هویار
پسندها
25,143

نوشته‌های نمایه فرستادن‌ها ارسالی‌های این کاربر در هر بخش درباره بازدیدکنندگان این حساب کاربری

  • خسته نباشیییییی🌱
    موفق برگردی
    • قلب
    واکنش‌ها[ی پسندها]: هویار
    هویار
    هویار
    مرسی عزیزدلم
    قربونت
    ایشالا شیرینی موفقیت شما :)
    • قلب
    واکنش‌ها[ی پسندها]: Mari.m
    Mari.m
    Mari.m
    قربونت عزیزدلمممم
    • قلب
    واکنش‌ها[ی پسندها]: هویار
    خسته نباشی
    به امید بازگشتت❤️
    • قلب
    واکنش‌ها[ی پسندها]: هویار
    هویار
    هویار
    مرسی عزیزدلم
    همکاری با شما باعث افتخار بود :)
    • قلب
    واکنش‌ها[ی پسندها]: MAed
    هویار جانم سلام، راستش مدتیه که نمیدونم باید این رو بگم یا نه (از وقتی کودک ارزان رو خوندم)
    این که بچهی سه ساله رو دیگه پوشک نمیکنن Ch46
    شاید که کسی
    نیمه‌شبی
    دست‌هایش میان کوچه‌ها
    رها شده
    میان دیوارهای سیمانی آشنا
    خون آخرین گل شقایق
    ریخته شده
    کنار پنجره‌های بسته
    شانه‌‌ای خمیده
    به ابرها تکیه داده
    شاید که در این مسیرها
    دست مردانه‌ای
    روی یک چهره‌ی فرتوت
    به دنبال ردی از یک ب*و*سه
    جزء به جزء آن را
    گشته و چیزی نیافته
    شاید در سوسوی تلالو ماه
    دستی مشت‌شده
    درون جیب‌های خالی یک پالتوی کهنه
    به دنبال گرمای وجود کسی
    دلش به لرزه افتاده
    و شاید که دگر
    هرگز این مرد
    راه خانه را نیافته
    که چنین سرگردان
    با بغضی در گلو
    زمزمه می‌کند نام معشوق را
    تا باد عوض پاهای خسته‌اش
    کوچه به کوچه
    به دنبال ردی از خنده
    بوزد
    و آه از این نسیم‌های سرگردان
    که روح مرد در آن جا مانده
    و جسمش میان کوچه‌ها
    به سردی گراییده
    • عالی
    واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه
    در آخرین نفس های به جا مانده از من
    دلم میخواهد یک برگ باشم
    برگی جدا از درخت
    جدا از آب و غذا و ریشه
    برقصم میان دستان فریب‌کار باد
    به این سو و آن سو بروم
    درحالی که می‌خشکم
    از تشنگی به زردی می‌گرایم
    طراوت خود را در زادگاه مادری جا گذاشته
    کم‌‌کمک سرخ می‌شوم
    بدون التهاب یک آتش شعله‌‌ور
    فقط از سرمای باد به خود بپیچم
    و در تمام این لحظات
    به مرگ خودم لبخند بزنم
    و که می‌داند شاید که حماقت برگ
    در کنار فریب باد
    روزی عوض داستان لیلی و مجنون
    نقل زبان عشاقی شود
    که عاشقی را یک جانبه فهمیدند
    و ندانستند که در این داستان
    باد هرگز عاشق نبود
    و برگ هرگز عاقل
    این برگ و بادی که من از آن دم میزنم
    دلم میخواهد شبی
    میان صدای جیرجیرک‌های تنها
    زیر سایه لرزان یک بید مجنون
    برای فرزند و نوه‌ای که ندارم
    داستانش را بی‌اختیار
    به بلندی صدای ماه بخوانم
    و هرگز اشک نریزم
    با کمری خمیده و چشمانی که سو ندارد
    به لرزش تصویر خودم میام آب‌های روان بنگرم
    گذر زمان را از سپیدی موهایم بخوانم
    و زیبایی داستان من به همین بود
    که من هیچ‌گاه ل*ب باز نکردم
    تا کمی لبخند بطلبم
    از درگاهی که بدان کفر گفتم
    و خداوند مرا ببخشد
    که ربنا گفتم و معشوق را نگریستم
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...

بازدیدهای پروفایل

1897

بازدیدکنندگان اخیر

  1. 1,897 بازدیدهای پروفایل
  2. پناه
  3. "zhina"
  4. Mari.m
  5. titi
  6. Mehrdad
  7. رهای انجمن
  8. AHOORA
  9. Nini Leen
  10. TWD
بالا