- Dec 8, 2023
- 715
بیتوجه به جسدی که به آرامی مقابل چشمانم در حال ذوب شدن بود سرم را به سمت دربِ خروجی چرخاندم و در حالی که هفتتیرم را به سوی حشرات عظیمالجثهای که از سقف میباریدند نشانه رفته بودم و پشت سر هم با فشردن ماشه شلیک میکردم فریاد زدم:
- گمشین لعنتیا! از جلوی چشام گمشید!
با هر شلیک، جیرجیرهای دردناکی بلند میشد و حشراتی به اندازهٔ سگ از هوا بر زمین میافتادند.
با شلیکِ بیامانِ گلوله سعی داشتم حشرات غولپیکر را از خودم دور کنم اما تلاشهایم بیفایده به نظر میرسید. به ناچار دست از تقلاهایم برداشتم و به محض نزدیک شدنم به درب خروجی با باز کردن سپس عبور از آن از ساختمانی که داخلش بودم خارج شدم و بیهدف به سمت تعدادی سرباز و کامیونهای زرهی که در چند قدمیام بودند رفتم.
حشرات همچنان از پشت سر مرا تعقیب میکردند و وحشیانه در تلاش بودند تا خودشان را به من نزدیک کنند.
هوا پر از غبار و دودِ حاصل از آتشِ انفجارها بود و صدای ناله و تیراندازی از همهجا شنیده میشد.
***
با بدنی زخمی و نفسی به شماره افتاده، به دیوار تکیه داده بودم و گلوله چندانی برایم باقی نمانده بود.
ناگهان یکی از آن حشرات که بدنش به اندازه بدن یک سگِ شکاری بود با پنجههای تیز و چنگالمانندش به بازویِ راستم چنگ انداخت و مرا وادار کرد تا با نعرهای از سر درد او را با لگد محکمی کنار بزنم، سپس با شلیک آخرین گلولهیِ هفتتیرم چهرهیِ زشت و ترسناکش را بشکافم و نالهکنان جایِ زخمِ بازویم را بررسی کنم.
در حین این کار تلوخوران به سمتی رفتم و در حالی که سعی داشتم تعادل و هوشیاریام را حفظ کنم با برخورد نگاهم به برجِ خاکستریشکلِ بلندی که دود سیاهرنگ از آن به بالا سرازیر شده بود زیر لب گفتم:
- مرکز فرماندهی... باید به برج کنترل برسم!
به محض پایان حرفم قدمهای تندی برداشتم تا به طرفش بروم اما راه مقابلم توسط تعداد زیادی از آن حشرات که به هر سویی سرک میکشیدند و با سربازها درگیر بودند مسدود شده بود.
به ناچار مسلسلِ یکی از سربازانی که نزدیک پایم جان داده بود را از زمین برداشتم و در حین بررسی کردنش سعی کردم با جاخالی دادن یا تیراندازی راهم را از میانِ غبار، دودِ آتش، تانکها و حشراتِ غولپیکر باز کنم و خودم را به برجِ فرماندهی برسانم اما تلاشهایم به جایی نرسید و در میانِ راه متوقف شد زیرا به طور ناگهانی برج فرماندهی با انفجار گوشخراشی کامل منهدم گشت و از آن جز دود غلیظ که به هوا بلند شده بود چیزی باقی نماند.
ناگهان به محض این اتفاق در حالی که سر جایم ایستاده بودم و به قتلعام سدن سربازها در میانِ حشرات زل زده بودم صدای یکی از ژنرالها را از بلندگوها شنیدم که با لحنِ جدی گفت:
- به تمامی نیروها، سریعاً همگی به انبار مهمات برید! سیستم دفاعیِ اونجا هنوز کار میکنه! من هم اگه بتونم به زودی میام اونجا.
صدا به صدای رئیس ستاد که هدایت این پادگان را بر عهده داشت شبیه بود و اضطرابِ شدیدی از آن موج میزد.
خشم وجودم را گرفته بود، آن مارماهیهای لعنتی قرار بود در صورت حمله به این مکان از ما حمایت کنند اما اکنون کدام گوری بودند؟! انگار آنها هم به ما خیانت کردند! میدانستم نمیشود به آنها اعتماد کرد.
***
در حالی که حشرات پشت سرم مثل سیلی سیاه حرکت میکردند و تعدادی سرباز سعی داشتند با تیراندازی آنها را متوقف کنند درب انبار را با رمز اضطراری باز کردم و بیتوجه به سربازهایی که پشت سرم مشغول دریده شدن توسط حشرات بودند به محض داخل شدنم درب پشت سرم را محکم بستم، آن را قفل کردم و به دنبال سیستمهای دفاعی نگاهی به اطرافم انداختم اما... .
به جای سیستم دفاعی، با صحنهای هولناک روبرو شدم. صحنهای که در آن همهٔ سربازان و مسئولانِ داخل انبار مرده بودند و اجسادشان در تارهای نقرهای حشرات پیچیده شده بود.
ناگهان صدای هیسمانندی را از دریچهٔ هوا شنیدم و گاز X-29 به آرامی در فضای اطرافم پخش شد. نالهکنان سعی کردم در را باز کنم، اما قفل شده بود. بلند فریاد زدم:
- نه... یکی کمکم کنه، کسی اون بیرون نیست؟! من این تو گیر افتادم! خواهش میکنم من... .
به ناگاه صدایی زنانه و خشن را از درون ساعت الکتریکیام شنیدم که بیرحمانه گفت:
- شرمنده ژنرال، از بالا دستور اومده که باید همهچیز را نابود کنیم! حتی خود شما رو! پس ازمون دلخور نشید چون ما فقط دستور رو داریم اجرا میکنیم!
سخنش وحشت عمیقی را به جانم انداخت، در حالی که قلبم از شدت ترس به سینهام مشت میکوبید ناباورانه گفتم:
- چی؟! منظورتون چیه که باید همهچیز رو نابود کنین؟! شما حق ندارین من رو... .
نفوذ گاز به ریههایم لبها سپس بدنم را به سرعت فلج کرد و مرا بر خلاف میلم زمین انداخت. در آخرین لحظات، چشمهایم به عکسی روی دیوار افتاد. عکسی از پدر ارینا که با رئیس مارماهیها دست میداد. این آخرین چیزی بود که قبل از مرگ میدیدم، چیزی که برایم قابل باور نبود. نشانهای از خیانت. خیانتی که من و سربازان این پادگان مخفی و سری را به کام مرگی دردناک کشاند! باید همان موقع که فرصتش را داشتم... .
- گمشین لعنتیا! از جلوی چشام گمشید!
با هر شلیک، جیرجیرهای دردناکی بلند میشد و حشراتی به اندازهٔ سگ از هوا بر زمین میافتادند.
با شلیکِ بیامانِ گلوله سعی داشتم حشرات غولپیکر را از خودم دور کنم اما تلاشهایم بیفایده به نظر میرسید. به ناچار دست از تقلاهایم برداشتم و به محض نزدیک شدنم به درب خروجی با باز کردن سپس عبور از آن از ساختمانی که داخلش بودم خارج شدم و بیهدف به سمت تعدادی سرباز و کامیونهای زرهی که در چند قدمیام بودند رفتم.
حشرات همچنان از پشت سر مرا تعقیب میکردند و وحشیانه در تلاش بودند تا خودشان را به من نزدیک کنند.
هوا پر از غبار و دودِ حاصل از آتشِ انفجارها بود و صدای ناله و تیراندازی از همهجا شنیده میشد.
***
با بدنی زخمی و نفسی به شماره افتاده، به دیوار تکیه داده بودم و گلوله چندانی برایم باقی نمانده بود.
ناگهان یکی از آن حشرات که بدنش به اندازه بدن یک سگِ شکاری بود با پنجههای تیز و چنگالمانندش به بازویِ راستم چنگ انداخت و مرا وادار کرد تا با نعرهای از سر درد او را با لگد محکمی کنار بزنم، سپس با شلیک آخرین گلولهیِ هفتتیرم چهرهیِ زشت و ترسناکش را بشکافم و نالهکنان جایِ زخمِ بازویم را بررسی کنم.
در حین این کار تلوخوران به سمتی رفتم و در حالی که سعی داشتم تعادل و هوشیاریام را حفظ کنم با برخورد نگاهم به برجِ خاکستریشکلِ بلندی که دود سیاهرنگ از آن به بالا سرازیر شده بود زیر لب گفتم:
- مرکز فرماندهی... باید به برج کنترل برسم!
به محض پایان حرفم قدمهای تندی برداشتم تا به طرفش بروم اما راه مقابلم توسط تعداد زیادی از آن حشرات که به هر سویی سرک میکشیدند و با سربازها درگیر بودند مسدود شده بود.
به ناچار مسلسلِ یکی از سربازانی که نزدیک پایم جان داده بود را از زمین برداشتم و در حین بررسی کردنش سعی کردم با جاخالی دادن یا تیراندازی راهم را از میانِ غبار، دودِ آتش، تانکها و حشراتِ غولپیکر باز کنم و خودم را به برجِ فرماندهی برسانم اما تلاشهایم به جایی نرسید و در میانِ راه متوقف شد زیرا به طور ناگهانی برج فرماندهی با انفجار گوشخراشی کامل منهدم گشت و از آن جز دود غلیظ که به هوا بلند شده بود چیزی باقی نماند.
ناگهان به محض این اتفاق در حالی که سر جایم ایستاده بودم و به قتلعام سدن سربازها در میانِ حشرات زل زده بودم صدای یکی از ژنرالها را از بلندگوها شنیدم که با لحنِ جدی گفت:
- به تمامی نیروها، سریعاً همگی به انبار مهمات برید! سیستم دفاعیِ اونجا هنوز کار میکنه! من هم اگه بتونم به زودی میام اونجا.
صدا به صدای رئیس ستاد که هدایت این پادگان را بر عهده داشت شبیه بود و اضطرابِ شدیدی از آن موج میزد.
خشم وجودم را گرفته بود، آن مارماهیهای لعنتی قرار بود در صورت حمله به این مکان از ما حمایت کنند اما اکنون کدام گوری بودند؟! انگار آنها هم به ما خیانت کردند! میدانستم نمیشود به آنها اعتماد کرد.
***
در حالی که حشرات پشت سرم مثل سیلی سیاه حرکت میکردند و تعدادی سرباز سعی داشتند با تیراندازی آنها را متوقف کنند درب انبار را با رمز اضطراری باز کردم و بیتوجه به سربازهایی که پشت سرم مشغول دریده شدن توسط حشرات بودند به محض داخل شدنم درب پشت سرم را محکم بستم، آن را قفل کردم و به دنبال سیستمهای دفاعی نگاهی به اطرافم انداختم اما... .
به جای سیستم دفاعی، با صحنهای هولناک روبرو شدم. صحنهای که در آن همهٔ سربازان و مسئولانِ داخل انبار مرده بودند و اجسادشان در تارهای نقرهای حشرات پیچیده شده بود.
ناگهان صدای هیسمانندی را از دریچهٔ هوا شنیدم و گاز X-29 به آرامی در فضای اطرافم پخش شد. نالهکنان سعی کردم در را باز کنم، اما قفل شده بود. بلند فریاد زدم:
- نه... یکی کمکم کنه، کسی اون بیرون نیست؟! من این تو گیر افتادم! خواهش میکنم من... .
به ناگاه صدایی زنانه و خشن را از درون ساعت الکتریکیام شنیدم که بیرحمانه گفت:
- شرمنده ژنرال، از بالا دستور اومده که باید همهچیز را نابود کنیم! حتی خود شما رو! پس ازمون دلخور نشید چون ما فقط دستور رو داریم اجرا میکنیم!
سخنش وحشت عمیقی را به جانم انداخت، در حالی که قلبم از شدت ترس به سینهام مشت میکوبید ناباورانه گفتم:
- چی؟! منظورتون چیه که باید همهچیز رو نابود کنین؟! شما حق ندارین من رو... .
نفوذ گاز به ریههایم لبها سپس بدنم را به سرعت فلج کرد و مرا بر خلاف میلم زمین انداخت. در آخرین لحظات، چشمهایم به عکسی روی دیوار افتاد. عکسی از پدر ارینا که با رئیس مارماهیها دست میداد. این آخرین چیزی بود که قبل از مرگ میدیدم، چیزی که برایم قابل باور نبود. نشانهای از خیانت. خیانتی که من و سربازان این پادگان مخفی و سری را به کام مرگی دردناک کشاند! باید همان موقع که فرصتش را داشتم... .
آخرین ویرایش: