M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
كد: 091

نام رمان :نفرین فرقه
نام نویسنده:حافظ وطن دوست (میراث)
ژانر رمان:ترسناک، تراژدی، فانتزی، جنایی، عاشقانه
ناظر: @پناه

خلاصه:
نمی‌دانست که چه طور راهش به این بیابان برهوت پر از اولاد شیطان کشیده شد؛ فقط وقتی متوجه شد که دید درونش ایستاده. تنها چیزی که به خاطر می‌آورد این بود که عاشق شده بود و او مانده بود با حجمی از تباهی که بند بند وجودش را مسخر خود ساخته بود. مگر قرار نبود که عشق، مقدس باشد؟ پس چرا کارش به این معادلات مجهولی که تصورش در هیچ مخیله‌ای نمی‌گنجید رسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
تاييد2.jpg
نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
مقدمه:
- هنوز هم با آن نگاه قربانی، انتظار معجزه‌ای را می‌کشی، دین؟ تو فکر می‌کنی این طناب‌ها به سادگی باز می‌شوند؟ اگر آن «لطف الهی» واقعاً وجود داشت، آیا این زمین به تلی از استخوان و خاکستر تبدیل میشد؟ حقیقت این است که آسمان مدت‌هاست تماسش را قطع کرده؛ ما در دالان‌های خالی باقی مانده‌ایم. اربابان واقعی اینجا هستند، و آن‌ها از دعا کردن متنفرند. تو نه قهرمانی، نه ناجی؛ تو فقط یک کالا هستی که آماده‌ی عرضه به بازار است. حالا این نمای مقدس را جمع کن؛ چرا که تنها چیزی که در این دنیا واقعی‌ست، قراردادهای نانوشته‌ای است که ما با تاریکی بسته‌ایم!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
باد، مثل تیغی نامرئی، از لابه‌لای درختان خشکیده‌ی حاشیه‌ی خیابان عبور می‌کرد و پوست صورت را می‌خراشید. هوا بوی خاک سرد و برگ‌های پوسیده می‌داد. پاییز آمده بود، اما نه با رنگ‌های گرم و شاعرانه‌اش، بلکه با دندان‌های تیز و بی‌رحمش.
خورشید، بی‌تفاوت و بی‌احساس، درست وسط آسمان می‌تابید. نورش تند بود، خفه‌کننده، اما گرمایی نداشت. تضاد میان سرمای سوزناک و آفتاب کورکننده، مثل دو دست مخالف، گلوی شهر را گرفته بود. انگار طبیعت هم نمی‌دانست باید عزادار باشد یا بی‌تفاوت.
صدای همهمه‌ی مردم، مثل وزوز زنبورهایی عصبی، در هوا پیچیده بود. پشت نوار زرد رنگ پلیس، جمعیت ایستاده بود، چسبیده به هم، با چشمانی که از ترس برق میزد و دهان‌هایی که بی‌وقفه پچ‌پچ می‌کردند. بعضی‌ها گوشی به دست، بعضی‌ها با دست‌هایی در جیب، و بعضی‌ها فقط با نگاه‌هایی که از وحشت خالی شده بود.
در مرکز آن دایره‌ی انسانی، جسدی افتاده بود. یا چیزی که از یک انسان باقی مانده بود. پوستش با دقتی بیمارگونه از تن جدا شده بود. گوشت کبود و خون‌آلودش در آفتاب برق میزد، انگار کسی خواسته بود بدنش را به نمایش بگذارد. نه رد خونی، نه کشیدگی، نه نشانه‌ای از تقلا. فقط یک نقطه. یک قتل تمیز، اما وحشیانه. سومین قتل در سه هفته اخیر.
پلیس‌ها با چهره‌هایی گرفته، در سکوتی سنگین کار می‌کردند. یکی عکس می‌گرفت، یکی با انبر چیزی را از کنار جسد برمی‌داشت. صدای بی‌سیم‌ها، صدای قدم‌ها، صدای باد. همه‌چیز انگار در حال زمزمه بود.
دین اِوِرمور، با قدم‌هایی کند و بی‌هدف، از میان جمعیت عبور کرد. نه به خاطر کنجکاوی، نه برای هیجان. چیزی درونش او را به آنجا کشانده بود. حسی مبهم، مثل خارش زیر پوست، مثل صدایی که فقط خودش می‌شنید. مردم بی‌اختیار برایش جا باز کردند. شاید به خاطر نگاهش. شاید به خاطر آن سکوت سنگینی که با خودش آورده بود.
او ایستاد. درست پشت نوار زرد. و نگاه کرد. نه به جسد، بلکه به چیزی فراتر. به سکوتی که در هوا موج میزد. به بوی خون که با باد قاطی شده بود. به لرز خفیفی که از ستون فقراتش بالا می‌رفت. چیزی در این صحنه آشنا بود. نه از حافظه، بلکه از جایی عمیق‌تر. از جایی که هنوز خودش هم نمی‌شناخت.
صدای زنی از میان جمعیت بلند شد.
- میگن پوستش رو مثل دو تای قبلی کنده؛ بدون یه قطره خون اضافه.
مردی جواب داد.
- پلیس میگه کار یه روانیه؛ ولی من میگم این، یه چیز دیگه‌ست... .
دین پلک زد. نور خورشید چشمش را زد، اما نگاهش از جسد جدا نشد. انگار چیزی در آن نگاه خالی، در آن دهان نیمه‌باز، در آن دست‌های بی‌حرکت، داشت با او حرف میزد. نه با کلمات؛ با حس، با ترس.
افسر جوانی نزدیک شد.
- آقا، لطفاً عقب‌تر بایستید.
دین فقط سرش را تکان داد. عقب رفت، اما دلش نه. دلش جلوتر رفته بود. تا وسط آن صحنه؛ تا کنار آن جسد. تا جایی که هنوز نمی‌دانست چرا این‌قدر آشناست.
صدای بی‌سیم پلیس بلند شد.
- هیچ رد و اثری از قاتل نیست. نه اثر انگشت، نه رد پا. انگار... انگار اصلاً وجود نداشته.
افسرها به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها زیر لب گفت:
- این... انسانی نیست.
دین نفسش را بیرون داد. هوا سردتر شده بود. یا شاید فقط او بود که می‌لرزید. ذهنش پر از سوال بود، اما هیچ جوابی نداشت. فقط یک حس. یک حس که می‌گفت:
- این قتل، فقط یک قتل نیست. این، دعوت‌نامه‌ای‌ست. و او، بی‌آن‌که بداند، آن را پذیرفته بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
***

ساعت هشت شب بود. تاریکی مثل پرده‌ای ضخیم، آرام‌آرام روی شهر افتاده بود و هر گوشه‌اش را در خود پنهان می‌کرد.

ماه نوامبر بود، اما این نوامبر، فقط اسمی از گذشته را یدک می‌کشید و هیچ نشانی از نوامبرهای پیشین نداشت. تبدیل شده بود به کابوسی نحس که تمامی شهر نیویورک را درون خودش بلعیده بود. گویی شهر، روح خودش را از دست داده بود. سکوتی وهم‌آلود همه‌جا را فرا گرفته بود.

چراغ‌های خیابان کم‌جان‌تر از همیشه بودند، انگار خودشان هم از چیزی می‌ترسیدند. در کافه‌ای کوچک و نیمه‌تاریک، روی صندلی چوبی نشسته بودم. صدای خش‌خش برگ‌های خشکیده‌ای که باد از کنار پنجره می‌گذراند، با صدای خفه‌ی موسیقی درهم آمیخته بود.

نگاهم را از گارسونی که فنجان قهوه را روی میز مقابلم گذاشت، گرفتم. به پشتی صندلی تکیه دادم و دست چپم را برای برداشتن فنجان جلو بردم، اما پیش از آن‌که انگشتانم به فنجان برسند، دستم روی میز متوقف شد. نوک انگشتانم بی‌حرکت روی چوب سرد ماندند. ذهنم دوباره به همان نقطه‌ی تاریک برگشت. به همان صحنه. به همان بوی خون.

جسمم اینجا بود، اما روحم، هنوز در اسارت چند ساعت گذشته سرگردان مانده بود. آن نوارهای زردرنگ، آن جسد بی‌پوست، آن سکوت سنگین. تصویرش مثل خوره به جانم افتاده بود. پلیس‌ها هنوز نمی‌دانستند مقتول کیست. هیچ مدرکی؛ هیچ سرنخی؛ هیچ هویتی؛ فقط یک بدن بی‌جان؛ بی‌چهره؛ بی‌نام. سومین قربانی در عرض چند هفته و باز هم هیچ ردی از قاتل. نه اثر انگشت؛ نه دوربین؛ نه شاهد؛ فقط اجسادی که جای خالی‌شان در نقاط مختلف شهر فریاد میزد.

انگار کسی داشت با ما بازی می‌کرد. بازی‌ای تاریک، بی‌قانون، بی‌رحم.

صدای باز شدن درِ کافه، مثل شکستن یک طلسم، ذهنم را از آن صحنه جدا کرد. نگاهم ناخودآگاه به آن سمت کشیده شد. و همان لحظه که او را دیدم، انگار همه‌چیز از حرکت ایستاد. در یک آن، احساس کردم در خلأ مطلق فرو رفته‌ام. ذهنم از تمام افکار مزاحم خالی شد. صداهای درون سرم به یک‌باره خاموش شدند. فقط یک چیز باقی ماند؛ یک تصویر، یک نگاه؛ چشمان آبیِ معصوم.

نمی‌دانم چرا، اما حضورش چیزی را درونم بیدار کرد. چیزی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم. یا شاید فقط وانمود می‌کردم که فراموشش کرده‌ام.

دختری با گام‌هایی آهسته وارد شد. آرام، بی‌صدا، گویی از دنیای دیگری آمده بود. مستقیم به سمت آخرین میز کنار پنجره حرکت می‌کرد. نور چراغ‌های کافه روی موهایش می‌لغزید و سایه‌اش مثل مه در فضا پخش میشد.

بله، فقط وانمود می‌کردم. چون مدت‌ها بود که آن دختر ذهنم را تسخیر کرده بود. هر لحظه‌ام، هر فکر و خیالم، به او ختم میشد. تمام حواسم را به خودش معطوف کرده بود، بی‌آن‌که حتی یک کلمه با او حرف زده باشم. جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم. جرأت گفتن هیچ‌چیز را نداشتم. فقط از دور نگاهش می‌کردم، مثل کسی که از پشت شیشه به رؤیایش خیره شده، بی‌آن‌که بتواند لمسش کند.

او صندلی را آرام عقب کشید و نشست. درست کنار پنجره؛ همان‌جایی که همیشه می‌نشست. همان‌جایی که نور مهتاب، درست روی صورتش می‌افتاد و او را شبیه یک خیال می‌کرد.

و من، هنوز خیره بودم. بی‌حرکت؛ با فنجانی که حالا سرد شده بود، و دستی که هنوز روی میز مانده بود. درونم چیزی می‌جوشید. نه عشق، نه ترس، نه اشتیاق؛ چیزی میان همه‌ی این‌ها. چیزی که اسم نداشت، اما سنگینی‌اش را در سینه‌ام حس می‌کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
نگاهم همچنان روی روبی بود. دستش را درون جیب راستش فرو برد و موبایلش را بیرون آورد؛ موبایلی با گارد ساده‌ی مشکی‌رنگ که در نور کم کافه، مثل تکه‌ای سایه در دستش می‌درخشید. انگار منتظر پیامی از کسی بود؛ کسی مهم، کسی که می‌توانست تمام توجهش را به خود جلب کند. صفحه‌ی روشن موبایل برای لحظه‌ای صورتش را نورانی کرد، اما او بی‌اعتنا، آن را روی میز گذاشت و نگاهش را به پنجره دوخت.

نفس عمیقی کشیدم. هوای سنگین کافه در سینه‌ام پیچید و برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و دوباره بازشان کردم. روبی پشتش به من بود. نمی‌توانستم چهره‌ی زیبایش را ببینم، اما همین پشت‌کردن، کار را برای نگاه کردنم آسان‌تر می‌کرد. دیگر نیازی نبود ترس از لو رفتن داشته باشم. می‌توانستم بی‌پروا تماشایش کنم، مثل کسی که از پشت پرده به رؤیای خودش خیره شده است.

تمام اجزای صورتش مدت‌ها بود در ذهنم حک شده بودند. هر خط، هر زاویه، هر سایه‌ی کوچک روی گونه‌هایش را بارها و بارها مرور کرده بودم. لازم نبود دوباره ببینمشان؛ ذهنم آن‌ها را مثل یک نقاشی کامل نگه داشته بود، اما با این حال، نگاه کردن به او، حتی از پشت، چیزی درونم را آرام می‌کرد. انگار حضورش، خود یک معجزه بود.

چشم‌هایم روی موهای بلند و لخت خرمایی‌رنگش سر خورد. موهایی که مثل موجی آرام روی شانه‌هایش ریخته بودند و در نور چراغ‌های کافه، برق خفیفی داشتند. نگاه خیره‌ام از آن‌جا به آرامی پایین آمد، روی کمرش نشست، و ناگهان در نقطه‌ای میخکوب شد. درست پایین‌ترین سطح از کمرش، بین ستون فقرات و پهلوی راستش، چیزی نقش بسته بود. یک خالکوبی نه‌چندان بزرگ، اما به‌وضوح قابل دیدن.

برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام گیر کرد. مطمئن بودم تا دیروز چنین چیزی وجود نداشت. بارها او را دیده بودم، بارها همان‌جا نشسته بود، بارها همان نور مهتاب روی بدنش افتاده بود، و هیچ‌وقت چنین نشانی نبود. حالا اما، آن نقش تازه مثل علامتی مرموز روی بدنش می‌درخشید. خطوطش ساده نبودند؛ پیچیده، خمیده، و انگار معنایی پنهان داشتند.

- می‌بینم که بد قافیه رو باختی پسر جون!
صدای جاناتان مثل خنجری نرم در گوشم نشست. نگاهش را می‌دیدم؛ همان لبخند همیشگی که حتی از فاصله‌ی زیاد روی صورتش می‌درخشید و مثل علامتی بود برای پیروزی کوچک و بی‌رحمانه‌اش.

چشم‌هایم ناخودآگاه به سمت روبی برگشتند، اما جاناتان انگار از نیتم باخبر شد. درست مثل کسی که همیشه یک قدم جلوتر است، خودش را سد راه نگاهم کرد.
با حرص پوفی کشیدم، هوای سنگین کافه را با بی‌میلی بیرون دادم.
- لعنت بر مردم‌آزار.

او دستی به ته ریشش کشید، انگار می‌خواست خنده‌ای را که از اذیت من روی لب‌هایش شکل گرفته بود پنهان کند، اما تلاشش بی‌فایده بود؛ لبخندش مثل سایه‌ای سمج روی صورتش باقی ماند.
صندلی را عقب کشید. صدای ساییده شدن پایه‌های فلزی روی زمین چوبی، گوشم را پر کرد. صدایی گوش‌خراش، مثل جیغی کوتاه، تمرکزم را به‌کل به‌هم ریخت.

می‌دانستم تمام این کارها عمدی است. هر حرکتش حساب‌شده بود؛ از لبخند تا کشیدن صندلی، همه برای این بود که من را از روبی دور کند.
نشست. آرام، با همان لبخند پیروزمندانه. چشم‌هایش برق می‌زدند، مثل کسی که بازی را برده باشد.
من اما در سکوت، با دلی پر از خشم، نگاهش کردم. انگار می‌خواست ثابت کند که همیشه می‌تواند میان من و روبی دیواری بکشد.
هوای کافه سنگین‌تر شد. صدای موسیقی محو شد. تنها چیزی که می‌شنیدم، صدای خنده‌ی خفه‌ی جاناتان بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
وقتی متوجه شدم هیچ‌جوره قصد کوتاه آمدن ندارد؛ برای لحظاتی دست از تلاش بیهوده‌ام کشیدم.
جاناتان به جلو خم شد، انگشتانش را درون هم فرو کرد و با نگاهی سنگین به من خیره شد.
زمان خیره شدنش به بالای بیست ثانیه رسید؛ ثانیه‌هایی که مثل میخ در ذهنم فرو می‌رفتند.
کلافه از این وضعیت، لب زدم:
- خب...!
و باز هم همان لبخند مرموز و روی مخ.
لبخندی که انگار هیچ‌وقت قصد ترک صورتش را نداشت.
خواستم دهان باز کنم تا تمام فحش‌هایی که بین افکارم رژه می‌رفتند را نثارش کنم، اما او دست پیش را گرفت.
- از ماجرای...
صدای گارسونی که از کنارمان گذشت، ذهنم را برید.
او به قصد رسیدن به میز روبی حرکت می‌کرد و همین کافی بود تا توجه من از حرف جاناتان جدا شود.
صدای نفس عمیق و سپس گلایه‌آلود جاناتان روی جاده‌ی مغزم قدم برداشت.
- چرا باهاش حرف نمی‌زنی دین؟
غرق در چهره‌ی جدی‌اش شدم.
طبق معمول، ابروهایش کمی به هم نزدیک شده بودند و خطی کوچک و عمودی بینشان جا خوش کرده بود.
آن خط، مثل نشانه‌ای ثابت از لجاجت و سماجتش بود.
دستم را بین موهای مشکی نه‌چندان بلندم فرو کشیدم.
انگار می‌خواستم چیزی را پنهان کنم، یا شاید فقط دنبال راهی برای فرار از نگاهش بودم.
بدون تماس جسمی، پاسخش را دادم:
- نمی‌دونم جان؛ چند بار خواستم ولی نتونستم.

سکوتی کوتاه بینمان افتاد.
صدای قاشق‌ها، صدای قدم‌ها، صدای باد از پنجره‌ی نیمه‌باز، همه در هم آمیختند.
اما نگاه جاناتان همچنان روی من سنگینی می‌کرد.
انگار می‌خواست از درونم جواب را بیرون بکشد.
- نمی‌تونی یا نمی‌خوای؟
سؤالش مثل خاری در گلویم نشست. لب‌هایم خشک شدند.
خواستم جواب بدهم، اما کلمات در دهانم گیر کردند.

چشم‌هایم ناخودآگاه به سمت روبی چرخیدند. او بی‌خبر، آرام نشسته بود. نور چراغ روی موهای خرمایی‌رنگش می‌لغزید. و من، مثل همیشه، فقط نگاهش می‌کردم. جاناتان آهی کشید.
- دین، این سکوتت یه روزی خفه‌ت می‌کنه.
صدایش آرام بود، اما مثل پتکی روی سرم فرود آمد. دستم روی میز مشت شد. انگار می‌خواستم چیزی را خرد کنم، اما چیزی جز سکوت بینمان نبود.

جاناتان با نگاهی آکنده از تأسف از جا بلند شد. قدم‌هایش آرام اما سنگین بود، مثل کسی که بار سال‌ها را بر دوش می‌کشد. بی‌هیچ کلامی، به همان سر جای همیشگی‌اش برگشت؛ اتاقک چوبی کوچکی که نیمه‌ی بالایی‌اش را شیشه‌های صیقل‌خورده پوشانده بودند. نور چراغ‌ها روی شیشه‌ها منعکس میشد و اتاقک را شبیه قفسی شفاف جلوه می‌داد.

او رفت، و من دوباره محو آن دختر شدم. روبی، مثل همیشه، حضوری آرام اما لرزاننده داشت. این بار اما طولی نکشید که از جایش بلند شد. حرکتش نرم بود، بی‌صدا، مثل سایه‌ای که از دیوار جدا شود.

پول فنجان قهوه را روی میز گذاشت. سپس مبلغی اضافه، همان انعامی که همیشه در خاطر داشتم. انعامی که حتی جاناتان هم بارها تعریف کرده بود؛ می‌گفت او همیشه بیش از حق می‌پردازد، انگار می‌خواهد چیزی را جبران کند.

دست‌هایش آرام روی میز لغزیدند، اسکناس‌ها را مرتب گذاشت، بی‌هیچ تردیدی. بعد، بی‌آن‌که به اطراف نگاه کند، به سمت در خروجی حرکت کرد. قدم‌هایش آهسته اما مطمئن بودند، مثل کسی که مسیرش را از پیش می‌داند.
من خیره مانده بودم. هر حرکتش در ذهنم ثبت میشد، مثل تصویری که نمی‌خواستم از دست بدهم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Jan 22, 2025
148
دستش که به دستگیره‌ی در رسید، من هم بی‌تعلل از جایم بلند شدم. فنجان قهوه هنوز ‌پر روی میز بود، اما اهمیتی نداشت. بدون پرداخت پول، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کنم، پشت سرش روانه شدم. این بار تصمیمم را گرفته بودم. دیگر نمی‌خواستم فقط تماشاگر باشم. می‌خواستم هر جوری که شده بتوانم با او حرف بزنم؛ یا دست‌کم، اطلاعی از مسیر پیمایشش تا منزلش بیابم. او رفت.
در پشت سرش بسته شد، صدای بسته شدن در مثل مهر پایان یک صحنه در گوشم پیچید. لحظاتی معطل کردم، فقط برای آن‌که این اقدامم مشکوک تلقی نشود. نفس‌هایم کوتاه شده بودند، انگار خودم را در حال ارتکاب جرمی می‌دیدم.
سپس دستگیره را فشردم. فلز سرد زیر انگشتانم لرزاندنم را بیشتر کرد. در را باز کردم، صدای لولای قدیمی در سکوت کافه پیچید. قدم بیرون گذاشتم. هوای سرد خیابان به صورتم خورد، مثل سیلی‌ای ناگهانی. به هر دو سوی خیابان نگاهی انداختم. چراغ‌ها کم‌نور بودند، سایه‌ها کشیده، و باد برگ‌های خشک را روی آسفالت می‌غلتاند.

اما چیزی جز جای خالی‌اش ندیدم. نه رد قدمی، نه سایه‌ای، نه حتی انعکاسی در شیشه‌های مغازه‌ها. انگار در همان لحظه‌ای که از در خارج شد، در تاریکی حل شده بود. قلبم تندتر زد. قدم‌هایم بی‌اختیار جلو رفتند، اما خیابان خالی بود. هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر مطمئن می‌شدم که حضورش مثل رؤیایی کوتاه بوده. سکوت خیابان سنگین بود. تنها صدای باد و خش‌خش برگ‌ها باقی مانده بود.

گیج و با تعجب از خودم آرام پرسیدم:
- چه‌طور توی این زمان کم غیبش زد؟
هوای سرد شب مثل تیغی روی صورتم می‌لغزید. دیگر چند دقیقه‌ای میشد که سوز سرمای نوامبر را تحمل می‌کردم. انگار هر نفس، تکه‌ای یخ را درون سینه‌ام فرو می‌برد.

تصمیم گرفتم به سمت خانه‌ام رهسپار شوم. قدم‌هایم سنگین بودند، اما ذهنم هنوز درگیر همان سؤال بود. مسیر جنگلی کنار کافه را چند قدمی طی کرده بودم. شاخه‌های خشکیده بالای سرم مثل دست‌های استخوانی در هم گره خورده بودند.
ناگهان صدایی آمد. خش‌خش شدید برگ‌ها، درست پشت سرم. صدا بیش از آن اندازه بود که بتوان آن را کار باد تلقی کرد. نه، این صدای چیزی بود که حرکت می‌کرد. پاهایم بی‌اختیار ایستادند. تمام بدنم میخکوب شد، مثل مجسمه‌ای در تاریکی. گوش‌هایم تیز شدند. هر برگ، هر سایه، هر ذره‌ی هوا را می‌شنیدم، اما آن صدا، آن خش‌خش، همچنان ادامه داشت.

برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم؛ تنها چیزی که دیدم سیاهی محض بود. هیچ جنبنده‌ای، هیچ سایه‌ای، هیچ ردّی از حضور دیگری پیدا نمی‌شد. چشم‌هایم در تاریکی چرخیدند، اما جز خلأ چیزی نصیبم نشد.

سکوت سنگین بود، سکوتی که تنها با صدای جیرجیرک‌ها شکسته میشد. آن صداها مثل نوای ضعیفی در گوشم می‌پیچیدند، آرام و یکنواخت، انگار می‌خواستند مرا تسکین دهند. اما در دل، بیشتر شبیه زمزمه‌ای بودند که از اعماق شب برمی‌خاست.
نفسی کشیدم، سرد و سنگین، و سعی کردم خودم را آرام کنم. ذهنم هنوز درگیر آن خش‌خش بود، اما هیچ نشانه‌ای برایش پیدا نکردم. با این فکر که شاید خیالاتی شده‌ام، لبخند کمرنگی از سر بی‌اعتمادی روی لب‌هایم نشست.
قدم‌هایم را دوباره به حرکت درآوردم. راه را ادامه دادم، در دل تاریکی، با این امید که سایه‌ای دیگر در پی‌ام نباشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا