رمان دگم | آیناز تابش کاربر انجمن چری بوک

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
ای کاش کمی از من باقی می‌ماند. فقط در آن حد که باری دیگر، انگشت سبابه‌ام را لای ابروهای لیلین بکشم.
***

سرانجام امروز روزی بود که از بیمارستان مرخص می‌شدم. هراری هیچ حرفی نمی‌زد. با من قهر کرده بود، چه بسا با ونتورا هم. به گوشه‌ای از اتاق خزیده بود و به هیچ‌چیز اعتنایی نمی‌کرد. حتی وقتی "مردک لال" خطابش کردم، لام تا کام صحبتی نکرد و واکنشی نشان نداد. به هر حال من ناراحت نبودم. من از وجود هراری لذت برده بودم و باقی‌اش به خود او ربط داشت. آمیرا صد بار دیگر یادآوری کرده بود که آزادی‌ام مشروط است و باید تحت نظارت و دارودرمانی باشم. پذیرفته بودم. در آن لحظه از نظرم آخرین چیزی که می‌توانست ایراد داشته باشد این اراجیف بود. تاکسی گرفتم تا به خانه بروم. از محله‌ی سابقم رد شدیم؛ اما توجهم را معطوف نکرد و نوسانی در حالم ایجاد نشد. سرانجام به خانه رسیدیم. کرایه را پرداخت کردم و پیاده شدم. هنگام گذر از کوچه، چیزی را زیر پایم احساس کردم. انگشتم بود، انگشت سبابه‌ام. آزمند و مشتاق آن را برداشتم و داخل رفتم. خانه را برای پیدا کردن چسب زیر و رو کردم و بالاخره توانستم یک چسب برق محکم و مقاوم پیدا کنم. انگشتم را چسباندم. همه‌چیز درست و عادی شده بود. من هم زین پس آدمی عادی بودم‌. بلافاصله شال و کلاه کردم تا نزد لیلین بروم. ابراز ندامت می‌کردم و در آغوش می‌گرفتمش‌. تمام مسائلمان حل میشد. از مادام بوسوعه عذرخواهی می‌کردم و شاید دوباره می‌توانستم کار کنم. نفس عمیقی کشیدم و از خانه خارج شدم. برف می‌آمد. سعی کردم به وانیل موهای آمیرا فکر نکنم. لیلین لذت‌هایی از این قبیل را نمی‌پسندید. پس از مدتی پیاده‌روی به خانه‌اش رسیدم. پایی که هنگام رفتن به عمارت ژان بوسوعه خواب رفته بود خوب شده بود. پایی که هراری می‌گفت خواب رفته خوب شده بود. نهایتاً من از تماشای خیابان‌هایی که زیر برف خفته بودند لذت می‌بردم. دیوارهای خانه‌ی ویلایی‌اش را آبی کرده بود و من مشکلی با نارنجی نبودنش نداشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
در زدم. از داخل صدای خنده‌ می‌آمد. نباید به شباهت خنده‌هایش با کروسان فکر می‌کردم. درست زمانی که داشتم با خود شرط می‌بستم در را باز نمی‌کند، میان چارچوب ظاهر شد. خنده روی لبش ماسید. مثل وقتی که من از خوابی که او در آن بود می‌پریدم. از چشمان زاغش سردی می‌بارید و چنان در سکوت اخم کرده بود که کاش دلون می‌آمد و جای چشم‌هایش قارقار می‌کرد. در را تا جایی که می‌توانست بست و خود رو به روی قسمت خارجی آن ایستاد. خواستم در آغوشش بگیرم. وحشیانه به عقب هلم داد. حرص‌آلود دستم را به سمت پایین پرت کرد و گفت:
- اگر همین حالا گورت را از این‌جا گم نکنی به کلانتری تلفن می‌کنم!
چشمانم ناخودآگاه ریز شد. گیج بودم. مگر نمی‌گفت برای رابطه‌مان تلاش کنم و به خواسته‌هایش احترام بگذارم؟ پس چرا این‌گونه رفتار می‌کرد؟ خنده‌ای عصبی بر لبم آمد و گفتم:
- خودت می‌خواستی بغلت کنم! یادت نمی‌آید؟ خودت این را به من گفتی. خودت گفتی من خودخواهم.
با چشمانی گشادشده نگاهم کرد. ابتدا با نگرانی داخل خانه را از نظر گذراند و سپس با اکراه و ناچاری به من رو برگرداند:
- مانده‌ام چگونه از بیمارستان مرخصت کرده‌اند! ای کاش آن‌قدر آن‌جا می‌ماندی تا می‌مردی! فقط مایه‌ی دردسر و شرمی... .
احساس کردم می‌خواهد صحبتش را ادامه بدهد که صدایی آشنا در گوشم زنگ زد:
- عزیزم؟ نمی‌آیی؟ کسی آمده؟
رنگ از صورتم پرید. لیلین درحالی که اضطراب مانند برف روی درخت‌های اطراف خانه صورتش را پوشانده بود، سرش را داخل خانه برد و تشویش‌آمیز پاسخ داد:
- می‌آیم عزیزم، می‌آیم. لطفاً میز را بچین. تا چند لحظه‌ی دیگر کنارت هستم.
سپس سمت من برگشت تا صحبت‌هایش را ادامه دهد؛ اما مجالش را ندادم. به داخل خانه راندمش و در را بستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Cheat☆

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Oct 19, 2023
110
ژاک بوسوعه بالاخره کار خودش را کرده بود. نه چیزهایی که از ذهنم می‌گذشت را دزدیده بود، نه انگشت‌هایم را، نه جایزه‌ام را و نه چربی‌ها را. او لیلین را دزدیده بود. شوقی غیرمنتظره سراسر روحم را فرا گرفت. بالاخره به من مدال می‌دادند و بابا با این اوصاف طردم نمی‌کرد. احتمالاً لیلین هم به عنوان یک بوسوعه چندین مدال سایه‌نویسی می‌گرفت. ولو ناعادلانه، چرا که سایه‌نویس شایسته من بودم. از این به بعد آن‌چه کارفرما می‌گفت را طراحی می‌کردم، آن‌طور که معشوقه‌ام می‌خواست ابراز علاقه می‌کردم و سوپ گوجه فرنگی‌ای که پرستار می‌داد را می‌خوردم. من سایه‌نویس شده بودم. آن‌ها می‌گفتند و من می‌نوشتم. پله‌ی دوم مرا به بیراهه می‌کشاند. لیکن پیش از آن‌که به دنیای سایه‌ای‌ اطرافم برگردم باید می‌شکستم. لیوان ترک خورد و من روی برف‌ها ریختم. می‌بایست آب می‌شدم، اما نه. پروانه‌ها با بال‌های ناقص و پاره‌پاره‌شان بلندم کردند و مرا به آسمان‌ها بردند. هر کدام گوشه‌ای را گرفتند و سهمی را پذیرفتند و من اکنون میان دستان‌شان عددی تعریف‌نشده بودم. هیچی که تقسیم شده بود. آزادِ آزاد. یاخته‌های کارگر تمام چربی‌های مزاحم را دزدیده بودند و تنها شیرعسل بودم‌‌. مادام بوسوعه قاشق را با دست راست گرفته و شامش را می‌خورد. ژاک بوسوعه لیلین را در آغوش گرفته بود. ژربرا با پیراهن صورتی و جوراب شلواری زردش برایم دست تکان می‌داد. سمفرها بیخیال خودسوزی شده بودند. خروس دوپاردیو مرغ‌ها را فریب می‌داد. دلون از پلیدی‌ها می‌گفت و افسوس می‌خورد. همگی، شاد و خرم، روی پله‌ی اول ایستاده بودند. می‌توانستم قسم بخورم آرمان‌شهری آرمان‌شهرتر از دنیای زیر پای من نبود. هراری، هراری آزاد، دور از تمام آن‌ها روی آخرین پله ایستاده بود. قاشق فلزی‌اش را به ظرف غذایش میزد و مرا از دور با انگشت سبابه‌اش به هم‌اتاقی جدیدی که نزدش آمده بود نشان می‌داد. لبخندی به درخشانی موهای روغنی میزد و زیرلبی زمزمه می‌کرد:
- بیچاره گایگر، بیچاره گایگر... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 18) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا