"اما لیما؛ معشوقهی من!
میبینم که حال و هوای تهران به تو ساخته است و خوشحالتری، آسمان آبی لبخند روی صورتت را روشنتر کرده است.
لیمای من...
نامهات را خواندم، واژههایی میان خطوطش لغزیده بودند که معنایشان را نفهمیدم. نه از روی بیفهمی، بلکه از روی دلتنگی... کاغذ، بوی چای لیمو میداد و جوهر خودکار انگار گم شده بود، گویی زمانش مال قرنی دیگر بود. انگار بویش تازگی نداشت و انگار واقعاً همینطور بود.
آخر یادم هست آن روز که در قهوهخانه نشسته بودیم و گفتی دیگر به چای لیمو میلی نداری و دیگر برایت مثل پیشین گوارا نیست و فقط، از تلخیاش گفتی.
و کنون تو با کاغذی که بوی چای لیمو میدهد برایم نامه میفرستی؟
جوهرِ قلمت هم انگار خسته بود؛ کمرنگ، قدیمی، مثل صدای کسی که از دور صدا میزند و نمیرسی به او؛ مثل کسی که نمیرسد به داد او!
راستی لیما جان...
از وقتی که دیگر نیستی کمتر به زمزیران میروم و فقط از ماشین و پنجرههای کثیفش به قهوهخانه جۆزان (گردو) خیره میشوم. گاهی برای چند دقیقه و گاهی برای چند ساعت و زمان؟ وای بر زمان که از دستم در میرود و نمیدانم که چند ساعتیست خیره قهوهخانهام.
بیصدا از من عبور میکند و نمیدانم چند ساعت است که فقط خیرهام، بیحرف، بینفس.
عطر موهایت؛ لبخندت...
آخ که چهقدر دلتنگ عطر موهایت و لبخند شیرینت هستم!
منتظر نامهات هستم.
میبوسمت، دوست دار تو تیام... ."
سال ۲۰۲۱ اواخر بهار؛ آخرین روزِ مِی ماه.