- نه. مگه اعترافات قبلیم رو گوش نکردی؟
- چرا... .
- خب حتماً میدونی که همهی اعترافام یه جور بوده. حتی یه نقطه رو هم جا ننداختم.
- میدونم. میخوام بازم از زبون خودت بشنوم.
- باشه بابا! چون پسر خوبی هستی میگم بهت:
"حدودا هشت سال پیش بود، اون موقع بیست و یک سالم بود. بعد از کلی دله دزدی تونستم یه گروه درست کنم و تو اون گروه جیببری میکردیم.
گروهم قانونای خاص خودش رو داشت.
از دختر جماعت نباید کیف میزدیم، تک خوری نداشتیم و کلی قانون دیگه... .
تا اینکه یه روز مجید، معاونم توی گروه، خندون اومد تو کمپمون.
دستش یه کیف زنونه بود. اومد تو اتاقم و در رو پشت سرش بست و محتویات کیف رو روی میز خالی کرد.
- چرا... .
- خب حتماً میدونی که همهی اعترافام یه جور بوده. حتی یه نقطه رو هم جا ننداختم.
- میدونم. میخوام بازم از زبون خودت بشنوم.
- باشه بابا! چون پسر خوبی هستی میگم بهت:
"حدودا هشت سال پیش بود، اون موقع بیست و یک سالم بود. بعد از کلی دله دزدی تونستم یه گروه درست کنم و تو اون گروه جیببری میکردیم.
گروهم قانونای خاص خودش رو داشت.
از دختر جماعت نباید کیف میزدیم، تک خوری نداشتیم و کلی قانون دیگه... .
تا اینکه یه روز مجید، معاونم توی گروه، خندون اومد تو کمپمون.
دستش یه کیف زنونه بود. اومد تو اتاقم و در رو پشت سرش بست و محتویات کیف رو روی میز خالی کرد.
آخرین ویرایش توسط مدیر: