رمان دگم | آیناز تابش کاربر انجمن چری بوک

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
لیلین و ویوین عقیده داشتند احساساتم به آن‌ها واقعی نیست. احساسات دقیقاً چه بود؟ به نظرم نمی‌آید انسان‌ها آن‌قدر قدرت اختیار داشته باشند که بازیگری کنند! آن‌هایی که بازیگری می‌کنند نمایشنامه را بر حسب نیازهایشان می‌نویسند. در نهایت آن نیازها واقعی است، نیست؟ اگر زمان این نیاز و احساسات به حد نصاب حقیقی بودن نرسیده پس اسمش را چه می‌گذارند؟ لیلین می‌گوید من به ماندنش نیازی ندارم. من به شکلات‌فروشی رفته‌ام. با آن‌که میلی به شکلات ندارم شکلات والرهونا می‌خرم و گویا از روی دورویی و دغل‌بازی آن را می‌خورم. پس احتمالاً من به فرمی از رنج نیاز داشته‌ام. بازی می‌کنم برای هدفی دیگر. بازی می‌کنم تا تماشاچیان روی صحنه گل بریزند. بازی می‌کنم تا لیلین کنارم بماند. بازی می‌کنم تا انگشت سبابه‌ام را بین ابروهایش بچرخانم. بازی می‌کنم تا از صحبت‌های ژان بوسوعه رنج بکشم. در اواخر نوجوانی عاشق ویوین شدم‌. آن لحظه‌ای بوده که تصمیم گرفتم وجود داشته باشد و از وجودش لذت بردم. این نیاز را احساس کردم. بابا هم می‌گفت احساساتی که به او دارم واقعی نیست. پخته نیست. زود از سرم می‌پرد. مگر کبریتی که بر سمباده می‌زنیم؛ اما پس از پنج ثانیه خاموشش می‌کنیم آتش نگرفته است؟ مگر او در همان چند دقیقه دود کردن‌ها احساس لذت نمی‌کرد؟ اگر واقعاً به آن چند دقیقه‌ی به حد نصاب نرسیده نیازی نداشت چرا از باقی زندگی‌اش می‌گذشت؟ ما کمابیش احساس می‌کردیم. همه‌چیز را. ترس برای چیزی که هرگز اتفاق نمی‌افتاد را. عشقی که حاضر نیستیم برایش خود را شرحه‌شرحه کنیم را. نیازی که ممکن است دقیقه‌ی بعد دوام نداشته باشد را. امروز کیش لورن می‌خوریم و فردا ذائقه‌ی دیگری داریم، اما اگر کیش لورن دوست نداشتیم برای چه آن را خورده‌ایم؟ اگر می‌خواستیم خود را با خوردن چیزی که دوست نداریم زجر بدهیم پس به آن زجر نیاز داشته‌ایم. بعضی‌هایشان لقمه را دور سرشان می‌چرخانند. لیلین می‌گفت غم‌هایشان واقعی نیست. آن‌ها جداً افسرده نیستند. همچنان به شکلی از غم غیرواقعی نیاز دارند، ندارند؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
***

رشته‌ای محو از خاطره‌ای جالب یادم آمده؛ اما نمی‌توانم آن را بگیرم. نمی‌دانم دلیلش نازک بودن رشته است یا دوباره آن‌که من دیگر انگشت سبابه ندارم. انگار طعمی نامانوس و در عین حال رهنما در دهانم پیچیده و حال باید به یاد بیاورم از صبح چه خورده‌ام. اگر این خاطره را به یاد بیاورم احساس تعلق می‌کنم. همان‌طور که در دوست داشتن ویوین احساس تعلق می‌کردم. همان‌طور که خبری از دستکش ظرفشویی نبود. برای هراری سوال شده منی که همه‌چیز را به نحوی به طعم و غذا و عطر و آشپزخانه ربط می‌دهم چگونه با وعده‌های روزانه‌ام قهر کرده‌ام. راستی اعتصاب هم طعم ندارد. اما غذا؟ مسلماً دارد.
به طرزی ناعادلانه فقط طعم اسپاگتی می‌دهد. اگر جای باقی غذاها بودم علیه آن نوار طلایی کودن کودتا می‌کردم و می‌کشتمش. نه برای تبعیض. برای آن‌که دیگر چیزی نباشد تا ایتالیایی‌ها برای شکستنش قرارداد وضع کنند. چیزی مانند انگشت سبابه‌ام. تهش هم به جایی نمی‌رسد. مادام بوسوعه همچنان قاشق را با دست راستش می‌گیرد و احتمالاً انگلیسی‌ها را باکلاس می‌پندارد. ژاک بوسوعه. مطمئنم او چیزهایی که به ذهنم می‌رسد را می‌دزد‌. کیش لورنم را می‌دزدد. انگشت سبابه‌ام را هم او دزدیده. خاک را کنار می‌زند. چاله‌ای که می‌اندیشیدم هیچ‌کس از آن خبر نداشته را حفر می‌کند. انگشتانم را برمی‌دارد و به جایش دستکش ظرفشویی می‌گذارد تا خفه‌ام کند‌. صدای جارویی که می‌کشد را می‌شنوم‌. جواب سوال هراری را گرفتم. او وعده‌های غذایی‌ روزانه‌ام را دزدیده. شرط می‌بندم فرزند خانواده‌ی بوسوعه هم نیست. بله، یقین دارم آمده تا جوراب شلواری زرد و پیراهن صورتی ژربرا را بدزدد. کاش حرفم را باور می‌کردند. کاش دستگیرش می‌کردند. بعد هم به من نشان لژیون دونور اعطا می‌کردند. این کمترین کاری بود که می‌توانستند برای جبران لطفم انجام دهند. تازه بابا هم در جنگ جهانی دوم خدمت کرده بود. همیشه می‌گفت کفایت ندارم. شاید از همان روزها بود که معمار شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
بابا همیشه می‌خواست سرگرمش کنم. اگر سرگرمش نمی‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. حتی برای یک لحظه. اوقاتی که چیزی جز ایده‌های نخ‌نما، حرف‌های کسالت‌بار و جوک‌های نچسب به ذهنم نمی‌رسید، انگشتم را روی شعله‌ی کبریتی می‌گرفتم تا بالاخره از یک جایی بجوشد. سلول‌های پوششی‌ام قلقل می‌کردند. بابا از سر میز بلند نمی‌شد و همین کافی بود. ولو تحمل زیادی هم به درد و رنج داشتم. نه آن‌که احساسش نکنم؛ اما آن احساس اولیه چندان اهمیتی برایم نداشت. آن احساسی اثرگذار بود که من گذرنامه‌اش را چک می‌کردم و اجازه می‌دادم رد شود. درکل همان‌طور که پیش‌تر گفتم بر پایه‌ی آنچه طلب داشتم بازی می‌کردم. البته به معنای واقعی کلمه بازی نمی‌کردم. تنها آگاهانه تصمیم می‌گرفتم چه چیزی را نشان بدهم یا ندهم. این بازی نبود، بود؟
***

اعداد تعریف‌نشده را دوست دارم. آزادند. نه کامل، اما بیشتر از هراری. گویا در نقش همان دایره‌های در شرف چند ضلعی شدن مانده‌اند‌. نه سالمند و نه خودسوزی می‌کنند. به عبارت بهتر، آزادند چون تعریف نمی‌شوند. به‌محض تعریف شدن یا باید در جای خود باقی بمانیم یا مسئله را از بیخ و بن نقض کنیم. دو قسمت از صفر را در نظر می‌گیرم، همان مخرج صفر که در هستی و درک ما وجود ندارد؛ لیکن می‌تواند داشته باشد و اگر نه اصلاً از همان اول بحثش مطرح نبود. این آن قسمت از تکبر انسانی‌ست که حالم را به هم می‌زند. انسانی که نمی‌تواند دو هیچ‌ام را تصور کند و حذفش می‌کند. من نیز گاهی مانند هراری، هراریِ آزاد، به تردید می‌افتم‌. ممکن است روزی دو هیچ‌‌امی از کنار این جویبار رد شده باشد و ما با تعریف کردنش به عنوان یک ناهنجاری کلکش را کنده باشیم؟ طردش کرده باشیم یا به آن اعتنایی نکرده باشیم؟ ولی نه. اگر این‌گونه بود دو هیچ‌ام نبود. دو هیچ‌ام‌ها تعریف نمی‌شوند، پس از کنار جویبار هم رد نمی‌شوند؛ در واقع در صورتی که این‌گونه نبود آزاد نبودند. با این حال همچنان عقیده دارم ممکن است دو هیچ‌امی را در نطفه خفه کرده باشیم، حتی پیش از آن‌که دو هیچ‌ام شده باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
بگذریم، اخیراً چندان به این موضوع نمی‌پردازم‌. راستش را بخواهید به من ربطی ندارد. چیزی که باعث می‌شود عمیقاً باور داشته باشم اعداد تعریف نشده به طور نسبی آزادند، این است که نیازی به اتخاذ تصمیمات ندارند. تصمیم اتخاذ کردن، جبر وجودی‌‌ای است که آزادی را مثل خوره می‌خورد. دایره بودن یا چند ضلعی بودن. خودسوزی یا لذت. وجودیت یا مرگ‌. استفاده نکردن از کلمات پوچ یا مردک لال ماندن. همه‌اش همین است. چیزی هم به من ندا می‌دهد که این اعداد تعریف نشده به طور تمام و کمال آزاد نیستند و دلیلش دقیقاً همین اسم مضحکشان است. گویا مهاجمانی هستیم که به قلعه‌ی رهایی‌شان هجوم آورده‌ایم و ناگهان سرنیزه‌ی تعریف و شناخت را به سمتشان می‌گیریم. به آن‌ها اندیشیده‌ایم و هرچند با عنوان تعریف‌نشده، اما تعریفشان کرده‌ایم؛ بنابراین آن‌ها هم کمابیش آزاد نیستند. پس آن‌چه به شکلی حقیقی آزاد است، عدد تعریف‌نشده‌ای ناشناخته به شمار می‌آید. به همین سادگی این هم دیگر آزاد نیست چون به‌شخصه با همین سه کلمه‌ی موذیانه، یک‌تنه گند زدم به تمام آنچه از آزادی در چنته داشت. چه بسا کسی پیش از من، هزار سال یا دو سال پیش این کار را انجام داده بوده و من تازه به این نتایج مبارک رسیده‌ام. "تصور" به واقع هیولایی توتالیتر و بسیار وحشتناک‌تر از استالین‌هاست که این آزادی‌های لعنتی را می‌مکد و احتمالاً لاورنتی بریایی به نام "تعریف" هم در کنار خود دارد تا بتواند جامه‌ی عمل به جنایاتش بپوشاند. آن‌چه آزاد است که ورای تصور است و به محض آن‌که من این جمله را می‌گویم همان هم آزادی‌اش را از دست می‌دهد. چه تجربه‌ی هیجان‌انگیزی! هرگز فکر نمی‌کردم روزی به دولت‌مردان خون‌خوار شوروی دست همکاری بدهم! آن هم در چه حال؟ در بحبوحه‌ی خیال‌بافی راجع به ریاضیات. گرچه این مسئله به خودی خود رنگ و لعابی ندارد. موضوع آن‌جا جذاب می‌شود که انسان‌ها آزادی را همین اتخاذ تصمیمی می‌دانند‌ که آزادی اصیل ما را نابود می‌کند. گمان نمی‌کنم این هم یکی از جبرهای وجودی باشد؛ ولی احتمالش مطرح است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
***

دیگر از دلون بدم نمی‌آید. از خانواده‌ی بوسوعه‌ها هم همین‌طور. از زنی که در میوه‌فروشی مرا به باد ناسزا گرفت هم همین‌طور. خواه ناخواه، بخشی از دنیایم هستند. نه، دوست ندارم حذفشان کنم. فقط آن‌ها مرا حذف کرده‌اند. بابا هم گرچه بی‌ایمان بود؛ اما هرگز ندیدم به مذهبیون نفرت بورزد؛ درحالی که پیدا بود از هیچ کدامشان خوشش نمی‌‌آید. آن‌طور که شنیده‌ام، مادربزرگ پدری‌ام ایمان سفت و سختی داشت. عمویم یک‌بار در حضور بابا خاطره‌ای از جنگ تعریف می‌کرد. همانی که بوقلمون می‌خورد‌‌. می‌گفت از جنگ معاف بوده. هیچ‌وقت در میان صحبت‌هایش دلیل معافیتش را نگفت‌. احتمالاً بخاطر پایش. از هنگامی که به خاطر می‌آورم سخت قدم برمی‌داشت. در تمام عمرش یا کارمند بود یا به هر نحوی پشت میز کار می‌کرد. جنگ را می‌گفتم. این‌گونه وصف می‌کرد که آن زمان‌ها، تمام روز را می‌خوابید. انگار مانند ساز زدن من در روز مرگ ژوستین، او هم فقط همان‌جا بود که باید می‌خوابید. کم پیش می‌آمد تاریخ روزی که می‌گذراند را بداند. مشخص نبود چه زمانی از شبانه روز را بیدار است. همگی به معنای واقعی کلمه ترسیده بودند. نگران بابا بودند که خدمت می‌کرد. او اهمیتی نمی‌داد. می‌گفت هر چه بشود می‌شود. در خانه‌ی ما را نمی‌زند، از این و آن هم اجازه نمی‌گیرد. صبح تا شبش را به نوعی با کرختی و بی‌اعتنایی سر می‌کرد‌. بعد رفت سراغ درونمایه‌ی اصلی خاطره‌اش. یک روز صبح پتوی آبی‌اش را روی تختش باز کرده تا بخوابد. مادربزرگم شال و کلاه کرده و دم در ایستاده بوده. از او پرسیده کجا می‌رود؟ پاسخ داده می‌رود تا برای بابا دعا کند. به این‌جا که رسید به خنده‌ای عصبی افتاد. زمزمه می‌کرد که برای مادرش خوشحال بوده. با خودش فکر می‌کرده خوش به حال او که یک گردنبندی، ساختمانی، کسی را در طبقه‌ای از آسمان‌ها دارد تا نجاتش بدهد. گرفته خوابیده. وقتی بیدار شده، هنوز خبری از مادربزرگم نبوده. سوار دوچرخه‌اش شده و بیرون رفته تا خبری بگیرد. ساختمان محبوب بمب‌باران شده بود. همان ساختمانی که حتی نتوانسته بود از خودش حفاظت کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید. دلخور بود که چرا پیرزن آخر عمری به جای دل سپردن به آجرهای پوچ کلیسا نزد پسرش نمانده. به این‌جا که رسید، بابا با وقار و طمامینه دهانش را پاک کرد. نگاهی به بردارش انداخت‌. چاشنی کلافگی در لحنش مشهود بود و می‌شود گفت این برادر کوچک‌تر حوصله‌اش را سر برده بود:
- پوچ؟ شک دارم. آن روزها تقریباً همه‌چیز پوچ بود. نازی‌ها پوچ قتل‌عام می‌کردند. ما پوچ به خدمت رفته بودیم. خیلی هم پوچ امید داشتیم که خانواده‌مان را می‌بینیم. با تغییر احوال آسمان خیال می‌بافتیم‌. آفتاب شده؟ پس درست می‌شود. در قعر زمین، در چاله‌ای پست، در سکولارترین نقطه‌ زمین و به دور از شکوه کلیسای مادر و اسقف... می‌دانی برادر؟ من و آن سربازها و مادر و تو همگی به بقا می‌اندیشیدیم و هر کداممان به نحوی. هر کداممان پوچی‌های خاص خود را داشتیم. تو فرار می‌کردی زیر پتو و مادر فرار می‌کرد به کلیسا. صد سال دیگر هیچ‌کسی مقبره‌ی او را باز نمی‌کند تا ببیند چگونه دق نکرده. کمابیش برای هیچ‌کدام از ما جز تو اهمیتی ندارد. هر قدمی که همچنان برمی‌داریم پوچ است و پوچ است. حال، با پاشنه‌ی کفش هر آدمی. برو زیر پتویت و خوش بگذران.
این را گفت و از سر میز بلند شد. برایتان گفته بودم. صحبت‌هایش همواره به نظرم جالب می‌آمد. خودش هم تا آن هنگام که سخنی درخور به ذهنش خطور نمی‌کرد، ساکت و متین باقی می‌ماند. عمو هم پوچ خوش گذراند. پوچ هم مرد. گلدانی زیبا، منظره‌ای زشت از جسد او ساخت. همان عطر دل‌انگیز بهاری، همان لحظه‌های اطمینان‌بخش. افسوس که لحظه‌ها پوچ‌تر و تصادفی‌تر از آن بودند که بتوان با خیالی تخت به آن‌ها دل سپرد. مثل همان بازپرسی که دستم را همدلانه می‌فشرد و لحظه‌ی بعد صندلی فلزی را در سرم فرو می‌شکافت.
***

همین ظهر دلم سخت گرفته بود. از نو روزه‌ی سکوت گرفته بودم. هراری می‌پرسید می‌تواند کاری کند که حالم بهتر شود؟ نیشخندی زدم و پاسخ دادم:
- دوست عزیز من! غمی که بشود با درد و دل با دیگران و حرف همسایه و یک پیشنهاد کاری فوق‌العاده و رنگ زدن شیروانی و برگشت این معشوق و آن محبوب و یک سینما رفتن تسکینش داد فکر نکنم آن‌قدر که باید و شاید غم باشد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
گرچه اسم این چیزی که من داشتم هم یحتمل غم نبود. آمیرا می‌گفت کمتر از بیست روز دیگر کارها درست می‌شود و بیرون می‌روم. همیشه بیست‌های پایانی به نظرم کم می‌آمدند‌. بیست دقیقه‌ی آخر، بیست روز آخر، بیست سال آخر. از پنجره به ساختمان رو‌به‌رویی نگاه می‌کردم. به شیروانی آجری‌اش. گربه‌ای زیر آفتاب گرم روی آن دراز کشیده بود. ای کاش تنسی ویلیامز را صدا می‌کردم. دلم برای گربه‌ی روی شیروانی سوخت‌. آزاد نبود. به گونه‌ای تعریف میشد، چه بسا بدتر از اعداد تعریف‌نشده. اگر به مردی انگلیسی که مادام بوسوعه برایش می‌مرد می‌گفتم:
- گربه‌ی روی شیروانی را ببین.
هرگز گربه را نگاه نمی‌کرد. چون اسم فرانسوی گربه را گفته بودم. ولی از طرفی هم جالب است. هر کسی گربه را با یک اسم می‌شناسد و کلمه‌ای جداگانه‌ برای خطاب کردن او دارد. این به جایگاه و شخصیتش عمق بیشتری می‌بخشد. به یاد کسانی که والدینشان جدا شده‌اند و در هر خانه، زندگی و شادی‌ها و دارایی‌های مجزایی دارند می‌افتم. با این حال گربه‌ی روی شیروانی چندان نمی‌تواند از این طلاق مرزی جهان لذت ببرد؛ چرا که روحش خبر ندارد چه کسی چگونه خطابش می‌کند یا این چگونه خطاب کردن اصلاً اهمیتی دارد یا نه؟ و لابد گربه‌ای روی شیروانی‌های پاریس تا به کنون گربه‌ای مصری که پرستیده می‌شود را ندیده و در روم برای سالاد سزار خوردن با او قراری نگذاشته. جداً این‌ها چه بیچاره‌هایی‌اند که ما هویتشان را تعیین می‌کنیم. به آن‌ها صفت می‌دهیم و پشت سرشان سخن می‌گوییم‌. نماد قصه‌ها و فرهنگ‌هایمان هستند و رفتارهای متفاوتی با آن‌ها داریم. گربه‌ها متقابلاً به انسان‌ها اهمیت نمی‌دهند. هوش و حواسشان پی ماهی و پرنده است. انسان‌ها هم کم و بیش این را می‌دانند. از همین رو، برای حفظ کردن ارتباطشان با گربه‌ها به آن‌ها ماهی و پرنده می‌دهند. همانند راوی بی‌نامی که در عشق ناستنکا می‌سوزد و او را به مستاجر فلان‌فلان شده‌شان می‌رساند. و ما مدام آنچنان که راوی ناستنکا را خطاب می‌کرد نام او را به زبان خود صدا می‌زنیم:
- گربه؟ گربه‌ی عزیز! گربه؟ وای گربه!
او نام ما را نمی‌پرسد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
***

سرم نبض می‌د. موهایش چرب بود. هر ثانیه‌ای که می‌دیدمش، بیشتر ولع پیدا می‌کردم که موهایش را بچشم. نمی‌توانستم بخوابم یا چیزی بخورم. موهایش مثل نوری بود که نمی‌گذاشت چشمم جای دیگری را ببیند. انگار واقعاً هیچ‌چیز مهمی جز موهای او در دنیا وجود نداشت. مواد غذایی‌ای که از فروشگاه خریده بودم را در جمجمه‌ام قایم کرده بودم. داشتند کپک می‌زدند. شی‌ای لیز از گوشم روی زمین افتاد. برخاستم. یک رشته از گوشت‌چرخ‌کرده‌ها بود. آب شده بود. اگر با روغن سرخشان نمی‌کردم می‌مردم؛ اما وسط این جهنم روغن کجا بود؟ اگر موهایش را می‌کندم تا از چربی‌شان استفاده کنم مرا قضاوت می‌کردند. موهایش حقی نداشتند. از همان روغنی که می‌چکید آشکار بود مارکسیست‌اند.
بابا همیشه می‌گفت از کمونیست‌ها چربی می‌بارد. همان بهتر که می‌مردند. ولی به خود قول دادم آن سفیدها را سر جای خود باقی بگذارم، چون معلوم بود از حزب محافظه‌کارند. همین چند وقت پیش شست چپم آنارشیست شده بود. چون از گوشت و پوست و استخوان خودم بود برایش استثناء قائل شدم. چندین بار سعی کردم نصیحتش کنم و او را به راه راست هدایت کنم. متاسفانه افاقه نکرد. من هم دورش را محکم با نخ بستم. به التماس افتاد ولی اعتنایی نکردم. اگر نخ‌ها را باز می‌کردم، باز به راه ابلهانه‌ی خودش ادامه می‌داد. وقتی کاملاً کبود شد و به نظر آمد مرده است نخ‌ها را باز کردم. برای آن واقعه غصه‌ی بسیاری خوردم؛ لیکن چاره‌ی دیگری برایم نمانده بود. می‌خواست هرج‌ومرج به پا کند. بله، اگر به کارهایش ادامه می‌داد هرج‌ومرج میشد. ای کاش شستی چنین نادان نداشتم. نخست با خود گفتم حال که مرده است بهتر است قضاوتش نکنم. شست که عقل ندارد. ولو دقیق‌تر که اندیشیدم، پی بردم ممکن است برخلاف تصور من نیمچه عقلی داشته باشند و در آینده نیز این‌گونه سر خودشان را بر باد بدهند. همین شد که کل بدنم را با طناب بستم و تک‌تک آن‌ها را مثل شستم از خطری که برای خود داشتند دور کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
اگر شستم را نمی‌کشتم او به مغزم حمله می‌کرد. چنین خیالاتی داشت. یقین دارم. از چروک‌های پیشانی‌ام که هنگام اخم کردن پدید می‌آمدند شنیدم. می‌گفتند شستم این‌گونه می‌پندارد که مغز و اعصابم به شکلی احمقانه کنترلش می‌کنند. رشته‌ی دیگری از گوشت چرخ‌ کرده روی زمین افتاد. اما نه. اگر موهای چرب مردی که در غذاخوری بود را می‌چشیدم، همه‌چیز خراب میشد. دیگر هرگز لیلین یا دلون را نمی‌دیدم. نباید یک شکلات تخته‌ای را به روغنی ارزان و کثیف می‌فروختم. باید فاصله می‌گرفتم. باید از تمامشان فاصله می‌گرفتم. باید از موهای روغنی، تارهای سفید محافظه‌کار و شست‌های آنارشیست فاصله می‌گرفتم. بابا هم همیشه می‌گفت از سیاست دوری کنم. نباید می‌گذاشتم آن‌ها مرا به بیراهه بکشانند. نباید نامه‌ها را زیر پوتین خود له می‌کردم.
***

امروز چندمین روزی بود که سرم تیر می‌کشید. دیگر نمی‌دانستم چگونه خود را مهار کنم‌. آمیرا دستمزدش را از ژانت گرفته بود. مدام تاکید می‌کرد چند روز مانده است. اگر کار اشتباهی کنم، همه‌چیز خراب می‌شود. زمانی که ماجرا را برای هراری تعریف کردم گفت تصمیم اشتباهی گرفته‌ام. باور داشت آدم‌هایی مثل من و او باید همین‌جا بمانند و روزی سهوا با چیزی مانند سوپ گوجه فرنگی بمیرند. این‌گونه دیگران از ما برای تازه‌واردها همچون داستان‌های فولکور یاد میکنند و شاید غش‌غش بخندند. ولی اگر خارج از این‌جا باشیم، طبق معمول آدم‌هایی اطرافمان هستند و ما آزارشان می‌دهیم. در نهایت رهایمان می‌کنند و دیگر نمی‌پذیرند که نسبتی باهاشان داریم. پس زودتر فراموش می‌شویم. این‌جا هر کسی سرش به کار خودش است. لبخندی محو زدم و پاسخ دادم نمی‌خواهم کسی از من یاد کند. خندید و با زدن قاشق فلزی‌اش بر ظرف غذا گفت:
- بیچاره ونتورا، بیچاره ونتورا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
انگار با این جمله داشت داستان‌های فولکوری که قرار بود از من بگوید را تبلیغ می‌کرد. همیشه همین بود. هراری از تنهایی می‌ترسید. برای همین می‌خواست به من بقبولاند که عاقبتم مثل ونتورا می‌شود و نمی‌توانم از این حقیقت فرار کنم. منتهی من دستش را خوانده بودم. به‌محض رو به راه شدن کارها، او را این‌جا می‌گذاشتم و می‌رفتم. من متعلق به چنین اتاقی نبودم. من برای لویی شانزدهم کار می‌کردم. آن‌ها حتماً دارند با من شوخی می‌کنند. حتی آمیرا فهمید که من چه انسان متشخصی هستم. من پیانو می‌زدم. من وقتی بچه بودم پیانو می‌زدم. حتی مادام بوسوعه هم در نهایت مرا درک کرد. اگر به بیرون راه پیدا می‌کردم لیلین را در آغوش می‌گرفتم. دیزاین‌هایم را مرتب می‌کردم. با دلون انجیل می‌خواندم. ژانت را به چای عصرانه دعوت می‌کردم. من نباید مثل ونتورا خاتمه می‌یافتم، حتی اگر نیاز بود به خود خاتمه بدهم.
***

در چند شب اخیر دیگر نمی‌توانستم بخوابم. بدهی‌ داشتم. بدهی‌های سنگین. شست مرده‌ام داشت گوشتم را می‌خورد. می‌گفت باید درد بکشم تا سر عقل بیایم. درد هم هزینه دارد. پس باید پول جور کنم. یا روغن. روغن این روزها کمیاب و گران شده بود. همه می‌خواستند بحرانی که در جمجمه‌ام به پا شده بود را آرام کنند. اگر پول نداشتم باید چربی بدنم را می‌دادم تا مورد استفاده قرار گیرد. یاخته‌های کارگر در سرتاسر بدنم راه می‌رفتند تا چربی تخلیه کنند‌. قلقلکم می‌آمد. به شستم گفتم از ژانت پول بگیرد. پاسخ داد او دیگر مرا دوست ندارد. من اطرافیانم را کشته‌ام. دور تک‌تک‌شان طناب کشیدم و خفه‌شان کردم. چشم‌های ژانت کامل زنگ زده. دیگر مرا نمی‌بیند. پول‌هایم تمام شده. نمی‌توانم از بابا قرض بگیرم. او مرده است. مدالش؟ آن را هم خورده. خورده تا دست من نرسد. هرگز نمی‌خواهند کمکی به من کنند. من لایق کمک نیستم‌. من از روی نیت‌های لذت‌جویانه به مرگ عمو خندیده‌ام. همه‌شان امیدوارند بمیرم تا آن‌ها هم بخندند. بخندند و چربی‌های بدنم را بدزدند. ژاک بوسوعه. شست من، دست‌‌نشانده‌ی خائن ژاک بوسوعه بود. حتی اعدام هم نتوانسته بود جلوی اعمال پلیدش را بگیرد‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 18) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا