آزادنویسی دفتر آزادنويسي شبی در روئیا | اميراحمد

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با احتیاط گفتم:
- نه، منتظر بودیم تا... .
الکسیا بی‌توجه به من وسط حرفم پرید و گفت:
- درِ مخفی به سیستم خود‌تخریبی مجهز شده، اگه رمز عبور رو اشتباه بزنیم اون‌وقت کلِ این‌جا تو چند دقیقه نابود میشه و هر سه نفرمون زیر آوار دفن می‌شیم.
ارینا با شنیدن این حرف لحظه‌ای سکوت اختیار کرد، سپس در حین بو کشیدن هوا با لحن مرددی روبه من گفت:
- سیستم خود‌تخریبی‌‌‌ برای رمز‌های عبور زیاد توسط پدرم استفاده می‌شد، شاید... شاید من رمز عبور رو بلد باشم!
الکسیا ناباورانه با لحن سردی پرسید:
- واقعاً؟!
ارینا با لرزش به مانیتور قدیمی خیره شد. نور کم‌رنگِ صفحه‌نمایش، سایه‌هایی عمیق روی صورتش می‌انداخت:
- آره، اما نمی‌تونم با اطمینان بگم چون ممکنه حدسم اشتباه از آب دربیاد!
با پایان حرفش گردنبندِ طلایی‌رنگ اما خاک‌خورده‌ای شبیه به مدال را از لای جیب شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:
- پدرم همیشه می‌گفت... حافظه در خون ما جریان داره.
مشتِ لرزانش را روی گردنبند مدال‌مانندش فشرد، مدالی به شکل دی اِن اِی:
- قبل از ترک خونه پدرم این رو به من داد و گفت کلیدِ یکی از قفل‌های گذشتم هست.
من مدال را از دستش گرفتم. در نور کم، نوشته‌های ریزی رویش حک شده بود:
- LISA-AIS-09. این تنها تاریخ تولد نیست... احتمالاً این یه معادله باشه.
ارینا مدال را از دستم قاپید و با جدیت بالایی توضیح داد:
- AIS شماره پروژه بود، 09 نسلِ من... و لیزا... .
صدایش شکست:
- لیزا خواهرم بود که پدرم سعی کرد دی اِن اِیِ اون رو با نمونه‌های دریایی ترکیب کنه.
الکسیا نگاه اخم‌آلودش را روی صفحه‌یِ مانیتور انداخت و گفت:
- عالی شد، پس حالا باید... .
ناگهان الکسیا با نزدیک شدن ارینا به صفحه‌یِ مانیتور و اطمینان از قصدش برای وارد کردن رمز عبور به وحشت افتاد و در حالی که سعی داشت مانع او شود با لحن جدی و مضطربی فریاد زد:
- هِی وایسا، بهت گفتم وایسا لعنتی، داری چه غلطی می‌کنی؟! می‌خوایی هممون رو به کشتن بدی؟! هِی مگه با تو نیستم؟! گفتم... .
ارینا نوشته‌های ریزِ گردنبند را با دقت بررسی کرد، سپس روبه خواهرم کرد و بی‌توجه به حرفش قُر‌قُر‌کنان گفت:
- باید شانسمون رو امتحان کنیم. با حبس شدن تویِ این اتاق نمی‌تونیم راهِ مخفی رو پیدا کنیم.
من سعی کردم مخالفت کنم:
- الکسیا حق داره ارینا. باید مطمئن باشیم که رمز عبور درست باشه وگرنه... .
ارینا گردنبند را نشان داد، سپس با اصرار بالایی وسط حرفم پرید و روبه من گفت:
- اما همه چیز جور در میاد دِنوِر... تاریخ تولد لیزا، شماره پروژه AIS، نسل نهم... اینا تصادفی نیستن!
الکسیا با لحن جدی گفت:
- خب بذار منطقی فکر کنیم! اگه این رمز اشتباه باشه، ممکنه کل سیستم قفل بشه، یا بدتر از اون، سیستم خودتخریبی فعال بشه. تو واقعاً حاضری ریسک همه چیز رو بپذیری؟
ارینا چشمانش را بست و پاسخ داد:
- پدر روانیم همیشه می‌گفت حقیقت پشت ساده‌ترین چیزها پنهانه. این گردنبندی هم که بهم هدیه داد می‌تونه یکی از همون حقایق باشه پس... .
الکسیا با تمسخر وسط حرفش پرید و گفت:
- آره، درست مثل تمام هدایای دیگه‌ای که بهت داده بود... مثل دی اِن اِیِ دستکاری شده و قدرت هیولایی! واقعاً فکر می‌کنی این بار فرق داره؟
من میانجیگری کردم:
- الکسیا، بس کن. ارینا تنها کسیه که می‌تونه این تصمیم رو بگیره.
الکسیا با شنیدم‌ حرفم طوری که انگار از کوره در رفته باشد ناگهان جلو پرید و با لحنی حق‌ به جانب و معترضانه روبه ارینا گفت:
- اگه رمزی که می‌خوای وارد کنی اشتباه باشه چی؟ مگه خودت نگفتی پدرت از سیستم خود‌تخریبی استفاده می‌کرده، اگه رمز رو اشتباه وارد کنی اون‌وقت... .
ارینا طوری که انگار از حرف‌های خواهرم خسته شده باشد با لحن تندی پاسخ داد:
- مهم نیست! اگه سیستم خود‌تخریبی هم فعال بشه لاقل با یه مرگِ سریع از این جهنم می‌ریم نه با گرسنگی کشیدن تویِ این اتاقِ نیمه‌تاریک!
الکسیا طوری که انگار از پاسخ ارینا شدیداً خشمگین شده باشد اخم‌هایش را در هم کشید و خواست لوله اسلحه‌اش را به طرف ارینا نشانه برود اما با دخالت من برای لحظاتی کوتاه و بر خلاف میلش از این کار منصرف شد و مضطرب نگاه تندش را به صفحه‌یِ مانیتور انداخت.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد، سپس در حالی که نگران به نظر می‌رسید انگشتان لرزانش را روی صفحه‌‌کلیدِ قدیمی گذاشت. هر ضربه به دکمه‌ها در سکوت سنگین آزمایشگاه طنین‌انداز می‌شد.‌
با وارد شدن رمز عبور که از جملات LISA-AIS-09 تشکیل شده بود ارینا با اضطراب بالایی چند قدم عقب رفت و هم‌زمان که خود را برای مرگ در زیر آوار آماده می‌کرد به بخشی از دیوارِ مقابل‌مان که احتمال می‌داد درِ مخفی باشد خیره شد.
برای سه ثانیهٔ کِش‌دار، اضطراب‌آور و طولانی سکوتی عمیق بر فضای اطراف‌مان چیره شد، سپس صدای تَق‌تَقِ مکانیکی از دیوارِ پشت میز به گوش رسید. مقداری گرد و خاک از سقف فروریخت و بخشی از دیوار مقابلم به آرامی کنار رفت، همانند پرده‌‌یِ نمایشی که پس از قرن‌ها کنار زده می‌شد.
الکسیا که از شدت نگرانی نفسش را در سینه حبس کرده بود به آرامی لوله اسلحه‌اش را پایین برد، سپس با چشمانی گشاد شده زمزمه کرد:
- خدایا... واقعاً درست بود!
هر سه نفس راحتی کشیدیم و کنجکاوانه به راهِ مخفی نزدیک شدیم که به محض پدیدار شدنش نردبانی فلزی و مارپیچ مقابل‌مان ظاهر شده بود. نردبانی که به سمت بالا می‌رفت و در تاریکی محو می‌شد. پله‌ها باریک و زنگ‌زده بودند، اما به نظر محکم می‌رسیدند.
در حالی که اول از همه شروع به بالا رفتن کرده بودم گفتم:
- من اول می‌رم. اگه خطری بود، بهتون اعلام می‌کنم.
ارینا در حالی که به نردبان نگاه می‌کرد، زمزمه کرد:
- پدرم همیشه می‌گفت بالاترین نقطه، امن‌ترین جاست... حالا می‌فهمم منظورش چی بود.
الکسیا با لحن سردش گفت:
- ظاهراً پدرت تویِ رسیدن به هدفش خیلی فعال بوده.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
وقتی از آخرین پله‌یِ نردبانِ مارپیچ‌مانند بالا رفتیم، خودمان را در یک آزمایشگاهِ آخرالزمانی پیدا کردیم. رویِ یکی از تابلو‌هایی که نزدیک به دربِ ورودی به بدنه‌یِ دیوارِ خاک‌خورده و ترک‌برداشته‌یِ اتاق چسبیده شده بود کلمه‌یِ "آزمایشگاهِ بلوکِ سی" با دست‌خطِ بزرگی نگاشته شده بود و خونِ کهنه‌یِ قهوه‌ای‌رنگ به همراهِ خزه‌های سبز‌ سراسر نمایه‌یِ دیوار‌ها و پنجره‌ها و بخش‌های دیگر آزمایشگاه را تسخیر کرده بودند.
همه‌چیزِ آزمایشگاه همچون صحنه‌ای از یک کابوس بود. اتاق‌های نیمه‌تاریک، دیوار‌های خون‌آلود، دستگاه‌های شکسته و میزهای واژگون همه جا پخش بودند و دیوارها با خراش‌های عجیبی پوشیده شده بود که شبیه اثر پنجه‌های جانوری خون‌خوار و غول‌آسا بود.
الکسیا با ضربه‌یِ پا لیوانِ یک‌بار مصرفِ نیمه‌پاره‌ای را به گوشه‌ای انداخت، سپس اطرافش را بررسی کرد و با تمسخر بالایی گفت:
- به به! اینجا رو واقعاً تمیز نگه داشتن! انگار توفان تو یه فروشگاه لوازم آزمایشگاهی وزیده.
ارینا هوا را بو کشید و پاسخ داد:
- این‌جا... به نظر می‌رسه که این‌جا اتفاقِ خیلی وحشتناکی افتاده باشه، شاید... .
ناگهان دست ارینا به طور تصادفی به صفحه‌کلیدِ یک کامپیوتر نیمه‌سوخته برخورد کرد. هم‌زمان با این اتفاق صفحه‌نمایش بزرگ مرکزی که درست در مقابل چشمانمان قرار داشت سوسو زد و ویدیویی خودکار شروع به پخش شدن کرد.
بی‌‌آنکه چیزی بگویم به مانند الکسیا و ارینا در سکوت مقابل صفحه‌یِ نمایش ایستادم و ویدیو را تا انتها تماشا کردم.
صفحه نمایش پر از نویز، تصویر مردی با روپوش سفید خونآلود را نشان می‌داد که پشت سرش دیواری پر از محفظه‌های شیشه‌ای شکسته وجود داشت، محفظه‌هایی که درون‌شان تکه‌های خونینِ بدن انسان در آن‌ها شناور مانده بود.
مرد که به نظر یک دانشمند به نظر می‌رسید سرفه‌زنان با صدایی لرزان و غمگین مثل سیم گیتار بیش از حد کشیده شده فریاد زد:
- متاسفانه پروژه مروارید... شکست خورد. بچه‌ها قرار بود نجات پیدا کنن، نه اینکه تبدیل به... این هیولا‌ها بشن!
ناگهان شخصی خطاب به او با لحن خشن و هراسانی فریاد زد:
- عجله کنین دکتر هارگریو! این‌جا دیگه امن نیست، فرمانِ تخلیه شروع شده!
دکتر هارگریو با دستانی خونین و در حال جهش که مثل برگ پاییز می‌لرزیدند و با پوستی شبیه به پوستِ مارمولک در حال جایگزین شدن بودند هراسان در میانِ سرفه‌های مرگبارش فریاد زد:
- الان... الان تموم میشه سرهنگ رایس! فقط چند دقیقه مهلت بدین!
نگاهش را به صفحه دوربین انداخت و گفت:
- پروژهٔ مروارید... ما فکر می‌کردیم داریم مروارید می‌سازیم... اما فقط صدف‌های پر از چرک تولید کردیم.
نگاهم به قفسه‌های آزمایشگاه که درست پشت سرش هستند می‌چرخد. نزدیک به آن‌ها محفظه‌های شیشه‌ای شکسته‌‌ای وجود دارند که هر یک گورستان کوچکی از اجزای بدن کودکان هستند و مایعی زردرنگ مثل اشک شیطان روی زمین جاری شده است.
سرهنگ رایس در حالی که نیمی از صورتش مثل پیتزای فراموش شده در فِر سوخته است روبه‌روی دکتر هارگریو ایستاد، اسلحه‌ به دست دندان‌قروچه رفت و در میانِ تلاشش برای تحمل درد سوختگی صورتش با لحنی پر از اضطراب گفت:
- متاسفانه بلوک A سقوط کرد. نصف نگهبان‌هام توسط اون لویاتان و افرادِ وحشیش کشته و سلاخی شدن!
دانشمندی که دکتر هارگریو خطاب شده بود ناباورانه با لحن مضطربش گفت:
- چی؟! این غیرممکنه! باید... .
به ناگاه صدای باز شدن در اطراف‌شان پیچیده و زنی با موهای بلوندِ آشفته مثل طوفان وارد شد. چشمانش دو حفرهٔ سیاه پر از وحشت بود. زن با اضطراب و دل‌نگرانیِ بالا بچه‌ای را که بغل کرده بود آرام اما با عجله زمین گذاشت، سپس با لحن تندی گفت:
- تعدادی از بچه‌ها هنوز تویِ اتاق‌هاشون و بلوک سی هستن! باید... .
به محض مشاهده‌یِ زن به مانند الکسیا ناگهان مثل شخصی برق‌گرفته سر جایم خشک شدم و در حالی که نفسم در سینه حبس شده بود ناباورانه زیر لب گفتم:
- اِمیلی؟!
الکسیا با ناباوری شدیدی روبه من گفت:
- اگه همسرت مرده بوده پس... پس این‌جا توی این آزمایشگاه چیکار می‌کرده؟! شاید... .
بی‌توجه به حرفش نگاهم را روی ادامه‌یِ ویدیو قفل کردم.
زنی که به نظر می‌آمد همسرم باشد با عجله گفت:
- باید همین‌الان بلوک سی رو تخلیه کنین! حداقل بچه‌های سالم رو نجات بدین! لطفاً... .
دکتر هگاریو نفس‌زنان و با خشم بالایی زیر لب پاسخ داد:
- زنیکه‌یِ... .
با تلاش بالایی خشمش را کنترل کرد و روبه او گفت:
- متوجه هستی که هیچ‌کس سالم نیست اِمیلی؟! ویروس درست تویِ دی‌اِن‌اِی‌ِشون نفوذ کرده! حتی یه سلولشون هم پاک نیست!
زنی که اِمیلی خطاب شد با ناخن‌هایی که تا خون پوست خود را کنده بودند خواهشانه فریاد زد:
- بلوک سی هنوز سالمِ! حداقل بیست‌تا بچه سه یا شیش ساله قابل نجات هستن! به خاطر خدا... .
دکتر هارگریو با خنده‌ای که شبیه صدای شکستن استخوان بود وسط حرفش پرید و با لحنی سرشار از تمسخر، خشم و بی‌توجهی پاسخ داد:
- سالم؟! خانم دکتر، دی‌اِن‌اِیِ اون‌ها الان بیشتر از انسان به ماهی‌های اعماق دریا شباهت دارن! متوجه این قضیه هستین یا... آخ لعنتی!
ناگهان برای لحظه‌ای کوتاه دستش که به آرامی در حال جهش بود بی‌اراده لرزید و شروع به تکان خوردن کرد. نوع و حالت رفتار هارگریو به گونه‌ای بود که انگار بدنش تحت تاثیر آلودگی به ویروس در حال جهش بود اما با تمام وجود به مقاومت بی‌فایده‌اش ادامه می‌داد.
ناگهان تعدادی از مانیتورهای پشت سر‌شان شروع به نمایش تصاویری هولناک می‌کنند. کودکانی با پوستی فِلِس‌دار شبیه به پوست ماهیِ گوشت‌خوار یا مارمولک که به دیوارها می‌خزیدند و صدای مداوم تیر‌اندازی، نعره یا ناله‌ای دردناک در جای‌جایِ صحنه‌ها شنیده می‌شد.
ناگهان سرهنگ رایس که از دعوای هارگریو و اِمیلی کلافه شده بود با سرعت قنداقِ تفنگش را محکم روی میزِ کنارش کوبید و با لحنی جدی فریاد زد:
- کافیه! من وقت این بحث‌های احمقانه رو ندارم! بلوک A و B آلوده شده‌ان. ما فقط ۲۴ ساعت وقت داریم.
بی‌سیمش را فعال کرد و خطاب به فردی که تحت امرش بود با جدیت بالایی گفت:
- تخریبِ کامل. تکرار می‌کنم، تخریبِ کامل! سریع سیستم خود‌تخریبی رو فعال کنین!
دکتر اِمیلی با چهره‌ای اخم‌آلود و سرخ‌شده در حینِ این که اشک‌هایش مثل اسید روی گونه‌هایش می‌سوخت خشمگینانه خطاب به سرهنگ رایس گفت:
- وایسا! پس تکلیف بچه‌های بلوک سی چی می‌شه؟ اون‌ها که هنوز... .
دکتر هارگریو کلافه و آرام مثل پزشکی که به بیمار خبر مرگ می‌دهد گفت:
- یه‌بار گفتم... اون‌ها دیگه بچه نیستن. فقط بسته‌های بیولوژیکی هستن که باید معدوم بشن! پس... .
سرفه‌های شدید و خون‌آلود، سپس خُر‌خُر‌های هیولا‌مانندِ کوتاه اجازه ندادند تا حرفش را کامل کند.
صدای اعلام خطر شروع شده بود و چراغ‌های قرمزی که بالای سقف بودند مثل خونِ سرخ‌رنگ روی صورت‌هایشان می‌رقصیدند.
ناگهان سرهنگ رایس وقتی متوجه شد که دکتر هارگریو به آرامی در حال از دست دادن کنترل بدن و خویِ انسانی‌اش است و قصد حمله به طرف او، زن و بچه را دارد سریع لوله اسلحه‌اش را به سمتش نشانه رفت و با شلیک تعداد زیادی گلوله به سرش بدون هشدار کارِ او را یک‌سره ساخت!
هم‌زمان با طنین صدای گلوله، دختربچه‌ای که شاهد این ماجرا بود از شدت ترس جیغِ بلندی سر داد و گریه‌کنان بدنِ لرزانش را با ترس شدیدی پشت اِما پنهان کرد.
اِمیلی که تازه از شوک مرگِ دکتر به دست سرهنگِ وفادارش بیرون آمده بود با سرعت و در حالی که سعی داشت خون‌سردی‌اش را حفظ کند چرخید و با وجود اضطراب آشکار دختر‌بچه را در آغوش گرفت و آرام به او گفت:
- آروم باش عزیزم! آروم باش! همه چی درست می‌شه... .
اما نگاهش به دوربین، داستان دیگری را روایت می‌کرد، ترسی عمیق با عزمی راسخ.
سرهنگ بی‌توجه به زن و دختر‌بچه زیر لب قُر زد، سپس به دوربین خیره شد و با چشمانی که شبیه به دو گلولهٔ سربی بودند گفت:
- به هر کسی که این رو می‌بینه می‌گم که... اینجا فقط یک آزمایشگاه نبود. اینجا جهنمی بود که توش برای آلوده‌شده‌ها دعا می‌کردیم! پس... موفق باشین!
با نگاهِ دستوری به زن و دختر‌بچه محکم و جدی فریاد زد:
- راه بیفتین! از این جهنم می‌ریم!
پیش از رفتن دکتر اِمیلی برای مدتی به دوربین خیره شد، نگاهش مانند نگاهی بود که مثل چاقویی از صفحه نمایش بیرون می‌زد:
- اگه بچه‌هام رو پیدا کردین... به اون‌ها بگین که مامانی... .
ناگهان تصویر قطع سپس صدای انفجارهای پی در پی آمد. آخرین چیزی که دیده شد دستِ مارمولک‌مانند و لرزان دکتر هارگریو است که با وجود مرگِ دردناک توسط گلوله‌‌هایِ سرهنگ رایس دکمهٔ تخریب را فشار می‌دهد، درست مثل کودکی که عروسکش را می‌شکند!
در سکوتِ پس از قطع تصویر و خاموش شدن صفحه‌یِ نمایش گیج و منگ خواستم دهانم را باز کنم تا چیزی بگویم اما ناگهان صدای تیک تاک ساعت شمارشِ معکوس به گوش رسید و اعدادی قرمز‌رنگ روی پرده‌یِ سیاه صفحه‌یِ نمایش مقابلم پدیدار شد که به آرامی در حال رسیدن به عدد صفر بودند.
با پدیدار شدن اعداد صدایِ ربات‌مانند و هشدار‌آمیزی در فضای اطرافم طوطی‌وار پشت سر هم فریاد زد:
- هشدار! هشدار! سیستم خود‌تخریبی فعال شد! شِش دقیقه تا انفجار کامل! لطفاً به طرفِ پارکینگ و محل تخلیه بروید!
هر سه نفر که شاهد این صحنه بودیم هم‌چون مجسمه‌هایی از نمک در برابر این دریای تلخ یخ زدیم. چرا با اتمام ویدیو سیستم خودتخریبی یک‌مرتبه فعال شد؟! نکند... .
ناگهان صدایِ نعره‌های بلندی از درونِ راهی که با نردبان به این‌جا ختم می‌شد توجه‌مان را به خود جلب کرد‌‌. صدا را می شناختیم، این صدا به همان مارمولک‌های هیولا‌‌مانند و غول‌پیکر تعلق داشت! انگار در این مدت که ما این‌جا بودیم آن‌ها توانسته بودند از مسیری که با تخریب کردنش مانع‌ دست‌یافتنشان به ما شده بود عبور کنند و اکنون با طمع و خشم بالایی به قصد شکار‌مان به این جا می‌آمدند!
هم‌زمان با طنین نعره‌های ترسناک صدای باز شدن دریچه‌ای مخفی از گوشه‌یِ دیوارِ سمت راست‌مان که انگار به راه خروج از پادگان ختم‌ می‌شد باز شد و نگاه‌های پر از بی‌تابی و اضطراب‌مان را به خود جلب کرد.
با لحن مضطربم پرسیدم:
- چه اتفاقی داره میفته؟! مگه این‌جا از بین نرفته بود پس چرا... .
الکسیا به محض مشاهده راه خروج با لحنی جدی وسط حرفم‌ پرید و خطاب به من و ارینا بلند فریاد زد:
- وقت نداریم، زود‌باشین! باید به سمت پارکینگ بریم!
***
دوان‌دوان و با هیجان و اضطراب بالایی
مثل سارقانِ تحت تعقیب از میانِ راهروهای در حالِ انفجارِ پر از دود و آتش می‌دویدیم و در حالی که آن مارمولک‌های خون‌خوار و موجوداتِ آزمایش‌گاهی دیگر که اغلب‌شان کودکانی سه‌ساله بودند و با بدن‌های نیمه‌ انسانی، دندان‌ها، چنگال‌ها، سرهای متعدد و بازوهای مار یا ماهی‌مانند از هر طرف به سویِمان حمله می‌کردند به مسیر فرار‌مان ادامه می‌دادیم. دیوارها شروع به ریزش کرده بودند و بتن‌ها از سقف فرو می‌ریختند. انگار پایگاه تصمیم گرفته بود خودش را درون تلی از خاکستر و آتش به طور کامل ببلعد. هم‌زمان با این اتفاقات تعدادی از آن موجودات در حین درگیری با مارمولک‌ها به سمت ارینا یورش بردند، اما من و الکسیا با شلیک گلوله سریع آن‌ها را عقب راندیم.
ناگهان در میانِ درگیری ارینا نفس‌نفس‌زنان به طرفِ دربِ آهنیِ نیمه‌بازی که در چند قدمی‌مان بود اشاره کرد و خطاب به ما گفت:
- اونجا! درِ پارکینگ!
***
یک ون نظامیِ زرد‌رنگ و خاک‌خورده مثل یک قایق نجات در گوشه پارکینگ کنارِ تعدادی کامیونِ زرهی به حال خود رها شده بود. الکسیا در حین شلیک به پشت سرش با لحن دستوری فریاد زد:
- زود باشین! برین به طرف اون وَن! من... نه دِنوِر، دِنوِر پوششمون می‌ده!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با لحن مضطربم و در حینِ شلیک به طرف تعدادی از موجوداتِ جهش‌یافته متعجبانه گفتم:
- چی؟! چرا من؟!
الکسیا خشابِ اسلحه‌اش را تعویض کرد و با لحن حق به جانب و تمسخر‌آمیزی روبه من گفت:
- چون تو دل و جرئتت بیشتره! پس... .
ناگهان یورش یکی از آن موجودات از بالای سقف توجه‌اش را به خود جلب، او را از ادامه صحبتش منصرف و وادار به تیراندازی کرد. سپس با اتمام کارش و دفع خطری که در کمینش بود با جدیت و بدون شوخی روبه من فریاد زد:
- پوششمون بده!
بر خلاف میلم با اشاره سر حرفش را تایید کردم و هم‌زمان با تیر‌اندازی به هیولایِ نیمه‌انسانی که بدنش ترکیبی از حشره و مارمولکِ غول‌آسا بود دوان‌دوان خودم را همراهِ بقیه به وَنِ زرد‌رنگِ نظامی که هم‌چون نگینی کثیف در میان انبوه کامیون‌های زرهی فرورفته بود رساندم.
الکسیا با شلیک‌های پی‌درپی به هیولاهایی که از هر سو می‌آمدند با لحنی کلفت و زنانه بلند فریاد زد:
- سوار شین!
من با اسلحه‌ام به سمت مارمولک‌های غول‌آسایی که هم‌چنان از سقف پارکینگ می‌خزیدند شلیک کردم. در حینِ این کار ارینا مضطرب و خشمگین خود را به وَن رساند و در حالی که سعی داشت با زور درب عقب آن را باز کند خطاب به من و الکسیا با لحنی هشدار‌آمیز گفت:
- عجله کنین! دارن از سیستم تهویه میان بیرون!
وقتی نگاهم را به سیستم تهویه انداختم تعداد بی‌شماری هیولا را دیدم، هیولا‌هایی که با ترکیبی مخوف از مارمولک و حشره همراه با پوستی سخت و چنگال‌های تیز از هر طرف به ما هجوم می‌آوردند و مصرانه قصد کشتن‌مان را داشتند. یکی از آنها به پنجرهٔ جانبی ون پرتاب شد، اما بدنهٔ ضدرادیواکتیو ون در برابر دندان‌هایش مقاومت کرد.
وقت را تلف نکردم و با سرعت همراه با خواهرم به ون نزدیک‌تر شدم.
به محض نزدیک شدن‌مان ارینا بی‌تابانه با لحنی که اضطراب بالایی از آن موج می‌زد گفت:
- سوئیچ توشه؟ یا باید مثل فیلم‌ها سیم‌کشی کنیم؟
الکسیا هم‌زمان با پرتاب نارنجکِ دستی که در میانِ درگیری از من دریافت کرده بود، با ضربه‌یِ محکمِ قنداقِ اسلحه‌اش شیشه‌یِ درِ راننده را شکست، سپس در را باز کرد و در حالی که در حینِ سوار شدن سپس بستن درِ راننده از ما دو نفر می‌خواست داخل ون شویم نیشخند‌زنان خطاب به ارینا گفت:
- تویِ آخرالزمان قوانین بیمه نقض نمیشه، پس راحت باش.
با سوار شدنم و در حین تلاش برای بستن در به زحمت تعدادی هیولا که تقلا می‌کردند وارد ون بشوند را به کمکِ ضربات قنداقِ اسلحه و شلیک بی‌امان گلوله عقب راندم، درب‌های آهنیِ وَن را بستم و آن‌ها را محکم از داخل قفل کردم.
به محض سوار شدن‌مان ارینا بلند فریاد زد:
- زود‌باش حرکت کن!
از همه طرف محاصره شده بودیم و مدام مورد حمله قرار می‌گرفتیم. در میانِ حلقه محاصره و از لای موجودات در دوردست بر رویِ سقفِ یک کامیونِ زرهی مارمولک طلایی‌رنگ و غول‌آسایی را دیدیم که خُر‌خُر‌کنان زیر لب حرف می‌زد و چشمان خونینش روی ما قفل شده بود، مدام هم دستش را بی‌اراده تکان می‌داد و زبان دو شاخش را روی دندان‌های تیغ‌مانندش می‌کشید. حالت رفتارش به گونه‌ای بود که انگار قصد داشت مثل بقیه به طرف‌مان حمله کند اما چیزی از درون او را از انجام این کار منصرف می‌ساخت. چرا؟! چرا به طرف‌مان حمله نمی‌کرد؟!
به ناگاه لحظه‌ای کوتاه روی دو پایش ایستاد و خطاب به ما بلند نعره زد:
- هفت... شیش... هفت، شیش! اون‌ها بسته‌های... بیولوژیکی هستن! اون‌ها بسته‌های بیولوژیکی هستن، پس نابودشون کنین! هفت... شیش! هفت، شیش! اون‌ها... .
مدام این جملات را پشت سر هم تکرار می‌کرد. هفت، شیش، بسته‌های بیولوژیکی، نابود کردن، چه منظوری از این حرف‌ها داشت؟
نگاهی به ارینا که او هم انگار متوجه آن مارمولک عجیب شده بود انداختم و با لحنی نگران پرسیدم:
- منظورش از این حرف‌ها چیه؟
ارینا خواست چیزی بگوید اما الکسیا زودتر از او وارد عمل شد:
- بزار اول زنده بمونیم بعد از هم سوال بپرسیم دنور!
بی‌توجه به حرفِ خواهرم خواستم با دقت بیشتری مارمولک طلایی‌رنگ را بررسی‌ کنم اما پیش از آن که موفق به این کار شوم به سرعت از مقابل چشمانم ناپدید شد! یک‌مرتبه کجا غیبش زد؟! چرا... .
فریاد‌های بلند و غوغایی که هیولا‌های به ظاهر کودک اما جهش‌یافته اطرافمان ایجاد کرده بودند تمرکزم را به هم زد و توجه‌ام را از آن مارمولکِ عجیب دور کرد.
یکی از هیولا‌ها که به دختر‌بچه‌ای شش ساله شبیه بود دستِ خونینش را به شیشه‌یِ عقب ماشین زد و با لحن کودکانه اما ترسناکش که خشم و نفرت و لودگی از آن موج می‌زد خُر‌خُر‌کنان خطاب به ما گفت:
- نرید! ما بچه‌های... نازی هستیم! بمونید باهم بازی کنیم! مامان... مامان بهمون گفته که باید باهم... مهربون باشیم!
به جای پا‌های انسانی پا‌های چاقو‌شکل و حشره‌مانند داشت، دندان‌های برنده‌ای از فکش بیرون زده بودند، دُمی ماهی‌شکل و استخوانی از پشت کمر قوز کرده‌اش بیرون زده بود و چشمانش خونین و عنکبوت‌شکل به نظر می‌رسیدند. لباس و شلوار‌ش نخ‌نما و پاره‌پاره بودند و یک دست اضافه و خونین هم از داخل گلویِ خونینش بیرون زده بود. لبخند عریضش او را وحشتناک‌تر نشان می‌داد. چه بر سرش آورده بودند که این‌گونه انسانیتش ناپدید شده بود؟!
با چشمانِ از حدقه درآمده‌ام متعجبانه و هراسان بدن برق‌زده‌ام را از او فاصله دادم، سپس در حالی که مثل مجسمه خشکم زده بود گفتم:
- خدایا... این لعنتی‌ها هنوز فکر می‌کنن که بَچه‌اَن!
ناگهان الکسیا به محض دست‌کاری کردنِ سیم‌های اتصال و سپس روشن کردن وَن با حرکتی آکروباتیک دنده را عوض کرد، فرمان را به سمتی چرخاند و با لحن نیش‌دارش گفت:
- ببخشین کوچولو‌ها! ولی بازی دیگه تموم شده!
با اتمام حرفش موتور ون غرش‌کنان روشن شد. هم‌زمان با روشن شدن وَن الکسیا دنده را عقب گرفت و سه هیولا را زیر چرخ‌های سنگین ون خرد کرد.
الکسیا در حین شلیک و فحش دادن به هیولا‌ها بلند فریاد زد:
- محکم بشینین!
سپس با سرعتی بسیار زیاد به سمت دروازهٔ خروجی شتافت. ون با سرعت از میان هیولاها گذشت و بدنهٔ ضد رادیو‌اکتیو‌ی‌اش بر اثر برخورد با موجودات به صدا درآمد.
نور انفجار همراه با موج آتش و سقوط بتن‌هایی که از سقف می‌ریختند نمایِ وحشتناکی به محیط پر هیولایِ اطرافم بخشیده بود.
هیولا یکی‌یکی یا زیر گرفته می‌شدند، یا سریع با برخورد نورِ چراغ‌های جلوییِ وَن نعره‌زنان کنار می‌رفتند و یا با شلیک گلوله ناچار به عقب‌نشینی و گارد گرفتن به خودشان می‌شدند. در این میان عده‌ای هم زیر دست و پا یا برخورد بتن‌های سنگیِ کوچک و بزرگ زخمی یا مفقود می‌گشتند.
***
وقتی از دروازهٔ پادگان خارج شدیم، انفجار بسیار گوش‌خراش و عظیمی پشت سرمان رخ داد. صحنه همانند صحنه‌هایِ یک فیلم هالیوودی شده بود. آتش‌بازی مرگباری کل پایگاه را در خود می‌بلعید و دود سیاه‌رنگی در میانِ تاریکی به هوا بلند شده بود.
سکوت سنگینی فضای داخل ون را فراگرفت. تنها صدای بارش باران و سوختن پادگان پشت سرمان به گوش می‌رسید. و من در آن لحظه در میانِ سوالات بی‌شمارِ ذهنم فهمیدم که این پایان ماجرا نبود بلکه آغاز جستجویی جدید بود، جستجویی نه تنها برای فرزندانم بلکه برای یافتن همسری که سال‌ها گمان می‌کردم مرده است.

ادامه دارد... .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه
بالا