مژگانمـ
سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
- Mar 9, 2023
- 1,586
سر آدریان با ناراحتی ادامه داد:
- وقتی پسرعموی من متأسفانه به من برخورد کرد و تپانچه شلیک شد. عمیقاً متأسفم لیدی فیتزآلمونت که این اتفاق موجب ناآرامی خانه شده؛ اما واقعاً یک تصادف محض بود.
آرتور با لبانی بیرنگ تکرار کرد:
- یک تصادف محض!
او به مراتب پریشانحالتر از سر آدریان به نظر میرسید، کسی که به سختی از اصابت گلوله جان سالم به در برده بود. این موضوع فقط حساسیت و درک بالای او را نشان میداد، همانطور که تقریباً تمام زنان حاضر با هم توافق داشتند. تقریباً همه؛ اما نه کاملاً. مثلاً دورا تالبوت که به توضیحات گوش میداد و چهرهٔ وحشتزدهٔ آرتور را میدید، به رنگ مرگ سفید شد. این چهره چه شکلی بود؟ چهرهٔ یک قاتل؟
در دلش ناله کرد:
- اوه، نه، نه، قطعاً اینطور نیست!
آرتور با اصرار دوباره گفت:
- به شما اطمینان میدهم این یک تصادف محض بود.
انگار میخواست این باور را در ذهن خودش هم تثبیت کند.
پزشک با جدیت گفت:
- میتوانست بسیار جدی باشد. میتوانست به معنای مرگ سر آدریان باشد!
فلورانس رنگ پرید و با لبانی از هم گشوده به میزبانش نگاه کرد. دورا تالبوت خودش را از میان جمعیت درگاه رد کرد و مستقیم به سوی او رفت، انگار که از روی هیجان، دستش را در دو دست خود گرفت.
با شیرینی گفت:
- سر آدریان عزیز، چطور میتوانیم به اندازهٔ کافی برای نجات شما شکرگزار باشیم؟
اشک در چشمان آبی درخشانش حلقه زده بود. با گرمی دستش را فشرد و حتی در اوج هیجان، آن را به لبهایش نزدیک کرد. در آن لباس خواب صورتی زیبا که رنگ چهرهاش را به کمال نشان میداد، دورا تالبوت فوقالعاده زیبا به نظر میرسید.
سر آدریان پاسخ داد:
- خیلی لطف دارید، خیلی مهربانید.
واقعاً از توجه او تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ اما چشمانش فقط دنبال آن سیمای سفیدپوش در درگاه بود.
- اما دارید از هیچ، چیزی بزرگ میسازید. فقط متأسفم که عامل ناخوشایند بیدار کردن شما از خوابهای خوش شدهام. فردا که فقط سوسن روی گونههایتان باقی مانده، از من تشکر نخواهید کرد."
کلمهٔ "سوسن" خاطرهٔ آخرین ملاقاتش با فلورانس را زنده کرد. با عجله به دست راستش نگاه کرد؛ بله، همان سوسن هنوز میان انگشتانش بود. آیا او تمام این مدت را با هدیهٔ او، در اتاق ساکت و تنهایش نشسته بود؟ شاید در اندوه؛ اما چرا گل او را نگه داشته بود؟ همهٔ اینها چه معنایی میتوانست داشته باشد؟
- وقتی پسرعموی من متأسفانه به من برخورد کرد و تپانچه شلیک شد. عمیقاً متأسفم لیدی فیتزآلمونت که این اتفاق موجب ناآرامی خانه شده؛ اما واقعاً یک تصادف محض بود.
آرتور با لبانی بیرنگ تکرار کرد:
- یک تصادف محض!
او به مراتب پریشانحالتر از سر آدریان به نظر میرسید، کسی که به سختی از اصابت گلوله جان سالم به در برده بود. این موضوع فقط حساسیت و درک بالای او را نشان میداد، همانطور که تقریباً تمام زنان حاضر با هم توافق داشتند. تقریباً همه؛ اما نه کاملاً. مثلاً دورا تالبوت که به توضیحات گوش میداد و چهرهٔ وحشتزدهٔ آرتور را میدید، به رنگ مرگ سفید شد. این چهره چه شکلی بود؟ چهرهٔ یک قاتل؟
در دلش ناله کرد:
- اوه، نه، نه، قطعاً اینطور نیست!
آرتور با اصرار دوباره گفت:
- به شما اطمینان میدهم این یک تصادف محض بود.
انگار میخواست این باور را در ذهن خودش هم تثبیت کند.
پزشک با جدیت گفت:
- میتوانست بسیار جدی باشد. میتوانست به معنای مرگ سر آدریان باشد!
فلورانس رنگ پرید و با لبانی از هم گشوده به میزبانش نگاه کرد. دورا تالبوت خودش را از میان جمعیت درگاه رد کرد و مستقیم به سوی او رفت، انگار که از روی هیجان، دستش را در دو دست خود گرفت.
با شیرینی گفت:
- سر آدریان عزیز، چطور میتوانیم به اندازهٔ کافی برای نجات شما شکرگزار باشیم؟
اشک در چشمان آبی درخشانش حلقه زده بود. با گرمی دستش را فشرد و حتی در اوج هیجان، آن را به لبهایش نزدیک کرد. در آن لباس خواب صورتی زیبا که رنگ چهرهاش را به کمال نشان میداد، دورا تالبوت فوقالعاده زیبا به نظر میرسید.
سر آدریان پاسخ داد:
- خیلی لطف دارید، خیلی مهربانید.
واقعاً از توجه او تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ اما چشمانش فقط دنبال آن سیمای سفیدپوش در درگاه بود.
- اما دارید از هیچ، چیزی بزرگ میسازید. فقط متأسفم که عامل ناخوشایند بیدار کردن شما از خوابهای خوش شدهام. فردا که فقط سوسن روی گونههایتان باقی مانده، از من تشکر نخواهید کرد."
کلمهٔ "سوسن" خاطرهٔ آخرین ملاقاتش با فلورانس را زنده کرد. با عجله به دست راستش نگاه کرد؛ بله، همان سوسن هنوز میان انگشتانش بود. آیا او تمام این مدت را با هدیهٔ او، در اتاق ساکت و تنهایش نشسته بود؟ شاید در اندوه؛ اما چرا گل او را نگه داشته بود؟ همهٔ اینها چه معنایی میتوانست داشته باشد؟