- Jun 12, 2025
- 288
آن شب، گلگیس کنار پنجره نشست.
نه برای دیدن کوچه، برای دیدن خودش.
دفترچهاش بسته بود، ولی دلش هنوز پر بود.
به آسمان نگاه کرد.
ستارهای کمنور چشمک میزد، مثل دل خودش—نه خاموش، نه روشن، فقط زنده.
آهسته گفت:
«خدایا،
اگه فردا دوباره بترسم،
اگه دوباره بخوام قایم بشم،
تو یادم بنداز که امروز رفتم.
که امروز، من بودم.
نه اسمم، نه بیماریام، فقط خودم.»
سکوت بود.
نه جواب آمد، نه صدا.
اما گلگیس حس کرد شنیده شده.
و همانجا، در تاریکی خانه،
با نان روی سفره،
با دفترچهای که هنوز گرم بود از کلمات،
با دلی که تازهتر از همیشه میتپید،
گلگیس فهمید:
گاهی پیروزی فقط یه قدمه.
و گاهی خدا، فقط یه نگاهه.
پایان.
نه برای دیدن کوچه، برای دیدن خودش.
دفترچهاش بسته بود، ولی دلش هنوز پر بود.
به آسمان نگاه کرد.
ستارهای کمنور چشمک میزد، مثل دل خودش—نه خاموش، نه روشن، فقط زنده.
آهسته گفت:
«خدایا،
اگه فردا دوباره بترسم،
اگه دوباره بخوام قایم بشم،
تو یادم بنداز که امروز رفتم.
که امروز، من بودم.
نه اسمم، نه بیماریام، فقط خودم.»
سکوت بود.
نه جواب آمد، نه صدا.
اما گلگیس حس کرد شنیده شده.
و همانجا، در تاریکی خانه،
با نان روی سفره،
با دفترچهای که هنوز گرم بود از کلمات،
با دلی که تازهتر از همیشه میتپید،
گلگیس فهمید:
گاهی پیروزی فقط یه قدمه.
و گاهی خدا، فقط یه نگاهه.
پایان.