آزادنویسی دفتر آزادنويسي شبی در روئیا | اميراحمد

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا در حالی که نگاهش روی گلو و دندان‌های تیز ارینا قفل شده است می‌گوید:
- چرا مثلِ یه جونور وحشی داشت خُر‌خُر می‌کرد؟!
کف دستم را روی پیشانی ارینا قرار می‌دهم، تبش را بررسی می‌کنم، سپس روبه الکسیا با لحن و صدایی آمیخته به بی‌خبری می‌گویم:
- نمی‌دونم، با این چیزی که به چشم دیدم دیگه واقعاً شک دارم که ارینا یه انسان معمولی باشه. امیدوارم هرچی که هست واسمون مشکل‌ساز نشه وگرنه... .
ناگهان غرش‌ ترسناکی شبیه به فریاد غوریل گوش‌هایم را آزار می‌دهد و به محض قطع شدنش جیغ‌های حشره‌مانند از بیرون اتاق و طبقات بالا‌ترِ ساختمان دلم را در آشوب شدیدی غرق می‌سازد. سرم را به سمت منبع صدا و در خروجی اتاق می‌چرخانم و مضطربانه می‌گویم:
- اون صدا‌ها... .
روبه ارینا سپس الکسیا می‌کنم و با نگرانی می‌گویم:
- نکنه اون صدا‌ها مالِ... .
الکسیا سریع وسط حرفم می‌پرد، چاقوی تیزش را از روی میز چوبی فرسوده و زخمی که در چند قدمی‌مان قرار گرفته است برمی‌دارد و آن را پشت سلوارش مخفی می‌کند، سپس با گارد گرفتن به خودش اسلحه‌‌اش را به دست می‌گیرد و در حالی که لوله‌یِ آن را به سمت در اتاق نشانه گرفته است با صدای جدی و خشنش می‌گوید:
- اسلحت دستت باشه.
طبق خواسته‌اش کلت کمری‌ام را از پشت شلوارم بیرون می‌کشم و به تقلید از او لوله اسلحه‌ام را به سمت در خروجی اتاق نشانه می‌گیرم.
به محض این کار الکسیا محتاطانه نگاهی به سقف، سپس به من می‌اندازد و با صدای هشدار‌آمیزی می‌گوید:
- حسابی حواست رو جمع کن چون نمی‌دونیم ممکنه با چه چیزی جز اون حشره‌ها مواجه بشیم.
بی‌توجه به خواسته‌اش می‌گویم:
- لازم نیست هر بار این نکات رو بهم یاد‌آوری کنی الکسیا. من... .
به ناگاه خُر‌خُر کوتاهی از گلوی ارینا بلند می‌شود و نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند، اصلاً حس خوبی نسبت به خر‌خر‌های وحشتناکش ندارم.
صدای تند و جدی الکسیا توجه هم را به خود جلب می‌کند:
- هِی حواست به منه دِنوِر؟
با علامت سر حرفش را تایید و در حالی که سعی دارم نگرانی‌ام را پنهان کنم می‌گویم:
- آ... آره، آره حواسم... .
بی‌توجه به حرفم با قدم‌های محکم و محتاطانه‌ای به در خروجی نزدیک می‌شود و می‌گوید:
- مراقِبِ سقف و پنجره‌ها باش، ممکنه مثل دفعات قبل از اون‌جا بهمون حمله کنن.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
هم‌زمان با حرفش ارینا دوباره با صدایی بلند خرخر کرد، صدایش شبیه به صدایی بین خروپفِ یک خرسِ سرماخورده و موتور یک ماشینِ در حال مرگ بود و اصلاً این صداها به مذاقم خوش نمی‌آمد. انگار داشتم به یک کنسرتِ ناموزونِ دردناک گوش می‌دادم.
در همان لحظه، صدای خش‌خش عجیبی از پشت در به گوش رسید، صدا به گونه‌ای بود که انگار هزارپایی با پا‌های تُپُلِ چرمی‌ و سوزن‌مانندش داشت به طرف ما می‌آمد.
هم‌زمان با این اتفاق یک سایه‌ی بلند و لرزان روی دیوار افتاد. سایه‌ای که مثل یک درختِ جهنمیِ گرسنه خم شده بود و داشت به در ورودی اتاقی که داخلش بودیم نزدیک می‌شد.
من و الکسیا به یک‌دیگر نگاه کردیم. به محض برخورد نگاه هراسانم الکسیا آهسته پچ‌پچ کرد:
- به نظرت اگه بی‌صدا نفس بکشیم، متوجه‌مون نمی‌شن؟
با حالتِ مسخره‌ای گفتم:
- نه فکر نکنم، مطمئنم اونا حس‌های بهتری دارن... سر و صدا نکردن و ساکت بودن‌مون فایده‌ای ندا... .
ناگهان در با ضربه‌ای وحشتناک به دیوار خورد و یک چشم‌ گردِ زرد‌رنگ و نورانی از لای درزها به داخل خیره شد. الکسیا بدون اتلاف وقت انگشتش را روی ماشه گذاشت و بلند زمزمه کرد:
- خب... حدس می‌زنم دیگه وقتِ معاشرتِ دوستانه تموم شده باشه.
به محض پایان حرفش دربِ مقابلم با صدایی مهیب از جا کنده شد و موجودی غول‌پیکر شبیه به حشره که بدنِ تیغ‌مانندش مثل ترکیبِ یک عنکبوت و ملخ بالدار بود، خودش را با قدرت بالایی سریع به داخل اتاق پرتاب کرد!
بلند فریاد زدم:
- خدایا! این دیگه چه کوفتیه؟! یادم‌ نمیاد هم‌چین چیزی رو حتی تو فیلم‌های ترسناک هم دیده باشم!
الکسیا چاقویش را در هوا تکان داد، دوان‌دوان و با جاخالی دادن جلو رفت و با دفع حملات وحشیانه حشره‌یِ مقابلم بلند جیغ کشید:
- بزن بریم! یه درگیری نفس‌گیر حال آدم رو جا میاره!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ناگهان با پایان حرفش در چشم برهم زدنی سقف اتاق مثل پوستهٔ تخم مرغِ ترکیده فرو ریخت و تعداد زیادی از حشراتِ غول‌پیکر با ترکیبی از سوسک‌های بدقواره و ملخ‌های مسلح به دندان‌های اره‌ای به داخل هجوم آوردند.
برخی از آن‌ها تبر، تیربار یا تیشه‌یِ آهنینی در دست داشتند و مثل انسان روی دو‌پا ایستاده بودند
الکسیا در حالی که به کمک چاقو و اسلحه‌اش به حشره‌ غول‌پیکر و چشم‌زرد آسیب وارد می‌کرد و با جاخالی دادن سعی داشت فاصله‌اش را با او حفظ کند بلند فریاد زد:
- انگار دوستاش رو هم واسه پذیرایی از ما دعوت کرده!
در حالی که در حین تیر‌اندازی خشاب‌های کلتم را عوض می‌کردم نفس‌نفس‌زنان و با صدایی که ترس و نگرانی شدیدی از آن موج می‌زد فریاد زدم:
- خدای من! اینا از آزمایشگاهِ دکتر فرانکنشتاین اومدن یا از یه رستورانِ فست‌فودِ جهنمی؟!
الکسیا با صدای تمسخر‌آمیزی گفت:
- این جک و جونرا... اهل هر جهنمی باشن... مطمئنم اهل رستوران جهنمی نیستن!
هم‌زمان با پایان حرفش چاقویش را داخل یکی از پا‌های سوزن‌‌شکل حشره‌ی چشم‌زرد فرو کرد و بی‌توجه به جیغ‌ها و ناله‌های حشره‌یِ مقابلش خطاب به من بلند فریاد کشید:
- به جای این حرف‌ها به طرفشون شلیک کن!
سریع به طرفشان نشانه‌گیری سپس بدون اتلاف وقت و پشت سر هم با فشردن ماشه صدای غرش گلوله را به هوا بلند کردم اما بیشتر حشرات آنقدر سریع بودند که جز یکی دوتا بقیه‌یِ گلوله‌ها مثل توپ‌های پینگ‌پنگ به دیوار‌های نیمه‌شکسته می‌خوردند و خطا می‌رفتند. ناگهان یکی از آن‌ها با پرشی ترسناک به حالت برعکس روی سقف بالای سرم ایستاد و چنبره‌زنان به کمک اسلحه‌اش به سمت من شلیک کرد.
به ناچار و با حرکتی ناشیانه خودم را به پشت میزی که کنارم بود انداختم. میز که حالا مثل پنیرِ سوئیسی سوراخ‌سوراخ شده بود، زیر حمله‌یِ گلوله‌ها نالهٔ مرگ‌مانندی سر داد و گرد و خاک شدیدی در اطرافم پخش شد.
الکسیا با چاقویش یکی از حشرات کوچک را که به سختی تا زانو‌هایش می‌رسید از وسط نصف کرد و در حالی که قطرات خون سیاه‌رنگِ حشره روی لباس و بخشی از چهره‌اش که زیر ماسک رادیو‌اکتیوی پنهان شده بود می‌ریخت با خندهٔ عصبی گفت:
- حالا شد! بیایید جلو حروم‌زاده‌ها!
حشرات بی‌توجه به حرفش از همه طرف من و خواهرم را محاصره کردند و با تنگ کردن حلقه‌یِ محاصره و حملات بی‌امان سعی کردند هر دویمان را به زانو در بیاورند. هر جه سعی داشتم به کمک الکسیا حلقه‌یِ محاصره را درهم بشکنم تلاش‌هایم به جایی نمی‌رسید و نا‌امیدی‌ام بیشتر و بیشتر می‌شد، انگار هر دو داشتیم به پایان راه می‌رسیدیم.
در حالی که به شلیک گلوله ادامه می‌دادم نا‌امیدانه گفتم:
- انگار بی‌فایدس! فک کنم دیگه کارمون تمومه! باید... .
الکسیا با بریدن پای یکی از حشرات سپس شلیک گلوله و آسیب زدن به آن حشره چشم‌زرد خشمگینانه گفت:
- نا‌امید نشو برادر... باید... .
سریع لوله کلتم را روی شقیقه‌ام گذاشتم و انگشتم را به ماشه اسلحه‌ام نزدیک کردم، سپس با لحن غمگینی گفتم:
- اگه زنده موندی از طرف من به بچه‌هام سلام برسون.
خواستم کار را تمام کنم اما ناگهان صدای خُرخُرِ عمیق و غرش‌مانندی از پشت سرمان توجه‌ام را به خود جلب کرد. همراه با الکسیا و حشرات که متعجب به منبع صدا زل زده بودند سرم را برگرداندم و خط نگاه آن‌ها را دنبال کردم.
به محض انجام این کار ارینا را دیدم که آرام‌آرام و با حرکات ترسناکی از روی تخت به پایین افتاد سپس خُر‌خُر‌کنان از کف زمین بلند شد و با چهره خونینش در حالی که هوا را بو می‌کشید به ما نگاه غضبناکی انداخت.
چشم‌هایش مثل دو زغالِ گداخته می‌درخشید و دندان‌هایش تیزتر از چاقوی الکسیا شده بود.
وحشت‌زده و مضطرب بزاق دهانم را به پایین قورت دادم و با صدای تردید‌آمیزی پچ‌پچ کردم:
- اون اریناست؟!
ناگهان ارینا بی‌توجه به حرفم سرش را به سمت حشرات چرخاند، گام‌های بلندی برداشت سپس با حرکتی سریع سر و شکمِ یکی از آن‌ها را مثل یک آبنباتِ تُرد بین دندان‌های شمشیر‌مانندش خرد و پاره‌پاره کرد! صدای جیغ‌ها و تق‌تقِ اسکلتِ حشره زیر دندان‌هایش آنقدر ترسناک بود که حتی الکسیا هم با وجود نترسی‌اش برای اولین بار رنگش پرید.
یکی از حشرات دیگر با مشاهده این اتفاق خشمگینانه و جیغ‌زنان بال‌هایش را باز کرد و با پرش بلندی به سمت ارینا پرید اما پیش از آن که به چند قدمی‌اش برسد ارینا دستش را مثل چنگالِ یک عقابِ خشمگین دراز کرد و حشرهٔ بدبخت را مثل یه توپِ پارچه‌ای زیر ناخن‌ها و چنگال‌های خونینی که از داخل انگشتان دستش بیرون زده بودند به طرز فجیعی پاره‌پاره کرد!
در حالی که چشمانم از حدقه بیرون زده بودند دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم اما الکسیا زودتر از من وارد عمل شد:
- خب... به نظر می‌رسه یه مدافعِ جدید استخدام کردیم! حقوقش رو چطور حساب می‌کنیم؟ با حشره؟!
با سرعت به کمک چاقویش پای یکی دیگر از حشرات را از وسط نصف کرد سپس روبه ارینا بلند فریاد زد:
- هِی، موشِ آزمایشگاهی اگه هنوز یه ذره انسانیت توی وجودت مونده، بیا کمکمون کن تا این سوسک‌های کثیف رو از پا دربیاریم!
ارینا سرش را به سمت ما چرخاند و چشم‌هایش مثل دو چراغِ خطر سوسو زد.
برای لحظه‌ای فکر کردم قرار است ما را هم مثل حشرات پاره‌پاره کند اما بر خلاف انتظارمان به سمت گروهی از آن‌ها حمله‌ور شد و بیشتر‌شان را مثل برگهٔ امتحانی با حملات و ضربات دردناکی پاره‌پاره کرد!
هم‌زمان با این اتفاق من و الکسیا پشتش ایستادیم و به حشرات باقی‌مانده شلیک کردیم. الکسیا با خنده گفت:
- حالا دیگه تیمِمون کامل شد، یه مردِ ترسو، یه زنِ خفن، و یه هیولای گرسنه و وحشی! چه ترکیبِ جالب و قشنگی!
معترضانه فریاد زدم:
- من ترسو نیستم!
الکسیا خنده‌کنان و در حین تیر‌اندازی در حالی که با پناه گرفتن پشت ستون بلندی حملات گلوله‌‌یِ تیربار‌های حشرات را دفع می‌کرد خطاب به من گفت:
- شوخی کردم برادر! چقدر بی‌جنبه‌ای.
بی‌توجه به حرفش با لحن نگرانی فریاد زدم:
- امیدوارم بعد از تموم شدنِ این ماجرا، ارینا یادش نره که ما دوستش بودیم نه میان‌وعده‌اش!
الکسیا با صدایی که اطمینان از آن موج می‌زد پاسخ داد:
- نگران نباش، یادش می‌مونه. اگرم یادش نموند که ناچاریم کَلَکِش رو بکنیم! همه‌چیز پنجاه پنجاست.
***
( چند ساعت بعد)

آخرین حشره با ضربهٔ نهایی چنگالِ تیزِ ارینا به دیوار کوبیده شد و اثری خونین مثل تابلوی نقاشیِ مدرن از خودش بر روی دیوار به جا گذاشت. اتاق پر از قطعاتِ خونین و پاره سده‌یِ بدن یا پایِ حشرات و بوی تعفن شده بود. درست مثل آشپزخانهٔ یک رستورانِ آشفته و شکست‌خورده.
ارینا در میان نفس‌های سنگین و خر‌خر‌هایش کم‌کم داشت به حالت عادی و انسانی‌اش برمی‌گشت اما در حین این اتفاق نگاه تهدید‌آمیز و گرسنه‌ای به ما داشت. پس از مدت کوتاهی الکسیا با احتیاط و در حالی که لوله اسلحه‌اش را روی سر ارینا تنظیم کزده بود چند قدم جلو رفت، سپس سر جایش ایستاد و با لحن تردید‌آمیزی گفت:
- هِی موشِ آزمایشگاهی؟ ما رو که یادت میاد؟ ما همون آدم‌هایی هستیم که قرار نیست بخوریشون، درست می‌گم؟
ارینا نیشخند‌زنان دندان‌هایش را نشان داد و با چند قدم تهدید‌آمیز لحظه‌ای درنگ کرد، گمان کردم که قصد دارد به سمت‌مان یورش ببرد اما بر خلاف انتظارم در آخرین لحظات که چیزی نمانده بود تا هر دو با کشیدن ماشه او را به گلوله ببندیم آروغِ وحشتناکی زد، روی زانو‌هایش افتاد و با لحنی که به عذر‌خواهی شباهت داشت گفت:
- ببخشید... حشرات گاهی اوقات برام سوءهاضمه میارن.
بدنش دیگر مانند قبل ضعیف به نظر نمی‌رسید.
من و الکسیا به یک‌دیگر نگاهی انداختیم، وقتی مطمئن شدیم که خطری از طرف ارینا تهدید‌مان نمی‌کند لوله سلاح‌هایمان را به آرامی پایین آوردیم و شوک‌زده او و اجساد سلاخی شده‌یِ دور و اطرافمان را بررسی کردیم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
( یک‌ روز بعد)
اتاق در میانِ صدای رقصِ آتش گرم که در میانِ چوب‌ها‌یِ خشکیده دست تکان می‌داد به سکوت سنگینی فرو رفته بود و حتی هوا هم از ترسِ حرف‌زدن منجمد به نظر می‌رسید. ارینا در حالی که غمگینانه و دست به سینه در گوشه‌ای نزدیک به گرمایِ آتش زانو‌یِ غم بغل کرده بود هر از چند گاه اطرافش را می‌نگریست.
از وقتی آن اتفاقات را رقم زد جز سکوت مطلق چیزی از او نشنیدیم.
چشم‌هایش مثل دو پنجره‌ی شکسته به گذشته‌ای دردناک خیره مانده بود و غم و ناراحتی از صورت نیمه‌زخمی‌اش فوران می‌کرد.
پس از مدتی کوتاه الکسیا با احتیاط چند قدم جلو آمد، روبه‌رویش ایستاد و با پایین آوردن صدایش پرسید:
- نمی‌خوایی صحبت کنی؟
ارینا نگاهش را روی چهره‌یِ سرد او قفل کرد و با لحن بی‌خبری گفت:
- در مورد چی؟!
الکسیا شانه‌‌هایش را بالا انداخت و گفت:
- چه می‌دونم، مثلاً... این که چرا انسان نیستی؟ یا چرا خرخر می‌کنی؟ یا اصلاً... .
ارینا مدتی سکوت سپس لبخند تلخی زد، لبخندی که بیشتر شبیه به تیغی پنهان در تاریکی بود.
با عریض‌تر شدن لبخندش نیشخند تلخی نشان داد و با صدایی تمسخر‌آمیز گفت:
- انسان؟
قهقهه‌زنان با صدای نیمه‌هیولایی و ترسناکی خندید، صدایش مثل خش‌خش برگ‌های پاییزی روی سنگفرش‌های یک قبرستان بود.
الکسیا با صدای متعجبی پرسید:
- دِ به چی می‌خندی؟!
پس از مدتی بی‌توجه به سوال الکسیا خنده‌هایش را قطع کرد و با لحن فیلسوفانه و تندی گفت:
- به نظرتون تعریفِ انسان چیه؟ کسی که درد می‌کشه؟ کسی که می‌ترسه؟ یا کسی که تبدیل به چیزی می‌شه... که ازش بیزاره و نمی‌تونه از شرش خلاص بشه؟
از روی مبل نیمه‌پاره بلند شدم، چند قدم جلو رفتم و لحنِ ملایمی پرسیدم:
- ارینا، ما دوستت هستیم و می‌خواییم بهت کمک کنیم، قصد نداریم با سوال‌هامون بهت آسیبی بزنیم یا فریبت بدیم. ما اهل این کار‌ها نیستیم اما باید بدونیم با چه چیزی طرفیم... این که تو کی هستی؟ چرا تبدیل به چنین چیزی شدی و مهم‌تر از هرچیز آزمایشگاهی که تو ازش حرف می‌زنی الان دقیقاً کجاست و چرا هم‌چین بلایی به سرت آوردن؟
ارینا با بالا بردن سرش، سپس چرخاندن چشمانش در حدقه نگاهی به من انداخت، چشمانش مثل دریچه‌ای نیمه‌باز به جهنم لحظه‌ای سکوت کردند، انگار بین گفتن حقیقت و دفن کردنش برای همیشه گیر افتاده بود و با خواسته درونش در جنگ بود.
پس از مدتی طولانی و طاقت‌فرسا مهر سکوتش را با لحن غمگینی که آغشته به خشم و نفرت بود شکست و گفت:
- خب... از کجا شروع کنم؟ آا... .
با لحن دوستانه و آرامی گفتم:
- از هر جا که خودت می‌خوایی شروع کن، از هر جایی که راحت‌تری و... .
وسط حرفم پرید و گفت:
- اسمش را 'پروژهٔ مروارید سیاه' گذاشته بودن.
همراه با الکسیا با صدای متعجب و کنجکاوانه‌ای گفتم:
- پروژه مروارید سیاه؟!
ارینا سرفه‌زنان و با علامت سر حرفش را تایید کرد و به سخن گفتنش ادامه داد.
صدایش مثل صدای ضبط‌صوتی بود که انگار باتری‌اش در حال تمام شدن بود:
- آره پروژه مروارید سیاه، یه جور پروژه مخفی که هدفش در ظاهر درمان سرطان و بیماری‌های خطرناک بود اما در حقیقت... چیز واقعاً وحشتناکی بود.
دستی به بازویِ نیمه‌زخمی‌اش کشید و ادامه داد:
- جایی که توش بودم و آزمایشات روی من و هزاران انسان معمولی انجام شد در حقیقت یه‌جور مکان زیرزمینی بود. مکانی که نور خورشید بهش راهی نداشت، داخلِ اتاق‌هاش درد، شکنجه و تاریکی تنها دوست و هم‌دمت بود و توی یه چهار‌دیواری تنگ که مثل شکم یک هیولای سنگی بود زندانیت می‌کردن.
نگاه غم‌زده‌اش را از زخم‌های کهنه و عمیقِ بازویش گرفت و روبه ما با لحن غم‌زده‌ای گفت:
- اون‌ها می‌خواستن سرباز بسازن، نه سرباز معمولی بلکه سربازایی که نه درد رو حس کنن، نه ترس رو، نه عشق، نه نفرت و نه هر چیز دیگه... موجوداتی سنگدل می‌خواستن، موجوداتی که فقط فرمان ببرن و بدون چون و چرا و بی‌توجه به عواقب کار‌هاشون کشتار و جنایت کنن‌.
دست راستش را به زانو‌یش که زیر شلوار نخ‌نما شده پنهان بود کشید، روی گونه‌یِ چپش جای بخیه‌های قدیمی مثل نقشه‌ی یک شکنجه‌گاه روی پوست و گوشتش حک شده بود.
الکسیا در حالی که نگاهش روی زخم‌های کهنه‌ی بدن ارینا قفل شده بود با لحن سوالی گفت:
- پس تو و بقیه را می‌بردن اون‌جا تا ازتون ابرسرباز یا قاتل بسازن؟ و تو... چطوری تبدیل شدی؟ با وسایل شکنجه و... .
ارینا وسط حرفش پرید و با لحن دلگیرش گفت:
- من اوایل شکست خوردم. سیستم ایمنی بدنم با ویروسی که به بدنم تزریق شده بود تا حد توانش جنگید، وقتی هم که آخرین مقاومت‌هاش روبه پایان بود و تویِ آخرین لحظه فکر می‌کردم مثل خیلی‌های دیگه کارم تمومه یهو دی‌ اِن اِی بدنم تغییر کرد، ولی نه اونطوری که اون‌ها می‌خواستن.
کنجکاوانه پرسیدم:
- منظورت چیه؟
ارینا نگاهی به دندان‌های اره‌مانند و تیزش در آینه‌ی شکستهٔ اتاق انداخت و با پوزخندِ تمسخر‌آمیزی گفت:
- من یه هیولام... ولی حداقل هیولایی هستم که هنوز می‌تونه بین شکار انسان و یه جونور درنده انتخاب کنه مقابل کدوم یکی با‌ییسته و از کدوم یکی محافظت کنه. فک کردید اگه اون چیزی می‌شدم که اون‌ دانشمندای احمق می‌خواستن الان شما زنده بودین؟! کسی جز من توانایی این رو نداشت که بتونه خودش رو موقع تبدیل شدن به یه هیولای درنده و وحشی کنترل و از دستورات سرپیچی کنه! این چیزی نبود که اون‌ها انتظارش رو داشتن. خواسته اون‌ها این بود که من هم مثل بقیه مطیع دستورات باشم نه این که خلاف دستورات عمل کنم. نمی‌خواستم بی‌دلیل آدم بکشم.
الکسیا با کنجکاوی پرسید:
- پس برای همین از دستشون فرار کردی؟ وایسا ببینم چرا با این که می‌تونستی ما رو نکشتی؟!
ارینا خندید، خنده‌ای که بیشتر شبیه زوزه‌ی یک گرگِ زخمی بود:
- می‌تونستم، درسته که تو با حرف‌های توهین‌آمیزت رو اعصابم رفتی اما در کل تو و برادرت تنها کسایی بودین که بهم کمک کردین و از دست اون جونورای وحشی و مرگی که چند قدم باهاش فاصله داشتم نجاتم دادین، برادرت بر خلاف بقیه مرا 'ارینا' صدا زد... نه ' نمونه آزمایشی ۴۷۳'.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با لحن سوالی پرسیدم:
- بین شما بچه هم بود؟
ارینا نگاهی به من انداخت و با لحن غمگینش گفت:
- اون‌جا روی همه‌جور انسانی آزمایش می‌کردن، از بچه دو یا سه ساله گرفته تا یه پیرمرد یا پیرزن نود ساله! خیلی‌هاشون توی آزمایشات یا هیولا شدن و انسانیتشون رو کامل از دست دادن یا به خاطر تاثیر منفی آزمایشات روی بدنشون از بین رفتن.
موجی از خشم و دلهره مغزم را به آتش می‌کشد، اگر در این مدت داخل آن آزمایشگاه مخفی دخترانم هم حضور داشته و گرفتار شده باشند ممکن است که... .
طاقت فکر کردن به چنین فاجعه‌ای را نداشتم، سریع افکار شوم را کنار زدم و با لحن نگرانی پرسیدم:
- تو دختر‌هام رو می‌شناختی؟
ارینا دستی به دهانِ خونینش کشید و بی‌خبر گفت:
- دخترهات؟ منظورت چیه؟
عروسکِ خرگوش‌مانندی که به فرزندانم تعلق داشت را به او نشان دادم و نگران‌تر از قبل گفتم:
- این عروسک رو کسی بهت داده؟
ارینا مدتی سکوت کرد، سپس بر خلاف میلش با لحن هراسان و جدی گفت:
- من... من اون عروسک رو از کسی ندزدیدم... موقعِ فرارم توی یه اتاق تاریک پیداش کردم
قلبم مثل موتور خرابی که بخواهد منفجر بشود به سینه‌ام کوبید.
مضطربانه پاسخ دادم:
- داخلِ اون اتاق کسی هم بود؟ مثلاً دو تا دختر چند ساله یا... .
متعجبانه نگاهی به من انداخت و گفت:
- چرا هم‌چین سوالی رو می‌‌پرسی؟ نکنه فکر می‌کنی من به دختر‌هات آسیبی زدم یا... .
سخنش دلهره‌ام را بیشتر می‌کند، با لحنی که سعی داشتم آرام باشد گفتم:
- نه، فقط... .
الکسیا وسط حرفم پرید و گفت:
- برادرم دنبال بچه‌هاش می‌گرده و از قضا هم یکی از دارایی‌های با‌ارزش بچه‌هاش عروسکی هست که دست تو بوده. از اون‌جا که احتمالاً باهاشون مواجه شدی پس شاید بدونی آخرین بار کجا حضور داشتن... بهتر بگم... شاید بتونی تو پیدا شدنشون بهمون کمک کنی.
ارینا زبانش را روی دندان‌های تیزش کشید و با صدای ناراحتی که سعی داشت هم‌دردی در آن اوج بزند خطاب به من گفت:
- شرمنده، من نمی‌دونم بچه‌هات دقیقاً کجان و هنوز زنده هستن یا... .
وسط حرفش پریدم و در حالی که سعی داشتم خشم و نگرانی‌ام را کنترل کنم با صدای بریده‌ای گفتم:
- پس چرا باید یه عروسک که شبیه به عروسکِ بچه‌های من بوده رو توی اون آزمایشگاه لعنتی ببینی؟! شاید... .
وسط حرفم پرید و با لحن بی‌خبری گفت:
- من چه می‌دونم؟
سکوتی عمیق به جانم افتاد، حتی نفس کشیدن هم برایم دردناک بود.
پس از مدتی اخم‌هایم را در هم کشیدم و با چشمانی که انگار آتش درونش را ببلعد جدی و مصمم گفتم:
- می‌رم اون‌جا!
ارینا با خنده‌ای تلخ روبه من پوزخند زد و با صدایی که سعی داشت هشدار‌آمیز باشد گفت:
- بگو که شوخی می‌کنی!
مصمم و بدون هیچ هراسی پرسیدم:
- بهم میاد اهل شوخی کردن باشم؟
ارینا به نشانه منفی سرش را تکان داد و با صدایی تمسخر‌آمیز گفت:
- عالیه! پس خودکِشیِ جالبی میشه! فقط... قبل از این که بخوایی بری اون‌جا باید بهت بگم جایی که می‌ری جای امنی نیست... می‌خوایی بدونی چرا؟ چون اونجا پر از چیز‌هاییه که تو رو زنده‌زنده می‌خوره... یا بدتر ممکنه اتفاقات دردناک‌تری رو نسیبت کنه!
شانه‌ام را بالا انداختم و در حالی که سعی داشتم ترسم را کنار بزنم با صدایی به ظاهر جدی و مغرورانه گفتم:
- بزار طورِ دیگه‌ای منظورم رو برسونم، یه مرد که فکر می‌کنی خیلی ترسو و احمقِ شجاعانه وارد آزمایشگاهِ هیولاها میشه و آخرش چی میشه؟
الکسیا با نگاهِ خسته‌ و تمسخر‌آمیزی به من پاسخ داد:
- می‌میره. چه تراژدی غمگینی! حالا... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- نه... می‌فهمه بچه‌هاش اونجان و نجاتشون میده!
الکسیا بی‌توجه به حرفم با لحن سردی گفت:
- یا خودشم همراهشون خورده میشه!
معترضانه به او چشم‌غره رفتم و گفتم:
- میشه انقدر ضد‌حال ندی!
الکسیا به نشانه مخالفت با حرفم خنده کوتاهی سر داد و گفت:
- نُچ... میشه به جای چرت و پرت گفتن یه صحبت خصوصی داشته باشیم؟
نگاهی به او انداختم، سپس طبق خواسته‌اش از ارینا فاصله گرفتم تا همراه با الکسیا و به قصد مشورت با او و گوش دادن به نظراتش وارد اتاقی که به آشپز‌خانه ختم می‌شد شوم.
در حین رفتن به اتاق نوع نگاه ارینا برای مدتی کوتاه توجه‌ام را به خود جلب کرد، نوع و حالت نگاهش به گونه‌ای بود که انگار من را شخصی احمق و دیوانه می‌دانست ولی در عمقِ چشمانش چیزی شبیه به احترام را می‌دیدم. شاید برای اولین بار کسی را دیده بود که برای چیزی غیر از ترس یا درد می‌جنگید.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با ورودم به اتاق آشپزخانه و نیمه‌بسته شدن درِ ورودی چهره‌‌یِ نیمه‌ تاریک و سردِ ارینا از مقابل دیدگانم ناپدید و چهره جدی و اخم‌آلودِ الکسیا را دیدم که با نگاهِ خشکی روی من قفل شده بود.
فضای اتاق در تاریکی و صدای ضربات قطراتِ باران بر روی سقفِ بالای سرم مرده و بی‌جان به نظر می‌رسید.
همه‌جا به هم ریخته بود، بشقاب‌های شکسته شده با وضعی نا‌مرتب روی کفِ موزاییکیِ آشپزخانه پخش و پلا شده بود و میز غذا‌خوری لکه‌های کهنه‌یِ خون را روی بدنه‌یِ سیاه و تارِ خود نگه داشته بود.
قطرات از لای لوله‌یِ شیرِ آب به پایین چکه‌ می‌کرد و اجاق‌گازِ قدیمی که در گذشته برای پخت و پز استفاده می‌شد اکنون در سکوتی عمیق آرام گرفته بود.
یخچال به حالت دردناکی روی زمین افتاده بود و محتویاتِ درونش زمین خاکی‌رنگ را کثیف نشان می‌داد.
ناگهان صدای جدیِ الکسیا را شنیدم که با لحن تردید‌آمیزش گفت:
- به ارینا اعتماد داری؟
مدتی سکوت کردم، سپس با صدایی که چندان اطمینانی در آن نبود گفتم:
- خب تا حدودی، چطور مگه؟
الکسیا دستی به شانه‌اش کشید و گفت:
- چیز‌هایی که راجبِ پروژه مروارید سیاه گفت تقریباً شبیه به چیزی بود که قبل از نابودی سازمان در پیش گرفته بود، فکر کنم فرضیه تو در مورد از بین نرفتن آزمایشگاه مخفی و پنهانی در پیش گرفتن پروژشون درست بوده باشه. هر چند به حرف‌های ارینا شک دارم اما اگه حرف‌هاش راست باشه و اون‌ چیزی که واقعاً ادعا داره رو گفته باشه پس فکر نکنم فیلاً واسمون خطری داشته باشه، با این وجود باید حسابی حواسمون رو جمع کنیم.
متعجبانه پرسیدم:
- یعنی هنوز هم بهش شک داری؟
الکسیا با جدیت پاسخ داد:
- اگه این آزمایشگاهی که ازش حرف زد وجود داشته باشه پس کسایی هم که هنوز قصد کشتمون رو دارن باید یه‌جایی اون بیرون برامون کمین کرده باشن. تنها راه اینه که اون آزمایشگاه رو بفرستیم رو هوا، مثل همون آزمایشگاهی که داخلِ فاضلاب بود. پس... .
شانه‌هایم را بالا انداختم، وسط حرفش پریدم و گفتم:
- پس نظرت اینه که اون رو نکشیم، بزاریم زنده بمونه و همراهش به اون آزمایشگاه بریم؟ این تصمیمیه که گرفتی؟
الکسیا عمیق فکر کرد و پوزخند‌زنان گفت:
- چنین تصمیمی مثل این می‌مونه که بخوام بین دوتا پرتگاه یکی رو برای مرگ انتخاب کنم.
زبانم را روی دهانم کشیدم و گفتم:
- پرتگاه همیشه انتخاب ما بوده، فقط جهتش فرق می‌کنه.
سکوت سنگینی فضای اطرافم را پر کرد، الکسیا نگاهی به عروسکی که متعلق به دخترانم بود انداخت و با لحنی کنجکاوانه‌ پچ‌پچ‌کنان و طوری که ارینا از بیرون اتاق صدایش را نشنود گفت:
- اگه اون عروسک، عروسکِ دختر‌هات نبوده باشه چی؟
بر خلاف میلم پرسیدم:
- منظورت چیه الکسیا؟
سریع پاسخ داد:
- چرا باید ارینا یه عروسک رو پیشِ خودش نگه داره؟
نگاهی عمیق به عروسک انداختم و گفتم:
- چه می‌دونم؟ شاید همین‌طوری برش داشته تا احساسِ تنهایی نکنه، شایدم... .
وسط حرفم پرید و گفت:
- یا شاید هم تمامِ این‌ها ممکنه یه تله‌یِ مرگبار باشه! من ارینا را درک می‌کنم اما هیچ‌جوره نمی‌تونم با این یه مورد کنار بیام. مطمئنم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسست.
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- دوباره شروع نکن الکسیا. باز نگو که می‌خوایی تنها راهِ پیدا کردن دختر‌هام رو از بین ببریم.
الکسیا مدتی سکوت کرد، سپس چند قدم از من فاصله گرفت و گفت:
- به فرض که دختر‌هات زنده باشن و بتونیم با کمک ارینا پیداشون کنیم، بعدش چی؟ دنیا که دیگه چیزی ازش باقی نمونده که بخواد مالِ اون‌ها باشه، تنها چیزی که براشون باقی می‌مونه اینه که تا آخر عمر برای زنده موندنشون تقلا کنن، تو سایه‌ها پنهون بشن و این و اون رو برای حفط جونشون بکشن. درست مثل ما.
دستی به سرم کشیدم و بی‌توجه به حرفش گفتم:
- به نظرت دنیا مالِ کیه؟ کسایی که می‌تونن نفس بکشن یا کسایی که به بهتر شدن اوضاع امید دارن؟
الکسیا خواست بر خلاف نظرم چیزی بگوید اما من زود‌تر از او وارد عمل شدم:
- اگه بی‌خیال پیدا کردنشون بشم ممکنه روزی مجبور باشم با پیدا شدن اجسادشون اون‌ها رو یه گوشه دفن کنم اما حداقل اگه برم و پیداشون کنم لاقل نیازی به این ندارم که توی ذهنم کلمه‌یِ اگر و شاید را از وجدان خودم بشنوم. اون‌ها بچه‌هام هستن الکسیا. بدون اون‌ها زندگی من بی‌ارزشه.
الکسیا سرش را به نشانه تایید حرفم تکان داد و گفت:
- باشه، هر چی تو بگی برادر. اگه نظر تو اینه که باید بریم پس می‌ریم اما باید احتیاط را هم رعایت کنیم. ما نمی‌دونیم ارینا چه توانایی‌ها یا خطراتی برامون داره شاید کار به جایی برسه که مجبور بشیم... .
به نشانه مخالفت با حرفش سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
- خودت با چشمات دیدی، دیدی که اون جلوی خودمون حشراتی که قصد تیکه‌تیکه کردمون داشتن رو قتل‌عام کرد. اگه می‌خواست می‌تونست همون موقع همراه با اون‌ها ما رو هم از بین ببره.
الکسیا دستی به شانه‌اش کشید. نفسش را بیرون داد و بر خلاف میلش گفت:
- باشه، پس به محض تموم شدن بارندگی همراه باهاش می‌ریم به سمت اون آزمایشگاه اما این رو بدون که اگه فرضیت غلط از آب دربیاد من یه لحظه هم توی کشتن ارینا تعلل نمی‌کنم‌.
با علامت سر حرفش را تایید سپس همراه با او از آشپزخانه خارج شدم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با قدم‌های کوتاهی پشت سر الکسیا به ارینا که خودش را غمگینانه بغل کرده بود و با نگاه به پنجره‌های خزه‌زده و نیمه‌شکسته‌یِ اتاق به صدای رعد و برق و بارش قطرات باران گوش می‌سپرد و انگار متوجه ما نبود نزدیک شدم.
به مانند الکسیا در چند قدمی‌اش ایستادم و به حرف‌های الکسیا گوش دادم که خطاب به ارینا با صدایی که سعی داشت دوستانه باشد گفت:
- ظاهراً امروز روز خوش‌شانسیتِ موشِ آزما... آا... ببخشید... تصحیح می‌کنم اِری... .
ارینا با بالا بردن سرش وسط حرفش پرید و با جدیت طوری که انگار قصد کمک کردن به او را داشته باشد گفت:
- ارینا، اسم من اریناست نه موشِ آزمایشگاهی.
الکسیا خنده‌یِ عصبی کرد و ادامه داد:
- آره... آره درسته، ارینا. اسم قشنگیه.
دستش را به نشانه مثبت در هوا تکان داد و بر خلاف خواسته‌اش گفت:
- از الان تو هم جزوی از مایی، پس هر‌جا ما بریم تو هم با ما میایی، این‌طوری هم امنیت خودت تامین میشه هم امنیت ما دو نفر.
به محض پایانِ حرفش با صدای جدی گفتم:
- خواهرم نظرش این بود که همین‌طوری تک و تنها به حالِ خودت ولت کنیم اما خب من متقاعدش کردم که تو به دردمون می‌خوری. پس... .
ارینا نیشخند تلخی به لبانش نشاند، سپس با لحن تمسخر‌آمیزی وسط حرفم پرید و گفت:
- وای چه مهربون! ممنون از دلسوزیتون، واقعاً نمی‌دونم این لطف رو چطور باید در حقتون جبران کنم.
الکسیا که متوجه منظورش شده بود کمی از کوره در رفت، اخم‌هایش را در هم کشید و خواست چیزی بگوید اما ارینا زود‌تر از او وارد عمل شد:
- نیازی به نقش بازی کردن نیست، بزارید خودم حدس بزنم که چرا از کشتنم منصرف شدین. چند‌تا دلیل بیشتر نیست. دلیل اول، شما از کشتنم منصرف شدین چون من قراره تیم مسخره‌یِ نجاتتون رو برای پیدا کردنِ دو تا دختر گمشده و رسوندنتون به اون آزمایشگاهِ مخفی که ازش فرار کردم رو تکمیل کنم، دلیل دوم، شما مهارت و توانایی‌های من رو حینِ مبارزه با اون حشره‌های خون‌خوار دیدین و به نظرتون موقع مواجه با یه خطر بزرگ می‌تونین ازم برای حفظ جونِ خودتون استفاده کنین و دلیل سوم... .
مدتی سکوت کرد و طوری که انگار بخواهد چیز مهمی بگوید به ما زل زد، در حالی که منتظر ادامه‌یِ حرفش بودیم با نفرت شدیدی پاسخ داد:
- گور پدر هر دو‌تا‌تون! من نه کمکی می‌کنم و نه پام رو دوباره توی اون آزمایشگاهِ لعنتی می‌ذارم! پس برید گم شید!
سکوتی سنگین محیط اطرافمان را تسخیر کرد، الکسیا مثل باروتی که در حال انفجار باشد با حالتی تهدید‌آمیز به ارینا اشاره کرد و بلند فریاد زد:
- خب گوش‌های کرت رو باز کن موشِ آزمایشگاهی! من... .
ارینا نفس‌های سنگینش را بیرون داد و خشمگینانه گفت:
- دیگه داری زیادی زبونِ درازت رو برام باز می‌کنی! شاید بهتر باشه که... .
الکسیا بی‌توجه به خواسته‌ام مبنی بر حفظ آرامشش با لحنی خشن‌تر پاسخ داد:
- چه غلطی بکنی؟! با دندون‌های زشتت گازم بگیری؟ یا اون ناخن‌های مزخرفت رو بهم نشون بدی؟
ارینا مثل آتشفشانی فوران کرده از کوره در رفت، چشمانش مثل کاسه‌یِ خون سرخ شد، سپس وحشیانه و جیغ‌زنان حالتی تهاجمی به خود گرفت و خواست به سمتِ الکسیا حمله‌ور شود، خر‌خر‌هایش دوباره جان گرفته‌ بودند و صدای بیرون آمدن ناخن‌های بلند و تیز از داخل انگشتان دستش قلبم را به رعشه می‌انداخت.
الکسیا در حالی که هم‌زمان با او اسلحه‌اش را آماده کرده بود تا شروع به تیر‌اندازی کند با لحن تندی گفت:
- حالا شد یه چیزی! بیا جلو ببینم چی می‌خوایی بگی!
افکار مرگباری به ذهنم چنگ می‌زند و دل آشوبم را بیشتر می‌کند. اگر کاری نکنم ممکن است بر سر دعوایی مسخره هر دو‌یشان یک‌دیگر را بدرند.
سریع و پیش از آن که کار به جا‌های بدتر کشیده شود مثل یک حائل بین هر دوی‌شان قرار می‌گیرم، کف دستانم را به هر دو آن‌ها نشان می‌دهم و با صدای جدی که خواهش و درخواست از آن موج می‌زد خطاب به آن‌ها بلند فریاد زدم:
- کافیه! این دعوای احمقانه رو تمومش کنین! با هر دوتون هستم!
الکسیا به مانند ارینا که انتظار چنین چیزی را نداشت با لحنی معترضانه گفت:
- اما برادر، اون... .
وسط حرفش پریدم و خطاب به ارینا گفتم:
- من وقتی واسه‌یِ این دعوا‌های بچگانه ندارم، دختر‌هام یه جایی اون بیرون یا شاید هم داخل آزمایشگاهی که تو ازش فرار کردی اسیر مرگی که در انتظارشونه هستن. ممکنه همین‌الانشم دیر شده باشه. پس ازت می‌خوام بهمون کمک کنی پیداشون کنیم.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ارینا دندان‌های تیزش را محکم روی هم فشرد، سپس از جایش برخاست و معترضانه پاسخ داد:
- شرمنده، واقعاً دلم می‌خواد بهت کمک کنم اما باید بدونی که منم مشکلات خودم رو دارم.
در حالی که سعی داشتم صدایم آرام باشد گفتم:
- چه مشکلی؟ این که دیگه انسان نیستی؟ یا این که سعی داری از حقیقت فرار کنی؟
ارینا خشمگینانه جیغ زد:
- من نمی‌تونم همین‌طوری سرم رو بندازم پایین و برم توی اون آزمایشگاه لعنتی! نمی‌تونم برم جایی که ازش فرار کردم! پس مشکل شما به من ربطی نداره!
معترضانه پاسخ دادم:
- اون موقعی هم که اون حشره‌های وحشی گیرت انداخته بودن و داشتن با لذت تو رو خفه می‌کردن ما می‌تونستیم بی‌خیالِ کمک بهت بشیم و اجازه بدیم کارشون رو تموم کنن درسته؟ می‌دونی که می‌تونستیم، چون توی دنیایی که دیگه چیزی ازش باقی نمونده فک نکنم شرافت معنایی داشته باشه.
ارینا اخم‌هایش را در هم کشید و خواست چیزی بگوید اما من مصمم و جدی ادامه دادم:
- می‌تونستیم بگیم مشکلت مربوط به خودته و راه خودمون رو بریم اما این کار رو نکردیم، من و خواهرم اون موقعی که از شدت جراحت زخم‌هات بی‌هوش شده بودی بهت پناه دادیم و زخم‌هات رو درمان کردیم، تو بهمون مدیونی پس مشکل ما مشکل تو هم محسوب میشه.
ارینا دست‌های مشت‌شده‌اش را محکم فشار داد و خر‌خر‌کنان خشمش را با زحمت زیادی کنترل کرد، خواست چیزی بگوید اما از حرفش منصرف شد.
پس از مدتی کوتاه یا قدم‌های تند و تهدید‌آمیزی خودش را به من نزدیک کرد و درست مقابلم ایستاد‌.
چشمان سرخش را روی چشمانم قفل کرد و مثل دیوانه‌ها با پوزخندِ تهدید‌آمیزی به من خیره شد. دندان‌های برنده و خر‌خر‌های بی‌پایانش دلم را به رعشه می‌انداخت و پشت سرم با سرعت بالایی می‌تپید.
الکسیا که از نوع نگاه ارینا به من گمان کرده بود که او قصد دارد دست به حمله بزند لوله‌یِ اسلحه‌اش را محتاطانه کمی بالا برد و با لحن نگرانی گفت:
- دِنوِر..... بیا عقب! نباید... .
وسط حرفش پریدم و در حالی که از او خواستم آرامشش را حفظ کند با لحنی که در ظاهر به اطمینان و اعتماد کامل شباهت داشت گفتم:
- سلاحت رو بیار پایین الکسیا.
الکسیا با تعجب بالایی گفت:
- چی؟! دیوونه شدی؟ مگه نمی‌بینی می‌خواد بهمون حمله کنه؟ باید... .
با جدیت گفتم:
- فقط انجامش بده!
الکسیا مدتی سکوت کرد، سپس با پایین آوردن اسلحه‌اش بر خلافِ میلش گفت:
- باشه، غذایِ خوبی براش میشی.
ارینا هم‌چنان در سکوت به چشمانم خیره شده بود، نوع نگاهش به مانند زمانی بود که داشتم وارد آشپزخانه می‌شدم. همان نگاهِ محترمانه. حس می‌کردم که می‌خواست از وجود چیزی در درون من مطمئن شود.
سر‌انجام پس از مدتی طولانی سکوت را با صدای نیمه هیولایی‌اش شکست و با لحن جدی پوزخندزنان گفت:
- چشمات!
مضطربانه و با حیرت در حالی که دیدگانم را تنگ کرده بودم پرسیدم:
- چشمام؟!
ارینا با لحن آرامی گفت:
- چشمات می‌گن که تو فرد شجاعی هستی! شاید احمق باشی اما غیرت بالایی توی وجودت داری!
کنجکاوانه پرسیدم:
- خب؟ این یعنی کمکمون می‌کنی دختر‌هام رو پیدا کنم؟
ارینا با نفس عمیقی خر‌خر کرد، سپس با لحن آرامش ادامه داد:
- شاید... اما باید بهت بگم که تو و خواهرت راهِ خطرناکی رو در پیش گرفتید، راهی که فکر نکنم به اتفاقات خوبی ختم بشه!
متعجبانه پرسیدم:
- اگه منظورت اینه که با رفتن به یه آزمایشگاهِ مخفی داریم پا به دلِ مرگ می‌ذاریم باید بهت بگم نه چون... .
خرخر تندی سر داد، سپس سریع وسط حرفم پرید و گفت:
- تو نمی‌دونی که چه چیزی ممکنه توی اون آزمایشگاه در انتظارت باشه. اون آزمایشگاه فقط یک مکان معمولی نیست بلکه مثل یه ویروس می‌مونه، ویروسی که همه‌جا پخش شده.
لحظه‌ای کوتاه چهره‌اش غمگین شد، سپس با سرکوب احساساتش گفت:
- افرادِ زیادی رو می‌شناختم که مثل تو کله‌شق بودن اما همشون با رسیدن به نیمه‌یِ راه مقابل سختی‌ها زانو زدن و بی‌خیال ادامه مسیر شدن. خیلی از کسایی که توی اون آزمایشگاه جلوی چشمام جونشون رو از دست دادن اولش کسایی بودن که مثل تو ادعای سرسختی می‌کردن اما چیزی جز مرگ نسیبشون نشد. واقعاً فکر می‌کنی بتونی از پسِ سختی‌های راهی که انتخاب کردی بر بیایی؟!
پاسخی که انتظارش را داشت به او دادم:
- همه می‌میرن، بلاخره هر چیزی تو این دنیا یه بهایی داره. یا با تلاشت از پس مشکلات بر میایی یا دست آخر تسلیمشون میشی. هیچ‌ اتفاقی صد درصدی نیست اما این دلیل نمیشه که من مثل شکست‌خورده‌ها یه گوشه بشینم و با زانوی غم بغل گرفتن از ترس‌ها و مشکلاتم فرار کنم.
سخنم او را کمی دو‌دل و مردد می‌کند، طوری که انگار با خواسته درونش در جنگ باشد نگاهش را از چشمانم می‌دزدد، چند قدم از من فاصله می‌گیرد و به پنجره‌ها نگاهی می‌اندازد.
نوع نگاهش به گونه‌ای است که انگار انتظار دارد سایه‌های آزمایشگاه هر لحظه از پشت شیشه به او خیره شوند:
- من توی طول زندگیم و مدت زمانی که توی اون آزمایشگاه لعنتی عمرم هدر رفت شاهدِ اتفاقات دردناکی بودم، بهترین دوست‌هام رو از دست دادم و چیزی جز غم نصیبم نشد. این همه مدت فرار نکردم که باز دوباره با اون اتفاقات چشم تو چشم بشم.
با لحن نصیحت‌آمیز و دلسوزانه‌ای گفتم:
- برای همین من و خواهرم به کمکت نیاز داریم ارینا، هر چقدر هم که از حقیقت فرار کنی نمی‌تونی گذشته رو تغییر بدی. شاید نتونی گذشته رو تغییر بدی اما می‌تونی آینده خودت و بقیه رو با تصمیم‌های درست عوض کنی. تصمیمی که با انجام دادنش بتونی مطمئن باشی که دیگه کسی مثل خودت با چنین اتفاقات دردناکی مواجه نشه، تا مطمئن بشی که دیگه اون‌ها کسی رو به سرنوشت تو دچار نمی‌کنن. تا امیدی برای رستگاری باقی بمونه و... .
الکسیا با خنده کوتاهی می‌گوید:
- وای، آفرین برادر، واقعاً چه جملات رمانتیکی، بی‌شوخی از کجا کپی‌شون کردی، ویدیو‌های انگیزشی؟ یا... .
با چشم‌غره از او خواستم بی‌خیال ادامه حرفش شود. الکسیا خواست چیزی بگوید اما ارینا زودتر از او وارد عمل شد:
- واقعاً فکر می‌کنی کسی مثل من که همه‌چیزش رو از دست داده، حتی انسانیتش رو بازم می‌تونه آینده خوبی داشته باشه؟
پاسخ دادم:
- نه اما می‌تونه بخشی از گذشته‌یِ تاریکش رو فراموش کنه.
ارینا خرخر‌کنان مدتی سکوت می‌کند سپس با صدایی غم‌زده بر خلاف میلش می‌گوید:
- باشه، بهتون کمک می‌کنم اما باید بهم قول بدین که اگه از این اتفاق جون سالم به در نبردیم و روزی کنترل خودم رو از دست دادم کاری که من نمی‌تونم رو شما به جام انجام بدین، شما باید... .
الکسیا بی‌توجه به حرفش اسلحه‌اش را به نشانه توافق بالا برد، سپس سریع وسط حرفش پرید و با لحن مطمئنی گفت:
- قبولِ، سریع کارت رو یک‌سره می‌کنیم البته امیدوارم اون روز نیاد چون اگه قرار باشه یکی از ما رو بکشی برادرم به جای من در اولویته!
خواستم چیزی بگویم اما ارینا با لبخند کوتاهی زود‌تر از من وارد عمل شد و گفت:
- نگران نباش، اگه هم‌چین اتفاقی افتاد حتماً اول از همه به خدمت برادرت می‌رسم البته بعد از این که قلبِ سنگیِ خودت رو از جا درآوردم.
الکسیا با خنده کوتاهی پاسخ داد:
- حالا داری همون کسی میشی که ازش خوشم میاد. زود باشین وسایل مورد نیاز رو جمع کنین. به محض تموم شدن بارندگی حرکت می‌کنیم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
هوا سنگین بود و صدایی جز وزش باد در گوش‌هایم نمی‌پیچید.
ساختمان‌ها همراه‌ با بلوک‌های خزه‌زده در جایی‌جای و محیط اطرافمان حضور داشتند و بیشتر آن‌ها از دور و در تاریکی به سختی قابل مشاهده بودند.
در حالی که از ساختمان خارج می‌شدیم و چشمان‌مان محتاطانه اطراف را کاوش می‌کرد ارینا برای لحظه‌ای سر جایش و نزدیک به کامیونی فرسوده‌ ایستاد و غمگینانه به آسمان که در سیاهیِ تار و دلگیری فرو رفته بود نگاه کرد.
نوع نگاهش به گونه‌ای بود که انگار برای اولین بار توانسته بود پس از فرارش از آن آزمایشگاه مخفی به ستاره‌هایی که دیگر وجود نداشتند اما از نظر او قابل دیدن بودند زل بزند.
با طولانی شدن نگاهش چند قدم به او نزدیک شدم و پرسیدم:
- چیزی شده ارینا؟
ارینا به محض شنیدن حرفم دست‌پاچه و طوری که انگار تازه متوجه حضور من در نزدیکی‌اش شده باشد نگاهش را از آسمان دزدید و هراسان در حالی که سعی داشت اضطرابش را پنهان کند با چرخاندن سرش به سمت من بریده‌بریده پاسخ داد:
- نه... فقط... فقط داشتم فکر می‌کردم این اولین باری هست که به آینده فکر می‌کنم... نه به گذشته.
الکسیا با شنیدن حرفش در حالی که مشغول بررسی کردن نقشه‌یِ راه بود بدون چرخاندن سرش به بی‌رحمانه‌ترین لحن ممکن و با صدایی تمسخر‌آمیز گفت:
- آینده‌؟ منظورت آینده‌ای هست که احتمالاً پر از هیولاهای بیشتر و دردسرهای بزرگ‌ترِ؟ اگه هم‌چین آینده‌ای منظورته پس بهت می‌گم که به تیم ما خوش اومدی.
به محض پایان حرفش بی‌آنکه منتظر حرف یا واکنشی از طرف من یا ارینا شود قدم‌زنان مسیری که از کنارِ ماشین‌های سوخته و تعدادی ساختمانِ اداریه خزه‌زده و فرسوده عبور می‌کرد را در پیش گرفت و با صدایی جدی و هشدار‌آمیز در حالی که از پشت سر او را تعقیب می‌کردیم خطاب به هر دویمان گفت:
- مسیری که برای شروع سفرمون در پیش گرفتیم چندان ایمن نیست، بهتر بگم... چیزی به نامِ امنیت توی مسیرمون وجود نداره. توی هر کدوم از ساختمون‌های اطرافمون، مغازه‌ها یا حتی جا‌هایی مثل دستشویی‌ها هم ممکنه جونور گرسنه‌ای یهو سر و کلش پیدا بشه، پس حسابی حواستون رو جمع کنین و مهم‌تر از هر چیز حواستون باشه از گروه جا نمونین.
نگاهی به ارینا انداخت، سپس با دزدیدن نگاهش ادامه داد:
- اصل حرفم با توئه قاتلِ آزمایشگاهی.
ارینا بی‌توجه به نیش‌زبانش با تنفر بالایی نفسش را بیرون داد و گفت:
- ممنون میشم ازت اگه من رو با اسمی که دارم صدا کنی.
الکسیا خنده کوتاهی سر داد و گفت:
- باشه، دفعه بعد صدات می‌زنم دندون‌اره‌ای یا تیز‌دندون! لقب جالبیم هست. اصلاً با همین لقب صدات می‌زنم.
ارینا در حالی که زیر لب ادایش را در می‌آورد نگاهی به لاشه‌ای پاره‌پاره شده که با طنابِ محکمی از بالای تیرِ چراغِ برقِ خمیده‌ای آویزان بود انداخت، سپس ناباورانه نگاهش را دزدید و گفت:
- انگار تویِ مدتی که داخلِ اون آزمایشگاه زندانی شدم و از کلِ دنیا دور بودم مردم این شهر روز‌های خوبی رو سپری نکردن. همه‌جا به این روز درومده یا فقط این شهر تویِ دنیا انقدر از نظر بی‌رحمی خاصه؟!
الکسیا پوزخند‌زنان به او پاسخ داد:
- چیه؟ نکنه انتظار داشتی بعد از خروجت از آزمایشگاه مردم دنیا بیان پیشت و با گل و بل‌بل گفتن ازت پذیرایی کنن؟!
ارینا نفسش را بیرون داد و در حالی که با دسیدن به جسدِ دیگری دماغش را گرفته بود گفت:
- نه، هم‌چین انتظارِ کودکانه‌ای نداشتم اما انتظار داشتم دنیای بیرون نسبت به آزمایشگاهی که داخلش زجر کشیدم انقدر تاریک نباشه.
در حالی که با فاصله‌ای کوتاه پشت سر الکسیا قدم بر می‌داشتم گفتم:
- تاریکی همه‌جا هست، هیچ‌کس خوبِ مطلق نیست، هیچ‌کس هم بدِ مطلق نیست. الان هر جایِ دیگه‌ای بری جز این اتفاقات چیز‌های بهتری پیدا نمی‌کنی.
ارینا دستی به کاپشن آبی‌رنگ، چروکیده و نیمه‌کثیف که آن را پیش از ترک و خروج از ساختمان زیر پیر‌آهنِ سبز‌رنگش پوشیده بود کشید، آستین‌های نخ‌نمایش را مرتب کرد و با لحن ناراحتی گفت:
- پس انگار قراره با چیز‌هایی بدتر از اون آزمایشگاه خراب‌شده مواجه بشم.
نفسش را غمگینانه بیرون داد و گفت:
- لعنت بهش. شاید بهتر بود تویِ همون آزمایشگاه می‌موندم و... .
وسط حرفش پریدم و متعجبانه گفتم:
- چرا انقدر منفی‌بافی می‌کنی؟
با قاطعیت پاسخ داد:
- منفی‌بافی نیست، واقعیته!
با صدایی که سعی داشتم اطمینان از آن موج بزند گفتم:
- تا وقتی کنارِ ما باشی آسیبی بهت نمی‌رسه. مگه نه الکسیا؟
الکسیا با لحن نیشدار و تمسخر‌آمیزش پاسخ داد:
- آره آسیبی بهش نمی‌رسه، البته در صورتی که نخواد ما رو به چشم شامِ لذیذش ببینه! درست می‌گم تیز‌دندون؟
ارینا اخم‌هایش را در هم می‌کشد، سپس با لحن مطمئنی می‌گوید:
- نگران نباش، تا وقتی موش‌های فاضلاب باشن نیازی به شما ندارم. آخه شما زیادی بو‌ می‌دید، اصلاً به عمرتون حموم رفتین؟
الکسیا بی‌توجه به سخنش با لحنی که به بی‌خیالی شباهت داشت پاسخ داد:
- ما حموم می‌‌کنیم اما توی خونِ دشمنامون!
ارینا تشویق‌کنان برایش دست می‌زند و می‌گوید:
- وای... چقدر با‌احساس! نمی‌دونستم انقدر خطرناکی... برادرتم مثل خودتِ یا... .
الکسیا قهقهه‌زنان پاسخ داد:
- توی مبارزه‌یِ تن به تن شاید موقع کتک خوردن کمتر ناله کنه، توی تیر‌اندازی هم شاید به زور نمره‌یِ صفر رو بگیره تازه اگه آسیبی به خودش نزنه! جز این‌ موارد تویِ فرار کردن مهارتِ بالایی داره!
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ارینا چشمان غمگینش را روی من قفل کرد و کنجکاوانه گفت:
- واقعاً؟
اخم‌هایم را به چشمانم نزدیک کردم و با صدای معترضانه‌ای خطاب به خواهرم فریاد زدم:
- الکسیا!
الکسیا بی‌توجه به من خنده کوتاهی سر داد و گفت:
- شوخی کردم! البته بی‌پرده می‌گم که تیراندازیت کمی افتضاحه!
با لبه‌ پوتین‌ام سنگی را به سمت دیوارِ ساختمانِ فرو‌ریخته‌ای پرتاب کردم. سنگ با صدایی تیز به تایرِ ماشین خزه‌زده‌ای برخورد کرد و در گوشه‌ای آرام گرفت، مثل ضربان قلب یک مرده:
- هاها، بخند، من دستم رو که تکون بدم، هدف خودش رو خیس و سریع هم از ترس فرار میکنه!
هر دویِ آن‌ها خنده‌های تمسخر‌آمیزی سر می‌دهند، حتی ارینا هم با این که اغلب اوقات چهره‌اش اخم‌آلود، درهم‌کشیده و غمگین بود لبخند ضعیفی به لبانش نشانده است. آمل لبخند بر روی لبانش زیاد دوام نمی‌آورد.
با لحنی مغرورانه وسط خنده‌هایِ‌شان پریدم و گفتم:
- آره، تِر‌تِر بخندین، شما دو نفر که مهارت‌های من رو ندیدید فقط بلدین حسادت کنین.
ارینا با کنجکاوی پرسید:
- خب بگو، مشتاقم مهارت‌هات رو بدونم.
صدایم را کمی بلند کردم و مغرورانه‌تر از قبل پاسخ دادم:
- مهارت من پیدا کردن چیزهایی هست که وجود ندارن.
الکسیا با تاکید و خنده‌ای بلند گفت:
- منظورش دستشویی هست! آخه بیشتر اوقات جایِ امنی واسه عملیاتِ تخلیه پیدا نمیشه!
بی‌توجه به خنده‌های آزار‌دهنده هر دوی‌شان نگاهی به ارینا انداختم و گفتم:
- به حرفای خواهرم توجهی نکن، اون سعی داره من رو بی‌عرضه جلوه بده. اتفاقاً مهارت من توی پیدا کردن توالت فرنگی هم بیشتر از اونه.
الکسیا از کنار کامیون زرهی فرسوده‌ای که به کامیون‌های امنیتی و اطلاعاتی شباهت داشت و ستونی از گرد و خاک سرتاسر بدنه‌یِ خزه‌زده‌اش را تسخیر کرده بود عبور کرد، از روی جسد خونینی رد شد و گفت:
- جدا از شوخی بخوام بگم کلاً تنها مهارت واقعی ما اینِ که هنوز زنده‌ایم...
ارینا پوزخند تلخی زد و گفت:
- عالیه! اما خب فک نکنم براتون کافی باشه! چون وقتی با وینتر و جونورای دست‌آموزش مواجه بشین این مهارت‌ها به دادتون نمی‌رسه!
هم‌زمان با الکسیا کنجکاوانه و متعجب پرسیدم:
- وینتر؟
ارینا در حالی که سعی داشت نگرانی و ترسش را پنهان کند پاسخ داد:
- آره وینتر... اون حروم‌زاده من رو به چیزی که می‌بینین تبدیل کرد! ایده اصلی پروژه رو اون طراحی کرده بود!
الکسیا همراه با من مدتی سر جایش ایستاد، با نگاهی کوتاه به ارینا مدتی در فکر فرو رفت سپس طوری که انگار شوکه شده باشد ناباورانه پرسید:
- وینتر؟ همونی نیست که قبل از نابودی یهو با همراه‌هاش ناپدید شد؟!
ارینا شوک‌زده و بی‌خبر پاسخ داد:
- مگه تو می‌شناختیش؟
پاسخ دادم:
- من و خواهرم زمانی عضو رسمی سازمان بودیم، البته بیشتر تو بخشِ حفاظت اطلاعات، جایی که اسرار مهم سازمان رو مخفی نگه می‌داشتیم. وینتر چند ماه قبل از این که همه چیز از بین بره توی یکی از سفر‌های کاریش ناپدید شد و دیگه هیچ‌وقت هم پیداش نشد. همه فکر کردیم مرده یا طبق دستور‌العمل همیشگی سازمان برای جلوگیری از نشت اطلاعات توسط مامور‌های مخفی به قتل رسیده! بعضی‌ها هم می‌گفتن به خاطر سرطان از پا درومده.
ارینا با لحن مصممی پاسخ داد:
- من که اون رو صحیح و سالم دیدم! نه به قتل رسیده بود و نه سرطان داشت، راستی منظورتون از سازمان چی بود؟
مدتی سکوت کردیم، سپس الکسیا بر خلافِ میلش پاسخ داد:
- یه جور سازمانِ غیر‌انتفاعی، خدماتی و به ظاهر پزشکی اما با راز‌های خطرناک و عجیب. خلاصه بگم آزمایشگاهی که تو ازش فرار کردی توسط اعضای رده بالای این سازمان به وجود اومده بود. فقط هم اون آزمایشگاه نبود، آزمایشگاه‌های زیادی دور و اطرافِ این کشور و جا‌های دیگه وجود داشت که تو از همشون بی‌خبری.
ارینا شوک‌زده نفسش را در سینه حبس کرد و ناباورانه گفت:
- منظورتون از سازمان پزشکی، سازمانِ اوقیانوسِ؟
الکسیا با علامت سر حرفش را تایید کرد و پاسخ داد:
- آره، چطور مگه؟
ارینا لحظه‌ای سکوت کرد، سپس بر خلاف میلش و طوری که انگار بخواهد چیزی را پنهان کند زبانِ نوک‌تیزش را روی دهانش کشید و گفت:
- خب هیچی، فقط... من فکر می‌کردم فقط همون آزمایشگاهی که ازش فرار کردم وجود داشته باشه، نمی‌دونستم جز اون آزمایشگاه‌های دیگه‌ای هم هستن که انسان‌ها رو تبدیل به هیولا می‌کنن.
 
آخرین ویرایش:
بالا