- Dec 8, 2023
- 715
ناگهان ایوانوف طوری که انگار از کوره در رفته باشد بر سرش فریاد کشید:
- شما احمقا... همیشه سد راه پیشرفت میشین. ولی من ثابت میکنم... ثابت میکنم که نسل برتر رو میتونم خلق کنم.
ریچاردسون عصبیتر از همیشه با لحنی تند پاسخ داد:
- من سد راهت نشدم ایوانوف، فقط دارم بهت میگم راهی که در پیش گرفتی در بهترین حالت به جهنم ختم میشه نه چیزِ دیگه.
ناگهان ایوانوف با خشم انفجاری فریاد زد:
- جسارت داری به کار من شک کنی ریچاردسون؟! واقعاً جسارتش رو داری؟!
ریچاردسون پاسخ داد:
- نه اما... .
ایوانوف با صدای سرشار از خشم وسط حرفش پرید:
- من دارم نژاد بشر رو از انقراض نجات میدم! نژاد بشر! وقتی کمبود منابع دنیا رو ببلعه، اون موقع توی گریههات آرزو میکنی کاش مثل من فکر میکردی و انقدر مانعم نمیشدی!
ریچاردسون با صدای لرزانی که وحشت از آن موج میزد گفت:
- انقراض؟ تو داری خودت باعث انقراض میشی ایوانوف! وینتر یه اشتباه نبود، یه فاجعه بود! هنوز هم میتونم فریاد اون روستاییهای بیچاره رو تو خواب بشنوم.
ایوانوف با تحقیر خونسردانهای پاسخ داد:
- احمقِ کوتهفکر! وینتر ثابت کرد که ویروس قابل کنترلِ! اونوقت تو داری کارش رو یه فاجعه خطاب میکنی؟! ببینم واقعاً فکر کردی با این حرفهات میتونی من رو از هدفم منصرف کنی؟!
ریچاردسون با جدیت پاسخ داد:
- شاید، اگرم نتونم حداقل تلاشم رو کردم تا... .
ایوانوف وسط حرفش پرید و گفت:
- من روی تصمیمم مصمم هستم ریچاردسون! کاملاً مصمم هستم و هرگز... مطمئن باش که هرگز چیزی نمیتونه مانع رسیدن من به هدفم بشه... هیچکس... حتی اگه رئیسجمهور یا مجلس سنا با دادگاه کیفری و هر کوفت و مرض دیگهای بخواد مانعم بشه من با تمام قدرت به کارم ادامه میدم، پس سر راه من نباش! وگرنه از روت رد میشم!
پس از مدتی سکوت ریچاردسون در حالی که با قدمهایی محکم به طرف دربِ خروجی میرفت خطاب به ایوانوف طعنهزنان گفت:
- خب باشه... باشه رفیق... راهِ خودم رو میرم... امیدوارم موفق باشی... .
به ناگاه سخنِ تند و تمسخرآمیزِ ایوانوف او را از رفتن منصرف کرد:
- راستی در مورد اون ژنرال فضول... .
ایوانوف خندهای شیطانی کرد و گفت:
- اون فکر میکرد میتونه ما رو لو بده. حالا داره توی انبارِ اون پادگانِ متروکه مثل یه میوهیِ بیمصرف میگنده!
ریچاردسون قدمهای تندی برداشت، به میز کاری ایوانوف نزدیک شد و در حالی که پنجههایش را به میز میکوبید ناباورانه و از شدت خشم فریاد زد:
- خداوندا... پس تو دستور کشتنش رو دادی؟
ایوانوف نزدیکتر شد و با صدایی آهسته و خطرناک پاسخ داد:
- مطمئن باش که خائنین دیگهای مثل اون رو هم پیدا میکنم و امیدوارم وقتی پیداشون کردم اسم تو بین اونها نباشه ریچاردسون... چون اگه بر خلاف میلم اینطور باشه اونوقت تو برای دخترت که تازه به دانشگاه رفته باید دعا کنی. خودت میدونی از چی حرف میزنم!
ریچاردسون پس از مکثی مرگبار، با تمسخری یخزده و لحنی هشدارآمیز پاسخ داد:
- دختر من رو تهدید نکن نکبت!
ایوانوف با لحنی که به درخواست شباهت داشت گفت:
- اگه تهدیدش نکنم دست از سرم برمیداری ریچاردسون؟
ریچاردسون لحظهای مکث کرد، سپس طوری که انگار سعی داشته باشد خشمش را پنهان کند با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- برای موفقیتهای انساندوستانت آرزوی موفقیت میکنم، دکتر ایوانوف. امیدوارم هیولاهایی که میسازی در نهایت تو رو نبلعند.
ایوانوف با خنده تلخی پاسخ داد:
- نگران نباش دوست قدیمی... من با بدتر از اینها مواجه شدم.
ریچاردسون بیتوجه به حرفش به سمت درب رفت و گفت:
- پس موفق باشی!
صدای درب با شدت تمام کوبیده شد و شیشههای آزمایشگاه به لرزه درآمد.
ریچاردسون به محض خروج از اتاق با لحن سردی زیر لب گفت:
- احمقِ حرومزاده!
به محض پایان حرفش صدای نوار قطع شد و سکوتی عمیق فضای اطرافمان را تسخیر کرد.
- شما احمقا... همیشه سد راه پیشرفت میشین. ولی من ثابت میکنم... ثابت میکنم که نسل برتر رو میتونم خلق کنم.
ریچاردسون عصبیتر از همیشه با لحنی تند پاسخ داد:
- من سد راهت نشدم ایوانوف، فقط دارم بهت میگم راهی که در پیش گرفتی در بهترین حالت به جهنم ختم میشه نه چیزِ دیگه.
ناگهان ایوانوف با خشم انفجاری فریاد زد:
- جسارت داری به کار من شک کنی ریچاردسون؟! واقعاً جسارتش رو داری؟!
ریچاردسون پاسخ داد:
- نه اما... .
ایوانوف با صدای سرشار از خشم وسط حرفش پرید:
- من دارم نژاد بشر رو از انقراض نجات میدم! نژاد بشر! وقتی کمبود منابع دنیا رو ببلعه، اون موقع توی گریههات آرزو میکنی کاش مثل من فکر میکردی و انقدر مانعم نمیشدی!
ریچاردسون با صدای لرزانی که وحشت از آن موج میزد گفت:
- انقراض؟ تو داری خودت باعث انقراض میشی ایوانوف! وینتر یه اشتباه نبود، یه فاجعه بود! هنوز هم میتونم فریاد اون روستاییهای بیچاره رو تو خواب بشنوم.
ایوانوف با تحقیر خونسردانهای پاسخ داد:
- احمقِ کوتهفکر! وینتر ثابت کرد که ویروس قابل کنترلِ! اونوقت تو داری کارش رو یه فاجعه خطاب میکنی؟! ببینم واقعاً فکر کردی با این حرفهات میتونی من رو از هدفم منصرف کنی؟!
ریچاردسون با جدیت پاسخ داد:
- شاید، اگرم نتونم حداقل تلاشم رو کردم تا... .
ایوانوف وسط حرفش پرید و گفت:
- من روی تصمیمم مصمم هستم ریچاردسون! کاملاً مصمم هستم و هرگز... مطمئن باش که هرگز چیزی نمیتونه مانع رسیدن من به هدفم بشه... هیچکس... حتی اگه رئیسجمهور یا مجلس سنا با دادگاه کیفری و هر کوفت و مرض دیگهای بخواد مانعم بشه من با تمام قدرت به کارم ادامه میدم، پس سر راه من نباش! وگرنه از روت رد میشم!
پس از مدتی سکوت ریچاردسون در حالی که با قدمهایی محکم به طرف دربِ خروجی میرفت خطاب به ایوانوف طعنهزنان گفت:
- خب باشه... باشه رفیق... راهِ خودم رو میرم... امیدوارم موفق باشی... .
به ناگاه سخنِ تند و تمسخرآمیزِ ایوانوف او را از رفتن منصرف کرد:
- راستی در مورد اون ژنرال فضول... .
ایوانوف خندهای شیطانی کرد و گفت:
- اون فکر میکرد میتونه ما رو لو بده. حالا داره توی انبارِ اون پادگانِ متروکه مثل یه میوهیِ بیمصرف میگنده!
ریچاردسون قدمهای تندی برداشت، به میز کاری ایوانوف نزدیک شد و در حالی که پنجههایش را به میز میکوبید ناباورانه و از شدت خشم فریاد زد:
- خداوندا... پس تو دستور کشتنش رو دادی؟
ایوانوف نزدیکتر شد و با صدایی آهسته و خطرناک پاسخ داد:
- مطمئن باش که خائنین دیگهای مثل اون رو هم پیدا میکنم و امیدوارم وقتی پیداشون کردم اسم تو بین اونها نباشه ریچاردسون... چون اگه بر خلاف میلم اینطور باشه اونوقت تو برای دخترت که تازه به دانشگاه رفته باید دعا کنی. خودت میدونی از چی حرف میزنم!
ریچاردسون پس از مکثی مرگبار، با تمسخری یخزده و لحنی هشدارآمیز پاسخ داد:
- دختر من رو تهدید نکن نکبت!
ایوانوف با لحنی که به درخواست شباهت داشت گفت:
- اگه تهدیدش نکنم دست از سرم برمیداری ریچاردسون؟
ریچاردسون لحظهای مکث کرد، سپس طوری که انگار سعی داشته باشد خشمش را پنهان کند با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- برای موفقیتهای انساندوستانت آرزوی موفقیت میکنم، دکتر ایوانوف. امیدوارم هیولاهایی که میسازی در نهایت تو رو نبلعند.
ایوانوف با خنده تلخی پاسخ داد:
- نگران نباش دوست قدیمی... من با بدتر از اینها مواجه شدم.
ریچاردسون بیتوجه به حرفش به سمت درب رفت و گفت:
- پس موفق باشی!
صدای درب با شدت تمام کوبیده شد و شیشههای آزمایشگاه به لرزه درآمد.
ریچاردسون به محض خروج از اتاق با لحن سردی زیر لب گفت:
- احمقِ حرومزاده!
به محض پایان حرفش صدای نوار قطع شد و سکوتی عمیق فضای اطرافمان را تسخیر کرد.
آخرین ویرایش: