بشم. به کسی چیزی نگو. م»
نفس توی گلوم گیر کرد. چشمام سیاهی رفت. حرفا دور سرم می‌چرخیدن: «به کسی چیزی نگو... م... م...»
م؟ یعنی مهرداد؟ اون‌ که همین امروز خونه‌ی ما بود. کنار من نشست. خندید؛ حتی با لگو بازی کردیم. پس چرا؟ چرا توی کوله‌ام؟ کی گذاشتش؟ کی دست به کوله‌ی من زد؟
یه‌هو صدای خنده‌هایی که تا چند دقیقه قبل توی گوشم بودن، انگار یکی خاموششون کرد. سکوت شد، اما نه یه سکوت عادی. یه سکوت سنگین که توی سرم می‌چرخید.
کوله، همون‌جایی که دوباره امن‌ترین گوشه‌ی دنیا شده بود برام، حالا مثل یه غول تاریک توی اتاق وایستاده بود. دستام یخ کرده بود. توی ذهنم فقط یه سوال می‌پیچید:
- «خدای من... چرا از کوله‌ام می‌ترسم؟»
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

چند روز از اون اتفاق بد گذشته و خاله شیدا رفته خونه‌ی خودشون. انگار دنیا برای نیما دوباره تاریک شده. خونه، همون‌جایی که باید امن‌ترین جا باشه، براش ترسناکه، مثل دنیای اطراف؛ انگار دیوارها هم نگاهش می‌کنن.
نیما کوچولوی ما دیگه به اتاقش نمیره. با پتو و بالش میاد روی مبل پذیرایی می‌خوابه. هر وقت مامان میگه:
- نیما جان، چرا نمیری توی تختت؟ اون‌جا راحت‌تر می‌خوابی.
چشماش برق میزنه و فقط سرشو تکون میده.
- نمی‌خوام… .
دفتر مشق و کتاب‌هاش همه‌جا پخش شدن. روی میز پذیرایی، کنار تلویزیون، حتی روی فرش. انگار اتاق خودش براش «منطقه‌ی ممنوعه» شده باشه.
بابا بارها نیمه‌شب بیدار میشه و می‌بینه نیما روی مبل مچاله شده، چراغ گوشه‌ی سالن روشنه. اون شب طاقت نیاورد. آروم نشست کنارش، دستای کوچیکشو گرفت توی دستای خودش:
- نیما… پسرم… می‌خوای بهم بگی چرا نمیری توی اتاقت؟
نیما فقط شونه‌هاشو بالا انداخت. چشم‌هاشو دوخت به طرح قالی و لباش رو جوید. بابا هرچی اصرار کرد، حتی وقتی گفت:
- به جون خودم، هرچی بگی فقط بین خودمون می‌مونه، مثل یه راز.
نیما هیچی نگفت. فقط بیشتر توی پتو مچاله شد.
بابا محسن تا صبح کنار مبل نشست. به سقف خیره شد و فکر کرد. صبح زود که مامان بیدار شد، با صدای خسته گفت:
- شادی… این‌جوری نمی‌شه. من چند روزی مرخصی می‌گیرم. باید چند وقت کنار نیما باشم. این بچه به حضور من احتیاج داره، نه فقط به پول درآوردن من.
مامان اول چیزی نگفت. دست به سینه ایستاد، اما چشم‌هاش پر از اشک بود. بالاخره آه کشید:
- شاید حق با تو باشه… من دیگه نمی‌دونم باید چی‌کار کنم.
از اون شب به بعد، نیما هنوز هم روی مبل می‌خوابید، اما وقتی سرشو زیر پتو می‌برد، صدای بابا رو نزدیک‌تر از همیشه حس می‌کرد. انگار بالاخره کسی تصمیم گرفته برای فهمیدن راز دلش بایسته، نه فقط نصیحتش کنه.
روز اول مرخصی بابا، همه‌چیز فرق داشت. نیما تازه داشت چشم‌هاشو می‌مالید که دید بابا توی آشپزخونه مشغوله. صدای جلزولز نیمرو با بوی کره و نون تست تازه، خونه رو پر کرده. بابا با لبخند صدا زد:
- آقا نیما! امروز صبحونه‌ی مخصوص داریم.
نیما با قدم‌های آهسته رفت. روی میز، یه لیوان شیر گرم بود با نی آبی، کنارش یه ظرف کوچیک عسل و چندتا تیکه سیب. بابا صندلی رو عقب کشید براش:
- بیا بشین پهلوی من. امروز یه روز پدر و پسریه.
نیما لبخند کمرنگی زد. لقمه‌ی اول رو که برداشت، یه حس عجیبی مثل گرما توی دلش دوید. بعد از مدت‌ها حس کرد بابا فقط برای خودش اون‌جاست، نه برای تلفن، نه برای کار.
وقتی آماده‌ی رفتن به مدرسه شد، بابا گفت:
- امروز خودم می‌برمت. سرویس نه! دلم می‌خواد با هم قدم بزنیم.
