موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
- نه. مگه اعترافات قبلیم رو گوش نکردی؟
- چرا... .
- خب حتماً میدونی که همه‌ی اعترافام یه جور بوده. حتی یه نقطه رو هم جا ننداختم.
- می‌دونم. می‌خوام بازم از زبون خودت بشنوم.
- باشه بابا! چون پسر خوبی هستی می‌گم بهت:
"حدودا هشت سال پیش بود، اون موقع بیست و یک سالم بود. بعد از کلی دله دزدی تونستم یه گروه درست کنم و تو اون گروه جیب‌بری می‌کردیم.
گروهم قانونای خاص خودش رو داشت.
از دختر جماعت نباید کیف می‌زدیم، تک خوری نداشتیم و کلی قانون دیگه... .
تا اینکه یه روز مجید، معاونم توی گروه، خندون اومد تو کمپمون.
دستش یه کیف زنونه بود. اومد تو اتاقم و در رو پشت سرش بست و محتویات کیف رو روی میز خالی کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
ماتیک و لوازم آرایش و کلی خرت و پرت با یه کیف پول توش بود.
مجید به کیف اشاره کرد. کیف رو برداشتم.
چشمم به کارت ملیش افتاد. بهار آقایی متولد هزار و سیصد و شصت و نه.
توی کیف پرِ صد دلاری بود.
کیف رو برداشتم. شماره‌ی دختر توی کیف بود.
عصبی شده بودم، از یه طرف نمی‌شد قید اون همه پول رو زد و از طرف دیگه هم مجید قانون گروه رو زیر پاش گذاشته بود.
سیلی محکمی بهش زدم و بهش گفتم از گروه من گمشو بیرون. سوار موتور شدم و راه افتادم. توی راه شماره‌ی دختر رو گرفتم.
بعد از چندتا بوق با صدای آروم و نازکی جواب داد:
- الو؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
- سلام خانوم، من یه کیف پیدا کردم. توش شماره‌ی شما بود. اگه میشه آدرس بدین بیارم بهتون تحویل بدم.
- وای خدا! دستتون درد نکنه آقا! من داشتم سکته میکردم. شما چرا بیاین من خودم میام.
_نه لازم نیست. میارم. فقط مشخصات کیف رو بگین تا من مطمئن بشم.
نفس عمیقی کشید و بعد چند لحظه گفت:
_توی کیفم یه کارت ملیه به اسم بهار آقایی.
- درسته. آدرس رو بگین.
- یادداشت کنید؛ آجودانیه، بن بست آل... .
- اوکی اومدم.
سوار موتور شدم و رفتم. کیف رو بهش دادم.
همون لحظه‌ی اول که دیدمش، عاشق شدم.
معتاد بود. توی کیفش یکم مخدر و کلی مورفین پیدا کرده بودم.
 
آخرین ویرایش:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
بعد از اون روز به بهانه‌ی رسوندن جنس بهش، باهاش قرار گذاشتم.
یه روز بهش گفتم که عاشقشم.
رفت؛ یه هفته به هر دری زدم، پیداش نکردم.
اوایل هفته‌ی بعد بود که باز با ناامیدی بهش زنگ زدم؛ برداشت.
گفت که وقت می‌خواسته تا فکر کنه.
پیشنهادم رو قبول کرد.
بردمش کمپ و ترکش دادم.
اونم برام شرط گذاشت که دیگه سمت دزدی نرم.
گروه رو منحل کردم.
هر روز بهش سر می‌زدم.
بعد از این که ترک کرد، ازدواج کردیم.
خوشحال بودیم .عاشق هم بودیم. اما...، اما... .
بغض گلوم رو گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
بازجو بلند شد:
- برای امروز دیگه کافیه.
صبر کرد تا قاسمی بیاد و من رو با خودش ببره.
موقع رفتن در گوشم گفت:
- امیدوارم راست بگی.
من رو به سلولم برگردوندند.
چه قدر دلگیر بود. من رو یاد بهار می‌انداخت. قلب اون هم مثل این سلول پر از سیاهی‌هایی بود که به خاطر شکست به وجود اومده بود.
کم کم داشتم مثل یه شمع قلبش رو روشن می‌کردم. نمی‌دوستم کدوم نامردی اومد و فوتم کرد.
دیوار سلولم به جای چوب خط، پر از شعر بود. چرا دروغ بگم؟ یه گوشه‌اش هم جای چوب خط بود.
مال سال اولی بود که گرفتنم. تو سال دوم بیخیال شدم و سعی کردم همین‌جا زندگی کنم.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
ناامید بودم؛ می‌دونستم آزاد نمی‌شم.
شعرام رو با ته قاشق می‌نوشتم؛ از سعدی، حافظ، مخصوصاً مولوی.
خطم خوب بود، ولی وقتی با ته قاشق می‌نوشتم، عین بچگی‌هام می‌شد.
قاسمی پنجره‌ی سلول رو باز کرد و ظرف غذا رو سمتم گرفت.
بلند شدم و ظرف رو ازش گرفتم.
تپل و کچل بود.
خواست پنجره رو ببنده که با دست مانع شدم.
- نمی‌خوای اسمت رو به من بگی؟
دستم رو پس زد و پنجره رو بست.
جدیداً هر وقت استرس می‌گرفتم یا عصبی می‌شدم، می‌خندیدم.
با صدای بلند خندیدم و داد زدم:
- آخه بدبخت! من اگه می‌خواستم بلایی سرت بیارم که تو همون سال اول کارت تموم بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
مثلاً اسمت رو نمیگی که چی بشه؟ هان؟ لعنتی!
با مشت به در آهنی سلول کوبید و با صدای خش‌دار گفت:
- خفه.
به گوشه‌ی سلولم رفتم و به در خیره شدم.
از بازجوی جدید خوشم اومده بود! مهربون بود. از نگاهش خوندم که واقعاً می‌خواد کمکم کنه.
قاشق کنار تختم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم:
"من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید! قفسم... !"
در سلولم باز شد.
- بیا بیرون ملاقاتی داری.
با تعجب و خشم نگاهش کردم.
توی این چهار سال فقط یه بار ملاقاتی داشتم.
دست بندش رو درآورد و تکون داد:
- یالا دیگه.
بیرون اومدم.
بازم همون ماجرای اسپری و بستن دست بود.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
جلوی در اتاق ملاقات دستام رو باز کرد و فرستادم داخل.
زنی قد بلند با مانتوی مشکی رنگی پشت شیشه نشسته بود. با دیدن من به گوشی کنار شیشه اشاره کرد.
گوشی رو برداشتم.
تو چشمام زل زد:
- نمی‌شینی؟
نشستم و سوالی نگاهش کردم.
- ببین من اومدم اینجا کمکت کنم. یه سری خبر دسته اول برات دارم، ولی الان بهت نمی‌گم. باید
خودت رو ثابت کنی؛ باید ثابت کنی که می‌تونی خودت رو کنترل کنی و عصبی نشی.
گوشی رو سر جاش گذاشتم و رفتم.
با دست به شیشه کوبید.
با خشم گوشی رو برداشتم؛ داد زدم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
- پا شدی اومدی اینجا ملاقات کسی که نمی‌شناسدت و حالا داری براش شرط هم می‌ذاری؟ حرفت رو میگی یا نه؟
نفس عمیقی کشید. ترس توی چهره‌اش دیده می‌شد.
- همونطور که حدس میزدم فعلاً برای شنیدن این خبر آماده نیستی؛ من میرم، زود برمیگردم. اون موقع شاید بهت گفتم برای چی پیش تو اومدم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. حس کردم اگه حرفی بزنم، صدام می‌لرزه، ولی با این حال گفتم:
- نرو... .
متوجه لرزش صدام شد، لبخند زد و آروم گفت:
- حالا شدی همون پسر خوبی که ما می‌خوایم.
گیج به چشم‌هاش زل زدم.
متوجه تعجبم شد. سرش رو نزدیک شیشه آورد و آهسته گفت:
- تا حالا مواد زدی؟
سریعتر از این که اراده کنم جوابش رو بدم، خودش گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
- نوچ، به قیافت نمیخوره! وضعیت الان تو درست مثل آدمیه که مواد زده. تو یه دنیای دیگه سیر میکنه و فکر میکنه که دنیایی که خودش داره میبینه، واقعیه.
پوست دهانم رو گاز گرفتم. هر کاری که کردم متوجه حرفهاش نشدم. منظورش از این جمله چی بود؟ یعنی چی که دنیایی که داشتم میدیدم غیر واقعیه؟
نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفتم:
- من اصلاً متوجه حرفات نمیشم.
از پشت شیشه بلند شد و سمت سربازِ کنار در ورودی رفت و مشغول صحبت باهاش شد.
بعد از چند دقیقه، سرباز، در ورودی به سالنی که من اونجا بودم رو باز کرد.
زن وارد اتاق شد و سمت من اومد. از گیجی حتی نمی‌تونستم پلک بزنم.
زن سرش رو سمت گوشم آورد و با آرومترین حد ممکن گفت:
- اینجا زندان نیست. تو اینجوری فکر میکنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 28) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا