آزادنویسی دفتر آزادنویسی پختگی | پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
پناه | پختگی
@پناه عزیز ممنون از شركت شما در اين طرح

در این تاپیک فرد دیگری جز نویسنده، حق ارسال هیچ پستی را ندارد.
درصورت مشاهده موارد غیراخلاقی با کلیک بر گزینه "گزارش" با ما همکاری کنید.
چنانچه تمایل به ایجاد دفترآزادنویسی داشتید، از این تاپیک اقدام نمایید.
اعلام امادگي دفتر آزادنويسي

|تيم مديريت تالار كتاب|
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
یادمه اون قدیما، خیلی قدیم هم نه ها، منظورم زمان خامیه. اون وقتا که خام بودم و توی کوره خدا هنوز نپخته بودم، بابا داشت واسه مرگ دوستش آروم و بی‌صدا اشک می‌ریخت، دوستش کم کسی نبود، براش برادر محسوب میشد. یادمه کتاب شعر از دست بابا نمی‌افتاد، هنوزم گاهی که با هم تنهاییم کتاباش رو میاره و میگه برام بخون. یادش بخیر. منم کتاب شهریار رو باز می‌کردم:
«خان ننه، هایاندا قالدین
بئله باشیوا دولانیم
نئجه من سنی ایتیردیم!
دا سنین تایین تاپیلماز»
از گوشه چشم دیدم که مامان داره با گوشه روسریش نم چشمش رو می‌گیره. اشک بابا رو کم دیدم، ولی دیدم. به قول انوش: «خدا نکنه دل غلامرضا سنگین شه، وگرنه باید بکوبه بره اون سر دنیا، سر قبر عمو، خودش رو خالی کنه.»
اون وقتا خام بودم، نمی‌فهمیدم بابا چرا باید برای خالی شدن دلش، این همه راه بکوبه بره شهرستان و یه دل سیر گریه کنه و برگرده. اون وقتا خام بودم، بچه بودم و معنی حرف انوش رو نمی‌فهمیدم.
یادمه من بودم و بابا و انوش و لبو خوردن توی برف و بوران. من بودم و بابا و انوش و مسافرت سه‌تایی. من بودم و بابا و ... .
انوش همیشه برام تکیه‌گاهه، یه تکیه‌گاه محکم، از بابا هم حضورش پررنگ‌تره‌ گاهی. هرجا گیر کنم میرم سراغش، واقعا که یه پدر نمونه‌ست؛ پدری که بچه‌هاش به پدری قبولش ندارن و مقصر منم.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
انوش خیلی دوستم داشت، فکر کنم هنوزم داره. اون وقتا که می‌بردتم شهربازی و بیشتر از پسراش، حواسش پی من بود، فهمیدم یه چیزی هست که انوش بیشتر از خواهرا و برادرم بهم توجه می‌کنه. علایقم رو بیشتر از مامان و بابا می‌دونه و بیشتر از همه به من اهمیت میده. وقتی دستم رو می‌گیره و از خیابون ردم می‌کنه، خیلی مواظبه و وقتی مریضم و تب می‌کنم این قدری بغض می‌کنه که دلم میخواد برای بغض توی صداش بمیرم. یه بار بهش گفتم:
- مرد گنده، خجالت نمی‌کشی هرجا میری منو با خودت میبری؟
جالب اینه که خیلی از همکاراش فکر می‌کردن من دخترشم. اختلاف سنی په پدر و دختر رو که داشتیم، از لحاظ قیافه هم که مثل همیم، به هرحال حلال‌زاده به داییش میره دیگه.
یه بار که ازش علت و عمق این علاقه رو پرسیدم، فقط خندید، خندید و بغض کرد، اما من برام این علاقه و توجه هضم نشد که نشد.
زندایی همیشه ازم شاکیه و بد نگام می‌کنه، پسراشم که دیگه نگم برات، اما انوش به تنهایی برام یه لشکره.
لشکری که یه تنه حریف همه میشه. یه بار که از رفتار بقیه ناراحت بودم زیر گوشم با اون صدای زمخت و مردونه گفت:
- خیال نکن تو خودتو بگیری و کز کنی، دنیا دلش به حالت می‌سوزه ها نه. دنیا یادش میره اما تو می‌مونی و یه دل بوگندو که از غمات پره.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
انوش عادت داشت خبر مهمی که به بابا می‌خواست بده، اول می‌کشیدش گوشه‌ی حیاط و یه نخ سیگار آتیش می‌کرد و می‌ذاشت گوشه لبش. یه پک خودش کام می‌گرفت و یه پکم بابا.
اون شب از اون شبایی بود که انوش بازم بابا رو کشید گوشه‌ی حیاط و نوک آتشین سیگارش، آتیش انداخت توی مزرعه‌ی دلم. من که داشتم ظرف می‌شستم، فوری‌فوتی دستامو با لباسم خشک کردم و پاورچین پاورچین رفتم حیاط پشتی تا سر در بیارم باز چه بلایی به سرمون نازل شده که دوتا پسرعمو با هم خلوت کردن.
صدای غرغر مامان می‌اومد که:
- باز دستاتو با بولیزت خشک کردی؟ چند بار بگم فردا پس‌فردایی که رفتی خونه شوهر، نمیگن مادرش اصول خونه داری یادش نداد؟
مامان شدیدا روی این مسائل حساس بود، این‌قدری که گاهی حس می‌کردم نکنه فردا عروسیمه و خودم خبر ندارم.
آروم و بی‌صدا خودمو رسوندم کنار بشکه‌های نفت قدیمی وپشت‌شون سنگر گرفتم. گوش تیز کردم تا بفهمم چی میگن، اما صدای جیرجیرکای ته باغ اومد و از دایی و بابا صدا در نیومد.
فقط دست به دست شدن سیگارو دیدم و فردا صبحش، غیب شدن بابا و انوش.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
چند روزی که گذشت، زندایی با پای برهنه و چادری که شلخته دورش پیچیده بود توی حیاط ظاهر شد.
مضطرب بود و پریشون؛ مثل کسی که می‌خواد خبر بدی بهت بده، یه لنگه پا وسط حیاط وایساده بود. بیچاره با اون قد کوتاه و صورت سفیدی که به‌خاطر عجله و دویدن، قرمز شده بود. نمی‌دونستم چیکار باید بکنم. مامان رفته بود نونوایی، سیما مدرسه بود و ندا هم که مثل همیشه غرق خواب. چشمم که به زندایی افتاد بند دلم پاره شد.‌
زندایی صبورتر و آروم‌تر از اونی بود که بخواد به این روز بیوفته، اما غیبت بابا و انوش، داشت دیوونم می‌کرد.
سنی نداشتم که، حدودا چهارده سالم بود، مثل تیری که از کمون رها شده باشه خودمو رسوندم حیاط.
تا چشم زندایی بهم افتاد، بغضش شکست و وسط هق‌هقاش فهمیدم که بابا بازداشته و انوش بیمارستان.
انگار وسط چله تابستون، انداخته باشنم توی سطل آب یخ. یخ زدم از خبری که شنیدم.
بابا شدیدا آدم آرومی بود و امکان نداشت تا سوالی ازش بپرسی جواب بده، چنین آدمی چرا باید بازداشتگاه باشه؟
به چه جرمی؟
باز بگیم انوش، کله‌ش همیشه‌ی خدا باد داشت، ولی بابا، هرگز!
خدای من! انوش توی چه وضعیتیه؟ هزار تا سوال مثل خوره افتادن به جون مغزم و هر لحظه امکان داشت که یا سکته کنم یا بی‌هوش شم.
اون موقع مثل الان نبود که همه یه گوشی دستشون باشه، یه تلفن ثابت بود و یه شماره تلفنی که همیشه خدا اشغال میزد.
فقط تونستم بفهمم که بابا و انوش توی زاهدان هستن.
 

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

بالاخره برگشتن؛ دقیقاً بعد از هجده روز، هجده روزی که خط‌های روی دفترم نشون می‌داد.
یادمه اوایل پاییز بود و سرما زودتر از همیشه گربه رقصونی می‌کرد. خوب یادمه که تازه از مدرسه برگشته بودم و داشتم لباسام رو عوض می‌کردم که صدای در حیاط به گوش رسید. مامان از توی آشپزخونه صداش بلند شد:
- یکی بره درو باز کنه. ببینه کیه؟
ولی من از قبل فهمیده بودم. یه حسی ته دلم می‌گفت که خودشونن. دویدم تا حیاط و دل توی دلم نبود.
درو که باز کردم بابا رو که دیدم، نفسم بند اومد. ریش و سیبیل بلند، چشمای گود رفته، پوست تیره و خسته.
انوشم چیزی از بابا کم نداشت، اما انوش آشفته بود و این آشفتگی بیشتر از هر چیزی خودش رو نشون می‌داد.
انگار هر دوشون یه دنیا حرف داشتن، اما بنا به یه قانون نانوشته که بین خودشون بود زبونشون رو قفل بزرگی زده بودن که نکنه کسی چیزی بفهمه. نمی‌دونم اونجا چی سرشون اومده بود، فقط می‌دونم با یه سکوت عجیب برگشتن سکوتی که از هر حرفی سنگین‌تر بود.
زن دایی که خونه ما بود تا چشمش به انوش افتاد دیگه هیچ چیز یادش نموند، نه دمپایی، نه روسری درست حسابی، نه پسرای قد و نیم قدی که توی گوشه حیاط داشتن بازی می‌کردن. فقط دوید سمت در، پا برهنه و نفس زنان.
وقتی رسید به دایی دستش رو گرفت و فقط نگاش کرد نگاهی که از عشق پر بود، اما عشقی که تهش غم داشت... عشقی که می‌دونست به جایی نمی‌رسه و آخر عاقبت خوشی نداره. من فقط وایساده بودم دستام یخ زده بود، قلبم تند میزد. نمی‌دونستم باید خوشحال بشم که برگشتن یا بترسم از اون سکوتی که با خودشون آوردن.
انوش یه لحظه سرشو آورد بالا، نگاهم کرد، لب زد چیزی بگه، اما نگفت. فقط یه پک عمیق به سیگار لای انگشتاش زد و چشماشو بست.
همون‌جا بود که فهمیدم آدمایی هستن که از سفر برمی‌گردن، ولی یه تیکه از دلشون همون‌جا، جا می‌مونه.
 
آخرین ویرایش:

پناه

ارشد پورتال اندیشه و پورتال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
پشتیبان نویسندگی
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
ویراستار
کتابخوان
مورخ
کتاب‌باز
Dec 28, 2024
2,927
***

بعد از امتحان‌های میان ترم، انوش مثل بچه‌های ۵ ساله که بهونه مامانشون رو می‌گیرن پاش رو کرد تو یه کفش که باید بریم شهرستان. راست یا دروغ حرفاش دلش برای ننه تنگ شده بود، اما یه حسی بهم می‌گفت که دروغه.
آخر هفته بار و بندیلمونو جمع کردیم و با دایی و زن دایی و پسراش با هم رفتیم سمت خلخال.
زن دایی طبق معمول، یه راست رفت خونه مادرش من و انوش هم رفتیم خونه ننه. هرچی از صفای خونه روستایی بگم کم گفتم. اونجا یه خونه بزرگ و قدیمی بود طاقچه‌های قشنگ و گلدون‌های شمعدونی داشت. همه فرش‌هاش قرمز لاکی رنگ بودن. دو تا حیات خیلی بزرگ داشت. حیاط بالایی مخصوص نشستن و مهمونی بود و حیاط پایینی پر از درخت‌های آلبالو و آلو و سیب. یه قسمتش هم مخصوص سبزی کاری بود که خاله و ننه هر بهار و تابستون وش سبزی می‌کاشتن و قسمت راست هم یه طویله خیلی بزرگ که من همیشه ازش می‌ترسیدم. حالا فکرشو بکن دستشویی هم ته همون حیاط باشه!
وقتی که خیلی نزدیک شدیم همون موقع که داشتم می‌رفتم داخل انوش بهم گفت که برم خونه خاله معصومه. تعجب کردم که چرا انوش داره همچین کاری می‌کنه ولی قبول کردم. چند قدم که ازم دور شد پاورچین پاورچین راه افتادم دنبالش. دیدم که وارد خونه شد و ننه تا چشمش به انوش افتاد یک سیلی محکم خوابوند توی گوشش.
اتفاقی که هرگز نیفتاده بود به هر حال انوش نور چشم ننه و خانواده محسوب میشد. قلبم داشت از سینم می‌پرید بیرون هم ترسیده بودم هم تعجب کرده بودم.
ننه به زبون غلیظ ترکی گفت:
- مگه نگفته بودم اون دخترو فراموش کن؟ تو زن داری پسر... بچه داری... وظیفته که تو نون و آبشون رو بدی... براشون مرد باشی.
ننه از خشم می‌لرزید و به چشم خودم دیدم که اشک از چشمای هنوز سر خورد و تمام صورتش را خیس کرد.
وای خدای من!
این عشق چی می‌تونه باشه که یه مرد با دو متر قد و یه من ریش و سیبیل، های‌های گریه کنه؟
الهی بمیرم برای صدای بغضدار و غمگینش.
- دوسش دارم ننه... نمی‌تونم فراموشش کنم... اونا داشتن می‌فروختنش... دلم طاقت نیاورد.
احساس کردم کسی پشت سرم وایساده، وقتی شجاعتم رو جمع کردم و برگشتم زن دایی رو دیدم. انگار یخ زده بود. صورتش رو اشک پوشونده بود. داشت می‌لرزید.
و از اون روز تا حالا که چندین سال گذشته و دیگه انوشی نیست، دیگه هیچ وقت نور اون عشق رو توی چشماش ندیدم.
 
بالا