باد، مثل تیغی نامرئی، از لابهلای درختان خشکیدهی حاشیهی خیابان عبور میکرد و پوست صورت را میخراشید. هوا بوی خاک سرد و برگهای پوسیده میداد. پاییز آمده بود، اما نه با رنگهای گرم و شاعرانهاش، بلکه با دندانهای تیز و بیرحمش.
خورشید، بیتفاوت و بیاحساس، درست وسط آسمان میتابید. نورش تند بود، خفهکننده، اما گرمایی نداشت. تضاد میان سرمای سوزناک و آفتاب کورکننده، مثل دو دست مخالف، گلوی شهر را گرفته بود. انگار طبیعت هم نمیدانست باید عزادار باشد یا بیتفاوت.
صدای همهمهی مردم، مثل وزوز زنبورهایی عصبی، در هوا پیچیده بود. پشت نوار زرد رنگ پلیس، جمعیت ایستاده بود، چسبیده به هم، با چشمانی که از ترس برق میزد و دهانهایی که بیوقفه پچپچ میکردند. بعضیها گوشی به دست، بعضیها با دستهایی در جیب، و بعضیها فقط با نگاههایی که از وحشت خالی شده بود.
در مرکز آن دایرهی انسانی، جسدی افتاده بود. یا چیزی که از یک انسان باقی مانده بود. پوستش با دقتی بیمارگونه از تن جدا شده بود. گوشت کبود و خونآلودش در آفتاب برق میزد، انگار کسی خواسته بود بدنش را به نمایش بگذارد. نه رد خونی، نه کشیدگی، نه نشانهای از تقلا. فقط یک نقطه. یک قتل تمیز، اما وحشیانه. سومین قتل در سه هفته اخیر.
پلیسها با چهرههایی گرفته، در سکوتی سنگین کار میکردند. یکی عکس میگرفت، یکی با انبر چیزی را از کنار جسد برمیداشت. صدای بیسیمها، صدای قدمها، صدای باد. همهچیز انگار در حال زمزمه بود.
دین اِوِرمور، با قدمهایی کند و بیهدف، از میان جمعیت عبور کرد. نه به خاطر کنجکاوی، نه برای هیجان. چیزی درونش او را به آنجا کشانده بود. حسی مبهم، مثل خارش زیر پوست، مثل صدایی که فقط خودش میشنید. مردم بیاختیار برایش جا باز کردند. شاید به خاطر نگاهش. شاید به خاطر آن سکوت سنگینی که با خودش آورده بود.
او ایستاد. درست پشت نوار زرد. و نگاه کرد. نه به جسد، بلکه به چیزی فراتر. به سکوتی که در هوا موج میزد. به بوی خون که با باد قاطی شده بود. به لرز خفیفی که از ستون فقراتش بالا میرفت. چیزی در این صحنه آشنا بود. نه از حافظه، بلکه از جایی عمیقتر. از جایی که هنوز خودش هم نمیشناخت.
صدای زنی از میان جمعیت بلند شد.
- میگن پوستش رو مثل دو تای قبلی کنده؛ بدون یه قطره خون اضافه.
مردی جواب داد.
- پلیس میگه کار یه روانیه؛ ولی من میگم این، یه چیز دیگهست... .
دین پلک زد. نور خورشید چشمش را زد، اما نگاهش از جسد جدا نشد. انگار چیزی در آن نگاه خالی، در آن دهان نیمهباز، در آن دستهای بیحرکت، داشت با او حرف میزد. نه با کلمات؛ با حس، با ترس.
افسر جوانی نزدیک شد.
- آقا، لطفاً عقبتر بایستید.
دین فقط سرش را تکان داد. عقب رفت، اما دلش نه. دلش جلوتر رفته بود. تا وسط آن صحنه؛ تا کنار آن جسد. تا جایی که هنوز نمیدانست چرا اینقدر آشناست.
صدای بیسیم پلیس بلند شد.
- هیچ رد و اثری از قاتل نیست. نه اثر انگشت، نه رد پا. انگار... انگار اصلاً وجود نداشته.
افسرها به هم نگاه کردند. یکی از آنها زیر لب گفت:
- این... انسانی نیست.
دین نفسش را بیرون داد. هوا سردتر شده بود. یا شاید فقط او بود که میلرزید. ذهنش پر از سوال بود، اما هیچ جوابی نداشت. فقط یک حس. یک حس که میگفت:
- این قتل، فقط یک قتل نیست. این، دعوتنامهایست. و او، بیآنکه بداند، آن را پذیرفته بود.