درحال تایپ داستان کوتاه خون‌خواه - حسین یحیائی کاربر انجمن چری‌ بوک

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
بنام خدایی که پشت تمام نوشته‌های ماست

نام نویسنده : حسین یحیائی

اثر : خون‌خواه
ژانر: جنایی

خلاصه اثر : خلاصه‌: داستانک خون‌خواه، زندگینامه ماریان باخمایر مادری آلمانی است که در یک اقدام نمادین و خودسرانه در دادگاه شهر لوبک آلمان با شلیک هفت گلوله قاتل و متجاوز دختر 7 ساله‌اش آنا باخمایر را به قتل رساند. قاتل، کلاوس گراپوفسکی پس از تجاوز به آنای خردسال او را کشت تا آنا هرگز ل*ب به بازگویی آنچه در آن لحظات تلخ برایش اتفاق افتاده بود باز نکند.
 
آخرین ویرایش:

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
تاييد.jpg

نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛
|قوانین تالار رمان|

پس از گذشت 10 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست جلد دهید
|درخواست جلد آثار|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید

|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|

باتشکر
|مدیریت تالار رمان|
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
داستان کوتاه خون‌خواه

بر اساس واقعه‌ای واقعی

برخی اسامی و صحنه‌ها به داستان اضافه شده است

تقدیم به روح آنا و مادرش​


6 نوامبر 1981- شهر لوبک- آلمان غربی

ساعت از 8:30 دقیقه صبح هم گذشته است؛ مقابل ساختمان دادگاه لوبک (در آلمان غربی) مملو از جمعیتی از مردم عادی و نیروهای پلیس و خبرنگاران و گزارشگران تلویزیونی است که برای رسیدن به ورودی ساختمان از روی یکدیگر هم عبور می‌کنند و خبرنگاران حاضرند صدها مارک هزینه کنند تا فرصت این را داشته باشند همچون مار به درون ساختمان بخزند و خبر جلسه دادگاه امروز را به دست بیاورند.

جلسه دادگاه رأس ساعت 8 صبح شروع شده است؛ به‌جز قاضی دادگاه و هیئت منصفه، دادستان و تایپیست‌ها و وکیل متهم پرونده، آقای کلاوس گراپوفسکی، هیچ شخص دیگری در سالن برگزاری دادگاه نیست. تنها دو نفر در سمت راست، کنار درب ورودی سالن دادگاه نشسته‌اند؛ هر دو کت و شلوار طوسی و پیراهن سفید و کفش‌های مشکی به تن دارند. یکی از این دو نفر، یک عینک ته‌استکانی گرد با دسته سیاه‌رنگی به چشم دارد؛ اما هیچ نشان پلیس یا برجستگی سلاح کمری به چشم نمی‌خورد.

دو پلیس تنومند با دست‌های بسیار پهن و قدرتمند در سالن هستند؛ یکی در کنار میز تایپیست جلسه دادگاه و دیگری در کنار جایگاه مخصوص متهمین. وکیل متهم، کلاوس گراپوفسکی در حال توضیح و دفاع از موکلش نسبت به اتهام‌های وارده است که زمزمه‌های داخل سالن از حد معمولی و انتظار بالاتر می‌رود. قاضی دادگاه برای دعوت حضار به سکوت، با چکش طلایی‌رنگی که روی میز دادگاه قرار دارد، دو بار روی پایه زیرین چکش می‌کوبد و از حضار می‌خواهد که سکوت کنند؛ ولی زمزمه‌ها همچنان پابرجاست. قاضی از پلیس کنار تایپیست علت زمزمه‌ها را جویا می‌شود.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
قاضی می‌پرسد: سرکار، این‌همه سر و صدا برای چیه؟

پلیس می‌گوید: جناب قاضی، شاکی هنوز در جلسه دادگاه حضور پیدا نکرده!

- چرا نیومده؟ اونم در جلسه به این مهمی؟

- اطلاعی ندارم جناب قاضی، با منزلشون هم تماس گرفتن؛ ولی کسی پاسخ نداد.

قاضی برای دومین بار، اما با صدایی بلندتر حضار را مخاطب قرار می‌دهد و می‌خواهد که ساکت شوند. بعضی افراد حاضر در جلسه سکوت می‌کنند؛ ولی زمزمه‌ها همچنان پابرجاست. در سالن دادگاه همه به‌نوعی مشغول کاری هستند و قاضی خودش را آماده برای چکش‌کاری سخت‌تری نموده است. شخصی با یک پالتوی بلند خاکی‌رنگ و یک کلاه شاپوی کوچک که لبه آن را تا حد ممکن پایین کشیده وارد سالن می‌شود؛ ابتدا به دو نفری که در سمت راست درب ورودی بودند، نگاه می‌کند و خیلی آرام در مقابل این دو نفر قرار می‌گیرد؛ به‌طوری‌که پشتش به آن‌ها باشد. جایی که این شخص ایستاده، دقیقاً روبهروی جایگاه قاضی و پشت جایگاه متهمین و صندلی‌های حاضرین در جلسه دادگاه است. متهم کلاوس گراپوفسکی این شخص را نمی‌تواند ببیند؛ چون رو به سمت قاضی دادگاه ایستاده است، کف دست راستش را روی سکوی جلویی جایگاه قرار داده و کمی به سمت راست خم شده است. شخص تازه‌وارد بعد از اینکه در جای مناسب قرار می‌گیرد، تنها چند ثانیه صبر کرده، موقعیت را می‌سنجد و وقتی مطمئن می‌شود که توانایی انجام خواسته‌اش را دارد، با دست چپ کلاه را از روی سرش برمی‌دارد و هم‌زمان کلت کمری برتایی که همراه خودش آورده را با دست راست از جیب پالتو بیرون آورده و دو گلوله از پشت به کلاوس شلیک می‌کند. سپس، چند قدم به متهم نزدیک‌تر می‌شود و پنج گلوله دیگر هم در سر و کتف و بدن او خالی می‌کند. بدن کلاوس پس از اصابت اولین گلوله به خاطر دست تکیه‌گاهش روی سکوی جایگاه متهمین کمی به جلو خم شد و گلوله‌های بعدی که بر بدنش اصابت کرد، او را به جلو هل داد. سنگینی نعشش باعث شد دوباره به عقب برگردد، زانوهایش خم شود و به سمت زمین سقوط کند. چانه کلاوس به‌شدت به‌ تکیه‌گاه جلوی جایگاه برخورد کرد که صدای به هم خوردن دندانهایش تا رودخانه تراوه رفت. برخورد چانه کلاوس باعث شد سرش به سمت عقب آمده و درحالی‌که زانوهایش به زمین خورده بود، به پشت به روی زمین بیفتد. خون، دورتادور جنازه اون را گرفته بود.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
از بین حضار، یک نفر از روی صندلی برخاسته، فریاد میزند:

اون انجامش داد ... اون انجامش داد ... خدای من انجامش داد!

ماریان ... ماریان ...

ضارب برای هشتمین بار ماشه را می‌چکاند؛ ولی تیرهای کلت به اتمام رسیده است. این واقعه چنان به‌سرعت و غافلگیرانه صورت گرفته بود که دو پلیس حاضر در جلسه فقط توانستند پس از تمام شدن گلوله‌ها به ماریان برسند و دستانش را بگیرند؛ ولی دیگر کار از کار گذشته بود.

چند ماه قبل- 5 می 1980

آنا دختر 7 ساله، شیطان و بازیگوش، محصول مشترک ماریان و کریستین، تنها فرزند ماریان پس از دو فرزندی بود که به علت مشکلات مالی مجبور شد آن‌ها را به فرزندخواندگی خانواده‌های دیگری دربیاورد. صبح امروز از آن روزهایی بود که هم ماریان و هم آنا از دنده چپ بلند شده بودند. ماریان اصرار می‌کرد که آنا باید به مدرسه برود.

ماریان میگوید: آنا حاضر شو تا برسونمت مدرسه.

آنا میگوید: نمیرم، امروز اصلاً حوصله ندارم ...

ماریان میگوید: آنا من هم حوصله ندارم، باید برم سر کار، بابا توی بار منتظر منه، دست‌تنها هستش. زود باش حاضر شو.

آنا میگوید: گفتم که نمیرم!
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
ماریان با حالتی مستأصل از جنگ با آنا به سمت او می‌رود، دستش را می‌گیرد و به سمت اتاقش می‌کشد تا لباس تنش کند. آنا می‌خواهد دستش را از دست ماریان با شدت بیرون بکشد؛ ولی توانش را ندارد. با پاهای کوچکش یک لگد به قوزک پای ماریان میزند و دوباره سعی می‌کند. این بار ماریان از شدت درد، دست آنا را رها کرده و آنا به‌سرعت به سمت درب منزل می‌رود، درب را باز می‌کند و به سمت ماریان برمی‌گردد؛ نگاهی از سر خوشحالی با یک لبخند شیطنت‌آمیز به مادرش می‌کند و لی‌لی‌کنان از خانه خارج می‌شود. وسط پیاده‌رو کمی صبر می‌کند، هنوز تصمیم نگرفته که چه‌کار کند.

با خودش می‌گوید: میرم پیش کالیا دوستم.

کلارا دوست‌دختر کلاوس گراپوفسکی از تخت پایین می‌آید و هول هولکی دست و رویش را می‌شوید و به‌سرعت به داخل اتاق‌خواب برمی‌گردد، پیراهنش را تنش می‌کند، جوراب‌شلواری را از روی زمین برمی‌دارد، بالا میآورد و جلوی صورتش نگه می‌دارد و سوراخ بزرگی را که دیشب به دست کلاوس روی آن درست ‌شده بود، نگاه می‌کند.

کلارا میگوید: نمیتونی مثل آدم و آروم رفتار کنی؟ هر بار من اینجام، یکی از لباس‌های منو پاره می‌کنی وحشی نفهم!!!

کلاوس سرش را که زیر متکا کرده، به سمت کلارا می‌چرخاند و با خنده می‌گوید: یکی نوشو برات می‌خرم.

کلارا میگوید: احمق میخوام برم سرکار، لباس زیرم ندارم؛ حداقل اینو که میتونی بفهمی!

کلاوس با طعنه و خنده می‌گوید: همچین چیزه بدردبخوری هم نداری که بخوای مخفیش کنی؛ دنبلان گوسفندهای توی قصابی من از دم و دستگاه تو قشنگترن.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
کلارا میگوید: گم شو احمق بی‌شعور ...

کلارا دامنش را تنش می‌کند و درحالی‌که زیر ل*ب به خودش ناسزا می‌گوید، خطاب به کلاوس می‌گوید: نره‌خر، من دیرم شده، یادت نره یه جوراب‌شلواری سر راهت بگیری برام عصری بیاری خونه.

کلاوس به‌زور از زیر پتو بیرون میآید و همین‌طور که به سمت دستشویی میرود، با پنجه دست راستش ریش‌های وزوزی‌اش را می‌خواراند و با دست راستش، شورتش را از لای باسنش درمی‌آورد. مسیر کوتاه تا دستشویی انگار چند بلوک فاصله دارد!

کلاوس زیر ل*ب می‌گوید: گندش بزنن، حسش و ندارم برم برینم؛ چه برسه به اینکه برم سر کار!

قبل از وارد شدن به دستشویی از لای دندان‌های زردشده‌اش آب دهانش را با فشار هوای داخل دهانش به سمت سینک پرتاب می‌کند و وقتی داخل روشویی میافتد، همراه با حرکات موزون دستهایش را بالا گرفته و با صدای خش‌دار و زمختش می‌گوید: گل ...

کلاوس از دستشویی بیرون می‌آید و نگاهش به سمت پنجره می‌چرخد؛ چند تا گربه که همیشه از دستش غذا می‌خورند، پشت پنجره منتظر غذا هستند و با صدای نازک میو میو می‌کنند و خودشان را به پنجره می‌مالند تا کلاوس آن را باز کند و سهمیه امروزشان را بدهد. کلاوس بی‌توجه به ناز و عشوه گربه‌ها لباس‌هایش را می‌پوشد، جوراب‌شلواری کلارا را از روی زمین برمی‌دارد و آن را روی تخت انداخته و با خنده شیطنت‌آمیزی می‌گوید: خوبه حالا دیشب خودشو پاره نکردم!

پایش را که از خانه بیرون می‌گذارد، باد خنکی که به صورتش می‌خورد، حالش را جا می‌آورد. دستانش را کاملاً باز می‌کند، سرش را به عقب می‌برد و یک نفس عمیق می‌کشد. آرام دستانش را و هم‌زمان سرش را پایین می‌آورد که در این هنگام چشمش به آنا می‌افتد.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
آنا از دور برای کلاوس دست تکان می‌دهد و کلاوس هم در جواب آنا برایش دست تکان می‌دهد. کلاوس چند بار که دستش را حرکت می‌دهد، همین‌طور بی‌اختیار ساکن و صامت می‌شود. دست کلاوس هنوز بالاست، لبخند می‌زند و با اشاره دست می‌خواهد آنا به این‌ طرف خیابان بیاید. آنا با عجله خودش را به مقابل منزل کلاوس می‌رساند و می‌گوید: سلام آقای کلاوس.

کلاوس می‌گوید: سلام آنا، چطوری؟

آنا می‌گوید: خوبم ...

- مدرسه نرفتی آنا؟

- نه حوصله نداشتم، رفتم خونه کالیا دوستم.

گربه‌هایی که پشت پنجره خودشان را به شیشه‌ها می‌مالیدند، الان دیگر زیر پای کلاوس داشتند ول می‌خوردند. دو تا از گربه‌ها همین‌طور که میو میو می‌کردند، جلوی پای آنا نشستند و با چشم‌های گرد و زیبایشان آنا را برانداز می‌کردند.

آنا می‌گوید: عمو می‌تونم گربه‌هاتون رو ناز کنم؟

کلاوس می‌گوید: آره چرا نمیتونی!

آنا خم می‌شود و با احتیاط یکی از گربه‌ها را نوازش می‌کند. گربه سرش را نزدیک می‌کند تا آنا همچنان نازش کند.

آنا می‌گوید: عمو چرا اینا این‌قدر سر و صدا می‌کنن امروز؟

کلاوس می‌گوید: غذاشون رو ندادم، می‌خوای بهشون غذا بدی؟

آنا می‌گوید: واقعاً میتونم بهشون غذا بدم؟!

کلاوس می‌گوید: آره چرا نمیتونی؟ بریم داخل، پنجره رو باز می‌کنم تا بیان تو، همون جا بهشون غذا بده.

آنا معصومانه و خوشحال از این موقعیت دست کلاوس را می‌گیرد و با او به داخل خانه می‌رود.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
کلاوس درب خانه را می‌بندد، دست آنا را جلوی راه‌پله طبقه بالا رها می‌کند و به سمت یخچال می‌رود؛ چند تکه گوشت برمی‌دارد و به آنا می‌گوید به طبقه بالا برود. آنا آواز می‌خواند و شادی‌کنان به سمت طبقه بالا می‌رود. پاهای ل*خت و پوست شاداب آنا، کلاوس را از خود بیخود کرده است. کلاوس دندان‌های کثیفش را روی هم فشار می‌دهد و مشتش را جمع می‌کند، تکه‌های گوشت داخل دستانش چنان به هم دیگر فشار می‌آورند که خون از هر سوراخشان بیرون می‌زند. کلاوس، دست چپش را که تمیز است، روی باسن آنا می‌گذارد و با خنده می‌گوید: تندتر برو گربه‌ها میرن‌ها!

آنا قدم‌هایش را تندتر می‌کند و پله‌های انتهایی را چهاردست و پا مثل گربه‌ها می‌رود تا زودتر برسد. بالای پله‌ها به نفس‌نفس افتاده که کلاوس دست می‌اندازد و او را ب*غل می‌کند و به سمت اتاق‌خواب می‌برد. کلاوس وارد اتاق‌خواب می‌شود، آنا را روی زمین می‌گذارد، رو به آنا می‌کند و با اشاره سرش که به سمت پنجره می‌چرخد، گربه‌های پشت پنجره را نشان می‌دهد. آنا از خوشحالی روی پاهایش بند نیست. کلاوس پنجره را باز می‌کند و گربه‌ها تندوتیز وارد اتاق می‌شوند و دور و بر کلاوس و آنا می‌چرخند و سر و صدا می‌کنند.

کلاوس تکه‌های گوشت را به آنا می‌دهد و می‌گوید: همه تیکه‌ها را یه دفعه بهشون نده.

آنا می‌گوید: باشه آقای کلاوس.

آنا زانوهاش را خم می‌کند و دولا می‌شود تا گربه‌هایی را که به آنها غذا داده، ناز کند. دامن کوتاه آنا که بالا میرود، کلاوس آب دهانش را قورت می‌دهد، گوشه لبش را با دندان گاز می‌گیرد و با دقت بیشتری به پاهای آنا نگاه می‌کند.

گربه‌ها که همه یک سری غذا از دستان آنا هدیه گرفته‌اند، کنار هم به صورت نیم‌دایره جلوی او چمباتمه می‌زنند. آنا که با دیدن این صحنه غرق لذت و خوشحالی شده، مثل گربه‌ها روی شکم می‌خوابد و پاهایش را از زانوها خم کرده، مرتب آنها را عقب جلو می‌کند. کلاوس همچنان آنا را در سکوت نظاره می‌کند. پاهای آنا که روی زمین دراز کشیده، در هوا تاب می‌خورد و باسن کوچک و گرد او جلوی چشمان کلاوس با تکان‌های ریزی که می‌خورد، بدن کلاوس را می‌لرزاند. یکی از گربه‌ها به پشت آنا می‌رود و روی کمر آنا می‌نشیند و توری دامن آنا را که مرتب تکان می‌خورد، چند بار با پنجه‌هایش لم*س می‌کند؛ گربه حسابی بازی‌اش گرفته! آنا سرش را برمی‌گرداند و گربه را با خنده نگاه می‌کند. گربه نگاهی به آنا می‌اندازد و انگار که خوشحالی آنا را از حرکاتش می‌فهمد، این بار به پنجه‌هایش می‌آورد که نوک آنها کمی بیرون آمده و به دامن آنا ضربه می‌زند. نوک یکی از چنگال‌های پنجه او به توری دامن آنا گیر می‌کند. گربه دستش را تکان می‌دهد که آزادش کند؛ دوباره تکرار میکند. برای بار سوم که تلاش می‌کند، پنجه‌اش را کمی به سمت خودش می‌کشد تا توری دامن آنا پنجه او را رها کند. دامن تا کمر آنا بالا آمده، توری پاره شده و گربه هراسان از پشت کمر آنا به پایین می‌پرد. لباس زیری بر تن آنا نیست و باسنش کامل و بره*نه جلوی چشمان حریص کلاوس خودنمایی می‌کند. آنا خیلی سریع و با خجالت و شرم بچه‌گانه‌اش می‌گوید: ببخشید آقای کلاوس و دامنش را پایین می‌کشد.
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
پنجره باز است و باد خنکی به داخل می‌آید؛ ولی کلاوس خیس عرق شده، سرفه می‌کند و به‌شدت تحریک شده است. دوباره سرفه می‌کند، به سمت پنجره می‌رود و در مسیر به آنا می‌گوید: خب دیگه بسه، گربه‌ها باید برن خونشون کوچولو.

گربه‌ها را راهی بیرون می‌کند، پنجره را می‌بندد و پلکهایش را روی هم می‌گذارد. دستش روی دستگیره پنجره ثابت مانده، کمی تأمل می‌کند و آب دهانش را قورت می‌دهد. همین‌طور که برمی‌گردد، چشمانش را باز می‌کند و بدون اینکه به آنا نگاه کند، به سمت درب اتاق می‌رود و با صدایی که لرزش دارد، میگوید:

- هوای اتاق سرد شده، در را ببندم.

آنا بلند شده و نگاهش به جوراب‌شلواری پاره روی تخت می‌افتد. آن را برمی‌دارد و رو به کلاوس می‌گوید: آقای کلاوس، این چرا پاره شده؟!

کلاوس که در همین لحظه درب اتاق را بسته، سؤال آنا را می‌شنود؛ دور می‌زند تا جواب آنا را بدهد که چشمش به جوراب‌شلواری کلارا می‌افتد، کلاوس منمن می‌کند و می‌گوید:

- نمی‌دونم
- بازی دوست داری؟

آنا می‌گوید: آره خیلی

کلاوس می‌گوید: بیا پس یه بازی با هم بکنیم.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 7) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا