رمان دگم | آیناز تابش کاربر انجمن چری بوک

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
Negar_1763305474521.pngکد079
نام رمان: دگم
نام نویسنده: آیناز تابش
ژانر: اجتماعی/روانشناختی
ناظر: @رهای انجمن

خلاصه:
می‌توان گفت منشا تمام جنگ و جدال‌های دنیا، آفتی به نام عقیده است. مسائل، رفتارها و قضاوت‌ها همگی وابسته به عقاید ما هستند. اما باورها از کجا آمده‌اند؟ آن‌قدر که ما می‌پنداریم مقدس و بی‌عیب هستند؟ آیا واقعاً هستی همانند قفسه‌های کتاب مرتب‌شده بر اساس حروف الفبا در قید و بند نظم است و فلسفه‌ی وجود انسان در جهان با هر موجود دیگری تفاوت دارد؟
 
آخرین ویرایش:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
نمی‌دانم چرا انسان‌ها این‌قدر دوست دارند بدوند! تند بدوند، سبقت بگیرند. مثلاً صبح که داشتم برای پروژه‌ی جدید به خانه‌ی ژان بوسوعه می‌رفتم، دو پسر بچه را دیدم که از مدرسه به سمت خانه می‌دویدند. می‌خندیدند و مدام سعی می‌کردند از یک‌دیگر جلو بزنند. به ته کوچه رسیدند، مقابل خانه‌شان، یک ساختمان معمولی سفید_قهوه‌ای مثل تمام ساختمان‌های دیگر. پسری که موهای فرفری داشت با خوشحالی فریاد زد:
- اول!
و دوستش پس از چند ثانیه به او رسید. چنان از اول شدنش احساس قدرت می‌کرد که گویا تمام دنیا را میان پارچه‌ای پیچیده بودند و تقدیمش کرده بودند! چند دقیقه بعد با هم خداحافظی کردند و هر کدام به سوی طبقه‌ی خودشان دویدند. هیچ ردی از مسابقه نماند. اول شدن پسرک مانند خنده‌ای بود که لحظه‌ای در کوچه پیچیده و پس از چندی، هیچ ردی از آن نمانده بود. با خودم گفتم یعنی ارزشش را داشت که برای چنین چیزی تا این حد خود را عذاب بدهد و نفس‌نفس بزند؟ درک نمی‌کردم چرا مانند یک قورباغه‌ی خوشحال بالا و پایین می‌پرد و ذوق می‌کند. ژان بوسوعه هم خود را عذاب می‌دهد. طی چهل_پنجاه سال زندگی‌ای که داشته مدام دویده تا بتواند خانه‌ی بزرگی بخرد و بازسازی کند. پسرانش را به مدرسه‌ی خصوصی بفرستد و برای زنش گوشواره‌ی یاقوت بگیرد. ژان بوسوعه جداً دل خجسته‌ای دارد. گاهی اوقات حتی به ذهنم خطور نمی‌کند که او بیست_سی سال دیگر قرار است بمیرد و کت و شلوارهای قشنگش کنج کمد دیواری خاک بخورند. من خانه‌ها را بازسازی و دیزاین می‌کنم و به صاحب‌خانه‌ها تحویل می‌دهم. ژان بوسوعه خانه را به کی تحویل می‌دهد؟ احتمالاً عاقبت خانه‌ی او هم همچون اول شدن آن مو فرفری می‌شود. مسابقه‌ای که پسرک روزی در آن اول شده، خانه‌ای که ژان بوسوعه روزی در آن زندگی می‌کرده. خانه بدون ژان بوسوعه دیگر معنا ندارد و خوشحالی پسرک هم با تمام شدن مسابقه مفهومش را از دست می‌دهد. من کارم را درست قبل از آن‌که معانی‌اش ناپدید شوند تمامش می‌کنم. خانه‌ را به ژان بوسوعه نشان می‌دهم و او شاد می‌شود‌ و بابت سلیقه‌ی عالی‌ام تحسینم می‌کند. معنای تحسین او به چیز دیگری وابسته نیست و هرگز پایان نمی‌یابد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
با تمام این‌ها می‌دانم مادام بوسوعه هرگز قرار نیست تحسینم کند. نامش را به من نگفته‌اند. خدمتکارها هم مادام بوسوعه صدایش می‌زنند. همسر ژان بوسوعه!
دیگران می‌گویند زیباست. تا این‌جای سخن‌شان می‌تواند درست باشد؛ اما مخالفت اصلی‌ام با عقیده‌شان از آن‌جایی شروع می‌شود که اندیشه می‌کنند فقط مادام بوسوعه زیباست. اگر هم دلیلش را بپرسی می‌توانند تا صبح برایت قصه ببافند. مثلاً می‌گویند: «چون مادام بوسوعه موهای کهربایی دارد و بقیه ندارند». یا «چون مادام بوسوعه شبیه ساعت شنی است و بقیه نیستند». جداً هم شبیه ساعت شنی است‌.
دانه‌های صبرش آرام‌آرام پایین می‌ریزند و ناگهان دیوانه می‌شود. خوبی‌اش این است که می‌توان با جواهری، سرویس طلایی، چیزی برعکسش کرد و برای خود زمان خرید. مقرراتی‌ست و بی‌منطق. چنان با اطمینان می‌گوید "انگلیسی‌ها باکلاس‌اند" یا "باید قاشق را با دست راست برداشت" که انگار الهه‌ای این قوانین را از آسمان برایش نازل کرده است. لیکن هرگز نباید تصور شود که آدم غیرقابل‌تغییر و انعطاف‌ناپذیری است. فقط برای قانع شدن به دلایل خاصی نیاز دارد‌. مثلاً چند روز پیش که دخترش ژربرا می‌خواست پیراهن صورتی‌اش را با یک جوراب شلواری زرد بپوشد، قاطعانه به او گفت: این زشت‌ترین تیپی‌ است که به چشم دیده و بسیار دمده و ارزان جلوه می‌کند. با این حال وقتی چند هفته بعد بازیگر مشهوری، همین رنگ‌بندی‌ را برای حضور در یکی از مراسم‌های مهم برگزید و معیارهای مد تغییر کرد؛ مادام‌ شنی هم برعکس شد و خودش آن لباس را به دخترش پوشاند. علی‌رغم نفرتم به خرافات، ژربرا را الهه‌ی شانس می‌دانم. گویا هنگامی که چیزی را می‌خواهد؛ پروانه‌ی اقبالش طوری پر می‌زند که اثر پروانه‌ای تمام و کمال در اختیار امیال او باشد. همه‌چیز تغییر می‌کند تا الهه‌ ژربرا به خواسته‌اش برسد. افزون بر این ملاقاتش همواره واسطه‌ی اتفاقات جالبی می‌شود. مثلاً آشنایی‌ام با لیلین از طریق ژربرا روی داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
لیلین سایه‌نویس بود. وقتی برای بازدید اولیه از خانه‌ی ژان بوسوعه رفته بودم او را درحال صحبت با ژربرا دیدم. دختر نازپرورده‌ی خانواده‌ی بوسوعه می‌خواست زندگی‌نامه‌اش را بنویسد؛ ولی چون حوصله‌ی نگارش آن را نداشت، از لیلین خواسته بود که این کار را انجام بدهد و در ازایش مبلغ ناچیزی بگیرد. درک نمی‌کردم یک دختر پانزده ساله که اوج تحول در زندگی‌اش تغییر رنگ پیراهن‌های چین‌چینی‌اش بوده، چرا باید بخواهد زندگی‌نامه داشته باشد؟ ولی چون اهمیت نداشت رهایش کردم. لیلین دوستم داشت. خودش این را می‌گفت. نه من دلیلش را پرسیدم نه او توضیح داد. فقط یک‌بار پرسید: آیا من هم دوستش دارم؟ راجع به سوالش فکر کردم‌. دلیلی نیافتم که دوستش نداشته باشم.
لیلین یک دختر عادی بود. بازیگر موردعلاقه‌ای نداشت، هر فیلمی که فرصت داشت در سینما ببیند را می‌دید. از نویسنده‌ی خاصی خوشش نمی‌آمد؛ هر کتابی دستش می‌آمد را می‌خواند. برای صحبت کردن موضوع ویژه‌ای مد نظر نداشت؛ هر بحثی میان‌مان می‌افتاد را ادامه می‌داد. برایش فرقی نداشت که با چه کسی صحبت کند یا اصلاً تا آخر عمرش حرف نزند. تدبیری برای نجات بشریت از زندگی فلاکت‌بارش نیندیشیده‌ بود و پیرو تفکر خاصی نبود. احتمالاً از شخص من هم خوشش نمی‌آمد؛ فقط چون سر راهش بودم عاشقم شده بود! می‌گفت اگر خلاقیت و دانش لازمه برای ساختن شخصیتش را داشت و می‌دانست از انتخاب‌هایش پشیمان نمی‌شود، جای سایه‌نویس یک نویسنده‌ی واقعی میشد.
دوست نداشت چیزی را خلق کند. دلش می‌خواست ایده را بدهند و او فقط پیش ببرد. نقشه را بکشند و او فقط قدم بردارد. هرگز خودش را لایق تصمیم‌گیری نمی‌دانست. همین باعث میشد مانند دیگران آزارم ندهد و از وجودش احساس بدی نگیرم. آخر آدم نمی‌تواند از کاغذ سفید ایراد بگیرد! گویا برایم خاص بود که لیلین برخلاف بقیه، دغدغه‌ی "یک چیزی بودن" را نداشت‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
مشکلات‌مان از آن‌جایی شروع شد که می‌خواست در آغوشش بگیرم و موهایش را نوازش کنم. من از کلیشه‌های روابط انسانی نفرت دارم. به‌خصوص که انسان‌ها فکر می‌کنند احساسات بی‌سر و ته‌شان عرفانی‌ترین پدیده‌‌ی هستی‌اند! یاد چارچوب‌های مادام بوسوعه می‌افتم. کت آبی آسمانی با شلوار سفید ست می‌شود و وقتی یک‌دیگر را دوست داریم باید دستان‌مان را دور کمر هم حلقه کنیم! علی‌رغم این‌که هرگز نمی‌توانم بپذیرم صرفاً زاده شدن در مرزهایی تعیین شده توسط خودِ انسان‌ها بتواند صفات اخلاقی‌شان را تشکیل بدهد؛ اما فکر می‌کنم این واکنش‌هایم از رگ فرانسوی‌ام نشات گرفته‌اند‌. وگرنه به سر چه کسی جز یک فرانسوی می‌زند که یک حرف "ق" مانند غلیظ بسازد و آخر هم آن را "ر" بنویسد؟ ما ذاتاً هنجارشکن هستیم‌.
لیلین گلایه‌ کرده بود که پس چه‌طور می‌خواهم علاقه‌ام به او را نشان بدهم و با دیگران چه توفیری دارد‌؟ درآمده بودم که من وقتی کسی را دوست دارم، دلم می‌خواهد بینی‌اش را بین انگشتان شست و سبابه‌ام بگیرم یا انگشت میانی‌ام را در فاصله‌‌ی دو ابرویش بچرخانم. با این حال لیلین اصلاً خوشش نیامده بود. خیال می‌کرد من بسیار گوشت‌تلخ و خودشیفته‌ام و برای این‌که خودی نشان دهم با تمام مسائل مرسوم مخالفت می‌کنم. آن‌قدر از این سخنش دلخور شده بودم که سه هفته و چهار روز و هفده ساعت و چهل و دو ثانیه با هم قهر کرده بودیم.
***

هشت صبح یکی از روزهای ژانویه بود که با کرختی فراوانی از خواب پریدم. نگاهی به پیرامون انداختم. نام لیلین را بر لب راندم؛ ولی او را ندیدم. یادم آمد خیلی وقت پیش رفته. دلم ریخت. نمی‌دانستم باید به چه امیدی از تخت خواب پایین بیایم. با احساس سردرگمی و ناامنی شدیدی خواستم دوباره بخوابم؛ اما فکری نبود که در سر بپرورانم تا خوابم ببرد. به علاوه وحشت‌زده شده بودم. از پیشانی‌ام عرق می‌ریخت. احساس کردم تمام پیکرم دارد آب می‌شود و روی زمین می‌ریزد. کاش من هم مانند مادام بوسوعه بودم. حتی اگر تمام قطرات وجودم پایین می‌ریخت، می‌توانستم خود را برعکس کنم و کمی بیشتر زنده بمانم‌. زمان بخرم تا دوباره روح واهی‌شده‌ام را پر کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
نگران و پریشان شدم. کسی نبود که اسمم را صدا بزند و بگوید صبحانه آماده است‌. ‌کراواتم را دور گردنم ببندد و با نگاهی عمیق و محبت‌آمیز بدرقه‌ام کند. دیگر نمی‌توانستم به هیچ‌چیز و هیچ‌کس احساس تعلقی داشته باشم. لیلین قرار نبود برود. حتی پس از وحشتناک‌ترین دعواها هم برمی‌گشت و به دوست داشتنم ادامه می‌داد. ماندن او اولین و تنها اعتقاد من بود. به ذوق دیدار دوباره‌‌اش می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. باید از کجا شروع می‌کردم؟! می‌ترسیدم خوابش را ببینم. ترجیح می‌‌دادم ساعت‌ها جیغ بکشم و اشک بریزم تا این‌که لبخند روی لبم بماسد. در نهایت همان‌طور که نفس‌نفس می‌زدم پتوی خاکستری و مخمل تختم را روی سرم کشیدم و چشمانم را با خستگی بستم. لیکن چنان‌که خوابم نبرد.
***

عصر بود‌. انگشت سبابه‌ی دست چپم را بریدم و از پنجره‌ی اتاق بیرون انداختم. سه دلیل موجه برای این‌کار داشتم. یک: اغلب با همین انگشت بینی لیلین را می‌گرفتم. خیال کردم شاید این‌گونه بتوانم تعهدی که به وی داشتم و دیگر در واقعیت وجود نداشت را از بین ببرم. دو: به تازگی توانسته بودم عادت جویدن ناخن‌هایم را ترک کنم؛ اما نمی‌توانستم کامل انجامش دهم. اگر می‌خواستم بلایی سر باقی‌شان نیاورم، باید یکی را برمی‌گزیدم تا تمام اعتیادم را در آن بچپانم. سه: درک نمی‌کردم که چرا همه‌ی انسان‌ها باید پنج تا انگشت داشته باشند. چنین مسئله‌ای بیش از اندازه کسالت‌بار بود.
می‌پنداشتم که شاید اگر من چهار تا انگشت داشته باشم، مردم دست از تلاش برای شبیه یک‌دیگر بودن و اصرار بر آن برمی‌دارند. با تمام این‌ها هیچ‌کدام از آرمان‌هایم تحقق نیافته بود. برعکس، بخاطر درد انگشت خالی‌ام بیش از پیش بهانه‌ی نبود لیلین را می‌گرفتم. افزون بر آن هنوز هم ناخنم را می‌جویدم، منتها شستم را جایگزین کرده بودم. مهم‌تر از همه معجزه‌ای رخ نداده بود و مادام بوسوعه هم‌چنان قاشق را با دست راستش می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
در لحظات اولیه‌ی بریده‌شدن انگشتم، خون‌ریزی آن باعث میشد وجودم سرشار از قدرت و غرور شود. احساس می‌کردم هر قطره‌ خونی که می‌ریزد قدمی‌ست برای رهایی از جهلی که گرفتارش هستیم. لیکن وقتی به خودم آمدم وحشت کردم. هراسم نه از شدت خون‌ریزی بود، نه از نبود انگشتم. حتی طعم ندامت هم نمی‌داد. واهمه داشتم که ناگهان جاذبه‌ی زمین تغییر کند و همه‌چیز جای حرکت به پایین به سمت لب‌های من بیاید. کسی که این توطئه را برایم چیده از چشمی در نگاهم کند و به دستگیره‌های کابینت دستور دهد که دهانم را بگشایند. خون دستم به جای ریختن بر پارکت‌های خانه میان دندان‌هایم بپاشد و به سقف دهانم بچسبد. از تصور غلظت و نوچی‌‌اش تهوع گرفتم‌. نفسم تنگ شد، گویا لخته‌های سرخ رنگ راه گلویم را بسته بودند: مانند یک بغض. کم‌کم دریافتم که چه اتفاقی افتاده. انگشتم هم مانند لیلین ترکم کرده بود... .
***

کلمه‌ی صحبت، طعم شکلات تخته‌ای می‌دهد. زمانی که لیلین صحبت می‌کرد می‌توانستم شیرینی و صدای خرد شدنش را زیر دندانم احساس کنم. قرچ، قرچ، قرچ. واژگان را شمرده‌شمرده و منظم ادا می‌کرد. وقتی مهربان میشد، کلماتش ترد می‌شدند، مثل سیب‌زمینی سرخ‌کرده. سخن گفتن باقی مردم چنین مزه‌ای نمی‌داد، به‌خصوص سخن گفتن ژان بوسوعه‌. هر لغتی که می‌گفت مشامم پر میشد از بوی سیگار و کالباس کهنه. او قدر کلمات را نمی‌دانست‌. تنها کسی که مثل لیلین صحبت می‌کرد فابین دلون بود. کتاب‌دارِ کاتولیک کتاب‌خانه‌ای در میدان دوفین. مردی سختگیر و به گفته‌‌ی اطرافیانش شرافتمند که هرکسی دستش می‌آمد را نصیحت می‌کرد. فقط به‌خاطر مدل صحبت کردنش به کتابخانه‌اش رفتم و گفتم چند کتاب درباره‌ی دکوراسیون داخلی و معماری می‌خواهم. طبق معمول از ریا و گناه مردم برایم گفت و نطق بلندبالایی کرد. اگر حکایت‌ها و نق‌نق‌های وراجانه‌اش را فاکتور بگیرم کل حرفش این بود که: "پس انسانیت کجا رفته؟"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
لبخند محوی زدم و در پاسخ به او گفتم:
- شاید انسانیت دلش سفر و تعطیلات خواسته و به جزایر هاوایی رفته. به جهنم! چه اهمیتی دارد که کجا رفته؟ آیا تا کنون به جای این‌که دنبالش بگردد و بابت رفتنش آه و فغان سر دهد، از خود پرسیده که این انسانیت کوفتی اصلاً از کجا آمده؟ مگر جز این است که زمانی تکامل نیافته بودیم و همانند خوک‌ها رفتار می‌کردیم؟ مغز لعنتی‌مان فقط به علت جهش‌های ژنتیکی اجداد شامپانزه‌گونه‌مان ارتقا یافته و یکی‌مان که خیلی باهوش بوده تصمیم گرفته تمدن بسازد و بهتر رفتار کند. لیکن اگر کسی شامل این ترقی فکری نبوده چرا باید شماتتش کنیم؟ گویا از کودکی هفت ساله بخواهیم فیثاغورس حل کند و وقتی نتوانست دستان‌مان را بر سر خویش بکوبیم و از آن بیچاره بپرسیم پس ریاضیاتت کجا رفته؟ چه توفیری دارد که بتواند مسئله را حل کند یا نه؟ در هر حال او و دانسته‌ها و ندانسته‌هایش قرار است با یک‌دیگر زیر خروارها خاک دفن شوند. اگر ضرب و تقسیم‌ها شادترش نمی‌کنند چرا باید یادشان بگیرد؟ آه دلون! ما همگی یک مشت جلبک هستیم. یک مشت جلبک وراج و متمدن!
مشخص بود که دلون از سخنانم خوشش نیامده. کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. کتاب‌ها را عصبی و کلافه در قفسه‌ها می‌چپاند و با حرص زمزمه می‌کرد:
- این مردم ابله باز داروین‌بازیشان گرفته!
دیگر حرف‌هایش طعم شکلات تخته‌ای نمی‌داد‌. مزه‌اش چیزی بود بین موز آبپز و گوجه‌ی رنده‌شده. شانه‌ای بالا انداختم و به کار خود ادامه دادم. اما عاقبت نتوانست طاقت بیاورد و برافروخته فریاد زد:
- پس خدا چه؟! پس آخرت چه؟!
چند لحظه نگاهش کردم. خنده‌ام گرفت. بند هم نمی‌آمد. همان‌طور که در مقابل نگاه گیج و غضبناکش می‌خندیدم زیر لب گفتم:
- خدا من هستم دلون، من! خدا تو هستی! و آخرت عدم وجود ما. در گورستان. وقتی که استخوان‌های‌مان تجزیه و احساسات‌مان پودر شوند. یک مشت هورمون و پیام عصبی فانی! خوش به حالت! تو هنوز نمی‌دانی ما تا چه حد بیچاره‌ایم! و این بیچارگی چقدر لذت‌بخش است اگر بدانی تا هشتاد سال دیگر، پس از مرگت، حتی همین بدبختی که الآن هستی هم نمی‌توانی باشی! می‌خندیم، عاشق می‌شویم، رنج می‌کشیم و لحظه‌ای بعد دیگر هیچ‌چیز نیستیم! آدمیزاد بیچاره‌ای که روزی خندیده و روزی رنج کشیده. ما به اتمام رسیده‌ایم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
صورت دلون را خشم فرا گرفت. از شدت عصبانیت نفس‌نفس میزد و عرق کرده بود. پرخاشگرانه به سویم آمد و گفت گور خودم و کفرگویی‌هایم را از کتابخانه‌اش گم کنم. اخم کردم. چقدر تلخ بود که دیگر نمی‌توانستم کلماتش را بشنوم. بدون حرف از آن‌جا خارج شدم؛ اما چند دقیقه‌ای پشت درب فالگوش ایستادم. پریشان طلب بخشش و مغفرت می‌کرد و دعاهایی را بلندبلند و هول‌زده بر زبان می‌آورد. همانند پسربچه‌ی بیچاره و گم‌شده‌ای که رنج‌ها و ترس‌ها احاطه‌اش کرده بودند. حالش بوی ایمان و عشق نمی‌داد، بوی پناه آوردن می‌داد. یک لحظه به یاد خودم افتادم‌. من هم برای فرار از دردهایم به لیلین پناه می‌آوردم؛ اما دوستش نداشتم. فقط لذتی که وجودش، صحبت کردنش و محبت‌هایش به من می‌داد باعث میشد زندگی برایم زیباتر شود. پس خدا من و دلون نبودیم. خدا لیلین بود، خدا شکلات تخته‌ای بود، خدا هر کسی بود که می‌توانست آرامش و لذت خلق کند.
***

در راه برگشت به خانه دوازده بسته شکلات تخته‌ای و چهار بطری شراب خریدم. می‌دانستم پس از تناول‌شان اتفاقات خوبی برای بدنم نمی‌افتد؛ ولی چاره‌ای نداشتم‌. انسان‌ها موجودات جالبی هستند‌. می‌توانند وجود یک‌دیگر را سرشار از امید و دلخوشی کنند تا همگی از آسیب‌ها دور بمانند. لیکن در آخر جدا می‌شوند و هنگامی که جدا می‌شوند تشنه‌تر و سردرگم‌تر از هر وقت دیگری به چیزهای آسیب‌زننده پناه می‌آورند. البته این پناه آوردن موجب شادی‌شان نمی‌شود، فقط کمک می‌کند که بتوانند زنده بمانند. سال‌ها از هم مراقبت می‌کنند و در نهایت یک روز که پی بردند هیچ نقطه اشتراکی ندارند یک‌دیگر را به سوی هر بلایی دستشان بیاید سوق می‌دهند. انسانی که روزی انسان دیگری را دوست داشته و اکنون ندارد. چقدر شبیه مرگ است. همه‌چیز در یک لحظه خاموش می‌شود و هیچ اهمیتی ندارد که قبلش چند فرسنگ دویده‌ای. آن‌ها بسیار سخاوتمندند که می‌توانند فرو ریختن آجرهایی که سال‌ها روی هم گذاشته‌اند را با آرامش تماشا کنند و سراغ ساختمان دیگری بروند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 18) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا