- Dec 8, 2023
- 715
با احتیاط گفتم:
- نه، منتظر بودیم تا... .
الکسیا بیتوجه به من وسط حرفم پرید و گفت:
- درِ مخفی به سیستم خودتخریبی مجهز شده، اگه رمز عبور رو اشتباه بزنیم اونوقت کلِ اینجا تو چند دقیقه نابود میشه و هر سه نفرمون زیر آوار دفن میشیم.
ارینا با شنیدن این حرف لحظهای سکوت اختیار کرد، سپس در حین بو کشیدن هوا با لحن مرددی روبه من گفت:
- سیستم خودتخریبی برای رمزهای عبور زیاد توسط پدرم استفاده میشد، شاید... شاید من رمز عبور رو بلد باشم!
الکسیا ناباورانه با لحن سردی پرسید:
- واقعاً؟!
ارینا با لرزش به مانیتور قدیمی خیره شد. نور کمرنگِ صفحهنمایش، سایههایی عمیق روی صورتش میانداخت:
- آره، اما نمیتونم با اطمینان بگم چون ممکنه حدسم اشتباه از آب دربیاد!
با پایان حرفش گردنبندِ طلاییرنگ اما خاکخوردهای شبیه به مدال را از لای جیب شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:
- پدرم همیشه میگفت... حافظه در خون ما جریان داره.
مشتِ لرزانش را روی گردنبند مدالمانندش فشرد، مدالی به شکل دی اِن اِی:
- قبل از ترک خونه پدرم این رو به من داد و گفت کلیدِ یکی از قفلهای گذشتم هست.
من مدال را از دستش گرفتم. در نور کم، نوشتههای ریزی رویش حک شده بود:
- LISA-AIS-09. این تنها تاریخ تولد نیست... احتمالاً این یه معادله باشه.
ارینا مدال را از دستم قاپید و با جدیت بالایی توضیح داد:
- AIS شماره پروژه بود، 09 نسلِ من... و لیزا... .
صدایش شکست:
- لیزا خواهرم بود که پدرم سعی کرد دی اِن اِیِ اون رو با نمونههای دریایی ترکیب کنه.
الکسیا نگاه اخمآلودش را روی صفحهیِ مانیتور انداخت و گفت:
- عالی شد، پس حالا باید... .
ناگهان الکسیا با نزدیک شدن ارینا به صفحهیِ مانیتور و اطمینان از قصدش برای وارد کردن رمز عبور به وحشت افتاد و در حالی که سعی داشت مانع او شود با لحن جدی و مضطربی فریاد زد:
- هِی وایسا، بهت گفتم وایسا لعنتی، داری چه غلطی میکنی؟! میخوایی هممون رو به کشتن بدی؟! هِی مگه با تو نیستم؟! گفتم... .
ارینا نوشتههای ریزِ گردنبند را با دقت بررسی کرد، سپس روبه خواهرم کرد و بیتوجه به حرفش قُرقُرکنان گفت:
- باید شانسمون رو امتحان کنیم. با حبس شدن تویِ این اتاق نمیتونیم راهِ مخفی رو پیدا کنیم.
من سعی کردم مخالفت کنم:
- الکسیا حق داره ارینا. باید مطمئن باشیم که رمز عبور درست باشه وگرنه... .
ارینا گردنبند را نشان داد، سپس با اصرار بالایی وسط حرفم پرید و روبه من گفت:
- اما همه چیز جور در میاد دِنوِر... تاریخ تولد لیزا، شماره پروژه AIS، نسل نهم... اینا تصادفی نیستن!
الکسیا با لحن جدی گفت:
- خب بذار منطقی فکر کنیم! اگه این رمز اشتباه باشه، ممکنه کل سیستم قفل بشه، یا بدتر از اون، سیستم خودتخریبی فعال بشه. تو واقعاً حاضری ریسک همه چیز رو بپذیری؟
ارینا چشمانش را بست و پاسخ داد:
- پدر روانیم همیشه میگفت حقیقت پشت سادهترین چیزها پنهانه. این گردنبندی هم که بهم هدیه داد میتونه یکی از همون حقایق باشه پس... .
الکسیا با تمسخر وسط حرفش پرید و گفت:
- آره، درست مثل تمام هدایای دیگهای که بهت داده بود... مثل دی اِن اِیِ دستکاری شده و قدرت هیولایی! واقعاً فکر میکنی این بار فرق داره؟
من میانجیگری کردم:
- الکسیا، بس کن. ارینا تنها کسیه که میتونه این تصمیم رو بگیره.
الکسیا با شنیدم حرفم طوری که انگار از کوره در رفته باشد ناگهان جلو پرید و با لحنی حق به جانب و معترضانه روبه ارینا گفت:
- اگه رمزی که میخوای وارد کنی اشتباه باشه چی؟ مگه خودت نگفتی پدرت از سیستم خودتخریبی استفاده میکرده، اگه رمز رو اشتباه وارد کنی اونوقت... .
ارینا طوری که انگار از حرفهای خواهرم خسته شده باشد با لحن تندی پاسخ داد:
- مهم نیست! اگه سیستم خودتخریبی هم فعال بشه لاقل با یه مرگِ سریع از این جهنم میریم نه با گرسنگی کشیدن تویِ این اتاقِ نیمهتاریک!
الکسیا طوری که انگار از پاسخ ارینا شدیداً خشمگین شده باشد اخمهایش را در هم کشید و خواست لوله اسلحهاش را به طرف ارینا نشانه برود اما با دخالت من برای لحظاتی کوتاه و بر خلاف میلش از این کار منصرف شد و مضطرب نگاه تندش را به صفحهیِ مانیتور انداخت.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد، سپس در حالی که نگران به نظر میرسید انگشتان لرزانش را روی صفحهکلیدِ قدیمی گذاشت. هر ضربه به دکمهها در سکوت سنگین آزمایشگاه طنینانداز میشد.
با وارد شدن رمز عبور که از جملات LISA-AIS-09 تشکیل شده بود ارینا با اضطراب بالایی چند قدم عقب رفت و همزمان که خود را برای مرگ در زیر آوار آماده میکرد به بخشی از دیوارِ مقابلمان که احتمال میداد درِ مخفی باشد خیره شد.
برای سه ثانیهٔ کِشدار، اضطرابآور و طولانی سکوتی عمیق بر فضای اطرافمان چیره شد، سپس صدای تَقتَقِ مکانیکی از دیوارِ پشت میز به گوش رسید. مقداری گرد و خاک از سقف فروریخت و بخشی از دیوار مقابلم به آرامی کنار رفت، همانند پردهیِ نمایشی که پس از قرنها کنار زده میشد.
الکسیا که از شدت نگرانی نفسش را در سینه حبس کرده بود به آرامی لوله اسلحهاش را پایین برد، سپس با چشمانی گشاد شده زمزمه کرد:
- خدایا... واقعاً درست بود!
هر سه نفس راحتی کشیدیم و کنجکاوانه به راهِ مخفی نزدیک شدیم که به محض پدیدار شدنش نردبانی فلزی و مارپیچ مقابلمان ظاهر شده بود. نردبانی که به سمت بالا میرفت و در تاریکی محو میشد. پلهها باریک و زنگزده بودند، اما به نظر محکم میرسیدند.
در حالی که اول از همه شروع به بالا رفتن کرده بودم گفتم:
- من اول میرم. اگه خطری بود، بهتون اعلام میکنم.
ارینا در حالی که به نردبان نگاه میکرد، زمزمه کرد:
- پدرم همیشه میگفت بالاترین نقطه، امنترین جاست... حالا میفهمم منظورش چی بود.
الکسیا با لحن سردش گفت:
- ظاهراً پدرت تویِ رسیدن به هدفش خیلی فعال بوده.
- نه، منتظر بودیم تا... .
الکسیا بیتوجه به من وسط حرفم پرید و گفت:
- درِ مخفی به سیستم خودتخریبی مجهز شده، اگه رمز عبور رو اشتباه بزنیم اونوقت کلِ اینجا تو چند دقیقه نابود میشه و هر سه نفرمون زیر آوار دفن میشیم.
ارینا با شنیدن این حرف لحظهای سکوت اختیار کرد، سپس در حین بو کشیدن هوا با لحن مرددی روبه من گفت:
- سیستم خودتخریبی برای رمزهای عبور زیاد توسط پدرم استفاده میشد، شاید... شاید من رمز عبور رو بلد باشم!
الکسیا ناباورانه با لحن سردی پرسید:
- واقعاً؟!
ارینا با لرزش به مانیتور قدیمی خیره شد. نور کمرنگِ صفحهنمایش، سایههایی عمیق روی صورتش میانداخت:
- آره، اما نمیتونم با اطمینان بگم چون ممکنه حدسم اشتباه از آب دربیاد!
با پایان حرفش گردنبندِ طلاییرنگ اما خاکخوردهای شبیه به مدال را از لای جیب شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:
- پدرم همیشه میگفت... حافظه در خون ما جریان داره.
مشتِ لرزانش را روی گردنبند مدالمانندش فشرد، مدالی به شکل دی اِن اِی:
- قبل از ترک خونه پدرم این رو به من داد و گفت کلیدِ یکی از قفلهای گذشتم هست.
من مدال را از دستش گرفتم. در نور کم، نوشتههای ریزی رویش حک شده بود:
- LISA-AIS-09. این تنها تاریخ تولد نیست... احتمالاً این یه معادله باشه.
ارینا مدال را از دستم قاپید و با جدیت بالایی توضیح داد:
- AIS شماره پروژه بود، 09 نسلِ من... و لیزا... .
صدایش شکست:
- لیزا خواهرم بود که پدرم سعی کرد دی اِن اِیِ اون رو با نمونههای دریایی ترکیب کنه.
الکسیا نگاه اخمآلودش را روی صفحهیِ مانیتور انداخت و گفت:
- عالی شد، پس حالا باید... .
ناگهان الکسیا با نزدیک شدن ارینا به صفحهیِ مانیتور و اطمینان از قصدش برای وارد کردن رمز عبور به وحشت افتاد و در حالی که سعی داشت مانع او شود با لحن جدی و مضطربی فریاد زد:
- هِی وایسا، بهت گفتم وایسا لعنتی، داری چه غلطی میکنی؟! میخوایی هممون رو به کشتن بدی؟! هِی مگه با تو نیستم؟! گفتم... .
ارینا نوشتههای ریزِ گردنبند را با دقت بررسی کرد، سپس روبه خواهرم کرد و بیتوجه به حرفش قُرقُرکنان گفت:
- باید شانسمون رو امتحان کنیم. با حبس شدن تویِ این اتاق نمیتونیم راهِ مخفی رو پیدا کنیم.
من سعی کردم مخالفت کنم:
- الکسیا حق داره ارینا. باید مطمئن باشیم که رمز عبور درست باشه وگرنه... .
ارینا گردنبند را نشان داد، سپس با اصرار بالایی وسط حرفم پرید و روبه من گفت:
- اما همه چیز جور در میاد دِنوِر... تاریخ تولد لیزا، شماره پروژه AIS، نسل نهم... اینا تصادفی نیستن!
الکسیا با لحن جدی گفت:
- خب بذار منطقی فکر کنیم! اگه این رمز اشتباه باشه، ممکنه کل سیستم قفل بشه، یا بدتر از اون، سیستم خودتخریبی فعال بشه. تو واقعاً حاضری ریسک همه چیز رو بپذیری؟
ارینا چشمانش را بست و پاسخ داد:
- پدر روانیم همیشه میگفت حقیقت پشت سادهترین چیزها پنهانه. این گردنبندی هم که بهم هدیه داد میتونه یکی از همون حقایق باشه پس... .
الکسیا با تمسخر وسط حرفش پرید و گفت:
- آره، درست مثل تمام هدایای دیگهای که بهت داده بود... مثل دی اِن اِیِ دستکاری شده و قدرت هیولایی! واقعاً فکر میکنی این بار فرق داره؟
من میانجیگری کردم:
- الکسیا، بس کن. ارینا تنها کسیه که میتونه این تصمیم رو بگیره.
الکسیا با شنیدم حرفم طوری که انگار از کوره در رفته باشد ناگهان جلو پرید و با لحنی حق به جانب و معترضانه روبه ارینا گفت:
- اگه رمزی که میخوای وارد کنی اشتباه باشه چی؟ مگه خودت نگفتی پدرت از سیستم خودتخریبی استفاده میکرده، اگه رمز رو اشتباه وارد کنی اونوقت... .
ارینا طوری که انگار از حرفهای خواهرم خسته شده باشد با لحن تندی پاسخ داد:
- مهم نیست! اگه سیستم خودتخریبی هم فعال بشه لاقل با یه مرگِ سریع از این جهنم میریم نه با گرسنگی کشیدن تویِ این اتاقِ نیمهتاریک!
الکسیا طوری که انگار از پاسخ ارینا شدیداً خشمگین شده باشد اخمهایش را در هم کشید و خواست لوله اسلحهاش را به طرف ارینا نشانه برود اما با دخالت من برای لحظاتی کوتاه و بر خلاف میلش از این کار منصرف شد و مضطرب نگاه تندش را به صفحهیِ مانیتور انداخت.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد، سپس در حالی که نگران به نظر میرسید انگشتان لرزانش را روی صفحهکلیدِ قدیمی گذاشت. هر ضربه به دکمهها در سکوت سنگین آزمایشگاه طنینانداز میشد.
با وارد شدن رمز عبور که از جملات LISA-AIS-09 تشکیل شده بود ارینا با اضطراب بالایی چند قدم عقب رفت و همزمان که خود را برای مرگ در زیر آوار آماده میکرد به بخشی از دیوارِ مقابلمان که احتمال میداد درِ مخفی باشد خیره شد.
برای سه ثانیهٔ کِشدار، اضطرابآور و طولانی سکوتی عمیق بر فضای اطرافمان چیره شد، سپس صدای تَقتَقِ مکانیکی از دیوارِ پشت میز به گوش رسید. مقداری گرد و خاک از سقف فروریخت و بخشی از دیوار مقابلم به آرامی کنار رفت، همانند پردهیِ نمایشی که پس از قرنها کنار زده میشد.
الکسیا که از شدت نگرانی نفسش را در سینه حبس کرده بود به آرامی لوله اسلحهاش را پایین برد، سپس با چشمانی گشاد شده زمزمه کرد:
- خدایا... واقعاً درست بود!
هر سه نفس راحتی کشیدیم و کنجکاوانه به راهِ مخفی نزدیک شدیم که به محض پدیدار شدنش نردبانی فلزی و مارپیچ مقابلمان ظاهر شده بود. نردبانی که به سمت بالا میرفت و در تاریکی محو میشد. پلهها باریک و زنگزده بودند، اما به نظر محکم میرسیدند.
در حالی که اول از همه شروع به بالا رفتن کرده بودم گفتم:
- من اول میرم. اگه خطری بود، بهتون اعلام میکنم.
ارینا در حالی که به نردبان نگاه میکرد، زمزمه کرد:
- پدرم همیشه میگفت بالاترین نقطه، امنترین جاست... حالا میفهمم منظورش چی بود.
الکسیا با لحن سردش گفت:
- ظاهراً پدرت تویِ رسیدن به هدفش خیلی فعال بوده.
آخرین ویرایش: