موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
به نام خدا
کد: 011

نام داستان کوتاه: آجودانیه
نام نویسنده: موهوم
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نام ناظر: @ISO'

خلاصه:

من سی سالمه، ولی انگار سی صد سالمه.
قبل از این که بگیرنم، همه چیز داشتم، غیر از امید.
و حالا همه چیزم امیده.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
تاييد.jpg

نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛
|قوانین تالار رمان|

پس از گذشت 10 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید
|درخواست جلد آثار|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|


چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|

باتشکر
|سرپرست تالار رمان|
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
تنگ، تنگ، تنگ! تاریک، نمور و کثیف!
این‌ها ویژگی‌های سلولیه که چهار سال داخلش زندگی کردم.
تنهای تنها، حتّی تنهاتر از چند لحظه‌ی قبلِ خودم! هر روز که می‌گذشت از روز قبل تنهاتر می‌شدم.
به پنجره‌ی بسته‌ی روی در سلولم خیره بودم.
در باز شد:
- بیا بیرون. بازجوی پرونده‌ات کارت داره.
قاسمی بود. اسم واقعیش رو نمی‌دونستم؛ هیچ وقت بهم نگفته بود. منم بهش می‌گفتم قاسمی! آخه توی اکثر فیلم‌ها اسم سربازِ قاسمی بود.
به سختی از جام بلند شدم و از سلول بیرون اومدم. به محض بیرون اومدن، قاسمی اسپری فلفل رو توی صورتم خالی کرد.
چشمم سوخت. درست مثل همیشه، پنج دقیقه طول می‌کشید تا دوباره بتونم ببینم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
توی همون فاصله قاسمی دستبندش رو درمی‌آورد و دست‌هام رو از پشت می‌بست.
به سمت اتاق بازجویی رفتیم و بعد هم داخلش شدیم.
اتفاقاتی که قرار بود بیافته رو از بر بودم.
اتاق تاریک بود. یه چراغ آویزون داشت که نورش فقط روی میزی که وسط اتاق بود، می‌افتاد. دو
طرف میز صندلی بود و یه آینه هم توی اتاق روبروش قرار داشت.
من عاشق فیلم‌های پلیسی بودم؛ برای همین می‌دونستم که احتمالاً پشت اون آیینه چند نفر ایستادن و به حرف‌های من و بازجو گوش میدن.
قاسمی توی اتاق بازجویی هولم داد و در رو بست.
مثل همیشه رفتم روی صندلی نشستم.
چند دقیقه بعد بازجو اومد و روبروی من نشست.
بهش خیره شدم. تازه وارد بود. پسر جوونی که حدوداً بیست و پنج، شیش ساله می‌زد و ته ریش داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
چهارشونه و قد بلند، اما لاغر بود.
می‌دونستم دیگه وقتشه که بازجوی قبلی رو عوض کنند، ولی هنوز ده روز مونده بود. توی این چهار سال هر سال بازجوی پروندم عوض شده بود و اینم چهارمین بار بود. ولی چرا زودتر از موعد عوضش کرده بودند؟
بازجو با انگشت‌هاش روی میز ضرب گرفت.
با صدای بلند شروع به خوندن پرونده‌ی من کرد:
- کارن مسعودی، متولد یک اسفند یک هزار و سیصد و شصت و هفت، زاده شده در تهران. جرم؛ دزدیدن اسناد مهم حکومتی رئیس جمهور و مقدار زیادی طلای خزانه داری کشور و تلاش برای رساندن آنها به دست دشمن! ساده‌تر بگم، جرم؛ نفوذی و جاسوس دشمن.
به قیافه‌ی خونسردم خیره شد. تمام جملاتش رو حفظ بودم.
- خب، از خودت دفاعی داری؟
پوزخند زدم:
- نه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
از جاش بلند شد. دور میز راه رفت و پشت صندلیم ایستاد. سرش رو نزدیک گوشم آورد و داد زد:
- من باهات شوخی ندارم!
و از شدت عصبانیت سرم رو به میز کوبید.
ضربش محکم بود، ولی در برابر ضربه‌های بازجوی قبلی هیچی نبود.
دوباره روی صندلیش نشست و به چشم‌هام خیره شد.
به ضبط صوت روی میز اشاره کرد و ادامه داد:
- این رو که روشن کردم، تمام اتفاقایی که باعث شده الان اینجا باشی رو میگی.
یقه‌ام رو محکم گرفت و دوباره داد زد:
- حقیقت! اون چیزی که من می‌خوام، فقط حقیقته!
خونسرد نگاهش کردم. چشم‌های سیاهش توی صورت سرخش محو بود و به چشم نمی‌اومد.
همونطور که نشسته بودم، به سمتش کش اومدم. با انگشت اشاره به نوشته‌ی روی لباسش اشاره کردم و زمزمه کردم:
- حامد محبوبی؟
بعد تکیه دادم و بلند بلند خندیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
با این کار تونسته بودم سه بازجوی قبلی رو عصبی کنم و اینبار داشتم نقشه‌ام رو روی بازجوی جدید امتحان می‌کردم.
ادامه دادم:
- معلومه که بی تجربه و تازه کاری. بازجوهای قبلی اسمشون رو نمی‌زدن روی پیراهنشون.
تند تند نفس می‌کشید.
دندون‌هاش رو بهم فشار داد و با مشت روی میز کوبید.
- من صدتا پرونده‌ی مثل تو داشتم. تو که چیزی نیستی کثافت!
عصبی شده بود.
نقشه‌ام گرفت. حالا بازم می‌تونستم حدس بزنم که قراره چی بشه. اینجور وقت‌ها بازجوهای قبلی
می‌رفتند و من رو به سلولم برمی‌گردوندند.
حامد از اتاق خارج شد، ولی کسی برای بردن من نیومد.
ده دقیقه بعد دوباره برگشت.
امکان نداشت! چهار سال بود که همه چیز طبق خواسته‌ی من پیش می‌رفت، اما حالا این بازجوی
جدید همه‌ی معادلاتم رو به هم ریخته بود.
 

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
با خونسردی نشست. دکمه‌ی ضبط صدا رو فشار داد و آروم گفت:
- اتفاقاتی که باعث شده بیای اینجا رو مو به مو تعریف کن.
جیک نزدم.
لبخند زد؛ با لحن آروم و ملایمی گفت:
- ببین قول میدم اگه بفهمم بی‌گناهی، حتی اگه مقصر‌هم باشی، کمکت کنم، پس با من همکاری کن.
از اعماق وجود و چندش‌آور خندیدم.
با تعجب به روبرو خیره شد.
توی صورتش فوتی کردم و گفتم:
- پخ! حواست کجاست آقا حامد؟
از جا پرید و به من نگاه کرد.
گفتم:
- چهار سال پیش اوّلین بازجویی که پرونده‌ام دستش بود، قبل رفتنش بهم گفت که می‌دونم بی‌گناهی، امّا هیچ راهی برای اثباتش پیدا نکردم!
از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
قبل رفتنش آهسته زمزمه کرد:
- اگه بفهم بیگناهی، تا آزادت نکنم از اینجا نمیرم.
بعد از رفتنش، بازم قاسمی نیومد دنبالم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موهوم

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jul 8, 2024
306
راستش توی اتاق بازجویی بودن رو به سلول خودم ترجیح میدادم.
حداقل اینجا بزرگتر بود و از همه مهم‌تر، چراغ داشت.
بعد از یک ساعت باز حامد برگشت.
موهاش به هم ریخته بود و قیافش رو کلافه نشون میداد.
دستی به موهاش کشید و سعی کرد که مرتبش کنه؛ تو همون حالت گفت:
- باید ماجرات رو برام تعریف کنی تا بتونم کمکت کنم.
اخم کردم.
- تو چرا بیخیال نمیشی کَنِه؟
با مشت محکم روی دستم کوبید.
حسابی دردم گرفت.
دستم رو توی دلم جمع کردم و آروم ناله کردم. این دفعه واقعاً دردناک بود.
- چته؟ بازجوهای قبلی مهربون‌تر بودن. نه به اون ادعای کمک کردنت نه به این... !
به ضبط روی میز اشاره کرد:
- میگی یا نه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 28) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا