مژگانمـ
سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
- Mar 9, 2023
- 1,586
فصل هفتم
دورا، هرچند با اکراه؛ اما همراه با کنجکاوی برای دانستن آنچه او ممکن است بخواهد به او بگوید، راه خود را به سمت گالری کج میکند تا قرار خود با آرتور را حفظ کند. داینکورت که با بیتابی زیر نگاههای تیز سوارکاران نحیف و بانوان مغرور نقاشیشده بر دیوارها قدم میزند، منتظر آمدن اوست.
همین که دورا نزدیک میشود، با لحنی آمرانه فریاد میزند که او را میهراساند.
ـ آه، دیر کردی!
با مهربانی پاسخ میدهد، با این فکر که مدارا بهترین راه است.
ـ نه خیلی زیاد، فکر کنم، چرا به کتابخانه نیامدی؟ همه در زمان چای خیلی دلتنگت شدیم!
با کنایه جواب میدهد.
ـ شک ندارم، به راحتی میتوانم ناامیدی ناشی از غیابم را تصور کنم؛ نگاههای خالی و سخنان پشیمانکنندهای که نشانگر غیبت من بود. حداقل بیا با یکدیگر صادق باشیم! فکر میکنی فلورانس به خاطر نیامدنم اشک ریخت؟
این حالت او برای دورا چنان عجیب است که، با وجود طبیعت مصلحتآمیز و نرمش معمولش، او را گنگ میکند.
با خشونت ادامه میدهد:
ـ اینجا را نگاه کن، امروز در آن اتاق لعنتی بالا، آن اتاق تسخیرشده چیزهای کافی دیدهام تا به من نشان دهد بازی ما هنوز برنده نشده است.
دورا با تلاشی احمقانه برای سوءتفاهم میپرسد.
ـ بازی ما! کدام بازی؟
او بلند میخندد، خندهای وحشی، ناخوشایند و تحقیرآمیز که گونههای او را رنگ پریده میکند. دورا به خود میگوید شادی این خندۀ شیطانی است.
میگوید.
ـ حالا میخواهی از آن شانه خالی کنی، مگر نه؟ خیلی دیر است، به تو میگویم. تا اینجا با من همراه شدهای، باید تا انتها بروی. من به کمک تو نیاز دارم و تو به کمک من. آیا حالا که جایزه تقریباً در دسترس است، وقتی کمی تلاش بیشتر آن را در چنگت قرار میدهد، میخواهی کنار بکشی؟
با نفسهای بریده میگوید.
ـ اما نباید خشونتی در کار باشد، هیچ تلاشی برای...
با سنگدلی قطع میکند.
ـ چه میخواهی بگویی؟ خودت را جمع کن؛ مطمئناً نمیدانی به چه چیزی اشاره میکنی. خشونت! منظورت از این حرف چیست؟
دورا، هرچند با اکراه؛ اما همراه با کنجکاوی برای دانستن آنچه او ممکن است بخواهد به او بگوید، راه خود را به سمت گالری کج میکند تا قرار خود با آرتور را حفظ کند. داینکورت که با بیتابی زیر نگاههای تیز سوارکاران نحیف و بانوان مغرور نقاشیشده بر دیوارها قدم میزند، منتظر آمدن اوست.
همین که دورا نزدیک میشود، با لحنی آمرانه فریاد میزند که او را میهراساند.
ـ آه، دیر کردی!
با مهربانی پاسخ میدهد، با این فکر که مدارا بهترین راه است.
ـ نه خیلی زیاد، فکر کنم، چرا به کتابخانه نیامدی؟ همه در زمان چای خیلی دلتنگت شدیم!
با کنایه جواب میدهد.
ـ شک ندارم، به راحتی میتوانم ناامیدی ناشی از غیابم را تصور کنم؛ نگاههای خالی و سخنان پشیمانکنندهای که نشانگر غیبت من بود. حداقل بیا با یکدیگر صادق باشیم! فکر میکنی فلورانس به خاطر نیامدنم اشک ریخت؟
این حالت او برای دورا چنان عجیب است که، با وجود طبیعت مصلحتآمیز و نرمش معمولش، او را گنگ میکند.
با خشونت ادامه میدهد:
ـ اینجا را نگاه کن، امروز در آن اتاق لعنتی بالا، آن اتاق تسخیرشده چیزهای کافی دیدهام تا به من نشان دهد بازی ما هنوز برنده نشده است.
دورا با تلاشی احمقانه برای سوءتفاهم میپرسد.
ـ بازی ما! کدام بازی؟
او بلند میخندد، خندهای وحشی، ناخوشایند و تحقیرآمیز که گونههای او را رنگ پریده میکند. دورا به خود میگوید شادی این خندۀ شیطانی است.
میگوید.
ـ حالا میخواهی از آن شانه خالی کنی، مگر نه؟ خیلی دیر است، به تو میگویم. تا اینجا با من همراه شدهای، باید تا انتها بروی. من به کمک تو نیاز دارم و تو به کمک من. آیا حالا که جایزه تقریباً در دسترس است، وقتی کمی تلاش بیشتر آن را در چنگت قرار میدهد، میخواهی کنار بکشی؟
با نفسهای بریده میگوید.
ـ اما نباید خشونتی در کار باشد، هیچ تلاشی برای...
با سنگدلی قطع میکند.
ـ چه میخواهی بگویی؟ خودت را جمع کن؛ مطمئناً نمیدانی به چه چیزی اشاره میکنی. خشونت! منظورت از این حرف چیست؟