برگزیده رمان اتاق خالی از سکنه | به ترجمه مژگان چکنه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فلورانس از درد به خود پیچید و روی صندلی فروافتاد، گویی دیگر توان ایستادن نداشت. هر کلمه‌ی او مانند زهر بود، هر جمله یادآوری‌ سرزنشی بود. همین چند روز پیش، این مرد کنارش او را متهم کرده بود که قبل از هر حقی، مطمئن از عشق سِر آدریان شده است. روح مغرورش زیر این طعنه‌ی بیرحمانه خم شد.
با لحنی ساختگی از همدردی ادامه داد.
- به نظر می‌رسد خیلی خسته‌ای، امشب برایت زیاد بوده. بازی کردن در هر شرایطی بسیار طاقت‌فرساست.

فلورانس بیشتر از او فاصله گرفت.
بازی کردن! آیا تمام زندگی‌اش تبدیل به نمایشی غمگین نشده بود، جایی که از صبح تا شب نقشی را ایفا می‌کرد؟ آیا هیچ آرامشی برایش باقی نمانده بود؟ اوه، به هر قیمتی که شده می‌خواست از این مرد فرار کند! از جا بلند شد و گفت:
- رقصمان تقریباً تمام شده و گرما غیرقابل تحمل است. دیگر نمی‌توانم اینجا بمانم.
با اشتیاق فریاد زد و به سمتش رفت. می‌خواست او را حمایت کند، اما فلورانس با حرکتی او را پس زد.
- حالت خوب نیست!
با عصبانیتی سریع پاسخ داد و بلافاصله از خودش متنفر شد.
- اگر هستم، تو باعثش شده‌ای!
پاسخ داد.
- نه! من نیستم، چیزی که کلماتم ناخواسته به تو انتقال داد. مرا سرزنش نکن. فکر کردم تو هم مثل بقیه اینجا، از احساسات آدریان نسبت به خانم تالبوت باخبری.
این دیگر زیادی بود. فلورانس با تمام قد ایستاد و نگاهی خشمگین و تحقیرآمیز به او انداخت، سپس با ابهتی شاهانه از کنارش گذشت و آن شب دیگر دیده نشد.
مهمانی زودتر از معمول به پایان رسید و دورا تالبوت حدود ساعت دو صبح، در راه رفتن به اتاقش، جلوی در فلورانس توقف کرد و آرام در زد.
فلورانس با ملایمت گفت:
- بیا داخل...
دورا با زبان چرب و نرم به سمتش رفت.
- فقط برای یک لحظه آمدم بپرسم که حالت خوب است عزیزم، چقدر زود ما را ترک کردی! اگر آقای داینکورت به من نگفته بود، متوجه نمی‌شدم. مطمئنی که مریض نیستی؟
فلورانس با آرامش پاسخ داد.
- اصلاً، فقط کمی خسته‌ام.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
- آه، جای تعجب نیست، با آن همه تلاش قبل از شروع رقص و موفقیت بی‌چون و چرایت! تو بر همه حکمرانی کردی، عزیزم. هیچکس حتی نمی‌توانست امیدوار باشد که افتخارات شب را با تو تقسیم کند. بازی تو به سادگی بی‌نظیر بود."
″متشکرم″ فلورانس گفت که روی تخت نبود، بلکه روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، جایی که نور ماه به آرامی می‌تابید. او ردای سفید نازکی به تن داشت که زیبایی‌اش را قدیس‌وار نشان می‌داد و موهای بلندش به طور آزادانه روی شانه‌هایش ریخته بود.
دورا با شور و شوق فریاد زد، دست‌هایش را به هم فشرد و بازوهایش را روی پشتی صندلی تکیه داد.
- چه عصر دل‌انگیزی بود! به سختی می‌توانم به یاد بیاورم که آخرین بار چه زمانی اینقدر خوشحال بودم.
فلورانس به وضوح لرزید.
دورا ادامه داد.
- تو هم حتماً خوش گذراندی؟ همه درباره‌ات هیجان‌زده بودند. حداقل یک جین دل‌بری کردی؛ یک یا نیم دل‌بری.
با تردیدی حساب‌شده در رفتارش که می‌خواست شنونده را تحت تأثیر قرار دهد.
- حداکثر چیزی است که منِ بی‌اهمیت می‌توانم انتظار داشته باشم.
فلورانس با نگاهی پرسشگر به او نگاه کرد.
- فکر می‌کنم یک عاشق واقعی به اندازه یک جین عاشق دیگر ارزش دارد.
فلورانس با صدای لرزانی گفت:
- دورا، منظورت این است که امشب یکی به دست آورده‌ای؟
به نظر می‌رسید تمام روح فلورانس به پاسخ دخترعمویش گره خورده بود. دورا لبخند زد و سعی کرد سرخ شود؛ اما در واقع کمی رنگ پریده شد. او برای برد بزرگی بازی می‌کرد و می‌ترسید ریسک کند، مبادا زود باشد.
داد و سر بلوندش را تکان داد.
- اوه، نباید زیاد سؤال کنی! یک عاشق نه! چقدر خنده‌دار است! و با این حال فکر می‌کنم، امیدوارم...
فلورانس با غم قطعش کرد.
- می‌فهمم! خب، به اندازه‌ای که تو می‌خواهی محتاط خواهم بود؛ اما حداقل اگر آنچه تصور می‌کنم درست باشد، می‌توانم از صمیم قلب به تو تبریک بگویم، چون می‌دانم... می‌دانم که خوشحال خواهی بود.
به سمت خانم تالبوت رفت، بازوهایش را دور گردن او انداخت و به نرمی بوسیدش. همینطور که این کار را می‌کرد، اشکی از چشمانش روی گونه‌ی دورا افتاد. در این حرکت چنان شیرینی و از خودگذشتگی‌ای بود که دورا برای لحظه‌ای تحت تأثیر قرار گرفت. دستش را بالا برد و اشک را از گونه‌اش پاک کرد، گویی می‌سوزاندش، و با بی‌خیالی گفت:
- اما واقعاً، عزیزترین فلو، نباید چیزی تصور کنی. همه چیز مبهم است. خودم هم به درستی نمی‌دانم به چه چیزی اشاره می‌کنم. چیزهای پیش‌پاافتاده در ذهنم می‌چرخند و با وجود عقل سلیمم که زمزمه می‌کند ممکن است هیچ معنایی نداشته باشند، مرا خوشحال می‌کنند. برای من قلعه‌هایی نساز که شاید فقط در اسپانیا وجود داشته باشند.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فلورانس با حسرت گفت:
- به نظر می‌رسد قلعه‌های بسیار درخشانی هستند.
- بدشگونی است. شاعر می‌گوید: هرچه درخشان است باید محو شود. و حالا بیا درباره خودت صحبت کنیم. خوش گذشت؟
به صورت مکانیکی پاسخ داد.
- البته!
- آه، بله؛ خوشحالم که دیدم با آرتور داینکورت بیچاره آشتی کردی!
فلورانس سریع به سمتش چرخید.
- چطور؟
- دیدم که با او رقصیدی، عزیزم؛ من در آن زمان با سِر آدریان بودم و از حرفی که زد، فکر می‌کنم خیلی خوشحال می‌شد اگر می‌توانستی وفاداری طولانی آرتور را پاداش دهی.
- سِر آدریان این را گفت؟ او درباره من با تو صحبت کرد؟
- فقط در گذر، می‌دانی. او همچنین به من گفت که تو در بخش اول عصر کمی ناراحت بودی و او مجبور شد زمان زیادی را با تو بگذراند تا آرام شوی. او همیشه اینقدر مهربان است، آدریان عزیز!
فلورانس با لحنی پر از رنج پرسید:
- او درباره آن صحبت کرد؟
اگر او احساساتش را موضوعی برای گفتگوی عمومی با خانم تالبوت قرار داده بود، واقعاً همه چیز بینشان تمام شده بود، حتی آن پیشنهاد شیرین و خیال‌انگیز دوستی که به او داده بود. نه؛ او نمی‌توانست تحمل کند که توسط او و زنی که دوست دارد، موضوع صحبت شود! اوه، چه درد تلخی بود که این کلمات را به خودش می‌گفت! اینکه او الآن دورا را دوست دارد، در ذهنش غیرقابل انکار بود. آیا او محرم اسرارش نیست، کسی که تمام افکار و گمان‌هایش را با او در میان می‌گذارد؟
دورا با تیزبینی به دخترعمویش نگاه کرد. آشفتگی آشکار فلورانس باعث شد بترسد که آن گفتگوی خصوصی با سِر آدریان بیش از آنچه در ابتدا تصور می‌کرد اهمیت داشته باشد.
دورا با بی‌تفاوتی ادامه داد.
- بله؛ چرا نباید درباره آن صحبت کند؟ فکر می‌کنم از رفتارش مشخص بود که کمبود کنترل تو شوکه‌اش کرده. تو باید تسلط بیشتری روی خودت داشته باشی. نشان دادن احساسات به هر رهگذری، رفتار خوبی نیست. بله؛ فکر می‌کنم سِر آدریان هم متعجب و هم شوکه شده بود.
فلورانس با غرور گفت:
- هیچ چیزی نبود که باعث تعجب یا شوکه شدن او شود و کاش او سر راهم نبود!
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
دورا با حیله گری پاسخ داد.
- شاید من او را اشتباه فهمیده باشم؛ اما قطعاً او به من گفت که به دلیل... به دلیل آدم‌های غیرممکن با تاخیر ناخوشایندی مواجه شده بود. این‌ها عین کلماتش بودند و واقعاً در کل، شاید اشتباه کنم؛ اما فکر کردم به تو اشاره می‌کرد. البته، من موضوع را پیگیری نکردم، چون هرچند سِر آدریان را بسیار دوست دارم، نمی‌توانستم تحمل کنم که از تو با بی‌اعتنایی صحبت کند!
فلورانس با لب‌های بی‌رنگ اما سربلند فریاد زد.
- از من... خودت را فراموش کرده‌ای، دورا! از من با بی‌اعتنایی صحبت کند!
تکرار کرد.
دورا با عجله توضیح داد، احساس کرد که زیاده‌روی کرده است.
- مردان جوان اغلب در گفتارشان بی‌دقت هستند، او قصد بی‌مهری نداشت، مطمئن باش!
با قاطعیت گفت:
- کاملاً مطمئنم!
دورا با لبخندی درخشان گفت:
- پس هیچ آسیبی نرسیده و حالا، شب بخیر عزیزم؛ به جای نشستن آنجا مثل یک روح در آن نورهای رمزآلود ماه، به رختخواب برو.
فلورانس با یخ گفت.
- شب بخیر!
چیزی در او بود که باعث شد خانم تالبوت تقریباً بترسد و مثل همیشه به او نزدیک شود و ببوسدش.
بیوه‌زن با بی‌خیالی اضافه کرد.
- کمبود استراحت چشمان زیبایت را خراب می‌کند و پوستت، هرچند همیشه بی‌عیب است، فردا مثل همیشه نخواهد بود. پس بخواب، بچهٔ نادان، و از خوابت گل‌های رز بچین.
با این حرف، با شادی دستش را به سمت فلورانس بی‌تفاوت بوسید و به آرامی از اتاق خارج شد.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فصل پنجم

پس از رفتن دورا، فلورانس بی‌حرکت کنار پنجره نشست. پنجره را باز کرده بود و حالا با آستین‌های لباس خواب که از روی بازوهای برهنه و گردش به عقب رفته بود از پنجره خم شد تا شبنم‌های شب مانند برکتی بر پیشانی داغش بنشیند.
در اندوهی عمیق فرو رفته بود. تمام روحش زیر بار افکار و حسرت‌هایی که به تنهایی تاب تحملشان را نداشت، خم شده بود. از هر سو در عذاب بود و دلش از دست دادن عشقی که روزی مال خود می‌پنداشت، خون می‌شد.
مهتاب مانند هاله‌ای دور سر زیبایش حلقه زده بود. موهایش انبوه بر شانه‌هایش ریخته بود و چهره غمگینش از زمین برآمده، چشمانش به آسمان دوخته شده بود، گویی در جستجوی امید و تسلی می‌گشت.
شب سکوتی سنگین داشت. پرندگان مدت‌ها بود که آوازشان را قطع کرده بودند. باد به سختی برگ‌های درختان باشکوه را تکان می‌داد. عطر باغ خواب‌آلود به سوی او بالا می‌آمد و با گیسوان خوشبویش درمی‌آمیخت. هیچ صدایی آرامش شب را نمی‌شکست، همه چیز مانند قبرستان ساکت و بی‌حرکت بود.
ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد. صدای قدم‌هایی روی مسیر سنگریزه‌ای پایین. برای اولین بار پس از رفتن دورا، تکان خورد و سرش را به سوی صدا چرخاند.
سر آدریان، با سری برهنه و دست‌هایی که از پشت به هم قفل کرده بود، گویی در افکاری عمیق غرق شده بود به آرامی از چمن‌زار گذشت تا زیر پنجره‌اش ایستاد. آنجا توقف کرد، گویی ناخودآگاه روحش او را به اینجا کشانده بود، درست به جایی که بیش از هر جای دیگر آرزویش را داشت.
نور ماه که بر همه چیز می‌تابید، به فلورانس اجازه می‌داد ببیند که چهره‌اش جدی و متفکر است و بله، حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کرد می‌توانست درد و اشتیاقی بی‌ثمر را در آن ببیند.
چه چیزی او را در چنین شبی ناراحت کرده بود؟ آن هم وقتی زنی که فکر می‌کرد دوستش دارد، ساعت‌ها با میل همراهش بوده و بی‌تردید نشان داده بود که او را بر هر مرد دیگری ترجیح می‌دهد؟
ناگهان سرش را بلند کرد و چهره‌ای را در پنجره بالا دید. با دیدن زنی که دوستش داشت، موجی از هیجان در وجودش دوید.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
صحنه چنان آرام، مقدس و سرشار از رمانتیک بود که برای لحظاتی قلب هر دویشان دیوانه‌وار به تپش افتاد. آن‌ها تنها بودند؛ هر کس دیگری در خانه که هنوز بیدار بود، دور از دسترس قرار داشت.
هرگز تا به حال چنان روحانی، چنان راستین و ملایم، چنان سرشار از شیرینی تقریباً فراسوی زمینی به نظر نرسیده بود. گویی همه غرور از وجودش رخت بربسته بود و به جای آن تنها اندوهی ملایم حکم‌فرما شده بود. آنجا در پاکی ردای سفیدش نشسته بود، چنان دور از دسترس می‌نمود که او در اولین لحظات از خطاب کردنش مردد شد. در تصورات هیجان‌زده‌اش، او مانند فرشته‌ای بود که در مسیر رسیدن به ملکوت درنگ کرده بود.
سرانجام؛ اما قلبش او را وادار به سخن گفتن کرد: - فلورانس، تو هنوز بیداری در حالی که تمام جهان به خواب رفته؟
شنیدن نامش از لب‌های او، زهری در سینه‌اش به لرزه درآورد و او را به زندگی پرشور بیدار کرد.
با نجوایی پاسخ داد که به گوشهای مشتاقش رسید.
- تو هم...
برای او لذتی ظریف در این فکر نهفته بود که از میان همه اهل خانه، تنها آن‌ها دو نفر بیدارند و در نور کم‌فروغ ماه با هم سخن می‌گویند.
اما در تصور اینکه هیچکس دیگر در خانه بیدار نیست، اشتباه می‌کرد، همان‌طور که سخنان بعدی او به او فهماند.
پاسخ داد:
- در مورد من جای تعجبی نیست، چند نفر هنوز در اتاق سیگار هستند. هنوز دیر نشده، از سه نگذشته. اما تو... چرا چنین شب زنده‌داری تنهایی میکنی؟
فلورانس پاسخ داد.
- ماه مرا به پنجره کشاند،ببین چقدر آرام و با ابهت در آسمان پیش می‌رود. ببین...
و بازوی سفید و برهنه‌اش را تا جایی دراز کرد که پرتوهای ماه کاملاً بر آن افتاد و آن را به مرمری ناب بدل کرد. آیا این حس نمی‌کند که گویی تمام جهان در فروغ ملایم آن شسته میشود؟
لبخندی لرزان بر لبانش نشست. سر آدریان، با چیدن سوسن بلند و رنگ‌پریده‌ای که نزدیکش روییده بود، آن را با چنان هدف‌گیری مشتاقانه‌ای به بالا پرتاب کرد که بر طاقچه پنجره او فرود آمد. او آن را دید. انگشتانش بر آن بسته شد.
آدریان با صدایی لرزان و آرام گفت:
- نماد شایسته صاحبش، آیا میدانی در آن ردای سفیدت مرا به چه چیزی یادآوری میکنی؟ به قدیسی قرون وسطایی که در سنگ تراشیده شده، فرشته‌ای پاک، آنقدر خوب و آنقدر فراتر از تمام زمینی که نمی‌تواند در آن وارد شود یا آن را درک کند و غمی که همواره با آن همراه است.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
با تلخی گفت:
- به نظرم تو واقعاً بی‌احساسی که تا حالا عمق عشق مرا درک نکرده‌ای. هرچند ممکن است دل به دیگری داده باشی؛ اما برایم غیرقابل تحمل است که حتی ذره‌ای به درد من ترحم نمی‌کنی.
به او خیره شد. آیا نور اسرارآمیز ماه او را فریب می‌داد، یا اشکی در چشمان درشت و تاریکش بود؟ قلبش تندتر زد. بار دیگر هیجانش را در شب گذشته به یاد آورد. صدای هق هق‌های پرشورش را دوباره شنید. آیا او هم ناراحت بود؟ آیا خارهایی در راهش بود که نمی‌توانست از شرشان خلاص شود؟
پس از مکثی گفت:
- فلورانس، دوباره التماس می‌کنم به من اعتماد کنی.
او با غم؛ اما محکم پاسخ داد:
- نمی‌توانم؛ اما باید چیزی به تو بگویم هرطور که می‌خواهی در موردم قضاوت کن! من آن آدم بی‌احساسی که تو تصور می‌کنی نیستم. من از سنگ ساخته نشده‌ام و افسوس که این دردی که فکر می‌کنی نمی‌توانم درک کنم، از آنِ خود من است! تو در افکارت به من ظلم کرده‌ای.
با کمی شدت ادامه داد، در حالی که دستش را که هنوز سوسن پژمرده را نگه داشته بود روی سینه گذاشت:
- در اینجا چیزی دارم که کاش نداشتم، یک قلب!
آدریان با عجله گفت:
- نه، فراموش کرده‌ای. دیگر مال تو نیست، آن را به دیگری داده‌ای.
برای لحظه‌ای تیزبینانه به او نگاه کرد، در حالی که نفس‌هایش بریده بریده و سریع شده بود. بالاخره زمزمه کرد:
- حق نداری چنین حرفی بزنی.
با عذرخواهی گفت:
- البته که نه، معذرت می‌خواهم، این راز شخصی تو بود.
با اضطراب اعلام کرد:
- هیچ رازی وجود ندارد. هیچ.
با آشفتگی التماس کرد.
- تو را ناراحت کردم. نباید این را می‌گفتم. مرا می‌بخشی؟
- کاملاً بخشیده‌ام.
و به نشانه صداقت کلامش، کمی بیشتر از پنجره خم شد و با چهره‌ای هرچند رنگ‌پریده، اما آکنده از شیرینی‌ای وصف‌ناشدنی به او نگاه کرد.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
زیبایی او تمام تصمیماتش را در هم می شکند.
با لحنی پر شور زمزمه می‌کند.
- آه، فلورانس، گر فقط جرات داشتم به تو بگویم که...
ناگهان به خود می‌آید و انگشتی بر لب‌هایش می‌گذارد، گویی خواستار سکوت است.
با لرزش در صدا می‌گوید.
- ساکت! فراموش کرده‌ای! این ساعت و این محیط تو را گمراه کرده. من نباید با تو صحبت می‌کردم. برو! چیزی نیست که جرات گفتنش را داشته باشی و چیزی نیست که من بخواهم بشنوم. به وظیفه‌ات در قبال دیگری فکر کن... و... شب بخیر.
- صبر کن، التماس می‌کنم، فقط یک لحظه... التماس می‌کند؛ اما او قاطع است و در لحظه‌ای پرده‌ها بسته می‌شوند و او تنها می‌ماند.
به آرامی به سمت اتاق سیگار برمی‌گردد، در حالی که آخرین کلماتش در گوشش طنین انداز است «به وظیفه‌ات در قبال دیگری فکر کن» کدام دیگری؟ سردرگم است؛ اما وقتی به پنجره اتاق می‌رسد، این افکار را از ذهنش دور می‌کند و تصمیم می‌گیرد مهمانانش را بدون تأخیر مرخص کند تا بتواند در سکوت و آرامش به تفکر بپردازد.
همه با سر و صدا در حال بحث درباره خودکشی اخیری هستند که در منطقه همسایه رخ داده بود و به دلیل شرایط عجیبش، توجه بیشتری را به خود جلب کرده بود.
یکی از مهمانان امشب، پزشک ارتش است و در حال توضیح درباره نحوه وارد شدن زخم مرگبار است. به نظر می‌رسید در تحقیقات مشخص شده بود که مرد بدشانس به شکلی عجیب خود را هدف قرار داده بود که تردیدهای زیادی درباره قتل یا خودکشی بودن مرگش ایجاد کرده بود. با این حال، شواهدی قانع‌کننده نظریه خودکشی را تأیید کرده بود.
سروان رینگوود، با یک تپانچه در دست، در حال تلاش برای نشان دادن این بود که مرد نمی‌توانسته خود را هدف قرار داده باشد، درست در لحظه‌ای که آدریان وارد می‌شود.
با عجله هشدار می‌دهد.
- مواظب آن تپانچه باش، پر است!
رینگوود پاسخ می‌دهد.
- اشکالی ندارد رفیق، می‌دانم.
- ببین دکتر، اگر او اینطور نگهش داشته، چطور می‌توانسته اینجا به خودش شلیک کند؟
پزشک می‌گوید، مشتاق برای اثبات نظریه‌اش بدون هیچ شکی.
- چرا که نه؟ سِر آدریان، لطفاً یک لحظه تپانچه را بگیرید، می‌خواهم رینگوود را قانع کنم. حالا اینطور بایستید و سلاح را اینطور نگه دارید.
آن را به گونه‌ای قرار می‌دهد که لوله در موقعیتی ناجور تقریباً رو به قلبش باشد.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
صحنه با شوکی ناگهانی تغییر می‌کند.
رینگوود با بی‌تفاوتی گفت:
- فکر می‌کردم آدم‌ها معمولاً لوله تپانچه را توی دهان می‌گذارند و با شلیک مغزشان را متلاشی می‌کنند وقتی خودکشی می‌کنند.
جراح با آرامش پاسخ داد:
- این مرد ظاهراً اینکار را نکرده. حالا سِر آدریان، می‌بینی که با نگه داشتن اسلحه به این شکل، به راحتی می‌توانی خودت را به...
قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند، آشوبی ناگهانی به پا شد. آرتور داینکورت که با دقت تماشا می‌کرد و یک پایش روی چهارپایه‌ای نزدیک آرنج آدریان بود، در این لحظه نامناسب از چهارپایه لیز خورد و با شدت به پسرعمویش برخورد کرد.
فریادی از میان جمع بلند شد و سپس سکوت. در این گیرودار، تپانچه شلیک کرد! صدای انفجار گلوله در سراسر خانه پیچید و بسیاری را از خواب بیدار کرد.
نور چراغ‌ها در راهروها روشن شد؛ چهره‌های وحشت‌زده از درهای نیمه‌باز سرک کشیدند.
دورا تالبوت با لباس خواب صورتی کم‌رنگش که با کرک قو تزئین شده بود، که او را تجسم معصومیت و جوانی نشان می‌داد؛ با فریاد هول‌زده پرسید:
- این صدای غیرعادی چیست؟
خدمتکاران با وحشت از اتاق‌هایشان بیرون ریختند.
اِتل ویلیرز با چهره‌ای رنگ‌پریده به اتاق فلورانس دوید و وقتی او با آرامش ولی رنگ‌پریده بیرون آمد، او را در آغوش گرفت.
فلورانس که در دل بیش از آنچه نشان می‌داد ترسیده بود، چون می‌دانست بعضی از مردان هنوز در اتاق سیگار هستند؛ پیشنهاد داد همه با هم به آنجا بروند و تحقیق کنند.
لیدی فیتزآلمونت مسن با لیدی گرترود گریان روی بازویش، این پیشنهاد را تأیید کرد. با سابقه طولانی‌اش، پیشاپیش گروه حرکت کرد. ظاهر ترسناکش با لباس خواب عجیب و کلاه خواب نظامی‌اش می‌توانست هر مهاجم نیمه‌شبی را بترساند.
همگی با هم حرکت کردند و ناخودآگاه به دنبال فلورانس، به سمت اتاق سیگار رفتند...
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
هم‌چنان که نزدیک می‌شدند، صدای گفت‌وگوی بلندی به گوش می‌رسید. در نیمه‌باز بود. فلورانس که با نزدیک شدن به در گامی به عقب برداشت، بانوی سالخورده با اشاره‌ای او را کنار زد و خود پیشاپیش رفت. در را به‌سختی گشود و ناگهان بر جمعیت حیرت‌زده درون اتاق ظاهر شد.
با وقاری پرسید که بر جذابیت کلاه‌خواب و لباس‌خوابش می‌افزود
- کجاست؟ دستگیرش کرده‌اید؟ سر آدریان، کلانتر کجاست؟ خبرش کرده‌اید؟
سر آدریان که خیره به سیمای زیبای جامهٔ سفید بلند شده بود که با کم‌رویی درگاه ایستاده بود، پاسخ دادن به پرسشگر را فراموش کرد و دیگران نیز غافلگیر شده، سکوتی سنگین اختیار کردند.
لیدی فیتزآلمونت با خشونت پرسید:
- این رازپردازی برای چیست؟ آن خبیث کجاست؟ آن که شلیک مرگبار را انجام داد کجاست؟
پزشک با خشکی پاسخ داد و با اشاره‌ای به آرتور داینکورت اشاره کرد.
- اینجاست، مادام.
بانوی سالخورده با لحنی سرخورده فریاد زد.
- او؟ آقای داینکورت؟ پس همه‌اش اشتباه بوده؟ باید بگویم آقای داینکورت...
با لحنی خشمگین ادامه داد.
- که به‌نظرم می‌توانی زمانی مناسب‌تر برای شوخی‌هایت یا تیراندازی انتخاب کنی تا نیمه‌شب، وقتی همهٔ خانه‌های محترم باید در خواب باشند.
آرتور داینکورت که به‌طرز عجیبی رنگ‌پریده و پریشان بود شروع کرد.
- تضمین می‌دهم، همه‌اش تصادفی بود، یک...
- تصادف! مزخرف است آقا؛ به‌هیچ‌وجه باور نمی‌کنم تصادفی در کار بوده باشد!
همین‌که این کلمات از لبان بانوی خشمگین سالخورده بیرون آمد، چند مرد حاضر در اتاق نگاه‌های معناداری ردوبدل کردند. آیا لیدی فیتزآلمونت دقیقاً همان افکارشان را به زبان آورده بود؟
سر آدریان با نزاکت گفت:
- اجازه دهید برایتان توضیح دهم، داشتیم دربارهٔ آن ماجرای ناگوار استوارت صحبت می‌کردیم و میتلند داشت نشان می‌داد چطور ممکن است اتفاق افتاده باشد. من اسلحه را این‌طور در دست داشتم.
اسلحه را به سمت خودش گرفت.
لیدی فیتزآلمونت با لحنی تهدیدآمیز و آکنده از ترس فرمان داد.
- فوراً آن سلاح نفرت‌انگیز را زمین بگذارید آقا! همین‌که سخن می‌گفت، به‌سرعت پشت فلورانس پناه گرفت و در نتیجه آن دختر جوان را به جلو هل داد.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا