موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
جدیداً هر وقت عصبی می شدم، قهقهه می‌زدم، ولی اینبار می‌خواستم زار بزنم.
زن ازم فاصله گرفت و به سرباز گفت که بیرون منتظر باشه.
بعد از رفتن سرباز، روی صندلی کنار در نشست. تک سرفه‌ای کرد و ادامه داد:
- واقعاً فکر نمیکردم انقدر احمق باشی که حرف‌های مجید و بهار رو باور کنی و نفهمی که اونا فقط یه مهره برای بازی کردن با فکرتن. یا مثلاً جرمت، انقدر ساده‌ای که باور کردی یه نفر برات پاپوش درست کرده و بهت تهمت زده. اونم نفوذی و جاسوس دشمن!
خنده‌ی موذیانه‌ای کرد:
- چه‌قدر احمقی کارن!
زن بلند شد. صندلی رو نزدیک من گذاشت و دوباره نشست.
کاملاً خشک و بدون هیچ احساسی به چشم‌هام خیره شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
سعی کردم از نگاهش فرار کنم، ولی نمی‌شد. گفتم:
- خب؟
به صندلی تکیه داد. با تعجب و در حالی که پوزخند زده بود، حرف خودم رو تکرار کرد:
- خب؟! یعنی تو تا این جای ماجرا اصلاً برات مهم نبوده؟
بدون فکر گفتم:
- چرا. مهم بوده، ولی تو هم چیز زیادی از من نمیدونی. همه‌ی اون اعترافات من دروغ... .
حرفم هنوز تموم نشده بود که با یک کلمه به جمله بندیم شلیک کرد و همه چیز رو خراب کرد.
- می‌دونم!
اخم کردم و چیزی نگفتم.
اگه می‌دونست، پس چرا بازجوهای مختلفی ردیف کرده بود تا از من درباره‌ی گذشته بپرسند؟
انگار ذهنم رو خوند. حرفش رو با چند کلمه‌ی دیگه ادامه داد:
- البته هنوز بعضی چیزا برام شفاف نیست.
از دهنم پرید:
- چه چیزایی؟
جوابم رو نداد. یکم سکوت کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
بعد از چند ثانیه از روی صندلی بلند شد و در حالی که به سمت در می‌رفت، سیگارش رو روشن کرد.
دودش کاملاً زیر نور سفیدرنگِ تنها مهتابیِ سالن که اکثراً چشمک می‌زد و تا درست شدن وضعش کلی سر و صدا به راه می‌انداخت، دیده می‌شد.
در حالی که پشت هم سرفه می‌کرد، سرباز رو صدا زد. وقتی سرباز به سالن برگشت. سرش رو سمت گوش سرباز برد و آروم چیزی گفت و بعد از اتاق بیرون رفت.
سرباز سمتم اومد تا دوباره من رو به سلولم تبعید کنه.
حس کردم اون زن حق نداره تا من رو توی دنیایی از سوال تنها بگذاره تا غرق بشم.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
سرباز رو هول دادم و سمت زن دویدم. سرباز با بی‌سیم سربازای دیگه رو صدا زد و کمک خواست.
داد زدم:
- تو حق نداری بیای و هر چی دوست داری بگی و بری. باید بمونی و جوابم رو بدی.
جوابم رو نداد. تنها چیزی که ازش دیده می‌شد، پایین مانتوی مشکی رنگش بود که روی زمین کشیده می‌شد و دود سیگار توی دستش... .
پنج، شش سرباز از در اومدند و دستام رو گرفتند.
بلندتر داد زدم:
- تو هم برای فهمیدن سوالاتت به من نیاز داری!
وقتی حرفم تموم شد، قاسمی رو دیدم که اسپری رو تو صورتم خالی کرد. بعد از اون چیزی ندیدم.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
فقط صدای پاشنه‌های زن رو شنیدم که نزدیکتر میشد.
وقتی صدا قطع شد، سربازا ولم کردند.
صدای زن رو نزدیک گوشم شنیدم:
- من به هیچ کسی نیاز ندارم. اگه الان این جام، برای این نیست که بهت نیاز دارم، برای اینه که تو به من نیاز داری.
با صدای خش‌داری خندید. صدای بلند خندش نزدیک گوشم باعث شد توی اون لحظه سردرد بگیرم.
باید می‌دیدمش. چشمام رو به هم فشار دادم، ولی چیزی معلوم نشد. گفتم:
- منظورت چیه؟
با تمسخر گفت:
- منظورم اینه که تو برای نجات بهار که گروگان ماست باید هرکاری بکنی. پس این تویی که به من نیاز داری، نه من!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
خواستم چیزی بگم، اما نمی‌دونستم چی! فقط صدای پای زن رو شنیدم که دور و دورتر می‌شد.
بعد از رفتن زن، قاسمی هم من رو به سلولم برد.
بعد از رفتن قاسمی، چند دقیقه‌ای طول کشید تا چشم‌هام شفاف ببینه.
گوشه‌ی سلول به دیوار تکیه داده بودم و مشغول فکر کردن به حرف‌های زن بودم.
صدای باز شدن در سلول رشته‌ی افکارم رو پاره کرد.
برای اولین بار کسی به جز قاسمی دنبالم اومده بود.
بعد از اینکه در باز شد، شدت نوری که وارد سلول شد، باعث شد تا نتونم درست و حسابی چهره‌اش رو ببینم.
با مشت چند ضربه به در فلزی سلول زد و درحالی که با دست به بیرون سلول اشاره می‌کرد گفت:
- دستور آزادیت اومده؛ بیا بیرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
تازه بلند شده بودم و داشتم به سمت سرباز میرفتم که با شنیدن حرفهای سرباز همونجا میخکوب شدم.
احتمالاً زنی که دیروز ملاقاتم کرد، خیلی با نفوذ و قدرتمند، یا شایدم همه کاره بود.
سرباز غرغری کرد و محکم‌تر به در ضربه زد.
صدای در باعث شد به خودم بیام.
از سلول بیرون اومدم. دیگه خبری از اسپری نبود.
سرباز به زدن دستبند کفایت کرد. شاید توجیه نبود یا شایدم چون آزاد شده بودم، دیگه نیازی به اسپری نبود.
موقع بسته شدن در سلولم، برگشتم و نگاه گذرایی به اتاق انداختم. به چوب خط‌ها خیره شدم که نیمه‌ی پایین دیوار روبروی در رو پر کرده بود. شاید اگه از آزادی ناامید نمی‌شدم، الان درست در روزی که ضلع دوم اتاق هم کاملاً با چوب خط‌هام نقاشی شده بود، آزاد می‌شدم. چه‌قدر زود ناامید شده بودم.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
شاید چون دیوار رو اشتباه انتخاب کرده بودم، هربار که در باز می‌شد، نور به چوب خط‌ها می‌خورد و سرباز پوزخندی تحویلم می‌داد که مثل زهر کم کم به عمق وجودم رسید و باعث شد تا دست از کشیدن اونا بردارم.
اگه به جای دیوار روبه‌روی در، دیوار دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم، دیرتر ناامید می‌شدم.
صدای به هم کوبیده شدن در توی سرم پیچید. سرباز با کف دست به سمت جلو هولم داد. با دیدن راهروی روبه‌رویی که تا حالا ندیده بودمش چشم‌هام برق زد.
حالا نوبت شروع بازی من بود!
از محیط زندان که خارج شدیم. تازه فهمیدم همه چیز اون زندان ساختگی بوده!
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
تموم این مدت توی یه سوله‌ی بزرگ، وسط ناکجا آباد زندانی بودم.
اما، برای چی؟ هنوز هم نمی‌دونم.
ماشین لوکس و سفید رنگی جلوی در سوله منتظر من بود. نزدیک ماشین که شدیم، زنی که قبلاً دیده بودم، توی ماشین بود.
وقتی من رو دید، از ماشین پیاده شد.
اونقدر عصبانی و گیج بودم که دندون‌هام رو به هم فشار دادم.
نزدیکم شد. صدای پاشنه‌ی کفشش به صورتِ سکوت، سیلی می‌زد! سرش رو به سمت گوشم آورد و آهسته گفت:
- زنت پیش ماست.
دروغ می‌گفت. حداقل، حدس می‌زدم که دروغ میگفت. حدس‌هایی که می‌زدم معمولاً یکی در میون درست از آب در می‌اومدند.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
گفتم:
- اون پیش تو نیست.
چند قدمی ازم دور شد. از جیب شلوارش یه نخ سیگار درآورد و با فندکِ یکی از سربازها روشنش کرد. چند پُکی بهش زد و دوباره نزدیکم شد. دودش رو به سمتم فوت کرد. سرفه‌ام گرفت، ولی نه اونقدر که توقع داشت. گفت:
- اونوقت از کجا انقدر مطمئنی؟
جواب ندادم.
دوباره و با صدای بلندتری جمله‌ی قبلش رو تکرار کرد.
پوزخند زدم:
- تا بهم نگی زنم کجاست، هیچی بهت نمیگم.
اخمی کرد و گفت:
- مگه نگفتی می‌دونی پیش من نیست، پس دیگه من از کجا بدونم؟
- گفتم می‌دونم؛ نگفتم مطمئنم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 28) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا