- Oct 19, 2023
- 110
لیلین و ویوین عقیده داشتند احساساتم به آنها واقعی نیست. احساسات دقیقاً چه بود؟ به نظرم نمیآید انسانها آنقدر قدرت اختیار داشته باشند که بازیگری کنند! آنهایی که بازیگری میکنند نمایشنامه را بر حسب نیازهایشان مینویسند. در نهایت آن نیازها واقعی است، نیست؟ اگر زمان این نیاز و احساسات به حد نصاب حقیقی بودن نرسیده پس اسمش را چه میگذارند؟ لیلین میگوید من به ماندنش نیازی ندارم. من به شکلاتفروشی رفتهام. با آنکه میلی به شکلات ندارم شکلات والرهونا میخرم و گویا از روی دورویی و دغلبازی آن را میخورم. پس احتمالاً من به فرمی از رنج نیاز داشتهام. بازی میکنم برای هدفی دیگر. بازی میکنم تا تماشاچیان روی صحنه گل بریزند. بازی میکنم تا لیلین کنارم بماند. بازی میکنم تا انگشت سبابهام را بین ابروهایش بچرخانم. بازی میکنم تا از صحبتهای ژان بوسوعه رنج بکشم. در اواخر نوجوانی عاشق ویوین شدم. آن لحظهای بوده که تصمیم گرفتم وجود داشته باشد و از وجودش لذت بردم. این نیاز را احساس کردم. بابا هم میگفت احساساتی که به او دارم واقعی نیست. پخته نیست. زود از سرم میپرد. مگر کبریتی که بر سمباده میزنیم؛ اما پس از پنج ثانیه خاموشش میکنیم آتش نگرفته است؟ مگر او در همان چند دقیقه دود کردنها احساس لذت نمیکرد؟ اگر واقعاً به آن چند دقیقهی به حد نصاب نرسیده نیازی نداشت چرا از باقی زندگیاش میگذشت؟ ما کمابیش احساس میکردیم. همهچیز را. ترس برای چیزی که هرگز اتفاق نمیافتاد را. عشقی که حاضر نیستیم برایش خود را شرحهشرحه کنیم را. نیازی که ممکن است دقیقهی بعد دوام نداشته باشد را. امروز کیش لورن میخوریم و فردا ذائقهی دیگری داریم، اما اگر کیش لورن دوست نداشتیم برای چه آن را خوردهایم؟ اگر میخواستیم خود را با خوردن چیزی که دوست نداریم زجر بدهیم پس به آن زجر نیاز داشتهایم. بعضیهایشان لقمه را دور سرشان میچرخانند. لیلین میگفت غمهایشان واقعی نیست. آنها جداً افسرده نیستند. همچنان به شکلی از غم غیرواقعی نیاز دارند، ندارند؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: