برگزیده رمان اتاق خالی از سکنه | به ترجمه مژگان چکنه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فصل هفتم

دورا، هرچند با اکراه؛ اما همراه با کنجکاوی برای دانستن آنچه او ممکن است بخواهد به او بگوید، راه خود را به سمت گالری کج می‌کند تا قرار خود با آرتور را حفظ کند. داینکورت که با بی‌تابی زیر نگاه‌های تیز سوارکاران نحیف و بانوان مغرور نقاشی‌شده بر دیوارها قدم می‌زند، منتظر آمدن اوست.
همین که دورا نزدیک می‌شود، با لحنی آمرانه فریاد می‌زند که او را می‌هراساند.
ـ آه، دیر کردی!
با مهربانی پاسخ می‌دهد، با این فکر که مدارا بهترین راه است.
ـ نه خیلی زیاد، فکر کنم، چرا به کتابخانه نیامدی؟ همه در زمان چای خیلی دلتنگت شدیم!
با کنایه جواب می‌دهد.
ـ شک ندارم، به راحتی می‌توانم ناامیدی ناشی از غیابم را تصور کنم؛ نگاه‌های خالی و سخنان پشیمان‌کننده‌ای که نشانگر غیبت من بود. حداقل بیا با یکدیگر صادق باشیم! فکر می‌کنی فلورانس به خاطر نیامدنم اشک ریخت؟
این حالت او برای دورا چنان عجیب است که، با وجود طبیعت مصلحت‌آمیز و نرمش معمولش، او را گنگ می‌کند.
با خشونت ادامه می‌دهد:
ـ این‌جا را نگاه کن، امروز در آن اتاق لعنتی بالا، آن اتاق تسخیرشده چیزهای کافی دیده‌ام تا به من نشان دهد بازی ما هنوز برنده نشده است.
دورا با تلاشی احمقانه برای سوء‌تفاهم می‌پرسد.
ـ بازی ما! کدام بازی؟
او بلند می‌خندد، خنده‌ای وحشی، ناخوشایند و تحقیرآمیز که گونه‌های او را رنگ پریده می‌کند. دورا به خود می‌گوید شادی این خندۀ شیطانی است.
می‌گوید.
ـ حالا می‌خواهی از آن شانه خالی کنی، مگر نه؟ خیلی دیر است، به تو می‌گویم. تا اینجا با من همراه شده‌ای، باید تا انتها بروی. من به کمک تو نیاز دارم و تو به کمک من. آیا حالا که جایزه تقریباً در دسترس است، وقتی کمی تلاش بیشتر آن را در چنگت قرار می‌دهد، می‌خواهی کنار بکشی؟
با نفس‌های بریده می‌گوید.
ـ اما نباید خشونتی در کار باشد، هیچ تلاشی برای...
با سنگدلی قطع می‌کند.
ـ چه می‌خواهی بگویی؟ خودت را جمع کن؛ مطمئناً نمی‌دانی به چه چیزی اشاره می‌کنی. خشونت! منظورت از این حرف چیست؟
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
با لرزش پاسخ می‌دهد.
ـ نمی‌دانم، فکر کنم نگاه و لحن تو بود که مرا ترساند.
با بی‌نزاکتی فریاد می‌زند.
ـ اعصابت را برای آینده توی جیبت بگذار. این‌جا، جایی که من هستم، به آن‌ها نیازی نیست. حالا برویم سراغ اصل مطلب. طبق فهم من، تو می‌خواهی با سر آدریان ازدواج کنی، چه او بخواهد چه نخواهد؟
با این سخنِ بی‌پرده، این بانوی کوچکِ ظریف آشکارا به خود می‌لرزد.
آرتور بی‌رحم ادامه می‌دهد.
ـ به نظر من، میل او به سمت تو نیست، هر دو می‌دانیم قلبش کجا را به عنوان خانه می‌پسندد، کجا را برای یافتن عروس می‌گردد تا در این قلعهٔ باشکوه جای دهد؛ اما من این امید را نابود خواهم کرد، حتی اگر جانم را بطلبد.
وقتی این را می‌گوید، دندان‌هایش را به هم می‌فشارد و با چشمانی خشمگین و چالش‌طلب به ردیف طولانی اجدادی که دیوارها را پوشانده‌اند، خیره می‌شود.
خطاب به فلورنس غایب ادامه می‌دهد.
ـ او با افتخار دوست دارد صورت زیبا و مغرورش را در میان این جمع نیکو ببیند که از بالا به من می‌نگرد؛ اما این هرگز اتفاق نخواهد افتاد. قسم خورده‌ام؛ مگر اینکه... من همسرش باشم، مگر اینکه... من همسرش باشم!
این جملهٔ آخر را آرام‌تر و متفکرانه‌تر تکرار می‌کند، تا جایی که دورا، از تغییر ناگهانی چهره‌اش که حالتی مخوف به خود گرفته، می‌ترسد و برای پرت کردن حواسش با او صحبت می‌کند. با ترسم می‌پرسد.
ـ تو مرا به این‌جا آوردی تا...
ـ آره، تا آنچه در ذهنم است را به تو بگویم. گفتم تو می‌خواهی با آدریان ازدواج کنی؛ من هم قصد دارم با فلورنس دلمین ازدواج کنم. امروز نشانه‌هایی دیدم که دوست نداشتم، نشانه‌هایی که باعث شد باور کنم نقشه‌هایم آن‌طور که می‌خواستم موفق نبوده‌اند. قبل از اینکه به اقدامات شدیدتر متوسل شوم، یک برگ دیگر برای بازی دارم. من برایت یادداشتی نوشته‌ام. اینجا است، بگیرش.
و نامه‌ای را که به سبک کلاه سه‌گوش تا شده، به او می‌دهد.
دورا با اضطراب می‌پرسد.
ـ باید با این چه کار کنم؟
با لبخندی شیطانی جواب میدهد.
ـ بخوانش. خطاب به خودت است. خواهی دید که تا حد امکان دستخط آدریان را تقلید کرده‌ام و در پایان حروف اول نامش "A.D." را گذاشته‌ام. و با این حال... این جعل هم نیست، چون "A.D." حروف اول نام من هم هست.
دورا با انگشتانی لرزان نامه را باز می‌کند و با صدای بلند می‌خواند:
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
( آیا می‌توانی... آیا فردا ساعت چهار در مسیر درختان نمدار با من دیدار خواهی کرد؟ شاید با تو سرد برخورد کرده‌ام؛ اما آیا دلیلی نداشتم، تو فکر می‌کنی توجهات اندک من به دیگری نشانه کاهش عشق من به توست؛ اما در این مورد، عزیزم، اشتباه می‌کنی. من از جان و دل مال تو هستم. در حال حاضر جرئت ابراز احساساتم را ندارم، به دلایلی که خودت می‌دانی، و به همین دلایل مجبورم ظاهری دوستانه با کسانی حفظ کنم که دلم می‌خواهد برای همیشه از آن‌ها قطع رابطه کنم؛ اما فقط در کنار تو خوشحالم، و از این فکر که قلب‌هایمان با یک ریتم می‌تپد نیز شادمانم. برای همیشه مال تو، اِی.دی.)
دورا پس از خواندن نامه، با نگرانی به او نگاه می‌کند. لکنت‌زنان می‌پرسد و نامه‌ی ارزشمند را به کف دستش می‌کوبد، گویی از آن بیزار است.
ـ و... معنی این نامه چیست؟ برای چه نوشته شده؟ با آن چه کار باید بکنم؟
با لبخندی تمسخرآمیز پاسخ می‌دهد.
ـ آن را به او نشان خواهی داد. از آن به عنوان نامه‌ای عاشقانه که آدریان برای تو نوشته، صحبت خواهی کرد. از او راهنمایی می‌خواهی که آیا قبول پیشنهاد او برای ملاقات در مسیر درختان نمدار عاقلانه است یا نه. در واقع، تمام قدرت فریبت را به کار خواهی گرفت که بسیار هم هست و او را وادار می‌کنی باور کند این نامه از طرف او به توست.
دورا لکنت می‌زند.
ـ اما...
ـ هیچ امایی در کار نیست. تو وارد این ماجرا شدی و باید تا آخر پیش بروی. اگر مرا ناامید کنی، نقش تو در این قضیه را فاش خواهم کرد، بیش از نقش تو و آنچنان تصویری از تو ترسیم می‌کنم که درهای جامعه به رویت بسته شود. حالا متوجه شدی، نه؟
دورا با لب‌های بی‌رنگ می‌گوید.
ـ ادامه بده.
با تمسخری دیگر که او را از ترس و خشم به لرزه می‌اندازد.
ـ آه، بالاخره به نقطه حساست دست یافتم، نه؟ جامعه، بت تو، جایی نیست که جرئت مقابله با آن را داشته باشی! خب، برای ادامه، تو همچنین به شیوه‌ی شیرین و معصومانه‌ی خودت به او خواهی گفت، برای توضیح توجهات آشکار و تقریباً عاشقانه‌ی آدریان به او در آن اتاقی که بازدید کردیم، که تو و آدریان کمی قبل‌تر در همان روز با هم دعوای عشقی داشته‌اید و او از روی دلخوری قصد داشته با تظاهر به علاقه‌ی ناگهانی به او، هم از تو انتقام بگیرد و هم احساسات جریحه‌دارش را تسکین دهد. متوجه منظورم هستی؟
دورای مطیع پاسخ می‌دهد. افسوس، چقدر آرزو می‌کند که هرگز وارد این دسیسه‌ی شوم نشده بود!
ـ بله.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
آه، چهره شیطانی خودش چطور از رضایت ناپاک می‌درخشد وقتی تصویری که کشیده را به وضوح پیش چشمش می‌بیند!
ـ بعد، وقتی این دروغ‌ها را با دقت در قلب او کاشتی و دیدی که چهره مغرورش زیر بار حرف‌هایت از درد تاریک و لرزان شد... تظاهر می‌کنی که از پشیمانی تسلیم شده‌ای و به یک درخواست فرضی از سر آدریان جواب مثبت می‌دهی. کلاه و عبایت را برمی‌داری و به مسیر درختان نمدار می‌روی تا با... من روبرو شوی. اگر من در قضاوت شخصیت‌ها خطا نکنم، آن دختر که با همه دنیا مغرور است، این‌بار به خاطر عشق شکست خورده‌اش غرورش را کنار می‌گذارد و تو را دنبال می‌کند تا با دیدن ملاقات تو با مردی که دوست دارد، دیوانه شود. من در این موقعیت نقش سر آدریان را بازی خواهم کرد. گوش می‌دهی؟
واقعاً که گوش می‌دهد، با تمام وجود به این ذهن ماهر که اسیرش کرده گوش می‌سپارد.
ادامه می‌دهد و با گستاخی فرمان‌هایش را صادر می‌کند، گویی بر دورای ظریف حق حاکمیت دارد.
ـ فراموش نکن که وقتی مرا دیدی، هیچ واکنشی نشان ندهی، همان دورایی که تا پیش از این در محدوده خودش عادت داشت بر دیگران حکمرانی کند و حالا زیر بار این بردگی تازه خرد و نالان می‌شود. آرام با من روبرو می‌شوی، فراموش می‌کنی که من پالتوی روشن پسرعمویم را پوشیده‌ام، همانی که دوشیزه دلمین دیروز صبح به لطف گفت از آن خوشش می‌آید.
چشمانش دوباره از آتش انتقام می‌درخشد وقتی به یاد تعریف جزئی فلورنس از این پالتو می‌افتد، همان تعریف بی‌تفاوتی که به شکلی کاملاً تصادفا بیان کرده بود. هر لبخند، هر کلمه محبت‌آمیزی که این دختر به پسرعمویش گفته، برایش گنجینه‌ای شده تا در خلوت به آن‌ها بیندیشد و هدف شومش را تقویت کند.
دورا با ترس لکنت می‌گوید.
ـ اما اگر کسی تو را ببیند، اگر لو بروید...
با بی‌حوصلگی قطعش می‌کند.
ـ هیس! مگر من از آن آدم‌هایم که نقشه‌هایم را آنقدر بی‌دست‌وپا بچینم که کوچکترین جزئیاتش لو برود؟ وقتی مرا دیدی، تو باید... اما دیگر کافی است؛ من آنجا در مسیر درختان نمدار منتظرت خواهم بود و بعد تو طبق اشاره من عمل می‌کنی.
دورا می‌پرسد، مشتاق است که از حضور منفورش خلاص شود.
ـ دیگر حرفی نداری؟
ـ فعلاً نه. دستوراتم را مو به مو اجرا کن، وگرنه عواقبش را می‌دانی. هر اشتباهی در اجرای این برنامه به پای تو نوشته خواهد شد.
دورا با خشم می‌گوید، هرچند می‌لرزد.
ـ آقا، شما دارید تهدید می‌کنید!
با بی‌اعتنایی شانه بالا می‌اندازد.
ـ مواظب باش کاری نکنی که مجبور شم تهدیدهایم را عملی کنم.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
روز بعد، بلافاصله پس از ناهار، در حالی که فلورانس در اتاق خود نشسته و مشغول تکمیل یک طرح آبرنگ ناتمام از بخشی از محوطه اطراف قلعه است؛ مناطقی که افسوس، برایش بیش از حد عزیز شده اند! دورا وارد اتاقش می‌شود. دورایی که با لبخندی حاکی از خجالت و ناراحتی به سویش می‌آید و با لحنی همراه با تردید و شرنگ می‌گوید:
ـ عزیزترین فلورانس،می‌خواهم در مورد چیزی نظرت را بدانم.
فلورانس فریاد می‌زند، قلم مو را می‌گذارد و با نگاهی حیرت‌زده - همان‌طور که خودش احساس می‌کند - به او نگاه می‌کند.
ـ نظر من؟
معمولاً دورای ملایم، دنبال کسب راهنمایی از دوستانش نیست.
ـ بله عزیزم، اگر وقت داری. فقط پنج دقیقه کافی است و بعد می‌توانی به طرح دلنشینت بازگردی.
با نگاهی به طرح ادامه می‌دهد.
ـ اوه چقدر شبیه شده، بی‌نظیره؛ چه غروب آفتابی و چه کاج‌هایی! آدم با نگاه کردن به آن می‌تواند خودش را در دره پری‌ها تصور کند.
فلورانس با بی‌حوصلگی می‌گوید.
ـ اصلاًدره پری‌ها نیست؛ این قسمتی نزدیک مزرعه گاف است.
این اواخر دیگر مثل سابق در برابر تصنعی بودن دورا کور نبوده است.
ـ آه،پس همین طور است!
دورا با بی‌خیالی تأیید می‌کند و اصلاً از اشتباه خودش ناراحت نمی‌شود و خیلی هم شبیه است. ـ تو یک نابغه‌ای عزیزم، واقعاً هستی و می‌توانستی ثروتی به هم بزنی، اگر که قبلاً یکی برایت فراهم نشده بود، دختر خوش‌شانس!
فلورانس آرام پیشنهاد می‌کند.
ـ تو نظر من را می‌خواستی.
ـ آه،بله؛ و آن هم درباره چیزی مهم!
او در تمام حالتش آنقدر عشوه‌گری درآمیخته با خجالت ساختگی به نمایش می‌گذارد که فلورانس به طور غریزی می‌فهمد که چیزی مربوط به سر آدریان است و در نتیجه رنگش می‌پرد و دل‌تنگ می‌شود.
با آهی خسته به پشت تکیه می‌دهد و اصرار می‌کند.
ـ پس بگذار بشنوم.
ـ من تازه این نامه را دریافت کرده‌ام.
خانم تالبوت می‌گوید و نامه‌ای را که آرتور به او داده بود از جیبش درمی‌آورد و به فلورانس نشان می‌دهد.
ـ و می‌خواهم بدانم چگونه به آن پاسخ دهم. آیا تو... آیا تو صادقانه به من توصیه می‌کنی فلو، که بروم و او را همان‌طور که میل دارد ملاقات کنم؟
همان‌طور که چه کسی میل دارد؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
ـ آه، درست می‌فرمایید؛ شما البته نمی‌دانید! من آنقدر خودخواهانه سرگرم خود و مسائل خودم هستم که انگار فکر می‌کنم دیگران هم باید سرگرم آنها باشند. مرا ببخش عزیزم و این نامه کوچک شیرینش را بخوان، می‌کنی؟
فلورانس با رنجش قلبش، کمی تند می‌پرسد:
ـ از چه کسی حرف می‌زنی، اشاره تو به نامه کیست؟
ـ فلورانس! نامه چه کسی را به جز سر آدریان شیرین؟
خانم دلمین که نامه را در دست گرفته و با بی‌میلی به آن نگاه می‌کند، می‌گوید:
ـ اما این نامه برای شماست، نه برای من. احتمالاً قصد نداشته جز چشمان شما کسی آن را ببیند.
دستمالش را به چشمانش می‌زند.
ـ اما من باید از کسی راهنمایی بگیرم و چه کسی بهتر از شما که نزدیک‌ترین فامیل من هستید؟ اگر شما مخالف کمک کردن به من هستید، فلورانس، یا اگر خواندن آن برایتان ناراحت‌کننده است...
فلورانس با تکبر حرفش را قطع می‌کند.
ـ برایم ناراحت‌کننده است؟ چرا باید ناراحتم کند؟ اگر شما مخالفتی با خواندن نامه معشوق‌تان توسط من ندارید، چرا من باید در انجام آن تردید کنم؟ لطفاً بنشینید تا آن را مروری کنم.
پس از اینکه دورا نشست، فلورانس با عجله نامه دروغین را از اول تا آخر می‌خواند. در حین این کار، قلبش به شدت می‌تپد و رنگش می‌رود و می‌آید؛ اما وقتی دوباره سخن می‌گوید، صدایش کاملاً آرام است.
ـ خب...
می‌گوید و کاغذ را کنار می‌گذارد انگار که از دستش راحت شده.
ـ به نظر می‌رسد سر آدریان می‌خواهد در مورد موضوعی با شما صحبت کند که فقط برای شما و او جالب است و خلوت پیاده‌روی زیر درختان نمدار را به عنوان محل گفتگوی خصوصی شما انتخاب کرده است. قضیه کاملاً ساده است، نیست؟ واقعاً نمی‌فهمم چرا نمی‌توانست طوری ترتیب دهد که در یکی از اتاق‌های قلعه که مطمئناً برای این منظور به اندازه کافی بزرگ است، با شما خصوصی صحبت کند.
دورا با غنج گفت:
ـ سر آدریان عزیز خیلی رمانتیک است.
دخترعمویش با خشکی پاسخ می‌دهد.
ـ اینطور است؟ همیشه به نظر من عاقل‌ترین مردان بوده. خب، در چه موردی می‌خواهید با من مشورت کنید؟
دورا با ملامت می‌گوید:
ـ فلورانس عزیز، امروز چقدر وحشتناک پیش پا افتاده و بی‌احساس هستی و من با این اطمینان نزد تو آمده بودم که پیشنهادهای عشق و دوستی می‌دهی! می‌خواهم به من بگویی که فکر می‌کنی باید او را ملاقات کنم یا نه.
ـ چرا که نه؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
ـ شاید زیادی به او میدان دادن باشد؟ من همیشه از این ترس داشته‌ام که به مردی اجازه دهم فکر کند به او علاقه دارم، مگر اینکه کاملاً و به طور قطع از علاقه او به خودم مطمئن باشم.
فلورانس دوباره سرخ می‌شود و سپس به شدت رنگ می‌بازد، گویی این خار زهرآلود به سینه‌اش فرو می‌رود.
به آرامی می‌گوید:
ـ فکر می‌کنم، بعد از خواندن نامه‌ای که الان به من نشان دادی، باید احساس اطمینان کنی.
با نمایشی از اشتیاق جواب می‌دهد.
ـ واقعاً باور داری که باید؟ حالا، این را فقط برای خوشایند من و برای راضی کردنم نمی‌گویی؟
ـ من کسی را به بهای از دست دادن حقیقت خوشحال یا راضی نمی‌کنم.
ـ البته که نه. تو چنین دختر اصولمندی هستی، خیلی با دیگران فرق داری. پس فکر می‌کنی می‌توانم امشب بروم و او را ملاقات کنم بدون اینکه به هیچ وجه وقارم را از دست بدهم؟
ـ قطعاً.
ـ اوه، خیلی خوشحالم!
خانم تالبوت با وجد فریاد می‌زند و با لبخندی درخشان سرش را تکان می‌دهد.
ـ چون واقعاً دلم می‌خواهد او را ببینم، عزیز دل! و من نظر تو، فلو را بالاتر از هر دوست دیگری که دارم ارزش می‌گذارم. تو چقدر محکم و با فکری و در کل چه موجود دوست‌داشتنی‌ای هستی.
فلورانس اعتنایی به این لاف‌زنی نمی‌کند، بلکه بسیار آرام می‌نشیند و با نوک انگشتان باریکش به حالت تامل‌برانگیزی روی میز کوچک کنارش ضربه می‌زند.
دورا که با دقت او را زیر نظر دارد، ادامه می‌دهد:
ـ قضیه این است که، بهتر است یک راز کوچک را با تو در میان بگذارم. دیروز سر آدریان و من یک بحث کوچک... اوه! خیلی کوچک داشتیم، همه‌اش سر هیچ بود، بهت قول می‌دهم.
با خنده‌ای شاد ادامه می‌دهد.
ـ اما برای ما کاملاً مهم به نظر می‌رسید. او گفت که از من حسادت می‌کند. حالا فقط تصورش را بکن، فلو؛ به منِ کوچکِ بیچاره حسادت کرد!
فلورانس با بی‌حوصلگی گوش می‌کند، هنوز چشمانش را بلند نکرده.
ـ کاملاً ممکن است؛ تو زیبا هستی اکثر مردان تو را تحسین می‌کنند.
ـ آه، چاپلوسی می‌کنی، دختر شرور! خب، هرچقدر هم احمقانه به نظر برسد، او واقعاً حسود بود و واقعاً مرا سرزنش کرد. اشک به چشمانم آورد، آنقدر ناراحتم کرد. راستش را بخواهی، ما با کمی کدورت از هم جدا شدیم؛ و فکر کنم برای تلافی از من، او بقیه روز را کمی مرا نادیده گرفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
باز فلورانس ساکت می‌ماند، هرچند نگاه آزاردهنده‌اش به وضوح منتظر است تا حرفی از او بشنود تا ادامه دهد.
پس از مکثی کوتاه ادامه می‌دهد.
ـ حتماً متوجه شده‌ای که چقدر نسبت به من سرد بود وقتی همه ما در آن اتاق وحشت‌زده جمع بودیم.
اینجا او واقعاً به خود می‌لرزد، چشمان بی‌رحم آرتور داینکورت دوباره به نظرش می‌رسند، انگار که در آن اتاق ارواح هستند.
فلورانس با حالت یخی پاسخ می‌دهد:
ـ من متوجه چیزی نشدم.
ـ نه واقعاً؟ خب، او بود. چرا فلورانس عزیز من، حتماً دیدی که چطور تو را انتخاب کرد تا به تو توجه کند، فقط برای اینکه به من نشان دهد چقدر ناراحت است.
فلورانس با آرامش پاسخ می‌دهد.
ـ به نظر نمی‌رسید از کسی ناراحت باشد و فکر کردم حال و هوای به‌خصوص خوبی دارد.
دورا به رنگ صورتی ملایمی درمی‌آید و با لحنی شیرین می‌گوید:
ـ آدریان عزیز بازیگر بسیار خوبی است و خیلی مغرور؛ او احساساتش را پنهان می‌کند، هرچقدر هم که شدید باشند، از آگاهی هر کسی، مهم نیست که این تلاش چه بهایی برایش داشته باشد. خب عزیزم، پس تو قاطعانه به من توصیه می‌کنی که این قرار را با او حفظ کنم؟
ـ من هیچ چیزی را توصیه نمی‌کنم. فقط می‌گویم که چیزی نامناسب در راه رفتن و قدم زدن تو در پیاده‌روی زیر درختان نمدار با میزبانت نمی‌بینم.
ـ چقدر واضح بیان می‌کنی! خب، خداحافظ عزیزم، فعلاً و هزاران بار ازت ممنونم برای تمام وقتی که روی من تلف کردی. بهت اطمینان می‌دهم که ارزشش را ندارم.
و با نشاط دستش را می‌بوسد.
برای یک بار حقیقت را می‌گوید؛ او واقعاً ارزش یک لحظه از وقتی را که فلورانس مجبور شده برایش صرف کند ندارد؛ با این حال، وقتی او با نرمی از اتاق خارج می‌شود، به ظاهر به پاکی یک کودک شاد، افکار خانم دلمین هنوز، حتی بر خلاف میلش او را دنبال می‌کند.
او رفته تا او را ملاقات کند؛ بدون شک تا کلمات و سوگندهای عاشقانه با او رد و بدل کند؛ تا ببخشد، و بخشیده شود، در مورد بخشی شیرین از حماقت عاشقانه، که به خاطر خودِ احمقانه بودنش عزیزتر است. او گوش می‌دهد تا صدای قدم‌هایش را هنگام بازگشت در راهرو بشنود، بدون شک لباس زیباترینش را پوشیده، آراسته تا در چشم‌هایش زیبا به نظر برسد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا