در حال ترجمه مجموعه شعر غزل‌های عاشقانه | به ترجمه‌ سپیدار نقره‌ای

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
کد: 08

عنوان اثر: غزل‌های عاشقانه
‌شاعر: اُده کلِمِنت ایگونی (ODE CLEMENT IGONI)
‌مترجم: سپیدار نقره‌ای‌
‌ژانر: عاشقانه

مقدمه:
‌در این مجموعه، شاعر با زبانی آهنگین و صمیمی، اشعاری عاشقانه را در قالب غزل روایت می‌کند؛ سروده‌هایی از اشتیاق، جدایی و تلخیِ شیرین عشق. سفری‌ست در دلِ احساساتی که هم زخمی‌اند و هم زیبا.
‌‌‌​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
فداکاری​

از درد و رنجِ زادن، مرا پرورید.
با کار و تلاش، قدم‌به‌قدم بزرگم کرد، بی‌تردید.
روزها در آفتاب، زحمت کشید به‌امید دستمزدی اندک.
شب‌ها به دعا نشست، تا بر من گشوده شود راهی روشن و پاک.
صدایش شنیده نشد، اما جامه‌ام را از پیش مهیا ساخت.
با کارهای دشوار، در مسیر بازار بی‌صدا تاخت.
پیش از دمیدن سپیده، غذایی مغذی بر سفره نهاد.
جانم را سیر کرد، تا هرگز صدای گریه‌ام بلند نشود از فریاد.
دانه‌ای که در دل خاک بود، درخت شد، با میوه‌هایی به بار.
سال‌ها غبار از زندگی‌ام سترد، با دستانی خسته و بی‌قرار.
فداکاری‌هایش بی‌نام ماند، اما فصل برداشت رسید.
و هرچه زمان گذشت، بهای عشقش چون الماس بالا کشید.
محبت مادر، زاده‌ی ناب‌ترین فداکاری‌ست.
جانی برای جان دیگر، زنده‌مانده
و بی‌قیمت‌ترین گوهر هستی‌ست... .
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
غریب
‌​
نمی‌توان دانست دل، سفر را به کجا خواهد برد؛
عشقی را می‌جویم، چون سوزنی در انبار کاه.
می‌چرخم و بازمی‌گردم، تا روحی تهی را
با لذتی پنهان، لبریز کنم.

کوه و سراشیب و دریاچه‌ای در دل کویر،
چشمه‌هایی که از سنگ سخت می‌جوشند
و زیبایی را به جان طبیعت می‌ریزند.

چه حسی‌ست که دل می‌طلبد؛
چون شیری در بند، غرش‌کنان،
در آرزوی نوازشی، و جست‌وجویی
که با گذر زمان ادامه دارد.

در غریب‌ترین گل‌ها، عشقی چنین جسور می‌شکفد،
که هوا آن را شاهد است
و داستان‌ها به یادگارش می‌گویند.

بو‌سه‌هایی حک شده بر روزهای کهنِ زیسته،
شیرینیِ عسلی که در سرمای زمان،
روحی را در آغوش نگاه می‌دارد.

و همچنان می‌روم، گام‌زنان،
به سوی ایام کهن،
که در غریب‌ترین مکان‌ها،
می‌توان خوشبختی را یافت.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
شکسته
‌​
نمایی که تجربه را آلوده کرده،
بر آینه‌ای شکسته می‌نگرم؛
در عمقش فرو می‌روم،
و ناگاه به نقطه‌ی صفر بازمی‌گردم.

رشته‌های خونین بر پیشانی،
اندیشه‌هایی پراکنده،
و احساسی خرد شده،
چون سربِ سنگین بر جانم نشسته‌اند.

در گرداگرد آتشی می‌چرخم
که شوق را می‌سوزاند،
شادی به هراس بدل می‌شود،
و زندگی نو، رو به پس می‌رود.

بازمی‌گردم تا زخم‌ها را مرهم گذارم،
راهی دریاهای دور می‌شوم،
تا پاره‌های خویش را بیابم
و دوباره، زمان را کامل کنم.

ناقص است اما هنوز می‌توان یافتش،
چسبی برای قلبی که روزی شکسته بود.
جریانی ژرف از احساس جاری می‌شود،
عشقی که درمان می‌کند،
و چشمانی اشک‌بار که آفتاب را آشکار می‌سازد.

سال‌ها را روشن می‌کند،
تصاویری که لبخند می‌آفرینند.
و از دل حاشیه‌ها،
روانی که شکسته بود،
بار دیگر جان می‌گیرد؛

سیراب که شود،
دوباره غنچه می‌بندد،
و گل می‌دهد.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
عشقِ دوباره
‌‌​
پلی سوخته بر فراز گذرگاهی به سوی دل،
کلیدی که به دریا افکنده شد،
و من، همچنان جست‌وجوگر مانده‌ام.

گم‌شده در هزارتوی احساس،
در میان هیاهو و بی‌اعتمادی سالیان گذشته.
تا اینکه شهابی نو می‌جهد،
و شوقی دوباره در جانم می‌دمد.

دستانت را که می‌گیرم،
طعم تلخی‌ها محو می‌شود؛
سال‌های سرد را،
چون خزِ نرم آغوشت، گرم می‌کنی.

از دل این گرما، کودکی زیبا جان می‌گیرد،
و از دل سنگ سخت،
چشمه‌ی عشقی تازه می‌جوشد.

موجی بلند می‌آید،
و من خواهان شناور شدن تا ژرفای غرق شدنم.
در آغوشت، راهی به عمق شور می‌یابم،
و جهانی را که از دست رفته بود،
در چشمانت دوباره می‌سازم.

بازگشت به نخستین نقطه،
جایی که عشق، از اولین نگاه آغاز شد؛
چرخیده‌ام، گذشته‌ام،
و به همان جای آرامش بازگشته‌ام.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
جست‌وجو​

اندیشه‌ای پریشان،
در گوشم نجوا می‌کند که باز در پیِ چیزی‌ست.
در گورِ افکار می‌کاود
تا درد را دفن کند.

سایه و باد می‌گذرند،
همه در کار خویشند،
و من، در کنار دریا سفر می‌کنم،
می‌نشینم و به خلیج چشم می‌دوزم.

بر لبه‌ی پرتگاه،
به دنبال خورشید می‌گردم.
اما همه‌ی نورها، تیره‌اند
و جرقه‌ای نمی‌یابم.

در کوه و دره،
با سرنوشتِ برخاستن دوباره،
بر فراز اقیانوس‌ها می‌پرم،
تا در آغوشی فرو افتم.

از ژرفای دل،
عشق و زندگی را بازمی‌آورم.
همواره در جست‌وجوی
آخرین جای آسایش بوده‌ام.

پروازی پرخطر،
دور از خانه و با همه‌ی امیدهایم،
تپش‌های قلبم شتاب می‌گیرد
و نفس‌هایم پیش می‌تازند.

بر ابری شناور،
سال‌هایی که اعتبار داشتند،
در یک روز به پایان می‌رسند؛
و جست‌وجوی دور و درازم
هنوز به مکانی آرام نرسیده است.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
سامبره‌رو​

سال‌های آلودگی شیمیایی را می‌شویم،
فیلمی کدر بر جانم نشسته،
چگونه از دردها پاک شوم؟

جانوران آبزی، بی‌نفس بر سطح شناورند،
و در پیچ‌وتاب زمان،
انعکاس آبیِ درخشانی می‌رقصد.

چون ابر، زندگی را به ژرفای دریا می‌بخشم،
و بسترِ آراسته به سنگ‌ریزه‌ها و جواهرات
را چون گهواره‌ای آرام نگاه می‌دارم.

من سرچشمه‌ی پیوندی‌ام
که سالیان دراز در صلح پایدار بوده؛
چون پیش از آنکه انسان بیاید
و آفرینش طبیعت را برهم زند.

اشک‌های ساکنانِ کنار جوی را پاک می‌کنم،
برای مقصودی بزرگ‌تر ساخته شده‌ام،
و سرنوشتی که باید به انجام برسد.

هم‌صدا در آغوشم می‌خوانند،
و من، در هزاره‌های پیش رو،
در سال‌های نوری، روانه‌ام.
‌‌
موج و جزر،
بر سینه‌ی کشتی صیاد بو‌سه می‌زنند،
بسیار آمده‌اند و رفته‌اند،
و من، سامبره‌رو، همچنان باقی‌ام.


‌‌‌
پ.ن: رودخانه سامبره‌رو (Sombreiro River) در نیجریه وجود دارد که از مناطق جنوبی این کشور می‌گذرد و به اقیانوس اطلس می‌ریزد.
‌‌
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
نیک​

شیفته‌ی همه‌ی خوبی‌هایت هستم،
و تو را در آغوش می‌گیرم
تا لبخندت شب را روشن کند
و سحر را به نور بکشاند.

به تصویرت در آینه خیره می‌شوم
که در گذرِ زمان می‌دود؛
خاطرات، همه ماندگار،
و پروازی پنهان تا ماه.

همه‌ی خوبی‌ها
آخرین قطره‌ی عشقت را می‌خواهند
تا جامم را بی‌پایان پر کنند،
و ترانه‌های شیرین بخوانند.

طنین صداها بر دیوار می‌کوبد،
عرقی گرم بر پیشانی می‌نشیند؛
قطره‌قطره،
با ارزشی فراتر از هر آنچه تاکنون آمده.

همه‌ی خوبی‌هایت را
از ژرفای وجودت می‌بخشم،
و در پاسخ،
گلی زیبا چون خورشید دریافت می‌کنم.

انرژی و احساسم برایت اوج می‌گیرد و فرو می‌نشیند،
تا لحظه‌ای که چهره‌هایمان یکی می‌شوند.

عشقی چنین نیک،
شیرین‌ترین پری در میان همه،
که حتی در رویا
باز هم بو‌سه‌های بیشتری می‌طلبد.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
بگذار چنین باشد​

روز نخست،
پاک و بکر،
چون درمانی کامل.
بادهای شوق،
کوهی بلند که همه‌ی خویش را می‌بخشد.

زندگی تهی که تا ژرفا تهی‌تر شد
تا عشق را به زبان آورد.
بگذار چنین باشد؛
چون جریان مغناطیس،
همیشه خواهان،
چسبیده به پوست،
با قلبی که آغوشی گرم را می‌نمایاند.

روح، سر‌مست،
و پیوندی که پاک می‌ماند.
چون کندوی عسلی که پادشاهی از آن برمی‌خیزد.

سال نو می‌آید،
دل‌ها یکی،
و این پیشروی ادامه دارد؛
بالا رفتن،
بی‌اعتنا به مرزها
و فرو ریختن همه‌ی سدها.

بگذار چنین باشد؛
با نگاهی پیوند را ببین،
و مهار را به دست گیر.
تجربه‌ها راه را می‌بندند و دوباره می‌گشایند،
و مسیر را نشان می‌دهند.

سرنوشت و سفر،
با قدرت به سوی روزهای بزرگ می‌روند.
تو جهان منی،
رنج‌ها رفته،
و همه چیز، بازی و شادی است.

برای بهترشدن، نه بدترشدن‌مان؛
تو در سرما، گرما می‌بخشی.
 

.BlackRose.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Aug 1, 2025
55
بیداری​

دوباره در را می‌زنم، در بسته است،
بدنم مثل ساز می‌نوازد،
حرکتی زیبا و نرم می‌سازد.

سر می‌خورم،
اصطکاک انرژی می‌آفریند،
ساختمان‌ها را پشت سر می‌گذاریم،
برای آخرین وداع، به بلندای آسمان می‌رویم.

چشمانم را به دنیایی نو باز می‌کنم،
نشسته روی ابرها؛
نه یک جان که نُه جان دارم،
عشقی عمیق و پوشیده می‌سازم.

زیباترین دل،
شاد و پر از غرور؛
جست‌وجویی طولانی،
تا اینکه تو را یافتم، آخرین امیدم.

همه حواسم بیدار می‌شود،
و به سوی خورشید پرواز می‌کنم؛
در لانه‌ای فرو می‌افتم،
که از عشق و شور پرورده شده است.

با هم، قوی می‌ایستیم،
برای همه‌ی نبردهای پیروز؛
بهترین سال‌ها پیش روست،
و هیچ وقت کمتر از بهترین‌ها را نمی‌پذیریم.

می‌فهمیم که ما برای هم ساخته شده‌ایم،
روح و جان بیدار می‌شود،
و تنها به سوی تو می‌رود.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا