دیالوگ نویسی دفتر دیالوگ‌نویسی emily | انجمن چری بوک

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- الی، یکم فکر کن ببین یادت نمیاد مثلا با کاغذای خودت اشتباهشون گرفته باشی؟
- چرا چرند میگی؟ آخه من چجوری این کار رو کردم که یادم نمیاد؟
- همین چند لحظه پیش گفتی اونقدر مست بودی که چیزی یادت نمیاد!
- هه‌هه...دیگه حتی یادم نمیاد خودم چی گفتم!
- خواهش می‌کنم خوب فکر کن؛ می‌دونی اون نامه‌ها چقدر مهم بودن؟
- من مست بودم؛ تنها چیزی که یادم میاد اینه که دیشب یه آواز خوندم که اون آوازه رو هم یادم نیست.
- الی، یکم فکر کن. من خوب می‌دونم تو عمدا برشون نداشتی؛ پس فقط واقعیت رو بگو.
- من دیشب اصلا نرفتم تو اتاق کارت!
- تو مست بودی!
- یه خانمی که تموم شب پیشم بود بهم گفت که چی کار کردم.
- کدوم خانم؟ دیشب فقط من و تو تو خونه بودیم.
- هه! باز توهم زدم.
- فکر کن، خواهش می‌کنم یه‌کم فکر کن!
- من اصلا نمی‌دونستم تو نامه داشتی تا این که خودت راجع بهشون گفتی.
- الی، بذار بریم اتاقت رو بگردم.
- بهت اجازه نمی‌دم اونجا رو بگردی!
- الی، شاید کاری کرده باشی که خودت یادت نمیاد.
- حالا هر چی، وقتی جهنم یخ بزنه تو اجازه داری اتاق من رو بگردی.
- اینجا چیزی نیست. متاسفم.
- متاسفی؟خب، فکر کنم منم باید عذرخواهیت رو قبول کنم.
 
  • عالی
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
بسیار خرسندم که شاهد پیشرفت چشمگیر شما هستم.
همان‌طور که وعده داده شد نوبت چالش دوم است. به دقت مطالعه کنید و با توجه به نکاتی که ذکر شد دیالوگ‌ها را به زیبایی بنویسید.

شهرام مردی متاهل است که به همسر خود خیانت کرده و دل‌بسته‌ی دختری پانزده سال کوچک‌تر از خویش شده که سارا نام دارد. زهرا همسر او پی به این خیانت برده و سعی دارد با کنایه به همسر خویش بفهماند که قضیه را فهمیده؛ اما شهرام ذیرکانه خود را تبرئه می‌کند.
از شما خواستارم با توجه به چالش داده شده گفت‌گویی شامل ده دیالوگ از شهرام و ده دیالوگ از زهرا بنویسید به طوری که شهرام بتواند ذیرکانه هم‌چنان از قضیه طفره برود و زهرا موفق به مچ‌گیری نشود.
پیشاپیش از ارسال به موقع تکالیف توسط شما سپاسگزارم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- از یکی از دوستام شنیدم شوهرش عاشق یه دختر بیست ساله شده.
- عجب! آدم چه چیزایی که نمی‌شنوه!
- می‌گفت اسم دختره ساراست.
- حالا دوستت اسمشو از کجا فهمیده؟
- تعقیبش کرده.
- حالا چی شده که بهش شک کرده؟
- اینطور که می‌گفت، چند بار موی طلایی رو شونه‌ی شوهرش پیدا کرده؛ در حالی که موهای خودش و شوهرش هردو مشکین.
- عجب آدمایی پیدا میشن!
- اینطور که دوستم فهمیده، دختره فکر می‌کنه طرف مقابلش مجرده.
- طفلکی!
- چرا پوزخند می‌زنی؟ به نظرت فریب خوردن دختره و دوست من خنده‌داره؟
-نه اصلا! یهو یاد یه خاطره از اول ازدواجمون افتادم و خنده‌ام گرفت.
- کدوم خاطره؟
- یادته یه مدت فکر می‌کردی من چشمم دنبال دخترخالته و بعد فهمیدی من اصلا اسمش رو نمی‌دونم؟
- چه ربطی داره؟
- بحث مردای متاهلی که چشمشون دنبال بقیه‌ست رو پیش کشیدی یادش افتادم.
- واقعا که بعضی وقتا دلقک میشی!
- خوبیش اینه که فقط بعضی وقتاست.
- نگفتی، نظرت چیه؟
- نظرم اینه که دوستت باید زودتر طلاق بگیره و اگر بهم معرفیش کنی؛ خودم وکیلش میشم.
(پ.ن:یه سوال:بنده می‌خوام رمانی تو فضای اشراف قرن نوزده انگلستان بنویسم. آیا اشکالی داره که مثل رمان‌های کلاسیک،از دیالوگ‌های ادبی و طولانی استفاده کنم تا حال و هوای زمان منتقل شه؟)
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
بابت ارسال تکلیف از شما سپاس‌گزارم. ابتدا بیایید به چند نکته بپردازیم:
۱. طرز صحبت زهرا و همسرش شهرام شبیه به اخبار است. این‌طور که زهرا با هر جمله‌ی اخباری‌ای که به شهرام می‌گوید، شهرام یک واکنش نشان می‌دهد.
۲. زهرا بیشتر از یک زن متاهل شبیه دختری که به تازگی نامزد کرده است رفتار می‌کند و ما نیاز به این داریم که حتی در بحث پختگی زهرا به عنوان یک زن متاهل مشخص شود.
۳. شهرام نیز به همین صورت است و بیشتر شبیه دوست‌پسرهای بیست و خورده‌ای ساله رفتار می‌کند تا مردی متاهل و سن‌بالا.
۴. و در آخر دیالوگ‌ها؛ نظر پرسیدن زهرا و نحوه‌ی جواب دادن شهرام بیشتر شبیه گفت‌وگوی مجری برنامه با بیننده پر و پا قرص‌اش است تا یک زن و شوهر.

- از یکی از دوستام شنیدم شوهرش عاشق یه دختر بیست ساله شده.
- عجب! آدم چه چیزایی که نمی‌شنوه!
- می‌گفت اسم دختره ساراست.
- حالا دوستت اسمشو از کجا فهمیده؟
- تعقیبش کرده.
- حالا چی شده که بهش شک کرده؟
- اینطور که می‌گفت، چند بار موی طلایی رو شونه‌ی شوهرش پیدا کرده؛ در حالی که موهای خودش و شوهرش هردو مشکین.
اینجا شهرام میتونه بگه دلیل قانع‌کننده‌ای نیست.
- عجب آدمایی پیدا میشن!
- اینطور که دوستم فهمیده، دختره فکر می‌کنه طرف مقابلش مجرده.
- طفلکی!
- چرا پوزخند می‌زنی؟ به نظرت فریب خوردن دختره و دوست من خنده‌داره؟
این خیلی کلیشه‌ایه. بهتره این دیالوگ رو عوض کنی. و اینکه از اینجا به بعد دیالوگ‌ها دوباره حالت تصنعی می‌گیره. تا به اینجا خیلی خوب تونسته بودی کنترل کنی.
-نه اصلا! یهو یاد یه خاطره از اول ازدواجمون افتادم و خنده‌ام گرفت.
- کدوم خاطره؟
- یادته یه مدت فکر می‌کردی من چشمم دنبال دخترخالته و بعد فهمیدی من اصلا اسمش رو نمی‌دونم؟
- چه ربطی داره؟
- بحث مردای متاهلی که چشمشون دنبال بقیه‌ست رو پیش کشیدی یادش افتادم.
- واقعا که بعضی وقتا دلقک میشی!
- خوبیش اینه که فقط بعضی وقتاست.
- نگفتی، نظرت چیه؟
- نظرم اینه که دوستت باید زودتر طلاق بگیره و اگر بهم معرفیش کنی؛ خودم وکیلش میشم.

(پ.ن:یه سوال:بنده می‌خوام رمانی تو فضای اشراف قرن نوزده انگلستان بنویسم. آیا اشکالی داره که مثل رمان‌های کلاسیک،از دیالوگ‌های ادبی و طولانی استفاده کنم تا حال و هوای زمان منتقل شه؟)
کاملا بستگی به نوع بحث داره. بعضی جاها نیاز به دیالوگ کوتاه داره و بعضی جاها طولانی.
لطفا کاملا بازنویسی کنید و بعد دوباره بفرستید.
باتشکر از همراهی شما!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
- یکی از دوستام می‌گفت شوهرش رفته عاشق یه دختربچه‌ی نوزده ساله شده.
- عجب! حالا دوستت از کجا فهمیده؟
- یه روز رو شونه‌ی لباس شوهرش یه موی طلایی پیدا کرد؛ در حالی که موهای خودش و شوهرش هر دو مشکین.
- خب این که نشد دلیل! شاید نخ بوده؛ شاید باد آورده؛ شاید هزار و یک اتفاق افتاده.
- اگه این هم نشه دلیل، چیزای دیگه‌ایم هست. تو گوشی شوهرش یه شماره‌ای دیده که مثلا شماره‌ی ارباب رجوعش بوده؛ اما رفته تو واتساپش دیده دارن با هم ری‌اکشن قلب و گل رد و بدل می‌کنن.
-آخه عزیز من، ری‌اکشن قلب و گل شد دلیل واسه این که چیزی بینشونه؟ ممکنه فقط با هم دوست باشن.
- من نمی‌دونم چرا تو هی سنگ شوهره رو به سینه می‌زنی؛ ولی بهتره بدونی که دوستم تعقیبش کرده و دیده شوهرش از یه دختر نوزده ساله کادو گرفته.
- اینم دلیل قانع‌کننده‌ای نیست؛ راستی گفتی شغل شوهر دوستت چیه؟
- همکار خودته؛ وکیله.
- خب،شاید دختره موکلش بوده و مرده از یه مخمصه نجاتش داده؛ اونم برای جبران واسش هدیه گرفته.
- محض رضای خدا منطقی باش! آخه دختر نوزده ساله واسه مرد چهل و خرده‌ای ساله کادو می‌گیره؛ اونم سر این که از یه مخمصه نجاتش داده؟
- تو که نمی‌دونی چه پاپوش‌هایی درست می‌کنن! ممکنه شوهر دوستت جون دختره رو نجات داده باشه.
- دوستم با گوش خودش شنیده شوهرش به دختره گفته عزیزم.
- اینم باز نشد دلیل! اگه دختره اینقدر کم‌سن بوده؛ شاید شوهر دوستت بهش حس پدرانه داشته.
- خب، فرض رو بر این می‌گیریم که همه‌ی حرف‌های تو درسته، اما فکر نمی‌کنی هیچ‌چیز به جز یه سری احساس خاص باعث نمیشه مرد چهل و خرده‌ای ساله به یه دختر تقریبا نوجوون وعده‌ی ازدواج بده؟
- اگه اینجوری که میگی باشه؛ باید طلاق بگیرن. اسم دوستت رو میگی که خودم برم وکیلش شم؟
- دوستم می‌خواد خودش شوهرش رو گوشمالی بده.
- این کار حماقت محضه؛ باید ازش طلاق بگیره.
- می‌‌دونی چیه؟ دوست نداشت به کسی بگم و بفهمه تو بو بردی خیلی ناراحت میشه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
تشکر بابت همکاری و پیگیری‌های شما.
در ابتدا این نکته رو یادآور بشم که احساس میکنم در رابطه با ارسال این تکلیف گویا جعبه کردید؛ چرا که برخلاف تصور که هر بار با فرستادن تکلیف من رو شگفت‌زده می‌کردید، این بار گویا اشتباهی رخ داده و شما کمی نسبت به تکلیف قبلی پیشرفت کردید.
تاکید میکنم که هر بار بعد نوشتن دیالوگ، درست مثل یک بازیگر دیالوگ‌هاتون رو اجرا کنید تا ایراد کار برای شما شفاف شود.

- یکی از دوستام می‌گفت شوهرش رفته عاشق یه دختربچه‌ی نوزده ساله شده.
- عجب! حالا دوستت از کجا فهمیده؟
- یه روز رو شونه‌ی لباس شوهرش یه موی طلایی پیدا کرد؛ در حالی که موهای خودش و شوهرش هر دو مشکین.
- خب این که نشد دلیل! شاید نخ بوده؛ شاید باد آورده؛ شاید هزار و یک اتفاق افتاده.
جمله شاید نخ بوده مضحکانه‌ست چون تکه‌ی ما تفاوت من با نخ رو متوجه میشیم.
- اگه این هم نشه دلیل، چیزای دیگه‌ایم هست. تو گوشی شوهرش یه شماره‌ای دیده که مثلا شماره‌ی ارباب رجوعش بوده؛ اما رفته تو واتساپش دیده دارن با هم ری‌اکشن قلب و گل رد و بدل می‌کنن.
این دیالوگ می‌تواند بسیار بهتر از این نوشته شود. دقت کنید ما در مکالمه‌های‌مان معمولا از جملات کوتاه اما پربار استفاده می‌کنیم و این ریشه در گذشته‌ی ما نیز دارد.
-آخه عزیز من، ری‌اکشن قلب و گل شد دلیل واسه این که چیزی بینشونه؟ ممکنه فقط با هم دوست باشن.
- من نمی‌دونم چرا تو هی سنگ شوهره رو به سینه می‌زنی؛ ولی بهتره بدونی که دوستم تعقیبش کرده و دیده شوهرش از یه دختر نوزده ساله کادو گرفته.
جمله اول رو خیلی دوست داشت داشتم اما بقیه دیالوگ می‌تواند طبیعی‌تر نوشته شود.
- اینم دلیل قانع‌کننده‌ای نیست؛ راستی گفتی شغل شوهر دوستت چیه؟
- همکار خودته؛ وکیله.
- خب،شاید دختره موکلش بوده و مرده از یه مخمصه نجاتش داده؛ اونم برای جبران واسش هدیه گرفته.
- محض رضای خدا منطقی باش! آخه دختر نوزده ساله واسه مرد چهل و خرده‌ای ساله کادو می‌گیره؛ اونم سر این که از یه مخمصه نجاتش داده؟
- تو که نمی‌دونی چه پاپوش‌هایی درست می‌کنن! ممکنه شوهر دوستت جون دختره رو نجات داده باشه.
- دوستم با گوش خودش شنیده شوهرش به دختره گفته عزیزم.
- اینم باز نشد دلیل! اگه دختره اینقدر کم‌سن بوده؛ شاید شوهر دوستت بهش حس پدرانه داشته.
خداوکیلی این دیگه میشه دلیل. ما شهرام رو مردی دیگر معرفی کردیم. اینکه مدام جمله‌ی نشد دلیل را همچو طوطی بعد هر دیالوگ همسرش تکرار کند او را شخصیتی سطحی نشان می‌دهد.
- خب، فرض رو بر این می‌گیریم که همه‌ی حرف‌های تو درسته، اما فکر نمی‌کنی هیچ‌چیز به جز یه سری احساس خاص باعث نمیشه مرد چهل و خرده‌ای ساله به یه دختر تقریبا نوجوون وعده‌ی ازدواج بده؟
- اگه اینجوری که میگی باشه؛ باید طلاق بگیرن. اسم دوستت رو میگی که خودم برم وکیلش شم؟
می‌تواند این پیشنهاد را بهتر ذکر کند. به عنوان مثال: به دوستت میگی یه سر بیاد دفتر درباره مشکلش صحبت کنیم. اگه شوهرش وکیل باشه، طلاق سختی داره.
- دوستم می‌خواد خودش شوهرش رو گوشمالی بده.
- این کار حماقت محضه؛ باید ازش طلاق بگیره.
- می‌‌دونی چیه؟ دوست نداشت به کسی بگم و بفهمه تو بو بردی خیلی ناراحت میشه.
لطفا با توجه به نکات گفته شده از ابتدا دیالوگ‌ها را بنویسید. گاه خود را جای شخصیت‌های‌تان بگذارید و ببینید آیا واقعا با چنین حرفی، چنین جوابی می‌دادید. وقتی بیشتر به شخصیت‌ها اهمیت بدهید، شخصیت‌ها عمیق می‌شوند. دیالوگ‌ها نیز بهترین راه برای تاثیرگذار شدن شخصیت‌هاست.
از پشتکار و همکاری شما نهایت سپاس را دارم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
ـ یکی از دوستام می‌گفت شوهرش رفته عاشق یه دختربچه‌ی نوزده ساله شده.
ـ عجب! حالا دوستت چجوری فهمیده؟
ـ اول این که، رو لباس شوهرش موی طلایی پیدا شده.
ـ این که نشد دلیل! شاید هزارتا اتفاق افتاده باشه.
ـ مثلا چی؟
ـچه می‌دونم، شاید باد آورده، شاید فقط نزدیک نشسته بوده و موش افتاده رو لباس اون بنده خدا، شاید هزارتا اتفاق افتاده.
ـ رد و بدل کردن ری‌اکشن قلب و گل تو واتساپ با یه ارباب رجوع دیگه قطعا میشه دلیل!
ـ نه عزیز من، اینم نمیشه دلیل. ممکنه فقط یه دوستی معمولی بینشون باشه.
ـ من که نمی‌دونم چرا اینقدر سنگ شوهره رو به سینه می‌زنی؛ اما خب دوستم دیده شوهرش از دختره کادو گرفته.
ـ گفتی شغل مرده چیه؟
ـ همکار خودته؛ وکیله.
ـ خب، شاید دختره موکلش بوده و مرده از یه مخمصه نجاتش داده.
ـ محض رضای خدا، کدوم دختربچه‌ای سر چنین چیزی برای یه مرد سی و خرده‌ای ساله کادو می‌خره؟
ـ تو که نمی‌دونی تو دادگاه ها چه خبره! ممکنه شوهر دوستت جون دختره رو نجات داده باشه.
ـ باشه، فرض می‌کنیم همه‌ی حرف های تو درستن؛ ولی دیگه هیچی باعث نمیشه یه مرد به اون سن یه دختربچه رو عزیزم خطاب کنه.
ـ این یکی دلیل منطقی‌ایه. اسم دوستت چیه؟
ـ بهم گفت یا به کسی نگم یا اگه میگم اسمشو نیارم.
ـ بهش بگو یه سر بیاد دفترم. باید طلاق بگیره.
ـ طلاق؟ ولی خودش دوست داره شخصا شوهرش رو گوشمالی بده.
- این حماقته! حداقل بهش بگو یه سر بیاد اینجا به عنوان یه آشنا بهش کمک کنم.
ـ بهش میگم ببینم چی میشه. قول نمی‌دم بیاد.
(پ.ن: البته منظور بنده ادبی بودن دیالوگ‌ها بود بیشتر.)
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
باتشکر از همراهی شما
حالا من همین چالش رو اجرا می‌کنم و شما موظفید اون رو تصحیح کنید.

- من نمی‌فهمم این مردا کی میخوان دست از حماقت بردارن!
- باز چی شده؟
- امروز یه خانمی اومده بود آرایشگاه بیچاره اونقدر گریه کرد که فشارش افتاد.
- برا چی؟
- شوهرش بهش خیانت کرده بود.
- چطور فهمیده حالا؟
- برگه احضاریه دادگاه اومده دم خونه‌اش. شوهرش می‌خواد با دختره ازدواج کنه، دختره هم شرط گذاشته باید از زنت طلاق بگیری. بچه‌ست‌ها دختره. نوزده سالشه.
- عجبا! خانمه از کجا قضیه دختره رو فهمیده.
- یه مدتی شک کرده بود. خودش می‌‌گفت رو لباسش رد رژ قرمز پیدا کرده درحالی که خودش همیشه رژ کالباسی میزنه. بعد نمی‌دونم میگفت این اواخر کمتر میومد خونه و فلان. تا اینکه یه روز که رفته شوهرش رو محل کارش ببینه و نهارش رو بده، چیزی که نباید می‌دیده رو دیده.
- ای بابا! عجب آدمایی پیدا میشن.
- خودش هم هی گریه می‌کرد و می‌‌گفت: احمق نمیفهمه که به خاطر پولش این دختر‌بچه‌ها عین پروانه دورش می‌گردن.
- گناه مرده رو نشوریم. خدا میدونه زنش چیکارا کرده که مرده دیگه طاقت نیاورده و زده سیم آخر.
- تو هم که سنگ همه رو یه دور به سینه‌ات بزن؛ حیفه این یکی بمونه.
- حالا ناراحت نشو. اگه باز خانمه رو دیدی کارت دفترم که دستت هست، بده بهش شاید تونستم کمک‌اش کنم. شوهرش چیکاره‌ست حالا؟
- بهش میگم. وکیله.
- به‌به کارمون در اومد که. طرف هنوز وکیلم هست.
- ولی زنه هنوز شوهرش رو دوست داره. دلش نمیخواد طلاق بگیره.
- مطمئنی دوسش داره یا از مطلقه شدن میترسه؟
- تو که از احساسات ما زن‌ها سر در نمیاری.
- خودتو ناراحت نکن، بیا بغلم ببینم.

در رابطه با سوال شما؛
امر قادرید به زیبایی ادبی بنویسید، طوری که به متن حس خشکی ندهد، بله ادبی نوشتن بهتر است؛ اما اگر این توانایی را در خود نمی‌بینید، بهتر است صرف نظر کنید. البته در چالش‌های بعدی ما این مورد را نیز در نظر می‌‌گیریم.
حال با توجه به دیالوگ‌هایی که بنده نوشتم، شما آن را تصحیح کرده و به صورت طبیعی‌تر و خودمانی‌تر بنویسید و نکات گفته شده از اول دفتر را لحاظ کنید.
با تشکر از شما‌.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

emily

منتقد ادبی
منتقد کیفی
Jan 26, 2025
218
ـ من نمی‌فهمم شما مردا کی می‌خواین دست از حماقت بردارین؟
ـ باز دیگه چی شده؟
ـ یه خانومه تو آرایشگاه اونقدر گریه کرد که فشارش افتاد.
ـ حالا واسه چی؟
ـ شوهرش بهش خیانت کرده.
ـ چجوری فهمیده حالا؟
ـ احضاریه دادگاه اومده دم در خونش. شوهرش می‌خواد با دختره ازدواج کنه، دختره هم شرط گذاشته که باید زنش رو طلاق بده. بچه‌ست‌ها! نوزده سالشه.
ـ عجبا! حالا خانمه از کجا قضیه فهمیده؟
ـ یه مدت مشکوک شده بود. مثلاً مرده دیر می‌اومده خونه، رو لباساش رژ قرمز بوده در حالی که خودش همیشه رژ کالباسی می‌زده. خلاصه یه روز که رفته بوده محل کار شوهرش نهارش رو بده، اون چیزی رو دیده که نباید.
ـ ای بابا! آدم چه چیزایی که نمی‌شنوه!
ـ خودش هم هی گریه می‌کرد که اون احمق نمی‌فهمه این دختربچه‌ها فقط به خاطر پولش دورشن.
ـ گناه اون بنده خدا رو نشور، خدا می‌دونه زنه چی کار کرده که شوهرش زده به سیم آخر.
ـ تو هم سنگ همه رو به سینه بزن، یه وقت کسی جا نمونه!
- حالا ناراحت نشو. اگه خانمه رو بازم دیدی، اون کارت دفترم که دستت هست رو بده بهش شاید بتونم کمکش کنم طلاق بگیره. شوهرش چی کارست؟
ـ بهش میگم. وکیله.
ـ به، کارمون دراومد! آقا وکیلم هست!
ـ ولی هنوز شوهرش رو دوست داره. دلش نمی‌خواهد طلاق بگیره.
ـ راست راستی دوستش داره. یا فقط از مطلقه شدن می‌ترسه؟
ـ خودتو ناراحت نکن؛ تو که از احساسات ما زنا سر در نمیاری.
ـ ولش کن، بیا بغلم ببینم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
درود دوست عزیز؛
بسیار عالی!
حالا از نو دیالوگ‌ها رو بنویسید، با توجه به تمام نکات گفته شده؛ تا سپس سراغ چالش سوم برویم.

پیشاپیش از همکاری شما سپاس‌گزارم!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

بالا