راه مدرسه پر از حرفای کوچیک شد. درباره‌ی درختایی که دارن جوونه میدن، درباره‌ی یه گربه‌ی سفید که وسط کوچه لم داده، حتی درباره‌ی صدای بوق ماشین‌ها. نیما بیشتر گوش می‌داد تا حرف بزنه، اما بابا همین‌قدر که کنار پسرش بود و می‌دید اون به آرامی نگاه‌هاشو به اطراف می‌دوزه، دلش گرم شد.
برای اولین بار، سایه‌های ترس کوتاه‌تر به نظر می‌رسیدن.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

همه جا ساکت بود. چراغ گوشه‌ی پذیرایی کم‌نور روشن بود و نیما روی مبل مچاله شده بود. بابا آروم وارد شد تا بهش سر بزنه، دستش رو روی شونه‌اش گذاشت و گفت:
- نیما… پسرم… حالت خوبه؟
ولی چیزی که دید، قلبش رو لرزوند. تب نیما خیلی بالا بود و چشم‌های کوچیکش پر از هذیان بود. هر چند ثانیه یک‌بار با صدای نیمه‌بلند و بی‌معنی چیزی می‌گفت. چند کلمه‌ی آشنا بین حرف‌هاش شنیده میشد: «کوله… م… مهرداد… نامه…»
مامان از آشپزخونه با شنیدن صدای بلند اومد. وقتی تب و هذیان‌های نیما رو دید، رنگ از صورتش پرید. سریع گفت:
- محسن، باید بریم بیمارستان!
با عجله کیف و لباس‌ها رو آماده کردن و نیما رو توی ماشین گذاشتن. توی راه، هذیان‌ها و کلماتی که با لرزش می‌گفت، قلب پدر و مادر رو بیشتر می‌سوزوند. همه‌چی معلوم شد؛ این فقط نبودن کوله یا یک ترس ساده نبود؛ چیزی جدی و بزرگ، در اعماق دلش، باعث شده بود که نیما خودش رو عقب بکشه و اضطرابش روز به روز بیشتر بشه.
رسیدن به بیمارستان و پرستارها فوری تب رو اندازه گرفتن و دارو دادن. قلب والدین تا وقتی که نیما آرام شد و روی تخت بیمارستان با پتو و سروم، چشماش نیمه‌باز بود، سخت می‌کوبید. دارو و مراقبت پزشکان کم‌کم تب رو پایین آورد و هذیان‌ها قطع شد.
مامان و بابا بالاخره نشستن کنار تخت، دستاشونو توی دست نیما گذاشتن و آه کشیدن. برای اولین بار، فهمیدن که ترس‌ها و اضطراب‌های پسرشون یک مسئله‌ی عمیق‌تر و جدی‌تر بوده، نه فقط موضوعی که با نصیحت یا گرفتن کوله حل بشه.
بابا آروم گفت:
- حالا می‌فهمم… مشکل خیلی بزرگ‌تر از بودن یا نبودن کوله‌ست.
مامان هم لبخند محوی زد و دستش رو روی شونه‌ی نیما گذاشت:
- از امروز، یه کاری می‌کنیم تا با آرامش، دلشوره‌هاش کم بشه و دوباره بتونه راحت بخوابه و بازی کنه.
***

چند روز بعد، نیما با پدر و مادرش وارد مطب مشاور شد. در نگاه اول، رنگ‌ها و نور مطب آرامش عجیبی ایجاد می‌کرد؛ دیوارها پر از نقاشی‌های کودکانه بود، میز و صندلی‌های کوچیک، مداد رنگی و برگه‌های سفید روی اون‌ها، همه چیز مثل دنیایی بود که می‌تونست بدون ترس توش چرخ بزنه.
مشاور، خانم آرام و لبخند به لب، با صدای ملایم گفت:
- سلام نیما جان، خوش اومدی. امروز می‌خوای با هم یه کم نقاشی کنیم؟
نیما کمی خجالت کشید، اما وقتی مداد و برگه رو جلوش گذاشتن دستش لرزید و بعد شروع به کشیدن کرد؛ خط‌های نرم و موج‌دار، خورشید و خونه‌ای که کنار آن یک کیف کوچک با خط کج نوشته شده بود: «کوله» و یک سایه‌ی سیاه بلند.
مشاور به آرامی به پدر و مادر نگاه کرد:
-شما هم حق دارید نگران باشید، اما مهمه که بفهمیم ترس‌ها و اضطراب‌های نیما، چیزی طبیعی در پاسخ به فشارهای ذهنیه. نباید اون‌ها رو سرکوب کنیم.
بابا گفت:
- ولی چه‌طور می‌تونیم کمکش کنیم بدون این‌که خودش رو مجبور به چیزهایی کنه که نمی‌خواد؟
مشاور لبخند زد و توضیح داد:
- اول گوش دادن به حس‌های واقعی و احترام به اون‌ها. وقتی نیما میگه از چیزی می‌ترسه، شما باید باورش کنید و سعی نکنید فوراً حلش کنید. دوم، تمرین‌های کوچک اعتماد به نفس، اجازه بدید خودش انتخاب کنه کجا و چه زمانی کارهاشو انجام بده، حتی توی خونه. سوم، بازی و نقاشی، ابزارهایی هستن که کمک می‌کنن احساساتش رو بیان کنه بدون ترس.
مامان دست نیما را گرفت و گفت:
- می‌بینی پسرم؟ ما می‌خوایم همیشه به حرفات گوش بدیم و کنارت باشیم.
نیما لبخندی کمرنگ زد و دوباره به نقاشی‌اش نگاه کرد. کشیدن خورشید و کوله روی برگه، انگار بخشی از ترس‌هاش رو بیرون می‌ریخت و قلبش سبک‌تر میشد.
مشاور ادامه داد:
- و یک نکته مهم، هیچ وقت نیما نباید حس کنه ترس یا اضطرابش خجالت‌آوره. شما به عنوان والدین، با مهربانی و همراهی، می‌تونید یک فضای امن بسازید که نیما اعتماد به نفسش رو دوباره پیدا کنه.
نیما دوباره به مداد نگاه کرد و با آرامش بیشتری خط‌ها رو پررنگ کرد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد دنیا جایی امن و مطمئنه، جایی که می‌تونه احساساتش رو نشون بده و کسی اون‌ها رو قضاوت نکنه.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

هفته‌ها گذشت و نیما کم‌کم داشت بهتر میشد. صبح‌ها دیگه روی مبل پذیرایی نمی‌خوابید؛ اتاق خودش دوباره شده بود جای امنش. دفتر و کتاباشو مرتب روی میز می‌ذاشت و بعضی وقت‌ها با بابا یا مامان از پنجره به بیرون نگاه می‌کردن و درباره‌ی چیزای ساده حرف می‌زدن، برگ‌های زرد پاییزی که روی زمین می‌افتاد، یه پرنده‌ی کوچیک که روی شاخه می‌نشست، صدای بوق ماشین‌ها و زوزه‌ی باد.
مامان هم دلش نرم شده بود. دیگه مثل قبل سختگیر نبود. وقتی نیما گفت:
- مامان… می‌خوام امروز خودم تکالیفمو تو اتاقم انجام بدم.
لبخند زد:
- باشه پسرم، می‌دونم تو می‌تونی.
اون حس اعتماد و آرامش، تازه و عجیب بود. نیما فهمیده بود که کسی هست که بهش گوش میده و به احساساتش احترام می‌گذاره.
یه بعدازظهر که از مدرسه برگشته بود، کوله‌شو برداشت و نشست روی صندلی. چشم‌هاش برق میزد. نامه‌ای که قبلاً از کوله بیرون آورده بود جلوش بود. نفسش رو آروم گرفت، قلبش تند زد، اما حس کرد آماده‌ست.
مهرداد تو حیاط بازی می‌کرد. مکث کرد، آماده که شد با صدای بلند گفت:
- سلام… مهرداد… می‌خوای با هم حرف بزنیم؟
مهرداد یه لحظه جا خورد، بعد لبخند زد و دوید جلو. نیما هم لبخند زد. حس کرد دنیا دوباره جای امنیه، جایی که می‌تونه احساساتش رو با دوستاش به اشتراک بذاره، جایی که نه ترس داره و نه اضطراب.
مامان و بابا از پنجره نگاه می‌کردن، لبخند گوشه‌ی لبشون بود. فهمیده بودن که نیما دیگه تنها نیست، حالا خودش می‌تونه با ترس‌هاش روبه‌رو بشه و آرامش رو دوباره پیدا کنه.
همون روزها بود که باز مامان جشن عصرونه گرفت. نیما و مهرداد و آوا با هم بازی کردن، لگو ساختن و خراب کردن، با هم خندیدن، و حتی مهرداد برای اولین بار یه راز کوچیکشو به نیما گفت و نیما هم با هیجان گوش داد. همه‌چی ساده، کودکانه و دلنشین بود. بوی ماکارونی، ژله‌ی رنگی و خوراکی‌ها هم به فضا حس جشن و شادی داده بود.
نیما وقتی به خودش نگاه کرد، فهمید که می‌تونه شجاع باشه، می‌تونه از خودش دفاع کنه و احساساتش رو بیان کنه. دلش پر از آرامش و اعتماد شده بود. کوله کمتر حرف میزد و آخ می‌گفت.
و این‌جوری بود که یه روز آرام و پر از خنده برای نیما و خانواده‌اش ساخته شد؛ روزی که یادشون داد ما پدر و مادرها وظیفه داریم گوش کنیم، اعتماد ایجاد کنیم، ترس‌ها و احساسات بچه‌هامون رو جدی بگیریم و با مهربونی و صبر کنارشون باشیم، نه با نصیحت و دستور. وقتی حضور واقعی‌مون رو کنارشون می‌ذاریم، بچه‌ها یاد می‌گیرن شجاع باشن، حرفشون رو بزنن و دنیا رو با دل آرام‌تر ببینن.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 13) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا