درحال تایپ درحال تایپ رمان جنون خونین| مهرسا چناری کاربر انجمن چری بوک

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
کد087
عنوان: جنون خونین
نویسنده: مهرسا چناری
ژانر: پلیسی ، جنایی ، معمایی
ناظر: @مژگانمـ

خلاصه:
در میان میلیاردها انسان، همیشه کسانی هستند که رازی تاریک در دل پنهان کرده‌اند. هیچ گاه ردی از خود به جا نمی گذارند که مبادا کسی از ریشه آن موضوع خبردار شود . رازهایی حساس که فهمیدنشان مانند تغییر سرنوشت و برهم زدن آرامش می باشد . سوال اینجا مطرح می‌شود، بعد از فهمیدن راز تاریکشان چه اقدامی را انجام می‌دهند؟​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
مقدمه:
زندگی ها به دو دسته ی کلی تقسیم می شوند.
یکی مبنا بر خوشبختی و زندگی آرام که با تمام مشکلات ، گذر میشود . و زندگی دیگر شوم است .
در خود جنونی خونین را به همراه دارد که نفس میگرد ، نگاه ها را در خود می بلعد و بی امان دست به اقدام وحشت می‌زند.
زندگی های آرام، هرزگاه به معنای آرامش بیشتر اما برای نابودی توسط مجنون هایی که طلب خون دارند ، نابود می‌شود. زندگی میان هزاران و میلیون و میلیارد ها انسان شبیه پلی میان خطر و آرامش است .
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
حشره‌ای بر چهره‌اش خزید. با رنجی گران، پلک‌های سنگینش را گشود، اما در برابر دیدگانش جز ظلمت بی‌کران نبود. از ژرفای همین تاریکی، آوای هولناک تبری برمی‌خاست که پرندگان را از شاخساران می‌راند.
پسرک از خشکی حلقوم،سرفه‌ای برآورد. همین بس بود.
آوایی از اعماق تاریکی سر برکشید:
-‌بالاخره بیدار شدی...
پسرک به زحمت زبانش را بر لبان تشنه و ترک‌خورده‌اش گرداند. کوشید دستانش را برکشد، اما رشته‌ای نامرئی، جنبش را برایش ناممکن ساخته بود. آنگاه بود که اندک‌اندک هوشیاری به مغز خسته‌اش بازگشت و دریافت در گودالی از خاک، تا نیمی از بدن مدفون گشته است. بوی تند و نم‌آلود زمین به مشامش می‌رسید.
آنسوتر،در برابرش، هیکلی ورزیده در تاریکی می‌تپید و جنبش‌هایی خشونت‌بار و پیاپی از خود بروز می‌داد. کت بارانی سیاهِ بی‌روشن، سیمای آن موجود را در هاله‌ای از ابهام فروبرده بود.
پسرک با لرزی در آوا پرسید:
-تو...تو کی هستی؟
مرد، درحالی که تبر را در چوب می‌کوبید، زمزمه‌های لرزان پسرک را شنید. دستکش‌هایش را محکم‌تر کرد و به گفتگو با پسرک پرداخت:
-امیرعلی،می‌دونی چرا اینجایی؟
لحنش یخ‌زده بود و به گونه‌ای رعشه بر جان پسرک می‌افکند.او برای این پرسش پاسخی نداشت. تنها آرزو می‌کرد همه‌چیز فریبی بیش نباشد و به آغو*ش خانواده بازگردد.
-‌نه،من باید برگردم پیش مامانم.
-‌مامانت پیشته.
پسرک چشمانش را گرداند و با صحنه‌ای روبرو شد که فریادی بلند از حلقومش بیرون کشید؛ آوایی که آسمان و جنگل را به لرزه می‌انداخت.
مادرش با چشمانی خونی و چهره‌ای کبود،از درخت آویزان بود.
اشک‌های پسرک بی‌امان بر خاک می‌ریخت که ناگاه دستانی بر چانه‌اش قرار گرفت.
نور ماشینی که بر چشمان پسرک می‌تافت،چونان پرتویی کورکننده بود.
-‌دوست داری پیش مامانت بری؟
ل*ب‌های لرزان پسرک را می‌دید که نام مادرش را فریاد می‌زد.گویی مرگ مادر برایش باورنکردنی بود.
-‌مامان!با مادرم چیکار کردی، پلید...
اما اعتراضش در گلو شکست.دستانی که بوی خاک و خون می‌دادند، با خشونت صورتش را به عقب برگرداندند و او را وادار به نگریستن به چهرهٔ کریه مرگ کردند.
-‌ساکت باش!
صدای قاتل آرام و نوازشگر بود.
-‌حالا نوبت توئه که بری پیشش.
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
ناله‌های پسرک دیگر به گوش نمی‌رسید. گویی جنگل تاریک، همه‌ی آواها را در خود بلعیده بود. قاتل، با بی‌اعتنایی و گام‌هایی سنگین و سنجیده، به سوی جعبه‌های چوبی کنار گودال رفت. گویی هر جنبش او بر پایه‌ی نقشه‌ای از پیش نوشته شده انجام می‌گرفت.
در سکوت خفه‌کننده‌ی جنگل، صدایش آرام و همچون آموزگاری بی‌رحم برخاست:
- یک روز، پسری همسن تو بود. هیچی از این دنیا نمی‌دونست. میدونی چطور مرد؟
دستکش‌های چرمی‌اش را محکم‌تر بر دستانش کشید.
- موریانه‌ها رو توی گلوش ریختن. کم کم... از داخل شروع به خوردنش کردن. خیلی تقلا می‌کرد. اما هیچکس صداش رو نشنید.
چشمانش از پشت نقاب، به چشمان از حدقه درآمدهٔ پسرک خیره شد.
- نظرت چیه... امتحانش کنیم؟
تن پسرک همچنان می‌لرزید. آنگاه، بوی تند ادرار به مشامش خورد. برای او که به بویایی استثنایی‌اش نامور بود، این بو همانقدر آشکار بود.
در جهان او، هیچ چیز بی‌معنا نبود. هر جزئی، هر صدا و هر بویی، چون تکه‌ای از پازلی بود که می‌بایست کنار هم نهاده می‌شد. این بار نیز داشت پازل هراس پسرک را تکمیل می‌کرد.
گوشه‌های لبانش به نرمی برکشید و پوزخندی شیطانی بر چهره‌اش نقش بست. این هراس بود... همان هراسی که بر چهره همه قربانیانش، در آستانه مرگ دیده بود. آنها هرگز درنمی‌یافتند که سرچشمهٔ این واهمه از کجاست؛ تنها می‌هراسیدند.
خم شد تا در جعبه را بگشاید. در همین لحظه، آوای التماس پسرک فضا را شکافت:
-‌نه... لطفاً این کارو نکن!
-‌از این حرفا زیاد شنیدم. سعی کن با شجاعت بمیری. نه یه ترسو که نمیتونه ادرارش رو نگه داره!
زیر لب، واژه «کثیف» را بر زبان راند و یکی از موریانه‌ها را در دست گرفت. با اوج گرفتن فریادها و شیون‌های پسرک، خاطره‌ای دیگر در ذهنش زنده شد: برخلاف امیرعلی، پسری تپل و زورگو بود. در مدرسه آرامشی برایش به جا نگذاشته بود. پس، چونان عقربی، به درونش خزید و زهر خویش را در او ریخت.
- نه!
فریادهای کودک بر رشته‌های عصبی‌اش می‌خراشید. پس بی‌درنگ، موریانه را به درون جعبه افکند و روی به تبر نهاد.
التماس‌هایش پایان نداشت و او نیز مقدمات کار خویش را به پایان برده بود.
پس، بی‌درنگ، تبر را در دست گرفت و گفت:
- خدافظ امیرعلی کوچولو!
آری، جهان برای کودکان بیگانه بود و او بی‌رحمانه رشتهٔ زندگی‌شان را می‌گسست. تبر را به سرعت برافراشت و با تمام قوا بر گردن پسرک فرود آورد. آوای ناله‌هایش در چشم‌برهم‌زدنی گسیخت. سر حیران و اشک‌آلودش به کناری غلتید و فواره‌ای از خون بر چهره‌ قاتل جاری شد.
 

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
نفسی عمیق برکشید و بوی غلیظ خون را، که برایش چونان عطر جان‌افزایی بود، به درون فروداد. تبر را بر زمین افکند و نگاهی گذرا به پیکر بی‌سر انداخت. همه چیز در قلمرو قدرت او بود، اما خشم قتل، همدمی برای جان تشنه‌اش می‌نمود.
دستی بر پیشانی عرق‌آلود‌کرده‌اش کشید و خود، را به سوی موریانه‌ها نهاد.اما آنچه شوق کارش را فزونی می‌بخشید، جنبش آن حشرات در پیوند با یکدیگر بود. آنگاه، اندیشه‌ای در ذهنش جوانه زد و بار دیگر به سوی جسد بازگشت.
تمامی جنگل،در سکوتی مرگ‌بار و در پی آخرین فریاد پسرک، فرورفته بود. گویی در بهتی سهمگین و بی‌کران غوطه‌ور گشته بود. تنها، صدای کشیده شدن ابزار و اشیاء به دست او بود که سکوت را می‌درید.
آنگاه،آهنگین و بی‌هیچ واهمه، موریانه‌های آغازین را در چشمان و سپس در حلقوم گسسته پسرک جای داد.
موریانه‌ها،در پیوندی بی‌امان، بر چشمانش می‌خزیدند. دیگر مجالی برای دیدن باقی نگذاشته بود تا آن صحنه زیبای قتل، طعمه دیدگان پلیس گردد.
آرام،جسد را در گودال فرود آورد و با تمامی قوا، خاک را بر پیکر پسرک باراند. به خاطر نداشت که برای هیچ‌یک از مقتولانش، نجوای فاتحه‌ای بر زبان رانده باشد. پس، بی‌تفاوت به پاک کردن ردپاهایش پرداخت و موریانه‌ها را در پیرامون جسد پراکند.
نگاهش بر ساعت مچی طلایی‌اش افتاد.هوا هنوز در گرگ‌ومیش صبحگاهی، به سردی می‌گرایید. هرچند سرمای جنگل بسی توان‌فرساتر بود، اما هیکل ورزیده‌اش در برابر این سختی‌ها چونان پولاد استوار می‌نمود.
دستکش‌هایش را در چشم‌برهم‌زدنی از دستان برکشید و بی‌درنگ،روی به سوی ماشین نهاد. لذت قتل برایش همینگونه بود: آغازی هیجان‌انگیز و پایانی غم‌انگیز. اگر زمانی برایش باقی می‌ماند، بی‌چون و چرا صبر می‌کرد تا جسد بی‌گوشت پسرک را نیز نظاره‌گر باشد.
***
آوای مهربانوی مادر در زمزمه گوش‌های علیرضا، او را از خواب دیرپایش برکشید.
- علیرضا،مگه سرکار نداری؟ پاشو دیگه پسرم.
درحالی که چشمانش را می‌گشود،چهره‌ی فرهیخته و زیبای مادرش پدیدار گشت. چشمان قهوه‌ای‌اش، چونان قهوه‌ی صبحگاهی اما از نگاهی شیرین، برق می‌زد.
-‌صبحت بخیر،مهربانوخانم. مگه نگفتم امروز کاری ندارم؟
-‌‌پسرم از صبح دم به دقیقه گوشیت زنگ می‌خوره.سرهنگت بود. می‌گفت کار مهمی با تو داره.
آرام از جای برخاست و با آوایی نرم گفت:
- قربونت برم،چرا زودتر بهم نگفتی؟
-‌مگه بیدار می‌شدی؟انگار تو خواب هفت پادشاه بودی. حالا عیب نداره، برو لقمه‌ای بخور تا سرحال شوی.
نفسش را به آرامی رها کرد و دستی بر ته‌ریشش کشید.باز چه پرونده‌ای را در بساطش نهاده‌بودند؟
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
در پاسخ مهربانو، تنها به واژه «چشم» بسنده کرد و به سوی سرویس بهداشتی رفت. در آیینه، چشمان گودافتاده‌اش را می‌نگریست. امروز را می‌خواست به کارهای خانه و انجام کارهای معوقه اختصاص دهد، اما گویی ورق زندگی همواره با او ناسازگار بود.
با وجود سال‌ها تجربه، شور و هیجان آگاهی هنوز در رگ‌هایش جاری بود. آب را مشت‌مشت بر چهره‌اش ریخت، شاید خواب از چشمانش بپرد.
در آن هفته، با آن همه پرونده دزدی و تصادف جزئی، خواب برایش مفهومی نداشت. کنجکاو از تماس سرهنگ، با حولهٔ آبی‌رنگی که قطرات آب از آن بر زمین می‌چکید، صورتش را خشک کرد و از سرویس بیرون آمد. چشمانش را به سالن خانه دوخت شاید تلفن را بیابد. به یاد داشت که پس از هجده‌سالگی، حضور در فضای مجازی برایش کمرنگ شده بود و تلفن، وسیله‌ای پیشرفته بود که هرگز با آن احساس آرامش نمی‌کرد.
پس از جست‌وجو میان مبل‌ها، آن را بر روی میز اتاقش یافت. در حالی که انگشتش را بر دکمه تماس با سرهنگ می‌فشرد، لباس‌های مرتب و اتوکشیده‌اش را بیرون آورد.
هیچ‌کس او را با نماد نامرتبی نمی‌شناخت. همواره، در هر شرایطی، رعایت بهداشت و نظم، اولویتش بود.
آرام، دکمه‌های آستین پیراهنش را می‌بست که صدای سرهنگ از بلندگو پیچید:
- به به، علیرضا جان! وقت خواب... .
- سلام سرهنگ. شرمنده، خواب بودم. روز تعطیل، چه کاری با بنده دارید؟
- پرونده‌ای اومده و با توجه به تجربه‌ای که داری، می‌خوام به تو بسپارمش.
با ورود مادرش، آرام تلفن را به گوشش چسباند. لقمه‌ای به سویش گرفت و علیرضا لبخندی زد.
مهربانو،گاه با او پرخاش می‌کرد و گاه لطف‌های بی‌منتش را نثارش می‌ساخت.
- پرونده در چه ارتباطه؟
- قتل... .
همان یک واژه، تمام تسلطش را بر باد داد و به سرفه افتاد.
- اروم بخور!
- جناب سرهنگ، مطمئنید؟
- لوکیشن صحنه قتل رو برات می‌فرستم. تا نیم ساعت دیگه اونجا باش. خوش ندارم پرونده به دست محمودی‌ها بیوفته.
در حالی که می‌کوشید گلویش را صاف کند، «بله»‌ای محکم گفت و تلفن را قطع کرد. پرونده قتل، حتی به خودی نامش نیز سنگینی می‌کرد. حال که بر دوش او قرار گرفته بود، بسی سنگین‌تر. از سوی دیگر می‌دانست سرهنگ دل خوشی از مأموران محمودی ندارد. مانند شکارچیانی حرفه‌ای، خود را به میان پرونده می‌انداختند و فرصت را از چنگ می‌ربودند.
- مادر، آروم باش!
- کار خیلی مهمیه. احتمالاً تا آخر شب توی آگاهی باشم. مراقب خودت باش. باشه قربونت برم؟
ب*و*سه‌ای بر پیشانی چروکیده و زیبای مهربانو زد.
- خیلِ خب.
 

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
با شتاب از خانه بیرون زد و خود را به حیاط رساند. هوای صبحگاهی در سوز کامل خود می‌سوخت. بی‌اعتنا به آنچه در اطرافش می‌گذشت، کفش‌ها را به پا کرد و به سوی خودرو رفت.
-‌مواظب باش پسر.
-‌چشم، خداحافظ.
دستش را به نشانه بدرقه تکان داد و سوار شد. هنوز از گفتگوی سرهنگ در شوک بود، اما در دنیای او، چنین چیزهایی معنایی نداشت. پلیس، فردی است که باید در برابر هر رویدادی آماده باشد؛ خواه قتل باشد، خواه تصادفی جزئی.
***
در حالی که ساعت نقره‌ای‌اش را به مچ می‌بست، از میان جمعیت حاضر در صحنه قتل گذر کرد. مردمی کنجکاو و هراسان، در گفتگوهای پچ‌پچ‌گونه غرق بودند، اما او وقتی برای *التفات به آنها را نداشت. نوار زردرنگ را کنار زد و مأمور حفاظت، سلام نظامی داد.
-‌ستوده، اینجا چه خبره؟ اصلًا مردم نباید اینجا ازدحام کرده باشن.
-‌قربان، مگه گوش میدن؟ هر کار می‌کنم، باز هم بیشتر میشن.
-‌شکوهی کجاست؟ به اون بگو بیاد. اون میتونه اینارو به سرعت متفرقه کنه.
نفس‌هایش به تندی می‌گرایید. قتل، کیلومترها دورتر از شهر و در دل جنگل روی داده بود. نگاهش به کیوان افتاد که با همان اخم همیشگی‌اش، با مردی در گفتگو بود. از آن سو، تیم پزشکی قانونی با ظرافتی مثال‌زدنی، کار خود را پیش می‌بردند.
قدم‌هایش را به سوی صحنه برداشت و با دیدن گودال ژرف، ابروان پرچینش بالا رفت. چشمانش به جسد بی‌سر و پیکری افتاد که هیچ گوشتی از آن باقی نمانده بود.
-‌داستان چیه برادرا؟
-‌قتل یک زن و بچه.
صدای کیوان بود. نیم‌چرخی به سویش کرد و در حالی که دست به سینه ایستاده بود، پرسید:
-‌خب؟
-‌در حال حاضر نمی‌دونیم با هم نسبتی دارن یا نه. تشخیص بچه رو هم تنها از روی جثهٔ کوچیکش تونستیم حدس بزنیم.
-‌چرا گوشتی از بدنش باقی نمونده؟ یعنی زمان زیادی از دفنش گذشته؟
-‌آقای ابراهیمی؟ یک لحظه تشریف میارید؟
پیرمردی *فربه که دستی بر ریش بلندش می‌کشید، به سویشان آمد. نامش در میان پزشکان قانونی شهر زبان‌زد بود. با وجود مدت کوتاهی که به این شهر انتقال یافته بود، توجه کامل سرهنگ را به خود جلب کرده بود.
-‌سلام کارآگاه. در خدمتتون هستم.
-‌شما علت اینکه هیچ گوشتی ازش نمونده رو چی حدس می‌زنید؟
ابراهیمی زانوی خم کرد و با اشاره به بقایای جسد توضیح داد:
- تجزیه توسط حشرات خاکزی .اما نه به اون سرعتی که شما فکر می‌کنید.

*فربه=چاق
*التفات= توجه
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
- بیشتر توضیح میدید؟
او با نوک خودکارش به بخشی از استخوان بازو اشاره کرد که حفره‌های ریز و شبکه‌مانندی آن را پوشانده بود.
- این الگوی تونل‌های تغذیه، اثر کلاسیک موریانه‌های چوبخوار است. اما نکته اینجاست... .
ابراهیمی بالاآمد و رو به علیرضا گفت:
- موریانه‌ها عادت به تغذیه از بافت‌های تازه ندارن. این سطح از تخریب در چنین بازه زمانی کوتاه، غیرعادی هست. به نظر می‌رسه جسد عمداً در محیطی قرار داده شده که کلی از موریانه‌های فعال باشن.
ابراهیمی با اشاره به جمجمه ادامه داد:
- حفره‌های اطراف حدقه‌های چشم و فک تحتانی... اینها نقاطی هستن که موریانه‌ها معمولاً از پوست خشک‌شده و تاندون‌ها شروع می‌کنن. اما اینجا گویی یک الگوی انتخابی وجود داره.
علیرضا با اخم پرسید:
- یعنی قاتل می‌دونسته چیکار می‌کنه؟
پزشک با لبخند تلخی پاسخ داد:
- بیش از اونکه بدونه... به نظرم می‌شناخته. این سطح از آشنایی با رفتار حشرات، تصادفی نیست. انگار با کسی طرفیم که می‌خواسته جسد رو نه فقط پنهان کنه، بلکه با سبکی خاص... محوش کنه!
نگاه‌های جدی‌اش را به کیوان دوخت. واکنش او هم دست کمی از خود نداشت. چشمانش سرخ‌گون و پر از رگ‌هایی بود که بی‌خوابی بر چهره‌اش نقش بسته بودند.
- در مورد اون زن چی فکر می‌کنی؟
- به نظر خودکشی هست. ولی با این قتل بچه، ممکنه اونم جزو کشته‌ها باشه. البته برای تشخیص دقیق‌تر باید ببریمش پزشکی قانونی. اونوقت می‌تونم اطلاعات درست‌ ودرمون بهت بدم.
- آقای ابراهیمی، تک‌تک اجزای جنازه رو بررسی کن. هیچ چیزی نباید جا بمونه.
پزشک با چشمانی از حیرت، عینکش را به پیشانی برد:
- مگه من تا حالا گزارش ناقص برات فرستادم کارآگاه؟ بیاید بی‌دخالت توی کار هم، روند پرونده رو پیش ببریم!
گویی این سخن خاری به دل ابراهیمی نشست که صحنه را ترک کرد. کیوان در ثانیه به زبان آمد:
- اینقدر باهاش سر و کله نزن. شر میشه!
- می‌خوام اطلاعات دقیق باشه. سال‌هاست با همین روال کار کردیم. لازم دونستم بهش بگم.
- ولش کن! این بی‌شرف به بچه‌معصوم هم رحم نکرده.
- معلومه کیوان، اون قاتله! اول باید هویتشون رو بدونیم، بعد بریم سراغ دوروبری‌هاشون. از کاوه هم گزارش گمشدگی‌های این چند روز رو بگیر.
- دلم می‌گه قاتل داره با ما بازی میکنه. مثل گربه‌ای که موش رو قبل از کشتن، ذره‌ذره بازی می‌ده. اینجا هم همون حس رو دارم.
- چطور مگه؟
- درسته که جنازه‌ها رو تو جنگل رها کرده،ولی صدتا راه دیگه هم داشت که کاملاً نابودشون کنه. با حرف‌های دکتر هم که... سرش رو جدا کرده و عمداً موریانه گذاشته دور این طفل معصوم.
 
آخرین ویرایش:

مهرسا

کتابخوان
کتابخوان
Sep 19, 2025
137
سکوتی سنگین فضای جنگل را دربرگرفته بود که ناگهان صدای علیرضا آن را شکست.
- قاتل خیلی انگیزه ها میتونه داشته باشه . شاید واهمه‌ای نسبت به پیدا کردنش نداره و صرفا... .
ناگهان سخنش را ناتمام گذاشت. نگاهش به همان مردی افتاد که چندین لحظه پیش با کیوان گفت‌وگو می‌کرد.
- صحبتت با مرده چی بود؟
- اطلاعات خاصی نداره . فقط گفته برای گردش توی جنگل اومده بوده که یهو با این صحنه رو به رو شده . از قیافه ی ترسیده و یخ زده اش هم میشه گفت که دروغ تو کارش نیست .
- یکم دست انداختن بد نیست.
- وای ، علیرضا!
صدای کیوان، چونان غرزنان از پشت سر به گوش علیرضا رسید. اما پرونده‌ای به این مبهمی به او محول شده بود. می‌بایست با تمام وجود، هر آنچه به ذهنش خطور می‌کرد را می‌آزمود.
- هی پسر؟
دستانش را در جیب‌هایش فروبرد و با ژستی که حتی در مقام یک کارآگاه نیز هرگز از خود نشان نداده بود، در برابر جوان ایستاد.
- چیا دیدی؟
- میشه بگید ... .
- کارآگاه علیرضا فرهمند هستم . بریم سر اصل مطلب؟
- من برای همکارتون هم توضیح دادم .
چشمان و دستان لرزان پسر را می‌دید. اما بی‌اعتنا لبخندی بر لبانش نقش بست.
- چی میشه حالا به منم توضیح بدی؟
پسر در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد، نگاهش را به علیرضا دوخت.
- من گفتم ، بازم میگم .‌ خیر سرم امروز برای گردش اومده بودم ، وقتی به اینجا رسیدم میخواستم رد بشم . اما لحظه ای که داشتم عکس میگرفتم ، چشمم به اون زن آویزون افتاد و ... .
ناگهان دستانش را بر دهان گذاشت و به سوی بوته‌ها خم شد. علیرضا که هنوز در همان حالت ایستاده بود، آرام گفت:
- خب حالا ، یه جنازه که این حرفا رو نداره. شکوهی؟
- بله قربان؟
- یه بطری آب برای پسرمون بیار . حالش خوش نیست.
پسر در حالی که دستانش را بر شکم گرفته بود، پشت سر هم نفس‌های آرام بیرون می‌داد.
- اسمت چیه پسر؟
- پوریا .
- آقا پوریا ، خبریه؟
- نه به خدا ، یه لحظه یاد اون جنازه افتادم و بالا آوردم.
- باشه. سعی کن خودتو جمع کنی . داشتی میگفتی... .
- همین دیگه ، دیدم و فوراً با ۱۱۰ تماس گرفتم .
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 9) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا