آزادنویسی دفتر آزادنويسي شبی در روئیا | اميراحمد

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا متعجبانه پرسید:
- کِراکِن؟!
به ناگاه با پایان حرفش از اعماق آب سایهٔ عظیم‌تری ظاهر شد، هیولایی با هشت بازوی مارپیچ که هر کدام به ضخامت تنهٔ درخت بودند. آن هیولا یک اختاپوس بود، یک اختاپوس غول‌پیکر با پوستی تیره و سیاه که همچون کهربا می‌درخشید و چشمانی به بزرگی چرخ‌های یک قطار داشت.
ناباورانه پرسیدم:
- اون دیگه چی میگه؟!
ارینا با وحشت فریاد زد:
- رقیب قدیمیِ رامرِکِ! پدرم تویِ دفترچَش نوشته بود که این دو‌تا جونور عجیب همیشه برای قلمرو باهم می‌جنگن!
الکسیا با نگاه تمسخر‌آمیزی به رئیس ماهی‌ها گفت:
- خب ظاهراً قاتل واقعی سر و کلش پیدا شده‌. شاید بهتر باشه... .
ناگهان کِراکِن با سرعتی بالا به چند قدمیِ‌ ما و رامرِک نزدیک شد، به محضِ برخورد نگاهش به رئیس ماهی‌ها سپس ما سه نفر نعره ترسناک و بلندی سر داد و هم‌زمان با طنین نعره‌اش یکی از بازوهایش را به سوی ما پرتاب کرد.
به محض این اتفاق ماهیِ غول‌پیکر حمله‌اش را به کمک دندان‌های بلندش به هر زحمتی که بود دفع کرد و با خشمِ غیر‌قابل کنترلی غرید:
- برو گمشو پسر عموی بدوقت! این شکارِ منه!
اما کراکِن بی‌اعتنا به حرف‌هایش، بازوی دیگری را به سوی قایق ما دراز کرد. الکسیا نخست با شلیک گلوله سپس با ضرباتِ بی‌امانِ چاقویش به بخشی از بازویِ تیره و خونینِ هشت‌پایِ بزرگ ضربه زد، ولی چاقو روی پوست ضخیمش تنها یک خراش کوچک ایجاد کرد.
رامرِک که از دست‌درازیِ کراکِن به شکارش ناخرسند به نظر می‌آمد نعره‌زنان همراه با تمام افرادش طوری که انگار افسارش پاره شده باشد به سوی پسر‌عمویِ طمع‌کارِ خود یورش برد و به کمک دندان‌های خونین و بلندش غرش‌کنان با او درگیر شد.
در این میان با مشغول شدن کراکِن به درگیری با رامرِک و افرادش ما سه نفر که به نظر فرصت فرار را مناسب می‌دانستیم به جانِ موتور قایق افتادیم و سعی کردیم سریعاً آن را روشن کنیم.
پس از گذشت مدت کوتاهی فریاد‌زنان موتور قایق را دوباره روشن کردیم و در حالی که دو هیولا مشغول نبرد با هم بودند به سمت ساحل به راه افتادیم‌.
رئیس ماهی‌ها که از دست کراکن عصبانی بود، ناگهان با برخورد نگاهش به فرار‌مان به سوی ما برگشت و نعره‌زنان خطاب به افرادش با لحن دستوری گفت:
- دارن فرار می‌کنن! زود‌باشین جلوشون رو بگیرین!
افرادش به محض شنیدن دستور به سمت‌مان تغییر جهت دادند تا مانع‌مان شوند اما وقتی کراکن با جاخالی دادن حمله رامرِک را دفع و بازوهایش را دور بدن رئیس ماهی‌ها پیچاند تا او را به اعماق آب بفرستد همگی از این کار منصرف شدند و بر خلاف میلشان تصمیم گرفتند به کمک رئیس وحشی‌شان بروند. برای لحظه‌ای کوتاه تنها چیزی که از رئیس ماهی‌ها شنیدیم، نعرهٔ خشمگینش بود که همراه با آن با چهره‌ای برافروخته گفت:
- نمی‌تونید تا ابد ازم فرار کنین! چون من برمی‌گردم! برمی‌گردم و تا آخرین نفس دنبالتون می‌کنم!
ناگهان در میانه رسیدن به ساحل با گریختن سپس پدیدار شدن دوباره‌یِ رامرِک از میانِ آب‌ دریا یکی از بازو‌های بلند و کشیده‌یِ کراکِن به هوا بلند شد و در حالی که رامرک را نشانه رفته بود با عبورش از کنار او سپس برخورد محکمش به درون آب موجِ طوفان‌مانندی به سمت ما شلیک شد و با به هوا بلند کردن قایق‌ هر سه‌ نفرمان را به رویِ ساحلِ خاکی‌رنگ انداخت. هر کدام با وضعِ آشفته‌ای از قایق بیرون افتادیم و نزدیک به یک‌دیگر روی کوهی از خاک و شنِ سخت متوقف شدیم.
قایق با خاموش کردن تِر‌تِرِ موتورش به حالت برعکس زمین افتاده بود و گرد و خاکِ شدیدی بر جایی‌جایِ بدنه‌یِ آهنیِ آن نشسته بود. در حالی که همگی روی شن‌ها افتاده بودیم، هراسان نفس‌نفس می‌زدیم و به چشم می‌دیدیم که آب دریا از شدت نبرد دو هیولا همچون توفان به تلاطم درآمده است به زحمت از کفِ زمین بلند شدیم و محیطِ تاریکِ اطراف‌‌مان که توسط سایه‌یِ درختان خشکیده و سیاه احاطه شده بود را رصد کردیم.
الکسیا به مانند من اسلحه‌اش را از زمین برداشت، گرد و خاک آن را با کف دستش تکاند و در حین بررسی کردن دستگاه که در اثر سقوط از قایق کاملاً خرد و متلاشی شده بود نگاهی به صحنه‌یِ درگیری انداخت و ناباورانه در حین نفس‌نفس زدن گفت:
- فکر کردم... امروز روزِ... مرگمونه... اما به نظر می‌رسه... که حدسم اشتباه... از آب دراومده باشه... .
بی‌توجه به حرفش از دور سربازان رامرِک را می‌دیدم که با دلیری به کراکِنِ غول‌پیکر از همه طرف حمله و دندان‌هایشان را در بدنِ آن هشت‌پای مخوف فرو می‌‌کردند ولی دندان‌های‌شان با وجود قدرت درندگیِ بالایی که داشتند روی پوست ضخیم کراکِن تنها به سطوحِ سفت برخورد می‌کردند و آن‌ها را از احتمال پیروزی در نبرد نا‌امید نشان می‌دادند.
یکی از ماهی‌ها در حین این کار با چالاکی عقب نشست و در حالی که به دنبال راه مناسبی برای ادامه‌یِ حمله‌اش بود بلند فریاد زد:
- رئیس، پوستش مثل فولاده! نمیشه بهش نفوذ کرد!
با پایان حرفش کراکِن فقط با یک حرکت ساده، ده‌ها ماهی را به کمکِ بازوهایش لِه کرد و به اعماق آب فرستاد. رئیس ماهی‌ها مدام یورش می‌برد و با خشم به این سو و آن سو می‌رفت، اما نمی‌توانست کاری کند. ناگهان با برخورد نگاهِ اخم‌آلودش به ما که روی خشکی ایستاده بودیم و نفس‌نفس می‌زدیم در میانِ درگیری با رقیبش غرش عظیمی سر داد، سپس دندان‌هایش را تهدید‌کنان به ما نشان داد و با لحنی کینه‌ورزانه گفت:
- خوب نگاه کنین آدم‌های کوچولو!
به نعره زدنش ادامه داد و با تاکید شدیدی گفت:
- این صحنه رو تو ذهنتون خب حک کنین! چون دفعهٔ بعد که ببینمتون، آخرین چیزی هستم که می‌بینین! شنیدین چی گفتم؟!
الکسیا با بی‌پروایی جواب داد:
- ببین، اون هشت‌پا داره افرادت رو مثل صبحونه می‌خوره! پس شاید بهتر باشه تا نوبت به خودت نرسیده فلنگ رو ببندی!
رئیس ماهی‌ها با شنیدن حرف‌های خواهرم آنقدر عصبانی شد که پوستش در میانِ تاریکی به رنگ بنفش تیره درآمد:
- من فرار نمی‌کنم انسانِ گستاخ! من فقط... عقب‌نشینیِ تاکتیکی می‌کنم!
هم‌زمان با پایان حرفش با جاخالی دادن حمله‌یِ دردناکِ رقیبش را دفع کرد و خطاب به ما گفت:
- امروز تونستین از چنگم در برین ولی بدونین که این پایان ماجرا نیست! به زودی روزی دوباره هم‌دیگه رو خواهیم دید! و وقتی اون روز برسه فراموش نکنین که وصیت‌تون رو کرده باشین! چون من یه ثانیه هم از کشتنتون دریغ نمی‌کنم!
ارینا با صدایی بلند گفت:
- تو هم فراموش نکن که ما حالا می‌دونیم نقطه‌ضعفت چیه! و دفعهٔ بعد برای مقابله باهات آماده‌تریم!
رئیس ماهی‌ها پیش از آنکه کراکِن بازوی دیگری به سویش دراز کند، با حرکتی سریع به اعماق آب فرورفت. ماهی‌های باقی‌مانده هم به دنبالش رفتند، ولی بسیاری از آنان در حین تعقیب شدن توسط رقیبِ رئیسِ مغرورشان طعمهٔ کراکِن شدند.
وقتی هشت‌پا نعره‌زنان در میانه‌یِ تلاش برای تعقیب رقیبش از ما به طور کامل دور و در تاریکی ناپدید شد آبِ دریا آرام گرفت و ما سه نفر در حالی که روی خشکی ایستاده بودیم به صحنه‌ای نگاه می‌کردیم که همچون یک کابوس به نظر می‌رسید.
پس از مدت‌ها ایستادن در خشکی الکسیا خنده‌کنان سکوت را شکست و گفت:
- عقب‌نشینیِ تاکتیکی؟ جونورِ مسخره... فرار کردنِ با کلاس رو به مرگ در حین مبارزه ترجیح داد! فکر نمی‌کردم انقدر ترسو باشه!
ارینا بر خلاف خواهرم با لحنِ جدی گفت:
- در هر صورت حق با اون بود... چون این پایان ماجرا نیست، دیر یا زود ممکنه دوباره باهاش مواجه بشیم.
الکسیا با زمین انداختن دستگاه فرکانس پاسخ داد:
- آره، اما موضوع مهم این‌جاست که فیلاً هر سه‌تامون هنوز زنده‌‌ایم.
خواستم در پاسخ به خواهرم چیزی بگویم اما با طنین غرشِ رعد و برق سپس بارش باران مضطربانه نگاهی به آسمانِ سیاه‌، تاریک و ابری انداختم و با صدایی که نگرانی از آن موج می‌زد گفتم:
- بهترِ راه بیفتیم، باید تا قبل از شروع بارندگی یه پناهگاه پیدا کنیم.
الکسیا نگاهی به من انداخت، با اشاره سر حرفم را تایید کرد و نفس‌زنان گفت:
- این مورد رو باهات موافقم.
در حالی که قدم‌زنان از کنارم رد می‌شد روبه ارینا با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- زود باش تیز‌دندون، الان وقت شنا کردن نیست چون اصلاً وقتی نداریم که با نگاه کردن به دریا بخواییم تلفش کنیم.
ارینا دندان‌قروچه رفت و در حالی که از پشت سر الکسیا را تعقیب می‌کرد با حرص شدیدی پاسخ داد:
- خودم می‌دونم. لازم نیست بهم بگی.
دستی به لباسِ مشکی‌رنگ و خیسم کشیدم و با تعقیب کردن ارینا و خواهرم به مسیری که نمی‌دانستیم به کجا ختم می‌شد ادامه دادم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
باران می‌بارید اما نه آن بارانِ آرامِ قدیمی بلکه بارانی خشمگین که مثل سوزن‌های یخ‌زده بر پوست‌مان فرود می‌آمد. سه نفر زیر درختانِ شکسته‌ای که مثل استخوان‌های بیرون‌زدۀ از زمین بودند پناه گرفته‌ بودیم و سعی می‌کردیم در میانِ حملاتِ بی‌پایانِ قطرات باران به مسیر‌مان ادامه بدهیم.
ساعت‌ها بود که در تاریکیِ مطلق و میانِ ویرانه‌ها پیش می‌رفتیم و نفس‌زنان قدم‌هایمان را هر‌چند ضعیف اما محکم‌تر از قبل برمی‌داشتیم. در حین این کار الکسیا در حالی که آب از کلاهش چکه می‌کرد با لحن معترضانه‌ای گفت:
- خدایا، انگار داریم تو سونای یک غولِ عصبانی می‌دوییم! حتی ماهی‌ها هم الان زیر آب قایم شدن!
ناگهان در حالی که چشمانم را برای دیدنِ چیزی در دوردست تنگ کرده بودم سایه‌ای شبیه به یک کلبه‌یِ نیمه‌سوخته توجه‌ام را به خود جلب کرد.
ناباورانه به سمت آن کلبه اشاره کردم و بلند گفتم:
- انگار اونجا... یه خونه‌یِ نیمه‌سوخته هست. شاید بشه توش پناه گرفت تا بارون تموم بشه.
الکسیا مثل من به ساختمانی نیمه‌ویران با دیوارهای خزه‌گرفته که انگار آخرین نفس‌هایش را می‌کشید چشم دوخت و با لحنی پر از تردید گفت:
- انگار چیزی که می‌بینم واقعیه... اما فکر نکنم کسی داخلش برامون کمین نکرده باشه، باید با احتیاط واردش بشیم.
به محض پایانِ حرفش وقت را تلف نکردیم و با تمام قدرتی که برایمان باقی‌ مانده بود دوان‌دوان به سمت کلبه حرکت کردیم.
***
درب چوبی با صدایی شکسته باز شد و ما سه نفر خود را به داخل پرتاب کردیم. هوای داخل کلبه بوی نم کهنگی و رطوبت می‌داد، اما حداقل از باران مرگبار در امان بودیم.
نفس‌زنان از زمین بلند شدیم و قر‌قر‌کنان در حالی که اطراف‌مان را بررسی می‌کردیم به سمتی حرکت کردیم.
با هر قدم‌مان، کفِ خزه‌زده زیر پاهایمان مثل جویدنِ استخوان‌های مرطوب صدا می‌داد و صدای بارش باران از بیرون با قدرت در محیط داخل طنین می‌انداخت.
ارینا به محض بلند شدنش از زمین به طرف درِ ورودیِ کلبه رفت، سریع درِ خانه را که مثل دهانِ یک مردۀ متعفن نیمه‌باز مانده بود بست و با بینیِ بالا انداخته‌ای بر خلافِ میلش گفت:
- بوی گندِ تعفن و موش‌های مرده میاد. ولی به هر حال بهتر از اینه که تو این بارون آب‌کشی بشیم.
الکسیا چراغ‌قوه اسلحه‌اش را به دیوار‌های خزه‌زده و پوسیده و محیط اطراف‌مان تاباند و با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- انگار خوش‌آمدگوییِ گرمی نیست! یه نگاه به این‌جا بندازین... حداقل یه جسدِ تزئینی هم نذاشتن برای دل‌خوشیِ مهمون‌ها‌شون!
ناگهان صدای خِش‌خِشِ دلهره‌آوری از پشت مبل‌مان‌های واژگون شده، نیمه‌پاره و پوسیده توجه‌ام را به خود جلب کرد و باعث شد به مانند خواهرم سریع به خود گارد بگیرم و لوله‌یِ سلاحم را به نقطه‌ای که صدا‌ها از آن ساطع شد نشانه بگیرم.
با نزدیک شدن‌مان به منبع صدا یک جانورِ جهش‌یافته با ترکیبی از موش و سوسک و در حد و اندازه‌ی یک گربه را دیدیم که وحشیانه و خُر‌خُر‌کنان با جیغ‌های زنانه و انسانی به سمتمان دوید و چنگال‌ها‌ی خونینش را به هوا بلند کرد تا گلوی یکی از ما سه نفر را بی‌رحمانه بدرد.
هم‌زمان با این اتفاق مضطربانه فریاد زدم:
- این دیگه چه‌جور موجودیه؟!
با پایان حرفم سریع خودم را عقب کشیدم و فریاد‌زنان انگشتم را به ماشه اسلحه‌ام نزدیک کردم تا با شلیک گلوله جانورِ درنده‌یِ مقابلم را از پا دربیاورم اما پیش از آن که موفق به این کار شوم نخست الکسیا با شلیک گلوله به سر هیولا و سپس ارینا با ضرباتِ مرگبارِ چنگال‌هایِ خونینی که از نوک انگشتانش بیرون زده بودند با سرعتی بالا او را به گوشه‌ای انداخت و پیش از آن که فرصتی بدهد با فرو کردن دندان‌های نوک‌تیزش به داخلِ گردنِ موش‌مانندِ هیولا او را برای همیشه در تاریکی خفه کرد و سکوت عمیقی همراه با بارش قطرات باران جایگزین خُر‌خُر‌ها و نعره‌های بی‌پایانش شد.
الکسیا خنده‌ کوتاهی سر داد و گفت:
- بفرما! اینم از پیش‌غذایِ شامِمون!
با پایان حرفش ارینا دندان‌هایش را از داخل گردن هیولای مقابلم بیرون کشید و روبه ما با لحن کنجکاوانه‌ای گفت:
- نظرتون چیه؟ کبابش کنیم یا خام‌خواری کنیم؟
الکسیا سرفه کوتاهی سر داد و گفت:
- من طرفدارِ گزینه‌یِ اولم!
ناباورانه روبه هر دویِشان گفتم:
- بگین که شوخی می‌کنین، واقعاً که نمی‌خوایید اون رو به عنوان غذا بخورین؟!
الکسیا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خب... گاهی اوقات تنوع هم بد نیست!
شگفت‌زده گفتم:
- تنوع؟! واقعاً، تو واقعاً می‌خوایی اون رو بخوری؟!
الکسیا با لرزش شدیدی از سرما خشمش را کنترل کرد و بی‌توجه به حرفم گفت:
- به جای این حرف‌ها کمک کن بقیه‌یِ جاهایِ این کلبه‌یِ مرموز رو بررسی کنیم. ممکنه باز هم جونوری مثل این جایی برامون کمین کرده باشه.
***
چندین ساعت از بارش باران گذشته بود اما هنوز بارندگی به قوت قبلش ادامه داشت. در حالی که آخرین جرئه‌یِ آب را می‌نوشیدم نگاهی به بطری‌هایِ باقی‌مانده‌یِ آب انداختم و با لحنی نگران گفتم:
- زخیره‌یِ آب‌مون کم‌کم داره تموم می‌شه، بهتره با احتیاط بیشتری از مقدار آب و غذایی که برامون مونده استفاده کنیم وگرنه... هِی وایسا... داری چیکار می‌کنی؟!
الکسیا بی‌توجه به سوالم یکی از بطری‌ها را زیر شیرِ آب گرفت و با صدایی تمسخر‌آمیز گفت:
- به به! آبِ رادیو‌اکتیو! یا حالا می‌میریم یا صبح که بیدار شدیم قدرت‌های فوق‌بشری پیدا می‌کنیم! البته تو اون دنیا!
از شیرِ آب زنگ‌زده هنوز قطره‌قطره و شُر‌شُر‌کنان آب می‌ریخت، قطراتِ آب رنگِ زردِ عجیبی داشت و بوی فلزِ گندیده از آن ساطع می‌شد.
الکسیا به محض پر شدن بطریِ آبش محتویات مسومِ داخل آن را به درونِ قابلمه‌یِ فلزیِ بزرگی ریخت و در حالی که آب را روی اجاقِ زنگ‌زده‌ای می‌جوشاند با جدیت گفت:
- خارج از شوخی، تنها چیزی که این آب بهمون میده، احتمالاً یه مریضیِ جدید و مخصوصِ آخرالزمانه! ولی به هر حال، تشنگی هم خودش یه جور مرگِ تدریجیه!
پشت سر او و در فاصله‌ای کوتاه با دربِ ورودیِ آشپزخانه ارینا را دیدم که آبِ جوشیده شده را با احتیاط نوشید و در حالی که سعی داشت خشم و ناراحتی‌اش را پنهان کند گفت:
- مَزَش مثل اشکِ شیطونه... ولی به هر حال، مزه‌ی زنده‌بودن رو میده.
***
اتاقِ پذیرایی پر از گرد و غبار بود و مبل‌های پاره‌پاره مثل لاشه‌یِ حیواناتِ تاکسیدرمی‌شده به نظر می‌رسیدند.
الکسیا به محض ورود به اتاق خسته و بی‌حال خودش را روی یکی از مبل‌هایِ نیمه‌پاره انداخت و با نیشخند تلخی گفت:
- عجب سوئیتِ لوکسی! پنج‌ستاره و برای مهمون‌های خاصِ آخرالزمان!
در حالی که پنجره‌های شکسته شده را با پارچه‌های کثیف می‌پوشاندم گفتم:
- فقط امیدوارم صبح که بیدار شدیم، مهمون‌های ناخوند‌مون کنارمون نباشن... یا حداقل اگه هستن، شکمشون سیر باشه!
ارینا گوشه‌ای نزدیک به آتشِ گرم زمین نشست، سپس خودش را جمع کرد و گفت:
- من اول پاس می‌دم. چون خوابم نمی‌بره... ترجیح می‌دم مطمئن بشم شما هم مثل خودم صبح از خواب بیدار می‌شین. البته اگه وسط نگهبانی دَخلَم رو نیارن.
الکسیا چشمک‌زنان گفت:
- پس موفق باشی.
با اتمام حرفش شک‌کنان نگاهی به ارینا انداخت و گفت:
- فقط اگه تبدیل به هیولا شدی، قول بده اول منو گاز نگیری!
ارینا با لبخندی تلخ پاسخ داد:
- نگران نباش، اگه خواستم تبدیل بشم حتماً خبرت می‌کنم.
نورِ لرزانِ آتش، سایه‌های عجیبی روی دیوارهای ترک‌خورده‌یِ اطراف‌مان می‌انداخت. گردنم را خاراندم و با لحن مضطربی گفتم:
- خب، حالا که تقریباً زنده موندیم... فکر می‌کنین بارونِ رادیواکتیو با وجود استفاده از دارو‌هایی که همراهِ خودمون داشتیم تونسته رومون اثر بُکُنه؟
ارینا دستش را به بازویش که قرمز شده بود مالید و با لحنی نامطمئن گفت:
- خب نمی‌دونم... به نظر من اگه اثر کرده باشه، تا فردا صبح یا موهامون می‌ریزه و چند روز بعدش می‌میریم یا به جای چند روز بعد تویِ همین چند ساعت آینده از شدت دل‌درد، استفراغ و سرفه می‌میریم.
الکسیا با طعنه خندید و بی‌حوصله گفت:
- اگه موهام بریزه، حداقل سبک‌تر می‌شم اما امیدوارم مرگی که منتظرمه توی چند ساعت آینده سراغم نیاد.
برای لحظه‌ای کوتاه سکوت سنگینی فضا را پر کرد، سپس صدای غمگین و هراسانِ ارینا را شنیدم که با خستگیِ بالایی گفت:
- راستی... اگه صبح دیدین موهام ریخته و داشتم به مرگم نزدیک می‌شدم... با تحقیر بهم نگاه نکنین.
الکسیا خنده‌کنان گفت:
- نگران نباش هیولایِ قشنگم! اگه اتفاقی افتاد، من با آخرین گلوله‌م هم تو رو می‌کشم هم خودم رو! قول می‌دم اول خودتو بزنم!
ارینا خنده کوتاهی سر داد و گفت:
- باشه، فقط سریع انجامش بده، نمی‌خوام مرگم همراه با زجر باشه.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
باران قطع اما مِه غلیظی مانند دودِ آتشِ ابدی بر فراز جنگل نشسته بود. هر سه نفر‌مان از خانه‌یِ خزه‌زده خارج شدیم و در حالی که سعی داشتیم نسبت به دل‌درد و ضعفِ شدید بدن‌مان بی‌تفاوت باشیم محتاطانه و ناله‌کنان اطراف‌مان را که با محیطی نسبتاً تاریک تسخیر شده بود بررسی کردیم‌.
مِه مانند پرده‌ای سفید و سنگین، جهان را در خود بلعیده بود و ما سه نفر با بدن‌های خسته و پوستی که از باران رادیواکتیو می‌سوخت فاصله‌مان با کلبه‌ای که به آن پناه برده بودیم را اندک‌اندک بیشتر می‌کردیم و سرفه‌های کوتاهی سر می‌دادیم.
هوای سرد ریه‌هایِ‌مان را می‌سوزاند و هر قدم‌مان بر روی زمینِ گِل‌آلود و خیس مانند راه رفتن بر روی شیشه بود.
ارینا آب دهانش را که کمی کف‌کرده بود سرفه‌کنان بیرون ریخت، با نگاهی اخم‌آلود به سمتی از جاده‌یِ تاریک اشاره کرد و با لحنی که نا‌رضایتی و ترس از مرگ در آن موج می‌زد روبه من و خواهرم گفت:
- مسیر اون آزمایشگاه احتمالاً از... .
ناگهان، صدای خِشخِشِ شاخه‌ها از میان درختان به گوش رسید و با جلب کردن نگاه‌های هراسانِ‌مان به خود ارینا را از ادامه حرفش منصرف کرد.
مضطربانه و با لحن سوالی گفتم:
- صدایِ چی بود؟
الکسیا فوراً لوله‌یِ اسلحه‌اش را به طرف منبع صدا نشانه رفت و با لحن جدی گفت:
- بچه‌ها، فکر کنم مِهمُنایِ ناخونده داریم!
با طنینِ دوباره صدا از پشت سرم فوراً با تقلید از ارینا و خواهرم به پشت چرخیدم و جهتِ لوله‌یِ اسلحه‌ام را تغییر دادم تا عامل صدا را بیابم اما پیش از آن که بتوانم هدفی پیدا کنم، یک مردِ قدبلند با لباس و شلواری پارچه‌ای و نخ‌نما چهره‌‌یِ زمختش را خشمگینانه نشان داد، با سرعت و عکس‌العمل بالایی از مِه بیرون پرید، نور چراغ‌قوه‌اش را روی ما انداخت و لوله‌یِ بلندِ شات‌گانش مستقیماً به سوی سرمان نشانه رفت.
هر سه به مانند مجسمه سر جایمان ایستادیم و با نگاه‌هایی که به اضطراب و نفرت شباهت داشت به او زل زدیم‌.
مرد قد‌بلند فریاد‌زنان و با لحنی پر از خشم و تهدید گفت:
- تکون نخورین!
صدایش مانند غرش خرس بود:
- فقط کافیه یه حرکتِ اشتباه ازتون سر بزنه تا مغزِ پوکِتون رو تو هوا پخش کنم!
در حالی که جهتِ لوله اسلحه‌ام روبه‌پایین بود و در میانِ راه متوقف شده بود با لحنی که احتیاط و نگرانی از آن موج می‌زد گفتم:
- را... را... راحت باش رفیق! ما هم مثل شما فقط می‌خواییم از این جهنم بیرون بریم‌.
وقتی با دقت بیشتری بررسی‌اش کردم متوجه شدم که پشت سرش، زنی جوان با چشمانی ترسیده و دستانی پر از باندِ خون‌آلود پشتش مخفی شده بود و با نگرانی جهت چشمانش را بین ما و آن مرد قد‌بلند تغییر می‌‌داد.
لباس و شلوارِ زن خاکی‌رنگ، نیمه‌پاره و نخ‌نما بود و یک کاپشنِ نظامی که رنگش شبیه به لباس‌ِ پلنگیِ نیروی ارتشی بود به تن داشت. کلاهِ سیاه‌رنگ و آهنیِ روی سرش و پوتین‌های مشکی‌رنگِ کهنه‌‌اش با وجود تاریکی قابل مشاهده بودند و به مانند مرد قد‌بلند کوله‌پشتیِ بزرگی بر روی شانه‌هایش حمل می‌شد.
مردِ قد‌بلند با تردید گفت:
- فکر نمی‌کنم رفیق! آخه قیافتون چیزِ دیگه‌ای رو می‌گه! مخصوصاً اون زنیکه‌ای که نزدیک بهت وایساده!
اشاره‌اش به الکسیا بود. سرفه‌های کوتاهی سر دادم و معترضانه گفتم:
- درست صحبت کن، اون خواهرمه... تو حق نداری که... .
به ناگاه الکسیا از کوره در رفت و قصد داشت لوله‌یِ اسلحه‌اش را به قصد شلیک بالا ببرد اما شدت ضعفِ بدنش او را منصرف و فریاد‌زنان به زانو انداخت.
هم‌زمان با این اتفاق در حالی که مضطرب و نگران به خواهرم نگاه می‌کردم ارینا پشتِ سرم پنهان شد و در حینِ لرزش مکررِ دست‌ها و بدنش ترانه‌ای که می‌توانست مانع از تبدیل شدنش به جانوری درنده بشود را زیر لب زمزمه کرد.
بی‌توجه به صدایِ زمزمه‌اش نگاهی به مرد قد‌بلندِ مقابلم انداختم و در میانِ نگاه‌های بی‌تابانه‌ به مردِ قد‌بلند و خواهرم با صدایی که از ضعف می‌لرزید خِس‌خِس‌کنان گفتم:
- ما... ما فقط بازمانده‌ایم... درست مثل شما.
مرد با بی‌اعتمادی نزدیک‌تر آمد، چشمانش مانند دو تکه یخ بود:
- بازمانده؟ پس چرا پوستتون مثل ماهی پخته قرمزه؟
شانه‌ای بالا انداختم و بی‌خبر با سرفه‌های عمیقی گفتم:
- خب شاید... دلیلش این باشه که ما... به خاطر بی‌احتیاطی سرما خوردیم یا... .
مردِ قد‌بلند نیشخند تلخی به لبانش نشاند و با صدایی تمسخر‌آمیز در ادامه‌یِ حرفم گفت:
- یا جونور‌هایِ آلوده‌ای باشین که دیشب دیدم! این نظریه چطوره؟
زنی که پشت سرش بود، با احتیاط جلو آمد. صورتش پشت ماسکِ گازِ دو‌چشم پنهان بود اما چشمانش مهربان به نظر می‌رسید
- صبر کن! اونا زخمی‌اَن... مثل اون بچه‌هایی که تو روستا پیدا کردیم.
مرد قد‌بلند بی‌میل به خواسته‌یِ زن خشمگینانه نشانه‌یِ لوله‌یِ شات‌گانش را روی صورتم دقیق‌تر کرد و گفت:
- دوباره قاطی نکن! نکنه یادت رفته دفعه‌یِ قبل به خاطر دلسوزیت برای اون غریبه‌‌‌ها چه اتفاقی افتاد؟
چند قدم به او نزدیک شدم و بی‌توجه‌ به‌ تهدید لوله‌یِ اسلحه‌اش سعی کردم به حرفش اعتراض کنم، اما ناگهان پاهایم سست شد. دنیا دور سرم چرخید و روی زمین افتادم. الکسیا در حالی که سعی داشت از روی زانو‌هایش بلند شود بلند و نگران فریاد زد:
- دِنوِر!
اما او هم نتوانست در برابر ضعفِ بدنش مقاومت چندانی کند و به مانند من با سرفه‌ها و ناله‌های بلندی محکم زمین خورد.
پس از ما ارینا هم اندک‌اندک پاهایش سست شد اما پیش از آن که روی زانو‌هایش زمین بیفتد با چشمانی که روی اسلحه‌یِ شات‌گان قفل شده بودند و از خشم می‌درخشیدند روبه مردِ قدبلند فریاد زد:
- تو فکر می‌کنی با اون اسلحه‌ی مسخره‌ات می‌تونی مارو بترسونی؟
صدایش می‌لرزید، اما از روی غرور بود، نه ترس:
- ما چیزایی بدتر از تو دیدیم! اون ماهی‌های جهش یافته حداقل روراست بودن، نه مثل تو که سمتِ آدم‌های بی‌پناه اسلحه می‌گیری!
زن متعجبانه پرسید:
- ماهیِ جهش‌یافته؟! از چی صحبت می... .
مرد قد‌بلند خنده‌ی خشنی کرد و با پریدن به وسط حرفِ زنِ نا‌شناس گفت:
- شما بی‌پناه نیستید! یه‌مشت آدم اضافی هستین که باید زود‌تر از این‌ها شرشون رو کم‌ می‌کردن!
ناگهان ارینا از شدت خشم نعره هیولا‌مانندی کشید که باعث شد مرد قد‌بلند بر خلافِ آن زن ناباورانه چند قدم عقب بکشد و با احتیاط بیشتری لوله‌یِ شات‌گانش را به طرف‌مان نشانه برود.
ارینا خِس‌خِس‌کنان و سینه‌خیز کمی به طرفِ مردِ قد‌بلند نزدیک و با فاصله کوتاهی از من بی‌حال بر کفِ زمین متوقف شد. صورتش از اثرات رادیواکتیو قرمز و ملتهب بود، اما هنوز مقاوم به نظر می‌رسید. فکر نمی‌کردم کسی مثل او هم که سیستم بدنش در اثر آزمایشات دچار تغییر شده بود این‌گونه در برابر اثرات رادیو‌اکتیو از خودش ضعف نشان بدهد.
ارینا پس از مدت کوتاهی چشمانِ نیمه‌جانش را باز و بسته کرد، سپس در میانِ لرزش بدنش، دستش را به پیشانی‌اش فشرد و در حالی که سعی داشت با بلند شدن از زمین تعادلش را حفظ کند با لحنی غمگین گفت:
- ما... ما به کمک نیاز داریم، نه تهدید.
مرد قدبلند بی‌توجه به خواسته‌اش خنده‌کنان گفت:
- همه‌ی دروغگوها یه داستان غمگین دارن عزیزم.
این آخرین چیزی بود که ارینا توانست بشنود زیرا به محض بلند شدنش دوباره پاهایش از زیر بدنش خالی شد و با چشمانی از خشم، حیرت و درماندگی
بی‌صدا روی زمینِ گِل‌آلود و خیس افتاد و قربانیِ ضعف بدنش و سمومی که در رگ‌هایش می‌سوخت شد.
مرد قدبلند چند قدم به او و ما نزدیک شد و خواست با فشردن ماشه هر سه‌یِ‌مان را به کام مرگ بفرستد اما بر خلاف انتظارش زنی که همراهی‌اش می‌کرد با عجله به سوی ما دوید و سریع خودش را بین ما و لوله‌یِ شات‌گانش انداخت:
- بسه کای! اگه می‌خوای بکشیشون، اول باید منو بکشی!
مرد قدبلند طوری که انگار از دستورش سرپیچی شده باشد با چهره‌ای بر‌افروخته فریاد زد:
- لینا! چند بار باید بهت بگم که وقتی با غریبه‌ها مواجه می‌شیم نباید اسم یا هویت‌مون فاش بشه! حتماً باید... .
زنی که لینا خطاب شد با نفرت بالایی فریاد زد:
- برام مهم نیست!
برای لحظه‌ای کوتاه سکوت عمیقی حکم‌فرما شد، کای که به مانند آتشفشانی فوران‌کرده داشت از خشم به خودش می‌لرزید با کنترل کردن عصبانیتش بلند گفت:
- من اون‌ها رو می‌کشم و تو هم دخالتی نمی‌کنی! پس... ‌.
لینا با سماجتی بالا مقابلش ایستاد و محکم و جدی بر خلاف انتظاری که از یک غریبه آن هم در چنین شرایطی داشتم گفت:
- خودت من رو بهتر از هر کسی می‌شناسی، پس تصمیمت رو بگیر چون من از خواستم کوتاه نمیام!
کای برای لحظه‌ای درنگ کرد و در حالی که دستانش روی اسلحه از شدت خشم می‌لرزید اخم‌هایش را در هم کشید و با پایین بردن لوله‌یِ شات‌گان گفت:
- باشه، باشه خواهر... اما اگه یه حرکتِ مشکوک ازشون ببینم بدون اتلاف وقت ماشه رو می‌کشم.
به محض پایانِ حرفش لینا به آرامی کنار من و ارینا زانو زد و دستمالِ کهنه‌ اما نسبتاً تمیزی را روی پوست ملتهبِ پیشانی‌ام کشید.
سپس با نگاهی به ارینا و خواهرم با لحن جدی اما مرددی گفت:
- بارونِ رادیواکتیو بدن‌‌شون رو ضعیف کرده... اما شاید بشه نجاتشون داد. زود‌باش کای... کمکم کن ببرمشون داخل.
کای که هنوز از رفتار خواهرش متعجب و خشمگین به نظر می‌رسید معترضانه گفت:
- واقعاً می‌خوایی بهشون کمک کنی؟! انگار تجربه‌ی قبلی برات کافی نبوده، من... .
نگاه تند و جدیِ لینا باعث شد حرفش را قطع و طبق خواسته‌یِ خواهرش بر خلاف میل خود برای کمک به ما وارد عمل شود.
در حالی که دنیا دور سرم تار می‌شد، آخرین چیزی که دیدم چشمان لینا بود، چشمانی که مانند ستاره‌ای در مِهِ تاریک می‌درخشیدند.
پیش از آن که کامل از هوش بروم صدایِ لینا را شنیدم که با لحنی نگران گفت:
- چشم‌هاشون زرد شده. فکر کنم آبِ آلوده شده به رادیواکتیو خورده باشن! باید... .
دیگر چیزی نشنیدم و در تاریکی فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
وقتی چشمانم را باز کردم، اولین چیزی که حس کردم بوی عجیب گیاهان دارویی بود.
بویی که شاید با ترکیبی از مریم‌گلی و چیزی شبیه به پوست درختِ سوخته شده به وجود آمده بود.
هم‌زمان با نیمه‌باز شدن چشمانم و از بین رفتن سیاهی مطلقی که دیدگانم را تار کرده بود خودم را روی زمین کلبه دیدم، چهره‌ام روبه‌ سقفِ خزه‌زده و پوسیده بود و پتوی زبری رویم انداخته شده بود.
سمت راستم با فاصله‌ای کوتاه آتشِ کوچکی در گوشه‌ای از کلبه روشن بود و دودش به آرامی از سوراخِ سقف خارج می‌شد.
لینا کنارم زانو زده بود و با دستمالی گرم پیشانی مرا پاک می‌کرد:
- آه، بیدار شدی!
صدایش آرام و خسته به نظر می‌رسید:
- نگران نباش، سم رو با چای گیاهی شستشو دادم. چشم‌هاتون دیگه زرد نیست.
با پایان حرفش دستمال را از پیشانی‌ام دور کرد، سپس به آرامی نوکِ تیز و کوتاهِ سوزنِ آمپولی سفید‌رنگ را به داخل بازویِ راستم فرو کرد.
برای لحظه‌ای کوتاه سوزشِ آزار‌دهنده‌ای باعث شد دندان‌هایم را محکم روی هم فشار بدهم و چهره‌ام درهم شود.
با پایان تزریقِ آمپول سریع سوزنِ آن را از درون بازویم به آرامی بیرون کشید، از روی زانو‌هایش بلند شد و امیدوار‌انه گفت:
- این دارو تاثیر رادیو‌اکتیو رو کمتر می‌کنه. بهتره یکم استراحت کنی تا حالت بهتر بشه.
بی‌توجه به حرفش با به یاد آوردن اتفاقات پیش از بی‌هوش شدنم هراسان اطرافم را نگاه کردم و در حالی که مضطرب نامِ خواهرم را زیر لب تکرار می‌کردم سعی کردم از جایم بلند شوم اما ضعف نسبتاً بالای بدنم مرا از این کار منصرف کرد.
هم‌زمان با این اتفاق وقتی نگاهم به الکسیا افتاد آرام گرفتم و نفسم را محکم بیرون دادم‌.
الکسیا آن طرف‌تر و نزدیک به من در حینِ این‌که ماسک رادیو‌اکتیوش درست بالایِ سرش قرار داشت در خواب عمیقی بود و ارینا کنار دیوارِ مقابلم نیم‌خیز نشسته و در حالی که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود با چشمانی نیمه‌باز به ما نگاه می‌کرد. کای هم اسلحه به دست و مثل یک سگِ نگهبان کنارِ درِ ورودیِ کلبه ایستاده بود و بی‌اعتمادی در چهره‌اش موج می‌زد.
دهان خشکم را ناله‌کنان تکان دادم و گفتم:
- چرا... .
صدایم خش دار بود:
- چرا بهمون کمک کردین؟
لینا نگاهِ مهربانش را به من انداخت و در حالی که نزدیک به خواهرم روی زانو‌هایش نشسته بود و داشت او را درمان و هوشیاری‌اش را بررسی می‌کرد با لحنی غمگین و جدی گفت:
- سه ماه پیش، برادرِ کوچیکم کای توی همین وضع بود، درست مثل شما سه نفر... آلوده به رادیواکتیو و در حال مرگ.
دستی به گردنش کشید و گفت:
- حسابی نگران بودم و فکر می‌کردم کارش تمومه اما درست قبل از این که جونش رو از دست بده یه غریبه به ما پناه داد، بر خلاف انتظارم برادرم رو درمان کرد و به جایِ کشتنمون بهمون غذا و دارو داد.
با پایان حرفش نگاهی به برادرش کای انداخت که با اخم محتاطانه نزدیک پنجره‌ای نیمه‌شکسته ایستاده بود و به محیطِ بیرون نگاه می‌کرد.
لینا نگاهش را از برادرش دزدید و روبه من با لحن انسان‌دوستانه و جدی گفت:
- بعد از اون اتفاق به خودم قول دادم اگه روزی کسی رو توی همچین شرایطی ببینم، کمکش کنم.
ارینا آرام با صدای نیمه‌انسانی و هیولا‌مانندش گفت:
- اما دنیای الان دیگه جای آدمای خوب نیست. هرکی فقط به فکر خودشه. یا می‌کشی یا کشته می‌شی.
لینا چایِ گیاهی را به کمک لیوانِ آهنیِ کوچکی آرام به خوردِ خواهرم که بی‌هوش و نیمه‌جان به نظر می‌رسید داد و با لبخند تلخی در پاسخ به حرفِ ارینا گفت:
- دقیقاً به خاطر همین چنین قولی رو به خودم دادم... دنیامون داره هر روز تاریک و تاریک‌تر می‌شه، حد‌اقل کاری که می‌تونیم انجام بدیم تا بیشتر از این تویِ تاریکی فرو نریم اینِ که چراغایِ کوچیک رو روشن نگه داریم.
آهِ عمیقی کشید و با حسرت ادامه داد:
- من و برادرم گذشته‌یِ خوبی نداشتیم، چون قبلاً جزو آدم‌بدا بودیم. قبل از نابودیِ دنیا کای و من یه زمانی برای یه گروه شبه‌نظامی که در ظاهر با ارتش همکاری داشت کار می‌کردیم. تا اینکه دیدیم چطور یه روستا پر از آدم‌های بی‌گناه رو فقط به خاطر یه بشکه سوخت نابود کردن.
کای ناگهان چرخید و طوری که انگار علاقه‌ای به شنیدن خاطرات بدِ گذشته‌‌اش نداشته باشد گفت:
- لینا، بس کن! لازم نیست همه چیز رو بهشون بگی.
لینا بی‌توجه به حرف برادرش با احساساتی که انگار سال‌ها در پشت دیوار دروغ و خود‌خواهی سرکوب شده بودند روبه کای پاسخ داد:
- چرا لازمه!
به زحمت بغضش را خفه کرد و با صدای غمگینش گفت:
- اگه می‌خواییم واقعاً تغییر کنیم، باید با گذشته‌مون روراست باشیم.
ارینا سرفه‌ کوتاهی سر داد و گفت:
- من هیچ‌وقت نتونستم با گذشتم روراست باشم‌.
سکوت سنگینی فضای کلبه را پر کرد. فقط صدای ترک خوردن چوب‌ها در آتش به گوش می‌رسید. پس از مدت کوتاهی لینا لبه‌یِ لیوان را از دهانِ نیمه‌بازِ خواهرم دور کرد و در حالی که می‌خواست به او آمپول تزریق کند روبه ارینا آهسته گفت:
- کارای بدِ گذشته همیشه مثل سایه دنبالت میان عزیزم... این بخشی از طبیعتِ انسانه اما بعضی‌وقتا هم فرصت برای جبران اشتباهاتِمون داریم.
ناگهان الکسیا در میانِ به هوش آمدنش سرش را آرام به سمتی چرخاند و ناله‌کنان با لحن کشیده، لرزان و ضعیفی گفت:
- اشتباهِ... چی؟!
لینا با پایانِ تزریقِ آمپول سریع سوزنِ آن را از درونِ بازویِ دستِ چپِ الکسیا خارج کرد و در حالی که دستمالِ نیمه‌مرطوبی را رویِ پیشانیِ خواهرم می‌کشید با خنده کوتاهی در پاسخ به سؤالش گفت:
- هیچی... .
با اتمام حرفش دستمال را از پیشانیِ خواهرم دور کرد و گفت:
- ظاهراً وضعِ تو از برادرت بدتره اما خب فکر کنم بعد از تزریق این دارو حالت بهتر بشه.
نگاهم به کای افتاد که هنوز با چهره‌ای درهم کنار پنجره ایستاده بود و بی‌توجه به ما به محیطِ بیرونِ کلبه خیره شده بود.
رفتارش به گونه‌ای بود که انگار داشت با شبح‌های گذشته‌اش می‌جنگید. چشمانش به وضوح می‌گفت که علاقه بالایی به نجاتِ ما ندارد، بر خلافِ او نوع نگاهِ خواهرش به ما سه نفر طور دیگری بود، طوری که انگار نجات ما برای خودش و برادر کوچکش فقط یک اقدام بشردوستانه نبود بلکه بخشی از تلاششان برای فراموشیِ گذشته دردناک و مهم‌تر از آن بخشیدن خودشان بود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
(سه روز بعد)
پوستمان دیگر آن قرمزیِ وحشتناکِ ناشی از تاثیر رادیو‌اکتیو را نداشت و می‌توانستیم بدون احساس ضعف و سرگیجه روی پا‌هایمان بایستیم. من گوشه‌ای نزدیک به آتش کنارِ خواهرم نشسته بودم، ارینا سمت راستم روی یکی از مبل‌های فرسوده دراز کشیده بود و لینا و برادرش هم مقابل‌مان کنارِ آتشِ گرم در سکوتِ کامل مشغول کاری بودند. کای به تمیز کردن لوله اسلحه‌اش مشغول بود و خواهرش هم آتش را روشن نگه می‌داشت.
در میانِ این سکوت طولانی ناگهان لینا در حالی که داشت چایِ گیاهی دیگری برایمان می‌ریخت کمی صدایش را صاف کرد و روبه ما با لحن دوستانه و کنجکاوانه‌ای پرسید:
- نگفتین... چرا می‌خوایید به اون آزمایشگاه برین؟
ارینا اولین کسی بود که صحبت را شروع کرد:
- خب داستانش طولانیه لینا ... .
با علامت چشم به من اشاره کرد و ادامه داد:
- دنور همراه با خواهرش دنبال بچه‌هاش می‌گرده و از قضا فکر می‌کنه که بچه‌هاش توی آزمایشگاهی که من ازش فرار کردم هستن. واسه‌یِ همین تصمیم گرفتن با راهنمایی من به اون آزمایشگاه برن.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- جدا از این یه دانشمند به اسم ایوانوف روی پروژه‌ای کار می‌کرد به نام هایبریداسیون. پروژه‌ای که ممکنه اطلاعاتی در موردش توی اون آزمایشگاه موجود باشه. واسه‌یِ همین داریم می‌ریم اون‌جا.
لینا و کای به محض شنیدن حرفش متعجبانه نگاهی به هم انداختند. کای با صدایی گرفته گفت:
- گفتی ایوانوف؟
الکسیا با تعجب پرسید:
- شما اون رو می‌شناسید؟
لینا سرش را تکان داد و با صدایِ غمگین و آرامی گفت:
- شخصاً نه، اما تویِ پادگان مخفیِ شمال، به ویژه تویِ بخش مربوط به مرکزِ تحقیقاتش همه اون رو به عنوانِ یه نابغه‌‌یِ دیوونه می‌شناختن. اون مسئول پروژه 'ادغام اعماق' بود. پروژه‌ای که به عقیده بعضی از مخالف‌هاش فقط تویِ یه روز پیش از سیصد نفر از کسایی که به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می‌شدن همگی یا تبدیل به هیولا شدن یا قدرت عقلانی‌شون رو از دست دادن و دست به خودکشی زدن!
ارینا در حالی که با شنیدن حرف‌های لینا رنگ از رخسارش پریده بود با لحن ناباورانه‌ای گفت:
- ادغامِ اعماق؟ این همون پروژه‌ای بود که پدرم همیشه تویِ دفترچه‌اش از اون یاد می‌کرد!
لینا با چشمانی متعجب که ناباوری از آن‌ها موج می‌زد روبه ارینا گفت:
- پدرت؟!
ارینا دهانش را باز کرد تا پاسخش را بدهد اما الکسیا زودتر از او وارد عمل شد و گفت:
- خب حالا این پروژه مگه چی بوده؟ منظورم اینه که با قربانی‌هاش چیکار می‌کردن؟
کای بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد در حین تمیز کردن لوله‌یِ تفنگش با لحن زمختی گفت:
- این پروژه یه پروژه معمولی نبود، در حقیقت یه‌ روش خیلی خاص برایِ پرورشِ موجوداتِ جهش‌یافته بود. اون‌ها دی اِن اِیِ انسان‌ها رو با موجودات دریایی ترکیب می‌کردن تا بتونن سرباز‌های قاتل و مطیعی فراتر از حدِ تصورشون برای استفاده در جنگ‌ها یا کنترل جمعیت و کار‌های دیگه خلق کنن.
لینا در ادامه‌یِ حرف برادرش گفت:
- اما چیزی که نمی‌دونستن این بود که موجودات جهش یافته‌ا‌ی که روشون آزمایش می‌شد در حال توسعه‌یِ هوش مستقل خودشون بودن. رئیسِ یکی از اون‌‌ها یه ماهیِ غول‌پیکر بود، اولین نمونه‌یِ موفقی که نابودی دنیا رو به وحشتناک‌ترین شکل ممکن رقم زد!
با لحن هراسانی گفتم:
- رامرِک؟!
لینا با نیشخند تلخی گفت:
- آره، رامرِک... ظاهراً باهاش مواجه شدی.
پاسخ دادم:
- قبل از آشنایی با شما افتخار هم‌صحبتی باهاش رو داشتیم.
لینا با خنده کوتاهی گفت:
- خب چطور پیش رفت؟
الکسیا با لحن تمسخر‌آمیزی پاسخ داد:
- بخوام با یک کلمه به طور خلاصه بگم... افتضاح!
با بی‌قراری پرسیدم:
- شما این چیز‌ها رو از کجا می‌دونین؟
لینا نگاهی به برادرش انداخت و گفت:
- ما اون‌جا کار می‌کردیم. من به عنوان یه پرستار و تکنسینِ آزمایشگاه و کای هم به عنوان نگهبان. تا اینکه یک شب... یک شب همه چیز از کنترل خارج شد.
الکسیا پرسید:
- پرستار؟!
لینا با علامت سر حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره، من علاوه بر کارِ تکنسین وظیفه‌یِ حفاظت و پرستاری از بچه‌های یتیم و بی‌سرپرست رو هم بر عهده داشتم.
پرسیدم:
- گفتین همه‌چیز یهو از کنترل خارج شد؟
لحن سوالم به گونه‌ای بود که انگار منتظر پاسخ حیاتی و مهمی بودم. با اتمام حرفم کای با چهره‌ای تاریک گفت:
- لویاتان و گروهش تعداد زیادی از نگهبان‌ها و کادرِ مرکزِ تحقیقات رو بدون هیچ دلیلِ موجهی کشتن و بعدش هم تعداد زیادی از اون جونور‌های آزمایشگاهی رو از سلول‌ها و محفظه‌هاشون فراری دادن. این اتفاق وقتی افتاد که من و خواهرم قصد داشتیم نقشه‌یِ فرارمون رو اجرایی کنیم.
کنجکاوانه پرسیدم:
- لویاتان؟!
لینا با لحن آرامش پاسخ داد:
- آره، لویاتان... اون و گروهش اولین موجوداتِ جهش‌یافته‌ای بودن که تحت تاثیر بعضی از آزمایش‌ها تونستن به هوش مستقلی که خود‌مختارشون کنه دست پیدا کنن.
الکسیا متعجب پرسید:
- چرا یهو دست به کشت و کشتار زد؟!
لینا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- این رو دیگه باید از خودش بپرسین.
با لحن کنجکاوی پرسیدم:
- شما می‌دونین محل اون پادگان کجاست؟
لینا بزاق دهانش را به پایین قورت داد و در حالی که دستش را به سمتم دراز کرده بود تا یکی از لیوان‌های آهنی و پر از چایِ گیاهی را به من بدهد گفت:
- خب آره، چطور مگه؟
با لحن جدی پاسخ دادم:
- هیچی، فکر کنم بهتر باشه ما رو ببری اون‌جا.
ناگهان به محض پایان حرفم کای آشفته شد و تمیز کردن اسلحه‌اش را متوقف کرد، سپس سریع سرش را بالا آورد و با خشم بالایی پاسخ داد:
- مگه دیوونه شدی؟ اون‌جا به احتمال زیاد تبدیل به لونه‌یِ هیولا‌ها شده! من و خواهرم به زحمت تونستیم از اون‌جا فرار کنیم.
هم‌زمان با اتمام حرفش نگاهی به خواهرش انداخت، نوع نگاهش به گونه‌ای بود که انگار می‌خواست خواهرش از نظر او جانبداری کند اما لینا متفاوت فکر می‌کرد:
- خب... شاید حق با اون‌ها باشه کای!
کای ناباورانه فریاد زد:
- چی؟!
لینا بی‌توجه به خشمِ شدید برادرش مصمم و جدی گفت:
- شاید این فرصتی باشه برای جبران گذشتمون! شاید بتونیم به اون‌ها کمک کنیم تا حقیقت رو پیدا کنن.
با پایانِ حرفش بحث و دعوای لفظی شدیدی فضای اطرافم را پر کرد.
***
پس از بحثی طولانی، سرانجام کای پرچم تسلیم را بالا برد و بر خلافِ خواسته‌اش با اکراه پذیرفت که ما را فقط تا مسیری که به پادگان ختم‌ می‌شد هدایت و همراهی کند:
- باشه... باشه، می‌بریمتون اون‌جا، اما هر کاری که می‌خوایین داخلِ اون پادگانِ لعنتی انجام بدین دیگه به خودتون مربوط میشه، چون ما هم راهمون ازتون جداست و باید طبق برنامه‌های خودمون جلو بریم. از الان می‌گم که جای مناسبی رو واسه‌یِ کنجکاوی انتخاب نکردین.
با اشاره سر حرفش را تایید کردم و گفتم:
- نگران نباش، ما به این راحتی نمی‌‌میریم.
کای با طعنه‌یِ تمسخر‌آمیزی پاسخ داد:
- شک دارم، آخه چند روز پیش قیافِ زشتتون چیزِ دیگه‌ای رو می‌گفت.
حرفش چهره‌یِ الکسیا را اخم‌آلود و در مقابل نیشخند تلخی را به لبانِ لینا می‌نشاند.
خواستم به قصد اعتراض به حرفش چیزی بگویم اما کای بی‌توجه به عصبانیت من و الکسیا اسلحه‌اش را در دستانش جابه‌جا کرد و محکم و جدی با صدایِ کلفتی گفت:
- بگذریم، خوب استراحت کنین، چون تا چند ساعت دیگه حرکت می‌کنیم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
جاده در میانِ تاریکی فرسوده به نظر می‌رسید، ابر‌های سیاه مثل همیشه رنگ مرده‌ای به صورت‌ِ خسته‌یِ آسمان زده بودند و در دوردست‌ها صدای زوزه‌ی عمیقی شنیده می‌شد.
در حالی که محتاطانه به مانند بقیه‌یِ اعضای گروه اسلحه‌ به دست اطرافم را بررسی می‌کردم قدم‌هایم را کند کردم تا به کای برسم. سکوتی عمیق شبیه به زمزمه ارواح در محیط پراکنده شده بود و حس دلهره‌آوری را به من تزریق می‌کرد.
به محض نزدیک شدنم به کای با صدایی کنترل شده گفتم:
- در مورد این پایگاه نظامی که ازش فرار کردین... .
کای طوری که انگار منتظر سوالی از طرف من باشد گفت:
- خب؟
پرسیدم:
- بچه‌هایی که به مشخصات دختر‌های من بخوره هم اون‌جا بود؟ مثلاً هفت ساله، موطلایی یا قد‌بلند و؟
کای چشم‌هایش را تنگ کرد، وسط حرفم پرید و با لحن سردی گفت:
- بچه‌های زیادی اون‌جا بودن که مثل انبار کاه اون‌ها رو داخل اتاق بزرگ و مخصوصی نگه می‌داشتن. رنگ مو؟ زیاد چیزی یادم نیست.
سکوت سنگینی بینمان افتاد. تنها صدای پوتین‌های الکسیا که اسلحه به دست و با عجله به ما می‌پیوست شنیده می‌شد.
الکسیا به محض نزدیک شدنش به ما با خنده‌ای اجباری گفت:
- دارین بدون من نقشه‌ی جهان بعدی رو می‌کشید یا از هواشناسی حرف می‌زنید؟
کای شانه‌ای بالا انداخت و روبه الکسیا با لحن سردش گفت:
- دنور داشت درباره پایگاه صحبت می‌کرد. جایی که من و خواهرم از یه جهنمِ وحشتناک فرار کردیم.
ارینا بی‌توجه به ما در حالی که پشت سر الکسیا بود در حین صحبت با لینا صدای لرزانی از گلویش خارج کرد و گفت:
- واقعاً؟! یعنی... یعنی اون‌ها روی بچه‌ها هم آزمایش می‌کردن؟ مثل من؟
لینا با عجله پاسخ داد:
- نه! نه رویِ همشون... .
ارینا با نگاه کنجکاوانه و متعجبی پرسید:
- منظورت چیه؟
لینا بزاق دهانش را به پایین قورت داد و غمگینانه گفت:
- کلاً بچه‌هایی که روشون آزمایش می‌کردن دو گروه بودن، یه گروه بیشتر به خاطر بررسی‌های ژنتیکی روشون آزمایش می‌شد چون تعدادی از دانشمند‌ای اون‌جا که توی مرکز تحقیقات کار می‌کردن می‌خواستن بفهمن چرا بعضی از بچه‌ها با وجود سن کم‌شون می‌تونستن در برابر بعضی از ویروس‌های شدیداً مرگبار مصونیت پیدا کنن. یه گروه دیگه هم که فقط همین‌طوری روشون آزمایش می‌کردن تا ازشون سلاح تولید کنن!
ارینا پرسید:
- چجور آزمایشاتی؟
لینا با چشمانی پر از اشک پاسخ داد:
- آزمایشاتی با ترکیبِ جنایت و شکنجه... مثلاً تویِ یکی از آزمایش‌ها دکترها به کمک نگهبان‌ها بچه‌ها رو تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد می‌گرفتن، بهشون گرسنگی می‌دادن و اذیت‌شون می‌کردن، بعد بخشی از مغزِ بچه‌ها رو با مغز یه ماهیِ گوشت‌خوار پیوند می‌زدن یا کلاً مغز بچه‌ها رو بیرون می‌آوردَن و با دستگاه‌ها و سرم‌های مخصوصی به کسایی که تبدیل به هیولا‌ شده بودن تزریق می‌کردن.
الکسیا روبه آن‌ها با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- خب، این توضیح میده که چرا اون‌ ماهی‌های لعنتی انقدر باهوش بودن!
به محض پایانِ حرفش مثل گرگی زخمی به کای خیره شدم و ناباورانه گفتم:
- تو و خواهرت شاهد چنین جهنمی بودین اما فقط ایستادین و جنایت‌هاشون رو نگاه کردین؟!
کای با چهره‌ای سنگی به من زل زد و بی‌توجه‌ به‌ سوالم گفت:
- من و خواهرم هیچ نقشی تو این جریان نداشتیم، اصلاً در این باره چیزی به ما نگفته بودن! من فقط اون‌جا یه نگهبانِ ساده بودم که باید از دستورات اطاعت می‌کردم نه یه دانشمند دیوونه. وقتی هم که جریان رو فهمیدم سریع لینا رو برداشتم و با فرار از اون پادگانِ خراب‌شده زدم بیرون.
الکسیا با لحن تشویق‌آمیزی گفت:
- وای، چه قهرمانانه! حالا می‌فهمم چرا بر خلاف خواهرت انقدر به ما شک داشتی. چون خودتون هم فراری‌ای هستین، درست مثل ما!
کای طوری که انگار از خاطره یا اتفاقِ دردناکی خشمگین شده باشد نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- آره، درسته.
لینا که متوجه رنج برادرش شده بود با عبور از کنار ما نزدیک به برادرش ایستاد، سپس دستش را روی شانه‌یِ کای گذاشت و روبه ما با لحن غمگینش گفت:
- حین فرار‌مون سعی کردیم چندتا بچه رو با خودمون از اون‌جا خارج کنیم... اما اون‌ها... .
کای سریع حرفش را قطع کرد و طوری که انگار در تلاش باشد چیزی را از ما پنهان کند گفت:
- اما اون‌ها نتونستن همراه‌مون بیان. چون تویِ مسیرِ خروج از پادگان توسط اون جک و جونورایِ جهش‌یافته گیر افتادن و جونشون رو از دست دادن!
در حالی که چشم‌هایم پر از اشکِ خشم شده بودند مضطربانه و جدی پرسیدم:
- پس حالا می‌خوام دقیقاً بدونم... آخرین باری که اون‌جا بودین، بچه‌هایی که مشخصا‌تشون شبیه به بچه‌هایِ من باشه رو دیدین یا نه؟
کای نگاهی به لینا انداخت و گفت:
- ببین من با قاطعیت نمی‌تونم بگم که بچه‌هات اون‌جا بودن یا نه، اگه جایِ بچه‌هات رو می‌خوایی از من بپرسی باید بگم که چیزی نمی‌دونم... اما می‌دونم که تموم اون بچه‌هایی که اون‌جا بودن رو توی دو‌تا گروهِ جدا از هم نگه می‌داشتن. یه گروه تویِ آزمایشگاهِ بخش کودکان و داخلِ بلوک سی بود و یه گروه هم که تویِ یه اتاق بزرگ و خارج از آزمایشگاه نگه‌داری می‌شد.
الکسیا با لحن سوالی گفت:
- چیزی از اون پادگان یا آزمایشگاهش سالم باقی مونده که اصلاً بشه بررسیش کرد؟
کای دستی به اسلحه‌اش کشید و با لحنی جدی پاسخ داد:
- خب، راستش نه... بیشتر جا‌های پادگان و حتی خود آزمایشگاه حینِ حمله‌یِ لویاتان و افرادش نابود شد، اما فکر کنم بخش‌هایی از آزمایشگاهِ بلوکِ سی هنوز سالم باقی مونده باشه. البته زیاد امیدوار نباشین چون اون‌جا حالا پر از هیولاهای جدید شده! هیولاهایی که از بچه‌های جهش یافته ساخته شدن!
ارینا با لحن مطمئن و جدی گفت:
- منظورتون از بچه‌های جهش‌یافته بچه‌هایی به ظاهر انسان اما خون‌خوار که به مار‌ماهی شباهت دارن هست؟!
لینا دستش را از شانه‌یِ برادر کوچکش دور کرد و متعجبانه با چشمانی گشاد روبه ارینا پرسید:
- تو... تو این رو از کجا می‌دونی؟!
الکسیا با خنده‌ تلخی گفت:
- خب، وقتی خودت یه هیولای نیمه تمام باشی، این چیزها رو حس می‌کنی رفیق!
لینا شگفت‌زده با لحن هراسانی پرسید:
- یعنی ارینا یه جور موجود آزمایشگاهیِ؟!
الکسیا متعجبانه پرسید:
- تو تازه متوجه این قضیه شدی؟!
لینا مِن‌مِن‌کنان پاسخ داد:
- نه... خب، خب هیچ‌وقت سابقه نداشته کسایی که سر از اون آزمایشات عجیب در می‌آوردن بتونن بخشی از انسانیت‌شون رو حفظ کنن، همشون یا دیوونه می‌شدن و خودکشی می‌کردن یا تبدیل به سلاح‌های کشتارِ جمعی می‌شدن که نمی‌شد کنترلشون کرد. اولین باره که می‌بینم یه نفر تونسته با وجود تجربه‌یِ اون آزمایش‌ها انسانیت خودش رو باقی نگه داره.
الکسیا نگاهی به ارینا انداخت، سپس با دزدیدن نگاهش روبه لینا گفت:
- خب، ظاهراً ارینا تو این مورد استثنا بوده.
لینا با تایید حرفش پاسخ داد:
- آره، ظاهراً.
کای با شنیدن این حرف‌ها نگاه سردش را روی ارینا قفل کرد و در حالی که اسلحه‌اش را کمی پایین آورده بود برای اولین بار نگاهی انسانی به ارینا انداخت و ناباورانه پرسید:
- پس تو هم یکی از اون‌ها هستی... اما هنوز خودت هستی. این یعنی هنوز امیدی وجود داره.
ارینا به نشانه تایید حرفش سرش را به بالا و پایین تکان داد و با لحن غمگینی گفت:
- آره، و هر روز با این ترس زندگی می‌کنم که نکنه یه روزِ دیگه انسان نباشم.
بی‌توجه به حرف‌هایشان نگاهی به کای انداختم و با اصرار شدیدی پرسیدم:
- بلوک سی چه شکلی بود؟ چطور می‌تونم وارد اون پادگان بشم؟
لینا با لحنی که ترس و وحشت از آن موج می‌زد گفت:
- یه جور اتاقِ بزرگ شبیه به یه سالنِ نیمه‌تاریک و پر از میز و وسایلِ آزمایشگاهی.
با پایان حرفش کای با صدایی قطعی گفت :
- موقع فرارمون بخشی از دیوارِ جنوبیِ پادگان در اثر انفجار بزرگی شکسته شد و کامل از بین رفت. از اون‌جا می‌تونی داخل بشی. اما بدون که اون‌جا دیگه بچه‌ای زنده نیست... فقط هیولاهایی هستن که روزی کودک بودن.
با لحن مصممی گفتم:
- پس باید زودتر بریم اون‌جا. شاید بتونم نشانه‌ای از دختر‌های گم شدم پیدا کنم.
کای و لینا به یکدیگر نگاه کردند. در چشمانشان دردی مشترک موج می‌زد، دردی که از سال‌ها پیش بر جای مانده بود.
کای آهی کشید و گفت:
- می‌تونم بیشتر راهنمایی‌تون کنم... البته در صورتی که واقعاً برای رفتن به اون‌جا مصمم باشین.
با چشمانِ سوزناکی پاسخ دادم:
- هر اطلاعاتی که بدین برامون ارزشمندِ. حتی اگه آخرین چیزی باشه که می‌شنویم.
***
لینا نقشه‌یِ زردرنگی را روی کاپوت ماشینِ زنگ‌زده‌یِ مقابلم پهن کرد و در حالی که انگشتان لرزانش رد مسیرها را دنبال می‌کرد روبه ما سه نفر گفت:
- بخش مربوط به بلوکِ سی سه‌تا لایه‌یِ حفاظتی داره... ولی موشهای آزمایشگاهی مثل ما همیشه راهی پیدا می‌کنن.
الکسیا با خنده کوتاهی گفت:
- آهان! پس در واقع داریم به یه تله‌یِ موشِ غول‌پیکر حمله می‌کنیم؟ چه هیجان‌انگیز!
لینا نقشه را تا کرد و گفت:
- بلوکِ سی از طریق سیستمِ فاضلاب قابل دسترسه... البته اگه از قلمرویِ مارمولک‌های جهش‌یافته و غول‌پیکر بتونین عبور کنین!
الکسیا نیشخند‌زنان پاسخ داد:
- عالیه، پس با یه مشت مارمولک‌های وحشی هم طرفیم. راه دیگه‌ای نیست که بشه بدون هم‌صحبتی با اون مارمولک‌ها به بلوک سی نفوذ کرد؟
لینا با لحن جدی گفت:
- متاسفانه... نه، این تنها راهه ممکنه.
با لحنی جدی و پر از اطمینان گفتم:
- از پسش برمیاییم.
کای تفنگش را محکم در دست گرفت و روبه من گفت:
- اگه زنده موندین... به آزمایشگاه اصلی برین. جدا از مرگی که پرسه می‌زنه اونجا پر از پاسخ‌های مهمی هم هست که شاید بتونه تو پیدا کردن دختر‌هات بهت کمک کنه.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
( چند ساعت بعد)
با رسیدن‌مان به تقاطعِ جاده لینا همراه با برادرش در میانِ راه توقف کرد و با اشاره دست به طرفِ مسیری که به آن پادگان ختم‌ می‌شد روبه ما سه نفر گفت: - این مسیر رو می‌بینین؟ همین مسیر رو که دنبال کنین مستقیم به اون پادگان می‌رسین. موفق باشین.
ارینا نگاهی به لینا انداخت و گفت:
- شما همراهمون نمیایید؟
ناگهان کای به قصد مخالفت با ارینا و با چهره‌ای برافروخته دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما لینا زودتر از او وارد عمل شد:
- ما باید به سمت شرق بریم... گروهی از بازمانده‌ها ممکنه اون‌جا به کمک‌مون نیاز داشته باشن.
کنجکاوانه پرسیدم:
- بازمانده‌ها؟!
لینا زبانش را روی دهانش کشید و گفت:
- شایعه شده که توی شرق یه پناهگاه توسط تعدادی از بازمانده‌ها ایجاد شده، من و برادرم تصمیم گرفتیم بریم اون‌جا. شاید بشه توی اون پناهگاه زندگیِ تازه‌ای برای خودمون دست و پا کنیم.
ارینا با لحنی تردید‌آمیز گفت:
- اما همش شایعه‌ست، ممکنه جز جَک و جونور خطرناک چیزی اون‌جا نباشه.
لینا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- به هر حال چاره‌ای نداریم، مجبوریم شانسمون رو امتحان کنیم‌.
ارینا نگاه حسرت‌آمیزی به لینا انداخت و گفت:
- پس مراقب خودتون باشین... این دنیا حالا بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به کسایی مثل شما نیاز داره.
با پایانِ حرفش لینا به او نزدیک شد و در حالی که او را در آغوش گرفته بود با خنده کوتاهی گفت:
- نگران نباش، می‌دونم چطور زنده بمونم.
الکسیا نگاهی به هر دوی‌شان انداخت، سپس با لحن اغراق‌آمیزی گفت:
- اوه! حالا شد یه ملودرامِ تمام‌عیار! کی جایزه‌یِ اُسکار می‌خواد؟
لینا بی‌توجه به حرفش با رها کردن، سپس دور شدن از ارینا روبه من با لحن جدی گفت:
- حسابی مواظب باشین... داخل اون آزمایشگاه جونور‌های خطرناکی پرسه می‌زنن.
با لحن اطمینان‌بخشی پاسخ دادم:
- نگران نباشین، با احتیاط کامل اون‌جا رو بررسی می‌کنیم.
با پایان حرفم لینا نگاهی به کای انداخت، نوع نگاهش به گونه‌ای بود که انگار از برادرش می‌خواست به خواسته‌‌اش عمل کند.
کای مدتی کوتاه با نگاه سردی به خواهرش خیره شد اما زمانی که پی برد نمی‌تواند خواهرش را از خواسته‌ای که داشت منصرف کند آه عمیقی از ته دلش کشید و با نزدیک شدن به چند‌قدمی‌ام از پشت شلوارش کیفِ نخ‌نما و کوچکی پر از دارو را به من داد. در حین گرفتن کیف دست‌ِ هر دوی‌ِمان به سختی با هم تماس پیدا کرد، مانند دو شمشیر که به احترام هم‌دیگر را لمس می‌کنند.
کای به محض واگذار کردن کیفِ پر از دارو اخم‌هایش را در هم کشید و در حالی که سعی داشت خودش را راضی نشان دهد با لحن زمختش گفت:
- این‌ها رو بردارین... برای تب‌های رادیو‌اکتیو مفیدن، شاید به دردتون بخورن.
با صدایی گرفته از لای ماسک رادیو‌اکتیوم کیف را در دست گرفتم و گفتم:
- شما زندگی ما رو نجات دادین. کسی این کار رو نمی‌کرد.
لینا با لبخند کوتاهی پاسخ داد:
- فقط وظیفه‌مون رو انجام دادیم.
در حالی که دستم را به نشانه‌یِ خداحافظی به طرف کای دراز کرده بودم با لحن تشکر‌آمیزی گفتم:
- ازتون ممنونم... برای همه چیز.
کای محکم دستم را فشرد و پاسخ داد:
- از من تشکر نکن چون اگه دست من بود تا حالا هر سه‌تاتون مرده بودین، فقط به خاطر خواهرم نکشتمتون اما دفعه‌یِ بعد تضمینی نیست که این کار رو نکنم! پس دعا کنین که دوباره سر راهم قرار نگیرین! مفهومه؟!
لحنش بیشتر به شوخی شباهت داشت تا جدیت اما با این وجود سخنش باعث شد کمی نسبت به او محتاط و نگران شوم. رفتارش چندان دوستانه به نظر نمی‌رسید، شاید اگر خواهرش در مقابل‌مان نبود با چند گلوله کار هر سه نفرمان را تمام می‌کرد.
با رها شدن دستم نفسم را بیرون دادم و با تعظیم کوچکی گفتم:
- باشه، موفق باشین.
لینا با چشمانی که پشت ماسکِ دو‌چشم گاز‌دارش خیس و گریان به نظر می‌رسیدند خطاب به ما سه نفر گفت:
- اگه دنیا دوباره زنده شد... یه روز همدیگه رو تویِ یه کافه‌یِ خوب و مجلل میبینیم، باشه؟
ارینا با لبخندِ کوتاهی پاسخ داد:
- من قهوه‌یِ تلخ رو ترجیح میدم... البته اگه هنوز حس چشایی داشته باشم.
الکسیا با همان کنایه‌یِ همیشگی‌اش اما این‌بار با صدایی نرم‌تر خطاب به لینا گفت:
- من هم همون‌جا یه شامِ خوشمزه براتون میپزم! البته قول نمیدم ماهیِ جهش‌یافته توش نباشه!
همگی خنده کوتاهی سر دادیم، سپس من، الکسیا و ارینا در حالی که سر جایمان ایستاده بودیم با کای و لینا که به آرامی مقابل‌ چشمان‌مان در مِه ناپدید می‌شدند خداحافظی و آن‌ها را بدرقه کردیم. وقتی صدای پایشان مانند تپش‌های قلبِ دنیای مرده کم‌کم ضعیف و با ناپدید شدن‌شان در مِه برای همیشه ناپدید شد الکسیا نگاهی به ما انداخت و در حالی که تفنگش را روی شانه‌اش انداخته بود دستی به ماسک رادیو‌اکتیو که چهره‌اش را پوشانده بود کشید و با لحن جدی و هیجان‌انگیزی گفت:
- خب بچه‌ها! حالا که راهنما‌هایِ نازنینِمون رفتن، وقتشه بریم یه سری به جهنمِ شخصیِ خودمون بزنیم!
به محض اتمام حرفش مسیری که به پادگان ختم‌ می‌شد را در پیش گرفتیم، نور چراغ‌قوه اسلحه‌مان را به سمتی نشانه رفتیم و قدم‌زنان به اطراف‌مان نگاهی انداختیم.
مِه در سراسرِ محیط جولان می‌داد و تاریکی هم‌چنان به قوت خود باقی مانده بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- بلاخره... رسیدیم... .
ناباورانه به یکی از برجک‌های ترک‌برداشته و نیمه‌سوخته که شیشه‌های ضد‌گلوله‌یِ پنجره‌هایش کامل از بین رفته بودند نگاهی انداختم و گفتم:
- خدای من... چی به سر این‌ پادگان اومده؟! انگار یه لشگر بهش حمله بردن! به نظر نمی‌رسه کارِ یه گروه چند نفره بوده باشه.
الکسیا بی‌توجه به حرفم اسلحه‌اش را محکم در دست گرفت و با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- خب بچه‌ها، بریم ببینیم چی تویِ این پادگانِ متروکه در انتظارمونه.
ارینا مضطربانه گفت:
- امیدوارم هر چی که هست مرگ‌مون رو رقم نزنه.
الکسیا پوزخند‌زنان و با قطعیت گفت:
- وقوع هر چیزی ممکنه، هیچ‌وقت تویِ شرط‌بندی‌هات از امید استفاده نکن، وگرنه نا‌امید می‌شی!
هوا در محوطه‌یِ پادگان آنقدر سرد بود که نفس‌هایمان مانند ارواح سفید در مِه محو می‌شد. برجک‌های سوخته و ساختمان‌های نیمه‌ویران با دیوارهای سیمانیِ ترک‌خورده که به سیم‌‌خاردار‌های پیچ‌در‌پیچ مجهز بودند همچون اسکلتِ غول‌پیکری به نظر می‌رسیدند که در تاریکی خزیده بود. الکسیا پیشاپیش حرکت می‌کرد و نور چراغ قوه‌یِ اسلحه‌اش روی دیوارهای پوشیده از خزه می‌لغزید.
قدم‌زنان و محتاطانه از کنار دیوارِ نیمه‌ویرانی که طبق گفته‌یِ کای به طور کامل و در اثر انفجار ویران شده بود و راهِ نفوذ به درون پادگان را ایجاد کرده بود عبور کردیم و وارد حیاطی شدیم که مخصوص رژه سربازان بود.
ناگهان به محض ورود‌مان به پادگان ارینا نزدیک به من کنارِ یک تانک نفربر سوخته ایستاد و به دریچه فلزی زنگ‌زده‌ای در زمین اشاره کرد که با علامت "کانال تخلیه فاضلاب - بخش B4" مشخص شده بود.
هم‌زمان با اشاره‌اش به دریچه بلند فریاد زد:
- این‌جا رو ببینین! این می‌تونه ما رو مستقیم به آزمایشگاهِ بلوکِ سی برسونه.
با کلی زحمت دریچه را باز کردیم، هم‌زمان با باز شدن دریچه بوی تعفن کهنه‌ای چون نفس یک غول بیمار به مشام رسید که از پلکان آهنی و پوسیده‌ای که به عمق تاریکی می‌رفت ساطع می‌شد.
با لحن تنفر‌آمیزی گفتم:
- ظاهراً باید با اون مارمولک‌های غول‌آسا مواجه بشیم.
الکسیا در حینِ پایین رفتن از پله‌های پلکانِ آهنی با لحنِ سرد و جدی گفت:
- چاره‌ دیگه‌ای هم داریم؟
ارینا با لحنی پر از اضطراب و مخالفت گفت:
- نمی‌شه از یه راهِ دیگه بریم؟
الکسیا پاسخ داد:
- کای و لینا گفتن که این تنها راهه، همه‌یِ راه‌هایی که می‌تونن به آزمایشگاهِ بلوکِ سی برسن یا از بین رفتن یا مسدود شدن. چاره‌یِ دیگه‌ای نداریم، پس به جای بهانه‌ آوردن یه تکونی به خودتون بدین و زود‌تر همراهم بیایین پایین.
***
(در دل تاریکی)
کانال فاضلاب همچون روده‌های یک هیولای بتنی بود که قرن‌ها از عمرش می‌گذشت. آب کِدر تا زانویمان می‌رسید و روی دیوارها، قارچ‌های فسفری می‌درخشیدند.
در حالی که محتاطانه نورِ چراغ‌قوه‌ام را به تاریکیِ اطرافم می‌تاباندم با لحن آرامی که دلهره از آن موج می‌زد گفتم:
- اینجا... اینجا بوی مرگ میده.
ارینا در حین این که پنجه‌هایش ناخودآگاه بیرون زده بودند و سعی داشت آن‌ها را پنهان کند با لحن جدی گفت:
-نه... بوی تغییر میده. بوی چیزی که داره متولد میشه.
الکسیا با لحنِ کنایه‌آمیزی گفت:
- چه قشنگ! یعنی قراره تولد هیولاها رو جشن بگیریم؟! با کیک یا خونِ تازه؟!
ناگهان صدای خراشیدن ناخن‌های تیز بر روی فلز از عمقِ تاریکیِ اطراف‌مان شنیده شد. صدا به گونه‌ای بود که انگار چیزی بر روی بدنه‌یِ دیوار‌هایِ فاضلاب و سقفِ بالای سرمان حرکت می‌کرد.
سریع تفنگم را آماده شلیک کردم و مضطربانه خطاب به ارینا و خواهرم گفتم:
- بچه‌ها... فکر کنم مهمونی شروع شده.
ناگهان هم‌زمان با اتمامِ حرفم صدای خِش‌خِشِ پوزه‌ای از تاریکی به گوش رسید و صدایی خَش‌دار و کلفت مانندِ سنگ‌لاشه در فضا پیچید:
- این بویی که میاد... بوی تازه می‌ده!
خشم، گرسنگی و نفرت در صدا موج می‌زد و رعشه‌ای عمیق را به جانم می‌انداخت.
در حین تلاشم برای یافتن منبع صدا از لایِ سایه‌ها، موجوداتی به اندازه تمساح اما با پولک‌های درخشان و چشمانی کاملاً گرد را دیدم که دوان‌دوان با فاصله‌ای کوتاه از ما مقابل‌مان ظاهر شدند. مارمولک‌های جهش‌یافته‌ای با دستانی پنجه‌دار، بدنی زرهی و سیخ‌مانند و دمی شلاق‌مانند در هوا.
ناگهان بزرگ‌ترین آنها خودش را به دیوار کناری‌اش کوبید، سپس زبانش را بیرون انداخت، زبانی دو شاخه که انتهایش می‌درخشید:
- من... گرسنمه!
صدا همان صدایی بود که شنیده بودیم. حالا فهمیدیم یکی از آنها می‌تواند صحبت کند.
مارمولک غول‌پیکر خواست چیز دیگری بگوید که ناگهان الکسیا شلیک کرد. گلوله‌ها با سرعت روی پولک‌های مارمولک مقابلم برقی ایجاد کردند اما بی‌آنکه آسیبی وارد کنند سریع توسط بدن آن مارمولک غول‌پیکر به عقب رانده شدند.
با تبدیل شدن دهانِ مارمولک به نیشخند ارینا سریع به مسیری که معلوم نبود به کجا ختم می‌شود نگاهی انداخت و بلند فریاد زد:
- بدوین! اون طرف تابلوی بلوک سی رو دیدم!
***
دوان‌دوان و پشت سر هم نفس می‌زدیم و در آب فاضلاب می‌دویدیم، در حالی که مارمولک‌ها از هر طرف می‌آمدند. یکی از آنها با پنجه‌اش کوله‌پشتی ارینا را پاره کرد. من با اسلحه‌ام به سرش کوبیدم و بوی سوختگی فضا را پر کرد.
مارمولک‌های غول‌پیکر از هر طرف به ما نزدیک می‌شدند و دندان‌های تیزشان در نور چراغ‌قوه‌ها برق می‌زد. الکسیا با خشم شلیک می‌کرد، اما پولک‌های سخت آنها گلوله‌ها را دفع می‌کرد.
در میانه درگیری و فرار بلند فریاد زدم:
- ارینا!
با برخورد نگاه ارینا به چهره‌یِ هراسانم مضطربانه گفتم:
- دیگه چاره‌ای نیست... باید ازش استفاده کنی!
ارینا به محض شنیدن حرفم با چشمانی از ترس عقب نشینی کرد و گفت:
- نه... نمی‌تونم کنترلش کنم. دفعهٔ قبل تقریباً... .
الکسیا در حین تیر‌اندازی مصمم و جدی حرفش را قطع کرد:
- هیچ انتخاب دیگه‌ای نداریم!
با پایانِ حرفش به مارمولکی که از بالایِ سقف به سوی ما پرید شلیک کرد، سپس با حرکت سریعی جاخالی داد و در حین دفع حملات مارمولک‌های دیگر و فرار از دست آن‌ها با لحن تندی گفت:
- یا این کار رو می‌کنی، یا هممون اینجا می‌میریم!
با پایانِ حرفش ارینا چشمانش را بست و دستانش را به شقیقه‌اش فشرد. ناگهان عضلاتش منقبض و رگ‌های گردنش برجسته شدند. پوستش شروع به درخشیدن کرد و نور بنفش رنگی از زیر پوستش ساطع شد. هم‌زمان با تبدیل شدنش در حالی که چشمانش کاملاً سیاه شده بودند نعره‌‌یِ هیولا‌مانندی از ته دلش کشید و با لحنی هیولا‌ماب و هشدار‌آمیز خطاب به من و خواهرم خُر‌خُر‌کنان گفت:
- دور شید! زود از من دور شید و فاصلَ...تون رو باهام‌.‌.. حفظ کنین!
با اتمام حرفش شیرجه‌زنان به هوا بلند شد و خودش را به سوی مارمولک‌ها پرتاب کرد، سپس با حرکاتی آنچنان سریع که به نظر ناممکن می‌رسید پنجه‌هایش درازتر شد و با هر ضربه به بدن مارمولک‌های غول‌پیکر، جرقه‌های کوچک و بزرگِ برق‌مانندی را در هوا ایجاد کرد. در میانه درگیریِ مرگبار مقابلم یکی از مارمولک‌ها توسط او محکم به دیوار کوبیده شد اما موجود فقط کمی زخمی شد و دوباره از جایش برخاست.
الکسیا از فرصت استفاده و به چشم راستِ مارمولک زخمی شلیک کرد. موجود با درد فریاد کشید و سریع در تاریکی پنهان شد. من هم بی‌کار ننشستم و رگباری از گلوله را به تعدادی از مارمولک‌های غول‌پیکر شلیک کردم اما تلاش‌هایم بی‌فایده به نظر می‌رسید.
ناگهان ارینا با صدایی هیولایی و تغییر یافته که هم نشانه‌ای از خودش بود و هم چیزی دیگر بلند فریاد زد:
- درِ فلزی رو می‌بینم! با زنجیر بسته شده!
چطور می‌توانست پشت در را در حالی که قابل مشاهده نبود ببیند؟! شاید دوباره تواناییِ خاصی به دست آورده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
در حین دویدن به سمت در با لحن تردید‌آمیزی پرسیدم:
- از کجا انقدر مطمئنی؟! شاید... .
ناگهان ارینا با حالتی نیمه‌هشیار و بی‌توجه به حرفم جیغِ نعره‌مانند و گوش‌خراشی سر داد که باعث شد مارمولک‌های غول‌آسا تحت تاثیر فرکانسِ صدایش همگی نعره‌زنان عقب بروند و بی‌هیچ حرکتی گیج و منگ زمین بیفتند. جیغ‌های ارینا طوری آن‌ها را گیج کرده بود که انگار اصلاً درکی از اطراف‌شان نداشتند و مغز‌شان از کار افتاده بود. پس از گذشت مدت کوتاهی ارینا دست از جیغ زدن برداشت، سریع به سوی در برگشت و با مشت‌هایش که اکنون کاملاً دگرگون شده بودند، محکم به مرکز در کوبید. هر ضربه صدای مهیبی به وجود می‌آورد، فلز را به سرعت خم می‌کرد و هم‌زمان با این اتفاق صدای پاره‌شدن زنجیرها پشت سر هم شنیده می‌شدند.
تنها در عرض چند ثانیه درِ مقابلم با ضربه‌یِ محکمی شکسته شد و ارینا با صدای نعره‌مانندی فریاد زد:
- الان!
به محض پایانِ فریادش از حال رفت و با ناله‌‌یِ کوتاهی روی زمین افتاد.
هم‌زمان با زمین خوردنش، الکسیا به طرف مسیری که در اثر از بین رفتن در ایجاد شده بود دوید اما وقتی تردید مرا دید سریع سرجایش ایستاد و بلند خطاب به من فریاد زد:
- داری چه غلطی می‌کنی؟!
بی‌توجه به حرفش خودم را به ارینا نزدیک کردم، سریع خم شدم، بدن بی‌حالِ ارینا را روی شانه‌هایم انداختم‌ و مصمم و جدی گفتم:
- به خاطر ما دست به چنین کاری زد، نمی‌تونیم همین‌طور این‌جا ولش کنیم الکسیا.
با پایان حرفم در حین این که مارمولک‌های غول‌پیکر به آرامی در حال بازیافتن هوشیاری‌ِشان بودند و قصد حمله داشتند دوان‌دوان و در حالی که سعی می‌کردم وزن سنگین ارینا را تحمل کنم به طرف الکسیا و مسیر فرار راه افتادم.
الکسیا در حین فرار با نفرت بالایی گفت:
- باشه، اما اگه عقب موندی بدون که تقصیر من نیست!
***
بدن ارینا از آنچه به نظر می‌رسید سنگین‌تر بود، گویی هیولای درونش بر وزنش افزوده بود. از راهروی تاریک به سمت نور کم‌رنگِ تابلوی آزمایشگاهِ بلوک سی دویدیم. پشت سرمان، صدای پنجه‌های مارمولک‌ها روی سیمان می‌خورد و نعره‌‌های کوبنده‌یِ‌شان دیوار‌هایی که در دو طرف‌‌مان بودند را به لرزه می‌انداخت.
در میانِ این تعقیب و گریز وحشتناک و طولانی الکسیا با عجله جلو دوید و با چاقویش سیم‌های یک کابینت فلزی که درست کنار‌مان قرار گرفته بود را با چند ضربه‌یِ سریع و نیرومند برید و بلند فریاد زد:
- کمک کن این رو بندازیم تو راهرو! زود‌باش!
سریع ارینا را گوشه‌ای نزدیک به دیوارِ خزه‌زده، آجری و خونین زمین گذاشتم و به کمکش رفتم. سپس به محض رسیدنم با تمام قدرت کابینت را به سمتی که مارمولک‌ها در حال آمدن بودند محکم زمین انداختیم تا شاید از طریق آن بتوانیم مدتی برای دور شدن از دست‌ مارمولک‌های گوشت‌خوار زمان بخریم.
وقتی کابینت با سر و صدای زیادی افتاد، گرد و خاک غلیظی فضا را پر کرد و صدایِ مهیبی در فضای اطرافم پیچید اما این کافی نبود.
سریع ارینا را روی شانه‌هایم انداختم و از پشت سر خواهرم الکسیا را دوان‌دوان تعقیب کردم‌.
الکسیا هر چند دقیقه محتاطانه به طرف آن هیولا‌های سبز‌رنگ و وحشی تیر‌اندازی می‌کرد و با تمام سرعت به مسیر‌مان ادامه می‌داد.
هوا در تونل‌های زیرزمینی آنقدر سنگین بود که نفس‌کشیدن برای‌مان تا حد زیادی دشوار به نظر می‌رسید. نورِ چراغ‌قوه‌هایمان روی دیوارهای خزه‌گرفته می‌لرزید و سایه‌های مارپیچ ما را مانند شکارچیان نامرئی تعقیب می‌کردند.
نفس‌نفس‌زنان در آبِ راکِدِ فاضلاب که تا زانو‌های‌ِ‌مان می‌رسید به راهِ فرار‌مان ادامه دادیم اما مارمولک‌های غول‌پیکر با سرعتی غیرطبیعی در حال نزدیک شدن بودند. ناگهان یکی از آن‌ها از درونِ تاریکی به طرف‌مان جهید و در حالی که پوزه‌یِ پر از دندان‌های سوزنی‌شکلش که مانند مته می‌چرخیدند را تا آخرین حد ممکن باز کرده بود نعره‌زنان سعی کرد من را شکار کند اما شلیک سپس برخورد گلوله‌های پر‌شمارِ الکسیا به نزدیکی چشم‌ها و بخشی از گونه‌یِ راستش با به وجود آوردن جرقه‌های کوچکی تعادلش را به هم زد و او را محکم در چند قدمی‌ام به داخل آبِ کثیفی که از روی آن عبور می‌کردیم زمین انداخت.
ارینا که هنوز در استفاده از قدرتش ضعیف بود، تلاش کرد با ما همگام شود:
- سقف!
صدایش را بلند‌تر کرد و گفت:
- سقفِ این‌جا ضعیف‌ترِ!
الکسیا با شنیدن حرفش سپس با مشاهده‌یِ درِ نیمه‌بازی که به احتمال زیاد به بخش‌های پایانیِ مسیر آزمایشگاه ختم می‌شد سریع سر جایش ایستاد و بدون معطلی به سقف بالایِ سرمان شلیک کرد. تکه‌های بتن و سیمان زیر فشار حمله‌یِ گلوله‌ها ناله‌کنان ترک‌ برداشتند، سپس با صدایی مهیب به سرعت فروریختند و بخشِ اعظمِ مسیرِ پشت سرم را مسدود کردند.
هم‌زمان با مسدود شدنِ مسیر پشت سرم الکسیا بمب دود‌زایی را به طرف مارمولک‌هایی که در تلاش برای عبور از آوار‌ها بودند انداخت و در حالی که از من می‌خواست تا همراه با ارینا مسیر را ادامه بدهم بمبِ دست‌سازی را که احتمالاً از آن پادگان پیدا کرده بود از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و با نصب کردنش به دیوار سمت چپ، سپس تنظیم و فعال کردنش در حالی که کوله‌پشتی‌اش را به شانه‌اش انداخته بود و با اضطراب و عجله‌ شدیدی اسلحه به دست به سمتم می‌آمد بلند با صدایی کشیده فریاد زد:
- بِدو!
با پایانِ حرفش در میانِ نزدیک شدن‌مان به دری که به مسیرِ آزمایشگاه ختم می‌شد انفجاری کوچک اما قدرتمند گوش‌هایم را آزار داد و ارتعاشِ زلزله‌مانندش صدایِ نعره‌های پشت سرم را در خودش ناپدید کرد.
وقتی با عبور از در وارد اتاقِ نیمه‌تاریکی شدیم و محکم همراه با ارینا زمین افتادم الکسیا درِ پشت سرش را بست و تعدادی میله‌یِ آهنیِ بلند که نزدیک به پایم زمین افتاده بودند را پشت در قرار داد. سپس نفس‌زنان و در حالی که از شدت خستگی خم شده بود دستانش را روی زانو‌هایش قرار داد و با لحن تندی به من گفت:
- راستی... باید بگم... احمق بودی که..‌. اون رو روی شونه‌هات حمل کردی! می‌دونستی اگه به هوش میومد و هنوز به حالت انسانیش برنگشته بود می‌تونست گازت بگیره؟!
در حالی که نگاه نگرانم به ارینا دوخته شده بود مصمم و جدی خطاب به خواهرم گفتم:
- خطر کرد، منم براش خطر می‌کنم.
ناگهان متوجه شدم زخم‌هایش در حال ترمیم هستند، البته با سرعتی غیرطبیعی. پوست اطراف زخم‌ها می‌لرزید و به آرامی بسته می‌شد، گویی موجودی نامرئی در حال دوختن آنها بود.
الکسیا که متوجه این موضوع شده بود آهسته گفت:
- خب... انگار آزمایش‌هایی که روی بدنش صورت گرفته چندان بی‌فایده هم نبودن!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با پایان حرفش ناگهان تاریکی از سراسر اتاقی که درونش بودیم پر گشود و روشناییِ بالایی فضایِ اطرافِ اتاق را تسخیر کرد.
هم‌زمان با این اتفاق صدای ربات‌مانندی با لحن محترمانه و خَش‌داری گفت:
- به آزمایشگاهِ بلوکِ... سی خوش اومدین! لطفاً برای... ورود رمز عبور رو وارد کنین!
با لحنی سرشار از ناباوری خطاب به خواهرم گفتم:
- وایسا ببینم این صدا؟ این صدا از کجا میاد؟! مگه این‌جا نابود نشده؟!
الکسیا ناباورانه به اطرافش زل زد و با صدایی که شک و تردید از آن موج می‌زد گفت:
- دِنور، یا من دارم هذیون می‌بینم یا این‌جا هنوز برق داره!
مقابلم میزِ چوبیِ خاک‌خورده‌ای به حال خود رها شده و صندلیِ نیمه‌شکسته‌ای گوشه‌یِ سمت راستِ میز زمین افتاده بود.
چند قدم دور‌تر از میزِ مقابلم مانیتورِ کامپیوتریِ کوچکی شبیه به آیفون‌های خانه همراه‌ با دکمه‌هایی که مخصوص زدن رمز عبور بودند به بدنه‌یِ دیوارِ سفید‌رنگِ ترک‌خورده متصل شده بود و جایِ زخمِ گلوله‌ها در جای‌جایِ دیوار‌ها نمایان به نظر می‌رسید.
از روی زمین بلند شدم و متعجبانه پرسیدم:
- این‌جا، دیگه کجاست؟
الکسیا دستانش را از زانو‌هایش دور کرد، سپس نگاهی به مانیتورِ کوچک مقابلم که به دیوار متصل شده بود انداخت و با لحن نا‌مطمئنی گفت:
- خب ظاهراً ورودیِ آزمایشگاست... و برای ورود به آزمایشگاه هم باید رمز عبور رو وارد کنیم... عالی شد... حالا این مشکل لعنتی رو چطور حل کنیم؟!
ملتمسانه گفتم:
- بگو که رمز رو بلدی.
الکسیا با نیشخند تلخی روبه من گفت:
- بهم میاد بلد باشم؟!
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- خب... شاید... .
الکسیا بی‌توجه به پاسخم با نگاهی به لامپ‌های مهتابیِ بالای سرش روبه من گفت:
- ظاهراً این آزمایشگاه بر اساس یکی از قانون‌هایِ سریِ سازمان طراحی شده.
بی‌خبر پرسیدم:
- قانونِ سری؟! خب مگه این قانون چی گفته؟
الکسیا با تردید بالایی پاسخ داد:
- زیاد نمی‌دونم... اما می‌دونم که طبق این قانون اگه رمز عبور رو اشتباه وارد کنی اون‌وقت بعد از چند دقیقه همه‌چیزِ آزمایشگاه به طور خودکار نابود میشه! پس نمی‌تونیم بی‌خود ریسک کنیم‌ و زیر آوار دفع بشیم.
خشمگینانه پرسیدم:
- آخه کدوم احمقی برای ورود به یه مکان هم‌چین قانونی رو استفاده می‌کنه؟! خدا هزار‌جور لعنتش کنه.
***
ساعت‌ها در سکوت اتاق گوشه‌ای نشسته بودم و تنها صدای تیک‌تیکِ آب از سقف شنیده می‌شد. الکسیا بی‌قرارانه دورتادورِ اتاق قدم می‌زد و به دنبال راه دیگری برای ورود به آزمایشگاه بود اما تلاش‌هایش بی‌نتیجه به نظر می‌رسید.
در حین این کار هر از گاهی به ارینا که هنوز بی‌هوش بود نگاهی می‌انداخت و زیر لب چیزی می‌گفت.
نگاهِ خسته‌ام را به خواهرم دوختم و طوری که انگار متوجه دلیل رفتارش شده باشم خطاب به او گفتم:
- مشکل چیه؟ نگو که بازم فکر بدی در مورد ارینا داری.
الکسیا بی‌توجه به حرفم نزدیک به میز چوبیِ نیمه‌شکسته‌ ایستاد و با لحن جدی و هشدار‌آمیزی گفت:
- اگه قرار باشه ارینا هر بار که از قدرتش استفاده می‌کنه، بیشتر به اون هیولا تبدیل بشه... اون‌وقت... .
صحبتش را نیمه‌کاره رها کرد، اما منظورش را می‌دانستم. انگار او هم درست مثل من چندان علاقه‌ای نداشت که روزی با هیولایِ خطرناکی که درون ارینا خفته بود مواجه شود.
در حالی که نزدیک به ارینا روی زانو‌‌هایم نشسته بودم به بازوی در حال ترمیم او خیره شدم و گفتم:
- اما همین قدرتِ که تا به حال چندین بار جونمون رو نجات داده. مسئله اینِ که چطور باید کنترلش کرد.
الکسیا به من چشم‌غره رفت، سپس با لحنِ تلخی گفت:
- من نگران کنترل کردنش نیستم دِنوِر. نگران این هستم که روزی اون هیولا برای همیشه جای ارینا را بگیره. یادت هست موقعی که تبدیل شد حینِ درگیری با اون مارمولک‌های وحشی چطور به ما نگاه می‌کرد؟ انگار اصلاً ما رو نمی‌شناخت!
با لحن به ظاهر مطمئنی گفتم:
- نباید زود قضاوتش کنیم.
الکسیا با لحن مخالفت‌آمیزی گفت:
- من قضاوتش نکردم دنور، فقط بهش شک کردم، همین.
پرسیدم:
- منظورت چیه؟
الکسیا دستانش را پشت کمرش در هم گره کرد و با لحن جدی و حق به جانبی گفت:
- هر بار که ارینا خواسته یا ناخواسته وادار به استفاده از قدرتش بشه بخشی از انسانیتش رو از دست می‌ده و این از دست دادن ممکنه شامل من و تو هم بشه.
با اطمینان و بر خلاف عقیده‌ام گفتم:
- این اتفاق نمیوفته.
الکسیا خواست به قصد پا‌فشاری بر روی نظرش چیزی بگوید اما به‌ هوش‌ آمدن ناگهانیِ ارینا او را از این کار منصرف و توجهش را به خود جلب کرد.
ارینا سرفه‌کنان نفس‌نفس زد، سپس با تنفس عمیقی نفسش را از داخل بینی‌اش بیرون داد و در حین این که چشمانش را تا نیمه باز کرده بود با لحنی مضطرب بریده‌بریده گفت:
- لیزا... باید... برسیم به... لیزا.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و با لحنی نگران گفتم:
- ارینا؟ ارینا حالت خوبه؟ بیدار شو باید... .
بی‌توجه به حرفم سعی کرد از جایش بلند شود، بدنش هم‌چنان ضعیف به نظر می‌رسید اما اندک‌اندک داشت قدرت گذشته‌اش را به دست می‌آورد.
ارینا پس از چندین بار بلند شدن و زمین خوردن سرانجام با کمک من و خواهرم از جایش بلند شد، با زحمت زیادی روی پا‌هایش ایستاد و با صدایی که هنوز ضعف در آن موج می‌زد خطاب به من گفت:
- نگران نباش... فقط یکم سرم گیج می‌ره اما در کل حالم خوبه.
الکسیا نفسش را بیرون داد و گفت:
- عالیه، حالا اگه میشه بیایین روی پیدا کردن راه ورود به آزمایشگاه تمرکز کنیم.
ارینا با به یاد آوردن حوادث چند لحظه‌یِ قبل با لحن نگرانی گفت:
- راستی، اون مارمولک‌ها چی شدن؟
الکسیا با لحن جدی پاسخ داد:
- تونستیم از دستشون فرار کنیم، البته فیلاً... ممکنه دوباره باهاشون مواجه بشیم.
با اتمام حرفش ارینا نگاهی به مانیتور و اطرافِ اتاقی که درونش بودیم انداخت و با لحن سوالی گفت:
- پس یعنی... این‌جا آزمایشگاست؟!
با علامت سر حرفش را تکذیب کردم و گفتم:
- متاسفانه نه.
ارینا متعجبانه پرسید:
- چرا نه؟!
با نگاهی به مانیتور و صفحه‌یِ آن که با دکمه‌های مشکی‌زنگِ دایره‌ای‌شکلی تزئین شده بود پاسخ دادم:
- ظاهراً برای ورود به آزمایشگاه باید از سیستم امنیتی که به رمز عبور مجهزه رد بشیم تا بتونیم درِ مخفی رو برای ورود به آزمایشگاه پیدا کنیم.
ارینا نگاهی به مانیتور انداخت و در حالی که به آن نزدیک می‌شد گفت:
- خب... رمز رو امتحان کردین؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه
بالا