کافهای در شهر
دو دوست به قصد نوشیدن قهوه وارد یکی از کافههای شهر میشوند. کافه روباز است و بزرگ و بسیار شلوغ. قریب بر دویست میز در آن چیدهاند و دورتادورش را دکههای قهوهفروشی و شیرینیپزی احاطه کردهاند.
زن (دوست) اولی
گمان نکنم بشود جایی برای نشستن پیدا کرد. خیلی شلوغ است.
زن (دوست) دومی
به همین زودیها چند نفر بلند میشوند و به خانه میروند. (مکث) آهان! آنجا را ببین. ببخشید خانم، شما میخواهید بروید؟
زن پشت میز
نه. منتظر دوستانم هستم.
زن اولی
دیدی گفتم؟ محال است!
زن دومی
بدبین نباش. هنوز چندان نگشتهایم.
کمی جلو میروند تا به مرکز کافه و میزهای وسط آن میرسند.
زن دومی (با اشاره به یکی از میزهای وسط کافه)
آنجا را ببین! دارند بلند میشوند. عجله کن! نباید از دستش بدهیم!
سرانجام به میز دلخواه میرسند و مینشینند. پنج صندلی دور میز است و سه تا خالی میماند.
زن اولی
میروم قهوه بگیرم. زود برمیگردم.
زن دومی سر تایید تکان میدهد. اطراف را از نظر میگذارند تا زن اولی همراه با قهوه برمیگردد. زن دومی یکی از قهوهها را از دستش میگیرد و کمی مینوشد.
زن دومی
خیلی سرد شده
زن اولی
نمیتوان اعتراضی کرد. خیلی شلوغ است.
زنی از دور به سمت آنها میآید.
زن غریبه
میشود یکی از صندلیها را بردارم؟
دو دوست مردد میشوند.
زن دومی
مشکلی ندارد.
زن غریبه صندلی را برمیدارد؛ اما آن را در فاصلهی چند میلیمتری با جایگاه سابقش رها میکند. درحالی که بر آن نشسته، نوزادش را از کالسکه بیرون میآورد و روی زانو میگذارد تا با شیشه به او شیر بدهد.
زن غریبه (کلافه و گلایهآمیز)
هنوز میخواهید اینجا بنشینید؟
دو دوست (همزمان و شگفتزده)
بله!
با این حال زن پشت میز باقی میماند. از سوی دیگر مردی سر میز میآید و بدون گفتن چیزی مینشیند.
مرد غریبه (با اشاره به قهوهها)
خانمها، هنوز نوشیدنیهایتان را میخواهید؟
دو دوست (شگفتزدهتر از قبل)
بله!
مرد قهوهها را یکی پس از دیگری سر میکشد. پیرزنی مقابل میز ظاهر میشود و بر آخرین صندلی خالی مینشیند.
پیرزن
دخترها؟ هنوز دستمالهای روی میز را میخواهید؟
زن دومی (گیج و با خندهی عصبی)
بله!
پیرزن هر دو دستمال را برمیدارد و با آنها لکهی روی یقهاش را پاک میکند. مرد دیگری میآید و چون صندلیهای پرند، سرپا میایستد.
مرد غریبه (دومی)
عزیزان؟ هنوز گلهای توی گلدان را میبویید؟
دو دوست معذبند و نمیدانند چه کنند. مرد گلها را برمیدارد و به زن کناریاش هدیه میدهد. گارسون سر میرسد.
گارسون
هنوز لیوانهای خالی و قاشقهای کوچک درونشان را میخواهید؟
دو زن لب از لب باز نمیکنند. گارسون ظروف را برمیدارد و همچنان کنار باقی غریبهها میایستد. اخم زنها رفته رفته پررنگتر میشوند. زنی با لباسهای گرانقیمت سر میرسد.
زن شیکپوش (سرخوش و خندان)
عزیزم؟ هنوز گوشوارههاتان را میخواهید؟
زنها سرشان را پایین میاندازند و زن طالب گوشوارهها، آنها را از گوششان درمیآورد. یک جفت را در پاکتهای خریدش و جفت دیگر را در گوشهای خودش میاندازد. ناگهان دو خفتگیر به جمعیت هفت نفرهی ایستاده دور میز ملحق میشوند و چاقوهایشان را زیر گلوی دو زن میگیرند.
خفتگیرها
بانوان! هنوز میخواهید پولهایتان را خرج کنید؟
دو زن زیر خنده میزنند. خفتگیرها هم قهقهه سر میدهند و کیف پولهای آنها را از جیبشان میقاپند. خنده به باقی جمعیت نیز سرایت میکند. قنادی که از یکی از شیرینپزیها فرار کرده در خندهی وهمانگیز جمع شریک میشود.
قناد (شوخطبعانه)
زیبارویان! هنوز چند اسلایس کیک میخواهید؟
زنها غلیظتر میخندند و درحالی که از چشمهایشان اشک میریزد؛ قناد دستکشهای صورتیشان را درمیآورد. آنها را در بشقاب میگذارد و رویشان خامه میریزد. آرایشگری با قیچی به سراغشان میآید.
آرایشگر
هنوز موهای بلند و زیبایتان را میخواهید؟
زنها همچنان میخندند. آرایشگر موهایشان را قیچی میکند و در کیسه میریزد. رفته رفته آدمها از جمع دور میز خارج میشوند و به خانه میروند. پس از مدتی مرد دیگری میآید.
مرد
میشود یکی از صندلیها را بردارم؟
زن دومی
امکان ندارد!
مرد
میتوانم دلیلش را بدانم؟
زن اولی
به نظرتان پس از شنیدنش، هنوز میخواهید اینجا بمانید؟