شاید که کسی
نیمهشبی
دستهایش میان کوچهها
رها شده
میان دیوارهای سیمانی آشنا
خون آخرین گل شقایق
ریخته شده
کنار پنجرههای بسته
شانهای خمیده
به ابرها تکیه داده
شاید که در این مسیرها
دست مردانهای
روی یک چهرهی فرتوت
به دنبال ردی از یک ب*و*سه
جزء به جزء آن را
گشته و چیزی نیافته
شاید در سوسوی تلالو ماه
دستی مشتشده
درون جیبهای خالی یک پالتوی کهنه
به دنبال گرمای وجود کسی
دلش به لرزه افتاده
و شاید که دگر
هرگز این مرد
راه خانه را نیافته
که چنین سرگردان
با بغضی در گلو
زمزمه میکند نام معشوق را
تا باد عوض پاهای خستهاش
کوچه به کوچه
به دنبال ردی از خنده
بوزد
و آه از این نسیمهای سرگردان
که روح مرد در آن جا مانده
و جسمش میان کوچهها
به سردی گراییده
در آخرین نفس های به جا مانده از من
دلم میخواهد یک برگ باشم
برگی جدا از درخت
جدا از آب و غذا و ریشه
برقصم میان دستان فریبکار باد
به این سو و آن سو بروم
درحالی که میخشکم
از تشنگی به زردی میگرایم
طراوت خود را در زادگاه مادری جا گذاشته
کمکمک سرخ میشوم
بدون التهاب یک آتش شعلهور
فقط از سرمای باد به خود بپیچم
و در تمام این لحظات
به مرگ خودم لبخند بزنم
و که میداند شاید که حماقت برگ
در کنار فریب باد
روزی عوض داستان لیلی و مجنون
نقل زبان عشاقی شود
که عاشقی را یک جانبه فهمیدند
و ندانستند که در این داستان
باد هرگز عاشق نبود
و برگ هرگز عاقل
این برگ و بادی که من از آن دم میزنم
دلم میخواهد شبی
میان صدای جیرجیرکهای تنها
زیر سایه لرزان یک بید مجنون
برای فرزند و نوهای که ندارم
داستانش را بیاختیار
به بلندی صدای ماه بخوانم
و هرگز اشک نریزم
با کمری خمیده و چشمانی که سو ندارد
به لرزش تصویر خودم میام آبهای روان بنگرم
گذر زمان را از سپیدی موهایم بخوانم
و زیبایی داستان من به همین بود
که من هیچگاه ل*ب باز نکردم
تا کمی لبخند بطلبم
از درگاهی که بدان کفر گفتم
و خداوند مرا ببخشد
که ربنا گفتم و معشوق را نگریستم
قربونت
ایشالا شیرینی موفقیت شما :)

واکنشها[ی پسندها]: Mari.m