تنگ، تنگ، تنگ! تاریک، نمور و کثیف!
اینها ویژگیهای سلولیه که چهار سال داخلش زندگی کردم.
تنهای تنها، حتّی تنهاتر از چند لحظهی قبلِ خودم! هر روز که میگذشت از روز قبل تنهاتر میشدم.
به پنجرهی بستهی روی در سلولم خیره بودم.
در باز شد:
- بیا بیرون. بازجوی پروندهات کارت داره.
قاسمی بود. اسم واقعیش رو نمیدونستم؛ هیچ وقت بهم نگفته بود. منم بهش میگفتم قاسمی! آخه توی اکثر فیلمها اسم سربازِ قاسمی بود.
به سختی از جام بلند شدم و از سلول بیرون اومدم. به محض بیرون اومدن، قاسمی اسپری فلفل رو توی صورتم خالی کرد.
چشمم سوخت. درست مثل همیشه، پنج دقیقه طول میکشید تا دوباره بتونم ببینم.