- Oct 19, 2023
- 110
جسد ژوستین از تمام جنازههایی که دیده بودم زشتتر بود. همین باعث سردرگمیام میشد. مامان همیشه میگفت ژوستین زیباترین دختریست که تا به حال دیده. پس چرا اکنون تا این حد قبیح جلوه میکرد؟ مامان دروغ میگفت، نمیدانم شاید هم اسم اغراق برای توصیف حرفها و رفتارهایش مناسبتر بود. همیشه به ژوستین قول میداد تا ابد کنارش بماند و رهایش نکند؛ اما بدون هیچ مقاومتی او را به خاک سپرده بود. شاید از همان روزی که ژوستین مرد دیگر خودم را نمیشناسم. از همان روز مردد و واهی شدهام. چهطور میتوانم به چیزهایی که میبینم و میشنوم اطمینان کنم؟ اصلاً مسئلهای در دنیا وجود دارد که واقعاَ بتوان به آن اطمینان کرد؟ اگر ژوستین زیبا در دقیقهای زشت شده بود، اگر مامان در طول یک روز از عزیزترین فرد زندگیاش دست کشیده بود، دیگر چه چیزی برای یقین داشتن باقی میماند؟ ژوستین برخلاف قبل، دیگر نه زیبا بود، نه مهربان، نه باهوش، نه لجباز، نه لوس و نه کسی میخواست کنارش بماند. از آن مضحکتر اینکه همهی این صفات را به دلیل کاری که اعضای بدنش انجام میدادند دارا بود. یک مادهی صورتی رنگ چینخورده و نرم باعث میشد ژوستین باهوش باشد و به ما لبخند بزند. یک ماهیچهی قرمز رنگ بزرگ به تنش ضربان میداد و دو تکه گوشت کمکش میکردند اکسیژن را جذب کند و نفس بکشد. دو کرهی درشت که از قضا درونشان آبی بود سبب زیباییاش میشدند. حتی همین هم نادرست به نظر میرسد، چون من از رنگ آبی بدم میآید. لیکن نکتهی قابل توجه این بود که ژوستین بدون این ماهیچهها، گازها، گوشتهای غیرزنده و فرآیندهای عجیب و غریبی که انجام میدادند با یک تخته سنگ توفیری نداشت. نه تنها ژوستین، تمام مردم همین بودند. من نمیفهمیدم چه چیز عرفانیای در این قضایا میدیدند؟ چرا همهچیز را اینقدر احساسی میکردند و مدام به خودشان دروغ میگفتند؟ بیش از حد خجسته بودند که به هویت و افکار و احساساتشان مینازیدند. تمام اینها به چند تکه گوشت وابسته بود، چند تکه گوشت که هر لحظه ممکن بود از کار بیوفتند.
آخرین ویرایش توسط مدیر: