برگزیده رمان اتاق خالی از سکنه | به ترجمه مژگان چکنه

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
سر آدریان با ناراحتی ادامه داد:
- وقتی پسرعموی من متأسفانه به من برخورد کرد و تپانچه شلیک شد. عمیقاً متأسفم لیدی فیتزآلمونت که این اتفاق موجب ناآرامی خانه شده؛ اما واقعاً یک تصادف محض بود.
آرتور با لبانی بی‌رنگ تکرار کرد:
- یک تصادف محض!
او به مراتب پریشان‌حال‌تر از سر آدریان به نظر می‌رسید، کسی که به سختی از اصابت گلوله جان سالم به در برده بود. این موضوع فقط حساسیت و درک بالای او را نشان می‌داد، همانطور که تقریباً تمام زنان حاضر با هم توافق داشتند. تقریباً همه؛ اما نه کاملاً. مثلاً دورا تالبوت که به توضیحات گوش می‌داد و چهرهٔ وحشت‌زدهٔ آرتور را می‌دید، به رنگ مرگ سفید شد. این چهره چه شکلی بود؟ چهرهٔ یک قاتل؟
در دلش ناله کرد:
- اوه، نه، نه، قطعاً اینطور نیست!
آرتور با اصرار دوباره گفت:
- به شما اطمینان می‌دهم این یک تصادف محض بود.
انگار می‌خواست این باور را در ذهن خودش هم تثبیت کند.
پزشک با جدیت گفت:
- می‌توانست بسیار جدی باشد. می‌توانست به معنای مرگ سر آدریان باشد!
فلورانس رنگ پرید و با لبانی از هم گشوده به میزبانش نگاه کرد. دورا تالبوت خودش را از میان جمعیت درگاه رد کرد و مستقیم به سوی او رفت، انگار که از روی هیجان، دستش را در دو دست خود گرفت.
با شیرینی گفت:
- سر آدریان عزیز، چطور می‌توانیم به اندازهٔ کافی برای نجات شما شکرگزار باشیم؟
اشک در چشمان آبی درخشانش حلقه زده بود. با گرمی دستش را فشرد و حتی در اوج هیجان، آن را به لب‌هایش نزدیک کرد. در آن لباس خواب صورتی زیبا که رنگ چهره‌اش را به کمال نشان می‌داد، دورا تالبوت فوق‌العاده زیبا به نظر می‌رسید.
سر آدریان پاسخ داد:
- خیلی لطف دارید، خیلی مهربانید.
واقعاً از توجه او تحت تأثیر قرار گرفته بود؛ اما چشمانش فقط دنبال آن سیمای سفیدپوش در درگاه بود.
- اما دارید از هیچ، چیزی بزرگ می‌سازید. فقط متأسفم که عامل ناخوشایند بیدار کردن شما از خواب‌های خوش شده‌ام. فردا که فقط سوسن روی گونه‌هایتان باقی مانده، از من تشکر نخواهید کرد."
کلمهٔ "سوسن" خاطرهٔ آخرین ملاقاتش با فلورانس را زنده کرد. با عجله به دست راستش نگاه کرد؛ بله، همان سوسن هنوز میان انگشتانش بود. آیا او تمام این مدت را با هدیهٔ او، در اتاق ساکت و تنهایش نشسته بود؟ شاید در اندوه؛ اما چرا گل او را نگه داشته بود؟ همهٔ اینها چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
دورا با لرزشی در صدا به او اطمینان می‌دهد.
ـ حالا که شما در امان هستید، هیچ چیز دیگری برایمان مهم نیست.
آرتور با تلاشی آشکار برای خودنمایی و با لحنی سبک‌تر می‌گوید:
ـ فکر می‌کنم من هم مستحق کمی توجه هستم، اگر اتفاقی می‌افتاد، قطعاً من بودم که باید مورد ترحم قرار می‌گرفتم. تقصیر من بود و خانم تالبوت، فکر می‌کنم شما هم باید کمی به من ترحم می‌کردید.
دستش را دراز می‌کند و دورا به صورت مکانیکی دست خود را در دست او می‌گذارد.
اما فقط برای یک لحظه و وقتی دستش با دست او تماس پیدا می‌کند، به شدت می‌لرزد. چشمانش به زمین دوخته شده و نمی‌تواند به او نگاه کند. با عجله انگشتانش را از دست او بیرون می‌کشد و به سمت در می‌رود و از دید ناپدید می‌شود.
در همین حال، سر آدریان که خود را به فلورانس رسانده، به سوسن اشاره می‌کند و با صدایی آرام می‌پرسد.
ـ از همان موقع آن را نگه داشته‌اید؟ به چنین چیزی امیدوار نبودم؛ اما شما به من تبریک نگفته‌اید، تنها کسی هستید که چیزی نگفته‌اید.
ـ چرا باید حرفی بزنم؟ شما را با چشمان خودم دیده‌ام. در امان هستید. باور کنید سر آدریان، از صمیم قلب به خاطر نجات شما به شما تبریک می‌گویم.
کلماتش سرد است و چشمانش رو به پایین. او از این که سوسن را به حضور او آورده شدیداً ناراحت است. این که او متوجه آن شده و در موردش با او صحبت کرده، نشان می‌دهد که چقدر به این کار او اهمیت داده. حالا چه فکری درباره‌اش خواهد کرد؟ بی‌شک تصور می‌کند که او نشسته و بر گلی که از مردی گرفته گریه می‌کند که او را دوست ندارد، در حالی که خودش بی‌درخواست قلبش را به او داده است.
سردی آشکار او آنقدر سر آدریان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که عقب می‌کشد و جرأت نمی‌کند دوباره با او صحبت کند. به ذهنش می‌رسد که شاید به خاطر حضور آرتور خوددار است.
کمی بعد، لیدی فیتزآلمونت که دوباره جمع را سازماندهی می‌کند، همه را به سمت اتاق‌هایشان می‌برد و در حالی که لیدی گرترود گریان را به خاطر عدم کنترل خود سرزنش می‌کند.
مردان هم کمی بعد پراکنده می‌شوند و یکی پس از دیگری به اتاق‌های خود می‌روند. کاپیتان رینگوود و میتلند، جراح، آخرین افرادی هستند که می‌روند.
جراح با تأمل می‌پرسد و انگشتانش را بی‌هدف روی میز نزدیکش می‌کوبد.
ـ وارث بعدی قلعه کیست؟
رینگوود با آرامش پاسخ می‌دهد.
ـ داینسورت، همان کسی که امشب نزدیک بود سر آدریان را به کشتن دهد!
ـ آه! اگر تیر اثر می‌کرد، برای آرتور اتفاق بسیار خوبی می‌افتاد.
رینگوود می‌گوید و با کنجکاوی به همراهش نگاه می‌کند.
جراح با صراحت پاسخ می‌دهد.
ـ معنایش قتل بود، آقا!
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فصل ششم

دورا تالبوت راکت تنیسش را روی صندلی باغ می‌گذارد و بازی را رها می‌کند تا به پیشواز میزبانش برود.
ـ سر آدریان عزیز، کجا بودید؟ ما خیلی دلتنگتان شده بودیم. فلورانس...
رو به دخترعمویش می‌کند
ـ عزیزم، راکت من را می‌گیری؟ خیلی خسته‌ام از تلاش برای شکست دادن لرد لایل.»
لرد لایل، مرد میانسال برنزه‌ای که ظاهری سرحال دارد، به وضوح از این تغییر در بازی خوشحال به نظر می‌رسد. او متأهل است؛ خانواده‌ای پرجمعیت از لایل‌های جوان و مستعد دارد و عاشق تنیس است. خانم تالبوت که حریف ضعیفی بوده، این فرصت را برای خلاص شدن از او غنیمت می‌شمارد.
پس فلورانس جای دورا را می‌گیرد و بازی با همان شدت ادامه می‌یابد؛ اما وقتی لرد لایل پیروزی بزرگی به دست می‌آورد و همه بازیکنان خود را کاملاً خسته اعلام می‌کنند و به استراحت نیاز دارند، سر آدریان پیش می‌آید و مستقیم به سمت دوشیزه دلمین می‌رود، تا ناراحتی شدید دورا و خشم پنهان آرتور داینسورت.
می‌گوید:
ـ بارها خواسته‌اید «اتاق جن‌زده» را ببینید، چرا حالا به دیدنش نمی‌آیید؟ می‌دانید که چیز خاصی برای دیدن ندارد؛ اما از نظر روحی و اسرارآمیز، جالب است.»
دورا پیشنهاد می‌دهد و با اشتیاق دستانش را به هم می‌فشرد.
ـ بیایید با هم برویم.
روش مورد علاقه‌اش برای نشان دادن هیجان ساختگی. او مصمم است که در این برنامه نقش داشته باشد و به همان اندازه مصمم است که فلورانس به هیچ وجه تنها با سر آدریان جایی نرود.
آرتور داینسورت وسط حرف می‌پرد و با تمام قیافه‌ای که مالکیت خود را نشان می‌دهد، به دوشیزه دلمین نزدیک می‌شود.
ـ چه ایده عالی‌ای!
دختر جوانی که آنجا ایستاده زمزمه می‌کند؛ و این‌گونه تصمیم گرفته می‌شود.
ـ دلپذیر است.
کاپیتان رینگوود با لحنی محرمانه به اِتل ویلیرز می‌گوید.
ـ می‌دانید که راه‌رفتنش خسته‌کننده است، پله‌های زیادی دارد؛ من آنجا بوده‌ام، پس می‌دانم از زندان‌گردان هم بدتر است.
اِتل با شیطنت می‌پرسد و از زیر مژه‌های بلندش به او نگاه می‌اندازد.
ـ شما هم آنجا بوده‌اید؟
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
کاپیتان با لبخندی کوچک پاسخ می‌دهد.
ـ هنوز نه؛ اما ببین، نرو می‌شود؟
اِتل جواب می‌دهد.
ـ باید بروم؛ مشتاقم آن را ببینم، معلوم است که لازم نیست تو بیایی؛ مطمئنم می‌توانم نیم ساعتی بدون تو هم سر کنم.
با حالتی گرفته پاسخ می‌دهد.
ـ مطمئنم می‌توانی همیشه هم بدون من خیلی خوب سر کنی.
کاپیتان در دلش با ناراحتی اعتراف می‌کند که این دختر با موهای طلایی و چشمان آبی، هر وقت بخواهد می‌تواند از پا درش آورد.
دوشیزه ویلیرز با طعنه می‌گوید.
ـ فکر کنم از ارواح مخفی در این اتاق رمزآلود می‌ترسی و برای همین نمی‌خواهی بیایی.
کاپیتان دلیر با معنایی خاص پاسخ می‌دهد.
ـ من از چیز دیگری خیلی بیشتر می‌ترسم.
با معصومیت، اما قطعاً با حالت غمزه می‌پرسد.
ـ از من؟ آه، کاپیتان رینگوود...
با لحنی تمسخرآمیز:
ـ چه حرف ناجوانمردانه‌ای! حالا می‌فهمم که مرا مثل یک دیو یا جادوگر یا چیزی به همان اندازه وحشتناک می‌بینی. خوب، وقتی که این عنوان را دارم، بهتر است از مزایایش هم استفاده کنم، پس به تو دستور می‌دهم که مرا به «اتاق جن‌زده» همراهی کنی.
کاپیتان می‌گوید.
ـ دستور می‌دهی، اطاعت می‌کنم، بگو و من دنبال می‌کنم... دنبال می‌کنم، حتی اگر بمیرم!
پس از این نقل قول، او را همراهی می‌کند تا به دنبال دورا و سر آدریان به سمت خانه بروند، که بیوه‌هوشمند او را به خدمت گرفته است.
فلورانس و آرتور داینسورت از پی آنها می‌روند، آرتور با شادی صحبت می‌کند، انگار مصمم است که ناخوانده بودنش را برای همراهش نادیده بگیرد؛ فلورانس با سری افراشته و قدم‌هایی مغرور و چشمانی که با دقت برگردانده شده‌اند.
از سالن رد می‌شوند، از راهرو می‌گذرند، از پله‌ها بالا می‌روند، از گالری‌ها می‌گذرند، از راهروهای بیشتری عبور می‌کنند، می‌خندند و با اشتیاق صحبت می‌کنند، تا اینکه بالاخره به بخش قدیمی و به ظاهر بسیار کم‌استفاده‌ای از خانه می‌رسند.
با گذشتن از راهروهای بیشتری که گرد و غبار روی آنها نشسته، در نهایت به در کوچکی می‌رسند که با نوارهای آهنی محکم شده و انتهای یکی از راهروها را مسدود کرده است.
سر آدریان با تشویق می‌گوید و مثل همیشه، در اولین فرصت، فقط به فلورانس رو می‌کند.
ـ حالا واقعاً نزدیکش شده‌ایم.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
اِتل ویلیرز با خنده‌ای خفه، به کاپیتان رینگوود نگاه می‌کند.
ـ حس ترسناکی ندارید؟
سپس سر آدریان در را باز می‌کند و پلکانی سنگی را نشان می‌دهد که به سمت در دیگری در بالا می‌رود. این در، مانند در پایین، با نوارهای آهنی محکم شده است.
سر آدریان توضیح می‌دهد.
ـ این برج است.
همچنان راهنمای گروه کوچکی است که با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کنند. خانم تالبوت، با تظاهر به اضطراب، محکم به بازوی سر آدریان چسبیده است. در واقع، در ذهنش در حال بررسی این است که آیا غش کردن ظریفانه در آغوش او تأثیرگذار خواهد بود یا نه.
سر آدریان ادامه می‌دهد.
ـ آن طرف در اتاق است، بیایید بالا برویم و به آن برسیم.
همه از آخرین پله‌های سنگی بالا می‌روند و به زودی میزبان در را باز می‌کند و هر رازی که پشت آن باشد را به آنها نشان می‌دهد. او اول وارد می‌شود و بقیه به دنبالش می‌روند؛ اما ناگهان انگار نکته‌ی مهمی به یادش می‌آید، برمی‌گردد و با صدای بلند به کاپیتان رینگوود می‌گوید که نگذارد در پشتشان بسته شود.
لحظه‌ای بعد توضیح می‌دهد.
ـ قفل این در مکانیسم خاصی دارد و اگر در محکم بسته شود، از داخل نمی‌توانیم آن را باز کنیم و ممکن است برای همیشه زندانی اینجا بمانیم، مگر اینکه خدمه به کمکمان بیایند.
دورا با لرزش در صدا فریاد می‌زند.
ـ آه، کاپیتان رینگوود، لطفاً مواظب باشید! زندگی‌مان به توجه شما بستگی دارد!
کاپیتان رینگوود می‌گوید و پشتش را به در باز تکیه می‌دهد تا مبادا بسته شود.
ـ دوشیزه ویلیرز، بیایید اینجا و به من کمک کنید تا وظیفه‌ام را به خاطر بسپارم.
اتاق گرد است و به جای پنجره، سه روزنه‌ی باریک در دیوارها دارد که از طریق آنها می‌توان کمی از آسمان را دید؛ اما نه چیز دیگری. این روزنه‌ها به اندازه‌ای هستند که فقط دست یک مرد از آن رد شود. اتاق کاملاً خالی از هرگونه مبلمان است و روی تخته‌های کف آن، لکه‌های تیره‌ی خون به وضوح دیده می‌شود.
رینگوود به سر آدریان می‌گوید.
ـ داینسورت، چند داستان برایشان تعریف کن، آن‌ها باور نمی‌کنند که واقعاً جن‌زده است، مگر اینکه شبحی حاضر کنی تا بترسند.
اما همه یکصدا اعتراض می‌کنند که نمی‌خواهند داستان‌های ترسناک بشنوند، بنابراین سر آدریان با خنده از قبول درخواست رینگوود خودداری می‌کند.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
فلورانس که مشغول بررسی برخی نوشته‌های روی دیوار بوده، بالاخره می‌پرسد.
ـ آیا از بخش‌های دیگر خانه دور هستیم؟
سر آدریان پاسخ می‌دهد.
ـ آنقدر دور که اگر کسی اینجا زندانی شود، هیچ فریادی، هرچند بلند، به آنسو نفوذ نخواهد کرد، شما به همان اندازه از قسمت‌های قابل سکونت قلعه دور هستید که گویی در شهرستان مجاورید.
دورا با لبخندی نازک اظهار می‌کند.
ـ چقدر جالب!
سر آدریان ادامه می‌دهد.
ـ خدمه آنقدر از این اتاق می‌ترسند که حتی در روشنایی روز هم جرات نمی‌کنند به اینجا بیایند، می‌بینید که گرد سال‌ها روی آن نشسته. کسی می‌تواند به آرامی در اینجا از گرسنگی بمیرد، بدون اینکه دوستانش ذره‌ای باخبر شوند.
او با خنده این را می‌گوید؛ اما مدت‌ها بعد، این کلمات به خاطر شنوندگانش بازمی‌گردد و سینه‌هایشان را از وحشت و یأس پر می‌کند.
کاپیتان رینگوود می‌گوید.
ـ عجیب است که این قفل خطرناک را برنمی‌دارید، یک دام واقعی است. روزی از این کار پشیمان خواهید شد.
کلماتی پیشگویانه!
فلورانس با لرزی عجیب و ناگهانی پاسخ می‌دهد.
ـ بله؛ کاش برداشته می‌شد.
سر آدریان می‌خندد و می‌گوید.
ـ چرا، این یکی از بزرگترین جذابیت‌های برج قدیمی است، متعلق به قرون تاریک است و همه‌گونه احتمالات وحشتناک را تداعی می‌کند. این اتاق بدون قفل مرموزش هیچ است.
در این لحظه، چشمان دورا به آرامی به سمت آرتور داینسورت می‌چرخد. خودش هم دقیقاً نمی‌داند چرا در این لحظه‌ی خاص باید به او نگاه کند؛ اما احساس می‌کند جاذبه‌ای غیرقابل توضیح نگاهش را به سوی او می‌کشاند.
چشمانشان به هم می‌افتد. همین که این اتفاق می‌افتد، دورا به خود می‌لرزد و به شدت رنگ می‌بازد. چیزی در چشمان تاریک و عبوس آرتور داینسورت وجود دارد که او را از ترس و پیش‌آگهی‌های مبهم از شر، منجمد می‌کند. این نگاهی پلید است که بر چهره‌ی مرد گسترده می‌شود. نگاهی بی‌رحم و غیرقابل تسکین که گویی در حالی که او مبهوت به او خیره شده، یخ می‌زند. به آرامی، حتی در حالی که او را زیر نظر دارد، می‌بیند که نگاهش را از او به سر آدریان تغییر می‌دهد. به شیوه‌ای معنادار، گویی می‌خواهد به او بفهماند که فکر پلیدی که در مغزش می‌چرخد و بر چهره‌اش آشکار شده، برای اوست، نه دورا و با این حال، به طور ضمنی نیز به او می‌فهماند که اگر خیانت کند، بی‌پاسخ نخواهد گذاشت.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
دورا، که وحشت‌زده و لرزان از چیزی نامعلوم بود، به عقب می‌لغزد و با تکیه دادن دستش به دیوار کناری، سعی می‌کند بر خود مسلط شود. دیگران همگی مشغول گفتگو هستند و بنابراین کسی متوجه حال او نیست. او همان‌جا می‌ایستد، هنوز نفس‌نفس می‌زند و رنگ پریده است و سعی می‌کند افکارش را جمع کند.
تنها یک چیز به وضوح به ذهنش می‌رسد و او را از خودش بیزار و پر از هراسی نامعلوم می‌کند؛ این که با رفتار دوگانه و ریاکارانه‌اش نسبت به فلورانس، انگار با این مرد همدست شده تا در هر جنایتی که او تصمیم بگیرد شریک باشد. حتی نگاه او هم او را درگیر می‌کند، انگار می‌خواهد او را به سطح خودش بکشاند. او احساس می‌کند به او زنجیر شده است، شریک یک توطئه‌ی پلید. آنچه بر وحشت این موقعیت می‌افزاید این است که می‌داند به طور کورکورانه از هر نقشه‌ای که او ممکن است بکشد بی‌خبر است.
پس از چند ثانیه به خود می‌آید و تا حدی آرامش خود را بازمی‌یابد. البته این که فکر کند در قدرت آرتور داینسورت است، صرفاً یک ضعف است؛ این‌طور به خودش تلقین می‌کند. او بیش از یک آشنای معمولی نیست. اگر هم در تلاش‌هایش برای جلب عشق فلورانس کمی به او کمک کرده، ضرر بزرگی نداشته، هرچند که البته به مقاصد خودش هم خدمت کرده است.
ناگهان سر آدریان متوجه می‌شود و به طرف او برمی‌گردد تا از نزدیکتر نگاهش کند.
ـ چقدر رنگ پریده‌اید، خانم تالبوت؟ آیا این جای نمور و قدیمی واقعاً اعصابتان را به هم ریخته؟ بیایید، دوباره پایین برویم و در نور آفتاب فراموش کنیم که هرگز کارهای خونین در اینجا یا جای دیگری اتفاق افتاده است.
دورا با صدایی آرام پاسخ می‌دهد.
ـ اعتراف می‌کنم که اعصابم خرد شده، بله، بله بیایید این اتاق وحشتناک را برای همیشه ترک کنیم.
سر آدریان با شادی می‌گوید.
ـ باشد، به شخصه، هیچ میلی به بازگشت به اینجا ندارم.
اِتل ویلیرز با نگاهی به دیوارها اظهار نظر می‌کند.
ـ فکر کنم هنر ناب است، جاهای ناخوشایند همیشه این‌طورند. برای لیدی بتی ترفلد که عاشق دوران بریتون‌های اولیه است، گنجی تمام‌عیار خواهد بود. به نظر می‌رسد برای ما کمی هدر رفته. کاپیتان رینگوود، شما انگار ناگهان به سنگ تبدیل شده‌اید. لطفاً راهم را باز کنید.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
سر آدریان با خنده می‌گوید.
ـ رینگوود واقعاً دوستانه رفتار کرد که اجازه نداد در بسته شود و ما را برای همیشه زندانی کند، مطمئنم همه‌ی ما به او بدهکاریم.
رینگوود می‌خندد.
ـ امیدوارم همه بدهیتان را بپردازید، برای یک بار هم که شده، پرداخت بدهی برایتان تجربه‌ی جدیدی خواهد بود. من خودم هیچوقت بدهی‌هایم را پرداخت نمی‌کنم؛ اما این حساب دیگری دارد. مطمئنم همه‌ی شما بابت خدمات من به عنوان دربان، هدیه‌ای به من خواهید داد.
اِتل با غمزه می‌پرسد.
ـ چه چیزی به تو بدهم؟
ـ بعداً به تو خواهم گفت!
او با نگاهی پرمعنا پاسخ می‌دهد، طوری که برای اولین بار آن دختر گستاخ پاسخی آماده ندارد و با صورتی برافروخته، عجولانه از کنارش رد می‌شود و از پله‌های سنگی پایین می‌رود و در پایین منتظر دیگران می‌ماند.
وقتی فلورانس به در می‌رسد، مکث می‌کند و خم می‌شود تا قفل را بررسی کند. با لحنی عجیب و هیجان‌زده به سر آدریان می‌گوید.
ـ آرزو می‌کنم، این قفل را بردارید. لطفاً.
او می‌پرسد، ناخودآگاه تحت تأثیر رفتارش قرار گرفته است.
ـ اما چرا؟
ـ خودم هم دقیقاً نمی‌دانم؛ یک حس است، شاید غیرقابل توضیح؛ اما همچنان قوی. لطفاً به حرف من گوش کنید و آن را بردارید.
با خنده می‌پرسد.
ـ چی را، این حس را؟
با جدیت اصرار می‌کند، آنقدر جدی که به نظر می‌رسد فراتر از آن موقعیت است.
ـ نه! قفل را. این بار مرا تحمل کنید، اگر دوست دارید، آن را یک پیش‌آگهی احمقانه بنامید؛ اما صادقانه فکر می‌کنم که این قفل روزی برای شما دردسرساز خواهد شد. به همین خاطر است که از شما می‌خواهم آن را از بین ببرید.
سؤال می‌کند.
ـ شما از من می‌خواهید؟
ـ بله، اگر فقط برای خوشحالی من، به خاطر من!
او ظاهراً بی‌اعتمادی اخیرش را فراموش کرده، چون حالا با همان لحن شیرین قدیمی و با چشمانی پر از اشک صحبت می‌کند. سر آدریان از گرمی صورتش سرخ می‌شود.
سر آدریان زمزمه می‌کند.
ـ به خاطر تو، چه کاری هست که اگر اینطور از من بخواهی، انجام ندهم؟
لب‌های آرتور داینسورت با لبخندی تلخ جمع می‌شود در حالی که به قسمت اول این مکالمه گوش می‌دهد و قسمت دوم را حدس می‌زند. او به درستی شراره‌ی چشمانشان، نفس‌های تند فلورانس که مانند آه‌های شاد از سینه‌اش بیرون می‌آید، زمزمه‌ها و سرخ شدن صورتشان را متوجه می‌شود. سپس معنادار به دورا نگاه می‌کند و وقتی چشمانش را می‌بیند، انگشتش را روی لب‌هایش می‌گذارد تا به او هشدار سکوت دهد و در حین عبور از کنارش زمزمه می‌کند.
ـ نیم ساعت دیگر در گالری پایینی با من ملاقات کن.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
دورا با حرکتی سرشار از تسلیم و ترس از امتناع، سر خود را به نشانه موافقت تکان میدهد و به دنبال دیگران از اتاق جنزده خارج میشود.
پایین پلکان سنگی باریک، پیش از عبور از اولین در آهنینی که به راهروی بیرونی ختم میشود. اِتل ویلیرز را مییابند که در انتظارشان ایستاده است. او در این راهروی سنگی کم نور به اطراف نگاه می‌کرده که ناگهان در مرموز دیگری توجهش را جلب میکند، دربی که در گوشه‌ای پنهان شده بود. با اشاره به در میپرسد.
ـ سر آدریان، این در به کجا ختم میشود؟
ـ آه، این در قدیمی به راهروی دیگری متصل است که از پلکانی تاریک و طولانی به راهروی خدمتکاران در طبقه پایین میرسد! اما بعید میدانم بتوانید آن را باز کنید، چرا که از فرط کهنگی و عدم استفاده زنگ زده است. خدمتکاران به همان اندازه که از ملاقات با شیطان می‌ترسند، از آمدن به اینجا هم وحشت دارند؛ بنابراین سالهاست که این در باز نشده.
ـ شاید من بتوانم آن را باز کنم.
آرتور داینسورت میگوید و با تمام نیرو سعی میکند قفل قدیمی را وادار به تسلیم کند. سرانجام تلاش‌هایش به ثمر میرسد؛ در با صدایی ناهنجار باز میشود و ابری از غبار مانند مهی غلیظ روی آنها میریزد.
اِتل با عقب نشینی فریاد میزند
ـ آه!
اما آرتور به جلو خم میشود و با دقت پلکان تاریک پیش رویش را که در تاریکی مطلق فرو رفته است، بررسی میکند. تارهای عنکبوت از دیوار به دیوار کشیده شده و مانند ابرهایی تیره از سقف کوتاه آویزانند؛ بوی کهنگی و خفگی به مشام می‌رسد، با این حال او در آنجا می‌ماند و با دقت به اطراف می‌نگرد.
کاپیتان رینگوود اظهار نظر میکند.
ـ اگر مواظب نباشی، داخلش سقوط خواهی کرد، انگار مکانهای شوم برای تو جذابیت بیمارگونه‌ای دارند.
رینگوود از آن شب به یاد ماندنی در اتاق سیگار که سر آدریان به شکلی معجزهآسا از مرگ نجات یافت با دیدی تردیدآمیز به آرتور داینسورت می‌نگرد و در گفتگوهای اندکشان، همواره کنایه‌آمیز یا تند سخن می‌گوید. آرتور با نگاهی خشمگین به او، در کوچک را دوباره می‌بندد و از آن دور میشود.
 

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
سر آدریان با لحنی سرگرم‌کننده می‌گوید.
ـ شب‌ها خدمتکاران وقتی از کنار آن دری که در طبقه پایین به این راهرو می‌رسد عبور می‌کنند، با چنان سرعتی از کنارش می‌دوند که گویی می‌ترسند اجداد روح‌زده‌ی من با سرهای زیر بغلشان یا حالتی به همان اندازه ناخوشایند ناگهان رویشان بپرند. آرتور، تو آن در را می‌شناسی، نه؟ در دومی بعد از پیچ راهرو؟
آرتور با آن لبخند مصنوعی پاسخ می‌دهد.
ـ نه، نمی‌شناسم. راستش، علاقه‌ای هم به شناختنش ندارم. مطمئنم من هم بعد از غروب آفتاب با سرعت از کنارش می‌گذشتم، مگر اینکه حسابی مسلح باشم.
رینگوود با بی‌خیالی می‌گوید، اما کاملاً عمدی.
ـ این حرف نشان می‌دهد وجدان ناآرامی داری.
آرتور با خنده پاسخ می‌دهد، اما در حین گفتن این جمله نگاهی خشمگین به کاپیتان دلیر می‌اندازد.
ـ به نظرم بیشتر نشان می‌دهد که ترسو هستم.
رینگوود با خونسردی ادامه می‌دهد.
ـ خب، شاعر جاودان ما چه می‌گوید؟
وجدان است که همه‌ی ما را ترسو می‌کند!
آرتور با ظاهری آرام اما با چهره‌ای از خشم رنگ‌پریده می‌گوید.
ـ ذکاوت تیزبینی دارید، آقا.
سر آدریان با عجله صحبت را قطع می‌کند و ساعتش را نگاه می‌کند.
ـ ببینید، باید نزدیک وقت چای باشد. به به، ساعت از چهار و نیم گذشته و همه می‌دانیم لیدی فیتزآلمونت اگر حتی پنج دقیقه او را از نوشیدنی محبوبش محروم کنیم چه بر سرمان می‌آورد. بیایید، سریع برویم، وگرنه مصیبت بر سرمان نازل می‌شود.
با این سخنان، پیش می‌افتد و به زودی اتاق جن‌زده و تمام خاطرات تاریکش را پشت سر می‌گذارند.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 11) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا