- Dec 8, 2023
- 715
الکسیا متعجبانه پرسید:
- کِراکِن؟!
به ناگاه با پایان حرفش از اعماق آب سایهٔ عظیمتری ظاهر شد، هیولایی با هشت بازوی مارپیچ که هر کدام به ضخامت تنهٔ درخت بودند. آن هیولا یک اختاپوس بود، یک اختاپوس غولپیکر با پوستی تیره و سیاه که همچون کهربا میدرخشید و چشمانی به بزرگی چرخهای یک قطار داشت.
ناباورانه پرسیدم:
- اون دیگه چی میگه؟!
ارینا با وحشت فریاد زد:
- رقیب قدیمیِ رامرِکِ! پدرم تویِ دفترچَش نوشته بود که این دوتا جونور عجیب همیشه برای قلمرو باهم میجنگن!
الکسیا با نگاه تمسخرآمیزی به رئیس ماهیها گفت:
- خب ظاهراً قاتل واقعی سر و کلش پیدا شده. شاید بهتر باشه... .
ناگهان کِراکِن با سرعتی بالا به چند قدمیِ ما و رامرِک نزدیک شد، به محضِ برخورد نگاهش به رئیس ماهیها سپس ما سه نفر نعره ترسناک و بلندی سر داد و همزمان با طنین نعرهاش یکی از بازوهایش را به سوی ما پرتاب کرد.
به محض این اتفاق ماهیِ غولپیکر حملهاش را به کمک دندانهای بلندش به هر زحمتی که بود دفع کرد و با خشمِ غیرقابل کنترلی غرید:
- برو گمشو پسر عموی بدوقت! این شکارِ منه!
اما کراکِن بیاعتنا به حرفهایش، بازوی دیگری را به سوی قایق ما دراز کرد. الکسیا نخست با شلیک گلوله سپس با ضرباتِ بیامانِ چاقویش به بخشی از بازویِ تیره و خونینِ هشتپایِ بزرگ ضربه زد، ولی چاقو روی پوست ضخیمش تنها یک خراش کوچک ایجاد کرد.
رامرِک که از دستدرازیِ کراکِن به شکارش ناخرسند به نظر میآمد نعرهزنان همراه با تمام افرادش طوری که انگار افسارش پاره شده باشد به سوی پسرعمویِ طمعکارِ خود یورش برد و به کمک دندانهای خونین و بلندش غرشکنان با او درگیر شد.
در این میان با مشغول شدن کراکِن به درگیری با رامرِک و افرادش ما سه نفر که به نظر فرصت فرار را مناسب میدانستیم به جانِ موتور قایق افتادیم و سعی کردیم سریعاً آن را روشن کنیم.
پس از گذشت مدت کوتاهی فریادزنان موتور قایق را دوباره روشن کردیم و در حالی که دو هیولا مشغول نبرد با هم بودند به سمت ساحل به راه افتادیم.
رئیس ماهیها که از دست کراکن عصبانی بود، ناگهان با برخورد نگاهش به فرارمان به سوی ما برگشت و نعرهزنان خطاب به افرادش با لحن دستوری گفت:
- دارن فرار میکنن! زودباشین جلوشون رو بگیرین!
افرادش به محض شنیدن دستور به سمتمان تغییر جهت دادند تا مانعمان شوند اما وقتی کراکن با جاخالی دادن حمله رامرِک را دفع و بازوهایش را دور بدن رئیس ماهیها پیچاند تا او را به اعماق آب بفرستد همگی از این کار منصرف شدند و بر خلاف میلشان تصمیم گرفتند به کمک رئیس وحشیشان بروند. برای لحظهای کوتاه تنها چیزی که از رئیس ماهیها شنیدیم، نعرهٔ خشمگینش بود که همراه با آن با چهرهای برافروخته گفت:
- نمیتونید تا ابد ازم فرار کنین! چون من برمیگردم! برمیگردم و تا آخرین نفس دنبالتون میکنم!
ناگهان در میانه رسیدن به ساحل با گریختن سپس پدیدار شدن دوبارهیِ رامرِک از میانِ آب دریا یکی از بازوهای بلند و کشیدهیِ کراکِن به هوا بلند شد و در حالی که رامرک را نشانه رفته بود با عبورش از کنار او سپس برخورد محکمش به درون آب موجِ طوفانمانندی به سمت ما شلیک شد و با به هوا بلند کردن قایق هر سه نفرمان را به رویِ ساحلِ خاکیرنگ انداخت. هر کدام با وضعِ آشفتهای از قایق بیرون افتادیم و نزدیک به یکدیگر روی کوهی از خاک و شنِ سخت متوقف شدیم.
قایق با خاموش کردن تِرتِرِ موتورش به حالت برعکس زمین افتاده بود و گرد و خاکِ شدیدی بر جاییجایِ بدنهیِ آهنیِ آن نشسته بود. در حالی که همگی روی شنها افتاده بودیم، هراسان نفسنفس میزدیم و به چشم میدیدیم که آب دریا از شدت نبرد دو هیولا همچون توفان به تلاطم درآمده است به زحمت از کفِ زمین بلند شدیم و محیطِ تاریکِ اطرافمان که توسط سایهیِ درختان خشکیده و سیاه احاطه شده بود را رصد کردیم.
الکسیا به مانند من اسلحهاش را از زمین برداشت، گرد و خاک آن را با کف دستش تکاند و در حین بررسی کردن دستگاه که در اثر سقوط از قایق کاملاً خرد و متلاشی شده بود نگاهی به صحنهیِ درگیری انداخت و ناباورانه در حین نفسنفس زدن گفت:
- فکر کردم... امروز روزِ... مرگمونه... اما به نظر میرسه... که حدسم اشتباه... از آب دراومده باشه... .
بیتوجه به حرفش از دور سربازان رامرِک را میدیدم که با دلیری به کراکِنِ غولپیکر از همه طرف حمله و دندانهایشان را در بدنِ آن هشتپای مخوف فرو میکردند ولی دندانهایشان با وجود قدرت درندگیِ بالایی که داشتند روی پوست ضخیم کراکِن تنها به سطوحِ سفت برخورد میکردند و آنها را از احتمال پیروزی در نبرد ناامید نشان میدادند.
یکی از ماهیها در حین این کار با چالاکی عقب نشست و در حالی که به دنبال راه مناسبی برای ادامهیِ حملهاش بود بلند فریاد زد:
- رئیس، پوستش مثل فولاده! نمیشه بهش نفوذ کرد!
با پایان حرفش کراکِن فقط با یک حرکت ساده، دهها ماهی را به کمکِ بازوهایش لِه کرد و به اعماق آب فرستاد. رئیس ماهیها مدام یورش میبرد و با خشم به این سو و آن سو میرفت، اما نمیتوانست کاری کند. ناگهان با برخورد نگاهِ اخمآلودش به ما که روی خشکی ایستاده بودیم و نفسنفس میزدیم در میانِ درگیری با رقیبش غرش عظیمی سر داد، سپس دندانهایش را تهدیدکنان به ما نشان داد و با لحنی کینهورزانه گفت:
- خوب نگاه کنین آدمهای کوچولو!
به نعره زدنش ادامه داد و با تاکید شدیدی گفت:
- این صحنه رو تو ذهنتون خب حک کنین! چون دفعهٔ بعد که ببینمتون، آخرین چیزی هستم که میبینین! شنیدین چی گفتم؟!
الکسیا با بیپروایی جواب داد:
- ببین، اون هشتپا داره افرادت رو مثل صبحونه میخوره! پس شاید بهتر باشه تا نوبت به خودت نرسیده فلنگ رو ببندی!
رئیس ماهیها با شنیدن حرفهای خواهرم آنقدر عصبانی شد که پوستش در میانِ تاریکی به رنگ بنفش تیره درآمد:
- من فرار نمیکنم انسانِ گستاخ! من فقط... عقبنشینیِ تاکتیکی میکنم!
همزمان با پایان حرفش با جاخالی دادن حملهیِ دردناکِ رقیبش را دفع کرد و خطاب به ما گفت:
- امروز تونستین از چنگم در برین ولی بدونین که این پایان ماجرا نیست! به زودی روزی دوباره همدیگه رو خواهیم دید! و وقتی اون روز برسه فراموش نکنین که وصیتتون رو کرده باشین! چون من یه ثانیه هم از کشتنتون دریغ نمیکنم!
ارینا با صدایی بلند گفت:
- تو هم فراموش نکن که ما حالا میدونیم نقطهضعفت چیه! و دفعهٔ بعد برای مقابله باهات آمادهتریم!
رئیس ماهیها پیش از آنکه کراکِن بازوی دیگری به سویش دراز کند، با حرکتی سریع به اعماق آب فرورفت. ماهیهای باقیمانده هم به دنبالش رفتند، ولی بسیاری از آنان در حین تعقیب شدن توسط رقیبِ رئیسِ مغرورشان طعمهٔ کراکِن شدند.
وقتی هشتپا نعرهزنان در میانهیِ تلاش برای تعقیب رقیبش از ما به طور کامل دور و در تاریکی ناپدید شد آبِ دریا آرام گرفت و ما سه نفر در حالی که روی خشکی ایستاده بودیم به صحنهای نگاه میکردیم که همچون یک کابوس به نظر میرسید.
پس از مدتها ایستادن در خشکی الکسیا خندهکنان سکوت را شکست و گفت:
- عقبنشینیِ تاکتیکی؟ جونورِ مسخره... فرار کردنِ با کلاس رو به مرگ در حین مبارزه ترجیح داد! فکر نمیکردم انقدر ترسو باشه!
ارینا بر خلاف خواهرم با لحنِ جدی گفت:
- در هر صورت حق با اون بود... چون این پایان ماجرا نیست، دیر یا زود ممکنه دوباره باهاش مواجه بشیم.
الکسیا با زمین انداختن دستگاه فرکانس پاسخ داد:
- آره، اما موضوع مهم اینجاست که فیلاً هر سهتامون هنوز زندهایم.
خواستم در پاسخ به خواهرم چیزی بگویم اما با طنین غرشِ رعد و برق سپس بارش باران مضطربانه نگاهی به آسمانِ سیاه، تاریک و ابری انداختم و با صدایی که نگرانی از آن موج میزد گفتم:
- بهترِ راه بیفتیم، باید تا قبل از شروع بارندگی یه پناهگاه پیدا کنیم.
الکسیا نگاهی به من انداخت، با اشاره سر حرفم را تایید کرد و نفسزنان گفت:
- این مورد رو باهات موافقم.
در حالی که قدمزنان از کنارم رد میشد روبه ارینا با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- زود باش تیزدندون، الان وقت شنا کردن نیست چون اصلاً وقتی نداریم که با نگاه کردن به دریا بخواییم تلفش کنیم.
ارینا دندانقروچه رفت و در حالی که از پشت سر الکسیا را تعقیب میکرد با حرص شدیدی پاسخ داد:
- خودم میدونم. لازم نیست بهم بگی.
دستی به لباسِ مشکیرنگ و خیسم کشیدم و با تعقیب کردن ارینا و خواهرم به مسیری که نمیدانستیم به کجا ختم میشد ادامه دادم.
- کِراکِن؟!
به ناگاه با پایان حرفش از اعماق آب سایهٔ عظیمتری ظاهر شد، هیولایی با هشت بازوی مارپیچ که هر کدام به ضخامت تنهٔ درخت بودند. آن هیولا یک اختاپوس بود، یک اختاپوس غولپیکر با پوستی تیره و سیاه که همچون کهربا میدرخشید و چشمانی به بزرگی چرخهای یک قطار داشت.
ناباورانه پرسیدم:
- اون دیگه چی میگه؟!
ارینا با وحشت فریاد زد:
- رقیب قدیمیِ رامرِکِ! پدرم تویِ دفترچَش نوشته بود که این دوتا جونور عجیب همیشه برای قلمرو باهم میجنگن!
الکسیا با نگاه تمسخرآمیزی به رئیس ماهیها گفت:
- خب ظاهراً قاتل واقعی سر و کلش پیدا شده. شاید بهتر باشه... .
ناگهان کِراکِن با سرعتی بالا به چند قدمیِ ما و رامرِک نزدیک شد، به محضِ برخورد نگاهش به رئیس ماهیها سپس ما سه نفر نعره ترسناک و بلندی سر داد و همزمان با طنین نعرهاش یکی از بازوهایش را به سوی ما پرتاب کرد.
به محض این اتفاق ماهیِ غولپیکر حملهاش را به کمک دندانهای بلندش به هر زحمتی که بود دفع کرد و با خشمِ غیرقابل کنترلی غرید:
- برو گمشو پسر عموی بدوقت! این شکارِ منه!
اما کراکِن بیاعتنا به حرفهایش، بازوی دیگری را به سوی قایق ما دراز کرد. الکسیا نخست با شلیک گلوله سپس با ضرباتِ بیامانِ چاقویش به بخشی از بازویِ تیره و خونینِ هشتپایِ بزرگ ضربه زد، ولی چاقو روی پوست ضخیمش تنها یک خراش کوچک ایجاد کرد.
رامرِک که از دستدرازیِ کراکِن به شکارش ناخرسند به نظر میآمد نعرهزنان همراه با تمام افرادش طوری که انگار افسارش پاره شده باشد به سوی پسرعمویِ طمعکارِ خود یورش برد و به کمک دندانهای خونین و بلندش غرشکنان با او درگیر شد.
در این میان با مشغول شدن کراکِن به درگیری با رامرِک و افرادش ما سه نفر که به نظر فرصت فرار را مناسب میدانستیم به جانِ موتور قایق افتادیم و سعی کردیم سریعاً آن را روشن کنیم.
پس از گذشت مدت کوتاهی فریادزنان موتور قایق را دوباره روشن کردیم و در حالی که دو هیولا مشغول نبرد با هم بودند به سمت ساحل به راه افتادیم.
رئیس ماهیها که از دست کراکن عصبانی بود، ناگهان با برخورد نگاهش به فرارمان به سوی ما برگشت و نعرهزنان خطاب به افرادش با لحن دستوری گفت:
- دارن فرار میکنن! زودباشین جلوشون رو بگیرین!
افرادش به محض شنیدن دستور به سمتمان تغییر جهت دادند تا مانعمان شوند اما وقتی کراکن با جاخالی دادن حمله رامرِک را دفع و بازوهایش را دور بدن رئیس ماهیها پیچاند تا او را به اعماق آب بفرستد همگی از این کار منصرف شدند و بر خلاف میلشان تصمیم گرفتند به کمک رئیس وحشیشان بروند. برای لحظهای کوتاه تنها چیزی که از رئیس ماهیها شنیدیم، نعرهٔ خشمگینش بود که همراه با آن با چهرهای برافروخته گفت:
- نمیتونید تا ابد ازم فرار کنین! چون من برمیگردم! برمیگردم و تا آخرین نفس دنبالتون میکنم!
ناگهان در میانه رسیدن به ساحل با گریختن سپس پدیدار شدن دوبارهیِ رامرِک از میانِ آب دریا یکی از بازوهای بلند و کشیدهیِ کراکِن به هوا بلند شد و در حالی که رامرک را نشانه رفته بود با عبورش از کنار او سپس برخورد محکمش به درون آب موجِ طوفانمانندی به سمت ما شلیک شد و با به هوا بلند کردن قایق هر سه نفرمان را به رویِ ساحلِ خاکیرنگ انداخت. هر کدام با وضعِ آشفتهای از قایق بیرون افتادیم و نزدیک به یکدیگر روی کوهی از خاک و شنِ سخت متوقف شدیم.
قایق با خاموش کردن تِرتِرِ موتورش به حالت برعکس زمین افتاده بود و گرد و خاکِ شدیدی بر جاییجایِ بدنهیِ آهنیِ آن نشسته بود. در حالی که همگی روی شنها افتاده بودیم، هراسان نفسنفس میزدیم و به چشم میدیدیم که آب دریا از شدت نبرد دو هیولا همچون توفان به تلاطم درآمده است به زحمت از کفِ زمین بلند شدیم و محیطِ تاریکِ اطرافمان که توسط سایهیِ درختان خشکیده و سیاه احاطه شده بود را رصد کردیم.
الکسیا به مانند من اسلحهاش را از زمین برداشت، گرد و خاک آن را با کف دستش تکاند و در حین بررسی کردن دستگاه که در اثر سقوط از قایق کاملاً خرد و متلاشی شده بود نگاهی به صحنهیِ درگیری انداخت و ناباورانه در حین نفسنفس زدن گفت:
- فکر کردم... امروز روزِ... مرگمونه... اما به نظر میرسه... که حدسم اشتباه... از آب دراومده باشه... .
بیتوجه به حرفش از دور سربازان رامرِک را میدیدم که با دلیری به کراکِنِ غولپیکر از همه طرف حمله و دندانهایشان را در بدنِ آن هشتپای مخوف فرو میکردند ولی دندانهایشان با وجود قدرت درندگیِ بالایی که داشتند روی پوست ضخیم کراکِن تنها به سطوحِ سفت برخورد میکردند و آنها را از احتمال پیروزی در نبرد ناامید نشان میدادند.
یکی از ماهیها در حین این کار با چالاکی عقب نشست و در حالی که به دنبال راه مناسبی برای ادامهیِ حملهاش بود بلند فریاد زد:
- رئیس، پوستش مثل فولاده! نمیشه بهش نفوذ کرد!
با پایان حرفش کراکِن فقط با یک حرکت ساده، دهها ماهی را به کمکِ بازوهایش لِه کرد و به اعماق آب فرستاد. رئیس ماهیها مدام یورش میبرد و با خشم به این سو و آن سو میرفت، اما نمیتوانست کاری کند. ناگهان با برخورد نگاهِ اخمآلودش به ما که روی خشکی ایستاده بودیم و نفسنفس میزدیم در میانِ درگیری با رقیبش غرش عظیمی سر داد، سپس دندانهایش را تهدیدکنان به ما نشان داد و با لحنی کینهورزانه گفت:
- خوب نگاه کنین آدمهای کوچولو!
به نعره زدنش ادامه داد و با تاکید شدیدی گفت:
- این صحنه رو تو ذهنتون خب حک کنین! چون دفعهٔ بعد که ببینمتون، آخرین چیزی هستم که میبینین! شنیدین چی گفتم؟!
الکسیا با بیپروایی جواب داد:
- ببین، اون هشتپا داره افرادت رو مثل صبحونه میخوره! پس شاید بهتر باشه تا نوبت به خودت نرسیده فلنگ رو ببندی!
رئیس ماهیها با شنیدن حرفهای خواهرم آنقدر عصبانی شد که پوستش در میانِ تاریکی به رنگ بنفش تیره درآمد:
- من فرار نمیکنم انسانِ گستاخ! من فقط... عقبنشینیِ تاکتیکی میکنم!
همزمان با پایان حرفش با جاخالی دادن حملهیِ دردناکِ رقیبش را دفع کرد و خطاب به ما گفت:
- امروز تونستین از چنگم در برین ولی بدونین که این پایان ماجرا نیست! به زودی روزی دوباره همدیگه رو خواهیم دید! و وقتی اون روز برسه فراموش نکنین که وصیتتون رو کرده باشین! چون من یه ثانیه هم از کشتنتون دریغ نمیکنم!
ارینا با صدایی بلند گفت:
- تو هم فراموش نکن که ما حالا میدونیم نقطهضعفت چیه! و دفعهٔ بعد برای مقابله باهات آمادهتریم!
رئیس ماهیها پیش از آنکه کراکِن بازوی دیگری به سویش دراز کند، با حرکتی سریع به اعماق آب فرورفت. ماهیهای باقیمانده هم به دنبالش رفتند، ولی بسیاری از آنان در حین تعقیب شدن توسط رقیبِ رئیسِ مغرورشان طعمهٔ کراکِن شدند.
وقتی هشتپا نعرهزنان در میانهیِ تلاش برای تعقیب رقیبش از ما به طور کامل دور و در تاریکی ناپدید شد آبِ دریا آرام گرفت و ما سه نفر در حالی که روی خشکی ایستاده بودیم به صحنهای نگاه میکردیم که همچون یک کابوس به نظر میرسید.
پس از مدتها ایستادن در خشکی الکسیا خندهکنان سکوت را شکست و گفت:
- عقبنشینیِ تاکتیکی؟ جونورِ مسخره... فرار کردنِ با کلاس رو به مرگ در حین مبارزه ترجیح داد! فکر نمیکردم انقدر ترسو باشه!
ارینا بر خلاف خواهرم با لحنِ جدی گفت:
- در هر صورت حق با اون بود... چون این پایان ماجرا نیست، دیر یا زود ممکنه دوباره باهاش مواجه بشیم.
الکسیا با زمین انداختن دستگاه فرکانس پاسخ داد:
- آره، اما موضوع مهم اینجاست که فیلاً هر سهتامون هنوز زندهایم.
خواستم در پاسخ به خواهرم چیزی بگویم اما با طنین غرشِ رعد و برق سپس بارش باران مضطربانه نگاهی به آسمانِ سیاه، تاریک و ابری انداختم و با صدایی که نگرانی از آن موج میزد گفتم:
- بهترِ راه بیفتیم، باید تا قبل از شروع بارندگی یه پناهگاه پیدا کنیم.
الکسیا نگاهی به من انداخت، با اشاره سر حرفم را تایید کرد و نفسزنان گفت:
- این مورد رو باهات موافقم.
در حالی که قدمزنان از کنارم رد میشد روبه ارینا با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- زود باش تیزدندون، الان وقت شنا کردن نیست چون اصلاً وقتی نداریم که با نگاه کردن به دریا بخواییم تلفش کنیم.
ارینا دندانقروچه رفت و در حالی که از پشت سر الکسیا را تعقیب میکرد با حرص شدیدی پاسخ داد:
- خودم میدونم. لازم نیست بهم بگی.
دستی به لباسِ مشکیرنگ و خیسم کشیدم و با تعقیب کردن ارینا و خواهرم به مسیری که نمیدانستیم به کجا ختم میشد ادامه دادم.
آخرین ویرایش: