جدیداً هر وقت عصبی می شدم، قهقهه میزدم، ولی اینبار میخواستم زار بزنم.
زن ازم فاصله گرفت و به سرباز گفت که بیرون منتظر باشه.
بعد از رفتن سرباز، روی صندلی کنار در نشست. تک سرفهای کرد و ادامه داد:
- واقعاً فکر نمیکردم انقدر احمق باشی که حرفهای مجید و بهار رو باور کنی و نفهمی که اونا فقط یه مهره برای بازی کردن با فکرتن. یا مثلاً جرمت، انقدر سادهای که باور کردی یه نفر برات پاپوش درست کرده و بهت تهمت زده. اونم نفوذی و جاسوس دشمن!
خندهی موذیانهای کرد:
- چهقدر احمقی کارن!
زن بلند شد. صندلی رو نزدیک من گذاشت و دوباره نشست.
کاملاً خشک و بدون هیچ احساسی به چشمهام خیره شده بود.
زن ازم فاصله گرفت و به سرباز گفت که بیرون منتظر باشه.
بعد از رفتن سرباز، روی صندلی کنار در نشست. تک سرفهای کرد و ادامه داد:
- واقعاً فکر نمیکردم انقدر احمق باشی که حرفهای مجید و بهار رو باور کنی و نفهمی که اونا فقط یه مهره برای بازی کردن با فکرتن. یا مثلاً جرمت، انقدر سادهای که باور کردی یه نفر برات پاپوش درست کرده و بهت تهمت زده. اونم نفوذی و جاسوس دشمن!
خندهی موذیانهای کرد:
- چهقدر احمقی کارن!
زن بلند شد. صندلی رو نزدیک من گذاشت و دوباره نشست.
کاملاً خشک و بدون هیچ احساسی به چشمهام خیره شده بود.
آخرین ویرایش توسط مدیر: