آزادنویسی دفتر آزادنويسي شبی در روئیا | اميراحمد

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بی‌توجه به جسدی که به آرامی مقابل چشمانم در حال ذوب شدن بود سرم را به سمت دربِ خروجی چرخاندم و در حالی که هفت‌تیرم را به سوی حشرات عظیم‌الجثه‌ای که از سقف می‌باریدند نشانه رفته بودم و پشت سر هم با فشردن ماشه شلیک می‌کردم فریاد زدم:
- گمشین لعنتیا! از جلوی چشام گمشید!
با هر شلیک، جیرجیرهای دردناکی بلند می‌شد و حشراتی به اندازهٔ سگ از هوا بر زمین می‌افتادند.
با شلیکِ بی‌امانِ گلوله سعی داشتم حشرات غول‌پیکر را از خودم دور کنم اما تلاش‌هایم بی‌فایده به نظر می‌رسید. به ناچار دست از تقلا‌هایم برداشتم و به محض نزدیک شدنم به درب خروجی با باز کردن سپس عبور از آن از ساختمانی که داخلش بودم خارج شدم و بی‌هدف به سمت تعدادی سرباز و کامیون‌های زرهی که در چند قدمی‌ام بودند رفتم.
حشرات هم‌چنان از پشت سر مرا تعقیب می‌کردند و وحشیانه در تلاش بودند تا خودشان را به من نزدیک کنند‌.
هوا پر از غبار و دودِ حاصل از آتشِ انفجار‌ها بود و صدای ناله و تیر‌اندازی از همه‌جا شنیده می‌شد.
***
با بدنی زخمی و نفسی به شماره افتاده، به دیوار تکیه داده بودم و گلوله چندانی برایم باقی نمانده بود.
ناگهان یکی از آن حشرات که بدنش به اندازه بدن یک سگِ شکاری بود با پنجه‌‌های تیز و چنگال‌مانندش به بازویِ راستم چنگ انداخت و مرا وادار کرد تا با نعره‌ای از سر درد او را با لگد محکمی کنار بزنم، سپس با شلیک آخرین گلوله‌یِ هفت‌تیرم چهره‌یِ زشت و ترسناکش را بشکافم و ناله‌کنان جایِ زخمِ بازویم را بررسی کنم.
در حین این کار تلو‌خوران به سمتی رفتم و در حالی که سعی داشتم تعادل و هوشیاری‌ام را حفظ کنم با برخورد نگاهم به برجِ خاکستری‌شکلِ بلندی که دود سیاه‌‌رنگ از آن به بالا سرازیر شده بود زیر لب گفتم:
- مرکز فرماندهی... باید به برج کنترل برسم!
به محض پایان حرفم قدم‌های تندی برداشتم تا به طرفش بروم اما راه مقابلم توسط تعداد زیادی از آن حشرات که به هر سویی سرک می‌کشیدند و با سرباز‌ها درگیر بودند مسدود شده بود.
به ناچار مسلسلِ یکی از سربازانی که نزدیک پایم جان داده بود را از زمین برداشتم و در حین بررسی کردنش سعی کردم با جاخالی دادن یا تیر‌اندازی راهم را از میانِ غبار، دودِ آتش، تانک‌ها و حشراتِ غول‌پیکر باز کنم و خودم را به برجِ فرماندهی برسانم اما تلاش‌هایم به جایی نرسید و در میانِ راه متوقف شد زیرا به طور ناگهانی برج فرماندهی با انفجار گوش‌خراشی کامل منهدم گشت و از آن جز دود غلیظ که به هوا بلند شده بود چیزی باقی نماند‌.
ناگهان به محض این اتفاق در حالی که سر جایم ایستاده بودم و به قتل‌عام سدن سرباز‌ها در میانِ حشرات زل زده بودم صدای یکی از ژنرال‌ها را از بلندگوها شنیدم که با لحنِ جدی گفت:
- به تمامی نیرو‌ها، سریعاً همگی به انبار مهمات برید! سیستم دفاعیِ اون‌جا هنوز کار می‌کنه! من هم اگه بتونم به زودی میام اون‌جا.
صدا به صدای رئیس ستاد که هدایت این پادگان را بر عهده داشت شبیه بود و اضطرابِ شدیدی از آن موج می‌زد.
خشم وجودم را گرفته بود، آن مار‌ماهی‌های لعنتی قرار بود در صورت حمله به این مکان از ما حمایت کنند اما اکنون کدام گوری بودند؟! انگار آن‌ها هم به ما خیانت کردند! می‌دانستم نمی‌شود به آن‌ها اعتماد کرد.
***
در حالی که حشرات پشت سرم مثل سیلی سیاه حرکت می‌کردند و تعدادی سرباز سعی داشتند با تیر‌اندازی آن‌ها را متوقف کنند درب انبار را با رمز اضطراری باز کردم و بی‌توجه به سرباز‌هایی که پشت سرم مشغول دریده شدن توسط حشرات بودند به محض داخل شدنم درب پشت سرم را محکم بستم، آن را قفل کردم و به دنبال سیستم‌های دفاعی نگاهی به اطرافم انداختم اما... .
به جای سیستم دفاعی، با صحنه‌ای هولناک روبرو شدم. صحنه‌ای که در آن همهٔ سربازان و مسئولانِ داخل انبار مرده بودند و اجسادشان در تارهای نقره‌ای حشرات پیچیده شده بود.
ناگهان صدای هیس‌مانندی را از دریچهٔ هوا شنیدم و گاز X-29 به آرامی در فضای اطرافم پخش شد. ناله‌کنان سعی کردم در را باز کنم، اما قفل شده بود. بلند فریاد زدم:
- نه... یکی کمکم کنه، کسی اون بیرون نیست؟! من این تو گیر افتادم! خواهش می‌کنم من... .
به ناگاه صدایی زنانه و خشن را از درون ساعت الکتریکی‌ام شنیدم که بی‌رحمانه گفت:
- شرمنده ژنرال، از بالا دستور اومده که باید همه‌چیز را نابود کنیم! حتی خود شما رو! پس ازمون دلخور نشید چون ما فقط دستور رو داریم اجرا می‌کنیم!
سخنش وحشت عمیقی را به جانم انداخت، در حالی که قلبم از شدت ترس به سینه‌ام مشت می‌کوبید ناباورانه گفتم:
- چی؟! منظورتون چیه که باید همه‌چیز رو نابود کنین؟! شما حق ندارین من رو... .
نفوذ گاز به ریه‌هایم لب‌ها سپس بدنم را به سرعت فلج کرد و مرا بر خلاف میلم زمین انداخت. در آخرین لحظات، چشم‌هایم به عکسی روی دیوار افتاد. عکسی از پدر ارینا که با رئیس مارماهی‌ها دست می‌داد. این آخرین چیزی بود که قبل از مرگ می‌دیدم، چیزی که برایم قابل باور نبود. نشانه‌ای از خیانت. خیانتی که من و سربازان این پادگان مخفی و سری را به کام مرگی دردناک کشاند! باید همان موقع که فرصتش را داشتم... .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
( ارینا)
سردردم مثل میخی بود که تا مغز استخوانم فرو می‌رفت. دنیا برای لحظه‌ای دور سرم چرخید و سیاهی چشمانم را ترک کرد‌.
ته دلم می‌دانستم چیزی که دیده بودم، فقط یک سردرد ساده نبود بلکه خاطره‌ای دردناک از سرنوشت ژنرالی نظامی بود. ژنرالی که به امید کمک آن مار‌ماهی‌ها با حشرات مهاجم درگیر شده بود اما بی‌آنکه خودش بخواهد همراه با افرادش قربانی یک حادثه تلخ شده بود و اکنون مثل جسدِ پیچ‌خورده‌ای روی زمین به حال خودش رها شده بود. پدرم به احتمال طراح مرگ او و سربازان بد‌شانس این پادگان متروکه بود. کسی که رئیس مار‌ماهی‌ها سالیوان زمانی با او همکاری می‌کرده! بیهوده نبود که به محض دیدن من آن مارماهی دیوانه از جانم گذشت و به خوبی مرا به یاد آورده بود. او از قبل با پدرم همکاری می‌کرده و به احتمال پدرم در مورد من و دیگر اعضای خانواده‌ام چیز‌هایی به او گفته ولی چطور می‌توانستم این حقیقت تلخ را به دنور و خواهرش بگویم؟ چطور می‌توانستم اعتراف کنم که پدرم در آن عکس با رئیس مارماهی‌ها دست داده بود و کسی بود که اعضای این پادگان را برای رسیدن به خواسته‌هایش بی‌رحمانه به کام مرگ کشاند؟! شاید بهتر باشد حقیقت را پنهان کنم و... .
به ناگاه ضربات دستِ دنور به صورتم سپس صدای نگرانش مرا از افکار آشفته‌ام خارج کرد:
- ارینا؟ ارینا حالت خوبه؟ چرا حرف نمی‌زنی لعنتی؟!
برای لحظه‌ای کوتاه نفسم را در سینه‌ام حبس کردم سپس با بیرون دادن آن با صدای لرزانی که سعی داشتم آرام باشد گفتم:
— آره... آره حالم خوبه فقط... .
دنور نگران‌تر از قبل در حالی که بالای سرم بود پرسید:
- واقعاً؟
با لحن جدی و آرامی بر خلاف میلم پاسخ دادم:
- آره، آره فقط... فقط یه سردرد ساده بود، همین.
الکسیا چهره‌ عرق‌کرده‌ام را بررسی کرد و با صدای تردید‌آمیزی گفت:
- مطمئنی دلیل بی‌هوش شدنت چیزِ دیگه‌ای نبوده؟
لحن حرف زدنش به گونه‌ای بود که انگار من سعی داشتم چیزی را از آن‌ها مخفی نگه دارم. به کمک دنور از جایم تلو‌خوران و با ناله کوتاهی بلند شدم و گفتم:
- فکر نکنم دونستنش براتون جالب باشه.
الکسیا پاسخ داد:
- چرا نباید جالب باشه؟
من‌من‌کنان پاسخ دادم:
- گف...تم که... فقط... فقط یه سردرد ساده بود همین.
نگاهِ تیزِ الکسیا مثل چاقو روی چشم‌هایم می‌لغزید:
- شرمنده ارینا، بهت برنخوره اما حس می‌کنم تو داری مثل بچه‌ها دروغ می‌گی!
جدی و مصمم اخم‌هایم را در هم کشیدم و گفتم:
- من دروغ نمی‌گم!
الکسیا با نیشخندی کوتاه پاسخ داد:
- پس چرا موقعِ بی‌هوشی صورتت مثل گچ سفید شده بود؟
بی‌توجه به او به جعبه‌های مهمات پشت سرش خیره شدم و محکم پاسخ دادم:
- یه بار گفتم، فقط... خستگی بود. نه چیز دیگه.
الکسیا خواست با سوال دیگری دروغم را برملا کند اما صدای دنور توجه هر دویمان را به خود جلب و الکسیا را از این کار منصرف کرد:
- این رو ببین!
دنور در حالی که کنار جعبه‌ای پر از نارنجک‌های دودزا ایستاده بود دفترچهٔ خاطراتِ زرد‌رنگی را به دست داشت. دفترچه‌ای که روی جلد نیمه‌پاره‌ و خاکی‌رنگش حروف بزرگ اِی، آی و اِس نگاشته شده بودند.
دنور در حالی که دفترچه را کنجکاوانه بررسی می‌کرد با لحن جدی گفت:
- این مال ژنرال نیست، فکر می‌کنم... فکر می‌کنم این مال یه نفر دیگه‌ست، یه نفر که به احتمال تخصصش ساخت سلاح‌های شیمیایی بوده باشه.
ناباورانه دفترچه را از دستش قاپیدم و نوشته‌ها و تصاویرش را بررسی کردم. صفحاتش فقط پر از فرمول‌های پیچیده و طرح‌های مارماهی‌های جهش‌یافته بود. ولی در صفحهٔ آخر با دستخطی که خوب می‌شناختمش نوشته شده بود:
- پروژهٔ هیبریداسیون موفق بود... ولی اون‌ها دارن از کنترل خارج میشن. باید هر جور شده جلوشون رو بگیریم.
پایین دستخط امضایِ مخصوصی وجود داشت. امضایی که نزدیک به آن با دستخطی ترکیبی کلمه‌یِ دکتر ایوانوف کسی که زمانی پیش از طرد شدن او را پدر خودم می‌دانستم و با مار‌ماهی‌ها همکاری می‌کرده نوشته شده بود.
به محض مشاهده نام پدرم دستانم شروع به لرزش کردند و دل‌آشوبی وحشتناک ذهنم را آزار داد.
چطور چنین چیزی امکان داشت؟! یعنی پدرم واقعاً یک دانشمندِ دیوانه و سازنده سلاح‌های بیولوژیکی بود؟! چگونه تمام این مدت من از چهره حقیقی‌اش چیزی نفهمیده بودم؟! الکسیا با برداشتن نگاهش از روی صفحات دفترچه نگاهی به من و برادرش انداخت و آرام پرسید:
— چرا باید تویِ یه انبار هم‌چین چیزی پیدا بشه؟!
دنور شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- چه می‌دونم، شاید موقع فرار از این‌جا یکی یادش رفته این دفترچه رو با خودش ببره.
در حالی که دفترچه را ورق می‌زدم گفتم:
- یا شایدم فکر می‌کردن دیگه این دفترچه ارزشی براشون نداره.
ناگهان صدای ناباورانه دنور توجه من و الکسیا را به خود جلب کرد. با چرخاندن سرم او را دیدم که یک کارت سبز‌رنگ که به کارت دسترسی شباهت داشت را از جیب ژنرال درآورد و در حین بررسی کردنش گفت:
- روش نوشته شده آزمایشگاه بخش ۷.
الکسیا کنجکاوانه گفت:
- خب، این یعنی چی؟
دنور با قاطعیت پاسخ داد:
- خب این یعنی اگه اشتباه نکنم... به احتمال... فکر کنم این کارت می‌تونه درب آزمایشگاه بخش ۷ رو باز کنه. اونجا باید پاسخ سوالاتمون رو پیدا کنیم.
الکسیا ناباورانه گفت:
- آزمایشگاه؟! یعنی این شخص از یه آزمایشگاه سری به این‌جا اومده بوده؟!
دنور پاسخ داد:
- خب شاید، هر چیزی ممکنه.
همگی سکوت کردیم. می‌دانستم که رفتن به بخش ۷ یعنی مواجهه با حقیقتی که شاید بر خلاف دنور و خواهرش الکسیا من توان تحملش را نداشته باشم. حقیقتی که شاید بخشی از جنایاتِ پدرم ایوانوف را می‌توانست برملا کند.
الکسیا پاسخ داد:
- خب پس شاید بهتر باشه به این آزمایشگاهی که ژنرالِ بد‌شانسمون باهاش در ارتباط بوده یه سری بزنیم اما آزمایشگاه کجا می‌تونه باشه؟ اصلاً چطوری می‌خواییم پیداش کنیم؟
دنور پاسخ داد:
- نمی‌دونم، اما خب هیچ‌چیزی تا ابد نمی‌تونه مخفی بمونه. امیدوارم توی مسیرمون بتونیم پیداش کنیم.
ناگهان صدای غرش رعد و برق سپس بارش باران از بیرون درِ ورودی انبار با قدرت بالایی در گوش‌هایم پیچید و نگاهمان را به خود جلب کرد.
دنور چند قدم به درِ ورودی نزدیک شد و گفت:
- انگار دوباره بارندگی شروع شده، ناچاریم تا زمانی که بارون قطع نشده این‌جا بمونیم.
کنجکاوانه پرسیدم:
- چرا موقع بارندگی نباید به مسیر ادامه بدیم یا بیرون باشیم؟!
دنور پاسخ داد:
- چون توی چنین شرایطی نمیشه وسط تاریکی جایی رو خب مشاهده کرد، تازه این بارون یه بارون معمولی نیست. تا حدودی با رادیو‌اکتیو ترکیب شده و اگه زیاد زیرش بمونی توی کوتاه یا بلند مدت می‌تونه برای سلامتیت خطرناک باشه البته از اون‌جا که تو تحت تاثیر آزمایش‌ها بدنت تغییر کرده فکر نکنم برای تو خطری داشته باشه. درست می‌گم؟
با تردید پاسخ دادم:
- فکر کنم... آره... شاید درست بگی، رادیو‌اکتیو روی بدن من چندان تاثیر خطرناکی نداره. البته تا حالا امتحانش نکردم. شایدم داشته باشه.
الکسیا در حالی که بی‌توجه به من و برادرش با ذوق‌زدگی مشغول بررسی کردن تعدادی از نارنجک‌ها و اسلحه‌ها بود گفت:
- پس تا فرصت هست بیایید با تقسیم کردن این غنایم یه لذتی ببریم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
باران مثل پرده‌ای سفید و سنگین، دنیای بیرون را پنهان کرده بود. ولی هیچ‌چیز به اندازۀ سکوت سنگین داخل انبار ترسناک نبود. من در گوشه‌ای چمباتمه زده بودم و به صدای قطره‌هایی که از سقف می‌چکیدند خیره شده بودم. هر قطره مثل ساعت مرگی بود که برایمان شمارش معکوس می‌‌آورد.
ناگهان الکسیا کلاه‌ فلزیِ سبز‌رنگی را به گوشه‌ای انداخت و در حالی که یکی از اسلحه‌ها را بررسی می‌کرد به آرامی به من نزدیک شد و مقابلم ایستاد. برخورد نگاهم به چشمانش کمی مرا مضطرب کرده بود زیرا چشمانش برق می‌زد، همان برق خطرناکی که فقط در چشم‌های کسانی دیده می‌شد که به حقیقت نزدیک شده باشند:
- راستی ارینا نمی‌خوایی بگی چرا به محض خوندن محتویاتِ اون دفترچه دستات شروع به لرزش کرد؟
قلبم تند می‌زد و می‌دانستم باید دروغی ببافم، درست مثل همان روزی که پدرم به من آموخت چطور در برابر پلیس دروغ بگویم:
- به خاطر استرس بود نه چیز دیگه. من... من گاهی اوقات وقتی پیش از حد ذهنم با چیز‌های بد مشغول بشه و به اتفاق نگران‌کننده‌‌ای فکر کنم دستام بی‌اراده می‌لرزه. همین.
انتظار داشتم بی‌خیال شود اما الکسیا بر خلاف خواسته‌ام تسلیم نمی‌شد و مثل سگی بود که رد بو را گرفته باشد:
- من احمق نیستم! راستش رو بگو ارینا! می‌دونی من توی چشمات می‌بینم که دروغ می‌گی! اون دفترچه... .
ناگهان برادرش دنور دستش را روی شانۀ او گذاشت. حرکتی آرام اما قطعی. صدایش وقتی حرف زد، مثل غرش آرام توفان بود:
- الکسیا، بس کن. حالا وقتش نیست.
الکسیا چرخید، با خشم به او نگاه کرد و معترضانه گفت:
- چرا داری ازش دفاع می‌کنی دنور؟ مگه نمی‌بینی داره چیزی رو ازمون مخفی می‌کنه؟ شاید داره نقشۀ کشتنمون رو می‌کشه!
دنور نگاهی به من انداخت، نگاهی که در آن چیزی جز ترکیبی از اطمینان و خستگی نبود. انگار می‌دانست چه رازی را پنهان می‌کنم ولی با این وجود نمی‌خواست به آن اعتراف کنم، شاید هم چیزی نمی‌دانست و از روی ساده‌لوحی و دلسوزی‌اش این‌گونه از من در برابر خواهرش دفاع می‌کرد:
- حتی اگه راستش رو هم بگه، چیزی عوض نمی‌شه الکسیا. حقیقت فقط ترس رو بیشتر می‌کنه.
سپس به من اشاره کرد:
- ارینا هم یکی از ماست. تا حالا کاری نکرده که بهش شک کنیم.
در دلِ خودم، فریادی خاموش می‌کشیدم. فریادی که در آن می‌خواستم بگویم نه، من به اندازۀ شما پاک نیستم و خونِ خیانت، ریاکاری و دروغ در رگ‌هایم جاریست ولی فقط ساکت ماندم و به زمین خیره شدم. الکسیا با حالتی اعتراضی کنار رفت و به پنجره آهنیِ مقابلم تکیه داد. باران حالا به توفانی خروشان تبدیل شده بود، انگار می‌خواست باقی‌مانده‌یِ این پادگان را بشوید تا رد پای گناهان پدرم و کسی که با فعال کردن گاز موجب مرگ ژنرال و افرادش شده بود را از این مکان متروکه پاک کند.
دنور کنارم روی زانو‌هایش نشست و آهسته گفت:
- وقتی آماده‌ شی، خودت بهمون می‌گی. تا اون وقت، من بهت اعتماد دارم.
در میان آن همه تاریکی و دروغ برای اولین بار احساس کردم چیزی در سینه‌ام می‌لرزد که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم و آن امید بود اما می‌دانستم این امید دوامی نمی‌آورد چون دیر یا زود آن‌ها به حقیقت پی می‌بردند.
دنور از روی زانو‌هایش بلند شد و نزدیک به خواهرش روی جعبه‌یِ مشکی‌رنگ و آهنیِ خاک‌خورده‌ای نشست، اسلحه‌اش را روی دستانش جابه‌جا کرد و به آتشی که نزدیک به من و به قصد گرم نگه داشتن فضای اطراف‌مان توسط تخته‌چوب‌های خشکیده ایجاد شده بود نگاهی انداخت.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
( دِنوِر)

در حالی که نگاهم بر روی شعله‌های رقصان آتش قفل شده بود زیر‌چشمی الکسیا را دیدم که نزدیک به من روی جعبه‌یِ مشکی‌رنگِ بزرگی نشسته بود و با زل زدن به شعله‌های آتش در افکارش غرق شده بود. طوری که انگار دنبال پاسخِ سوالاتش می‌گشت.
نور آتش روی صورتش می‌رقصید و سایه‌هایی عمیق را زیر چشمانش که لای ماسک رادیو‌اکتیو به سختی قابل مشاهده بودند ایجاد می‌کرد. اسلحه‌ام را که گرمای فلزش مثل تنها دوست قابل اعتمادم بود در دستانم جابه‌جا کردم و با لحنی آرام طوری که فقط او بتواند صدایم را بشنود گفتم:
- یادت میاد؟
الکسیا به محض شنیدن حرفم از افکارش خرج شد، سپس سریع دست‌پاچگی‌اش را پنهان کرد و با هین کوتاهی گفت:
- چی... چی رو یادم باشه؟
پاسخ دادم:
- توی کلبهٔ، وقتی شب‌ها برق می‌رفت و دور آتش برای بچه‌هام قصه می‌گفتیم؟
الکسیا گوشهٔ لبش را بالا برد:
- اون موقع آرزو می‌کردم همیشه شب‌ها برق قطع بشه. چون تو بهترین قصه‌ها رو براشون می‌گفتی.
خنده‌‌یِ آرامی کردم و گفتم:
- همیشه می‌خواستی قصه‌هات پایان خوش داشته باشن. حتی اون داستانی که در موردِ هیولای جنگل بود.
با پایانِ حرفم نگاهم به ارینا افتاد که آن سوی آتش در سایه‌ها قوز کرده بود:
- تو چی ارینا؟ وقتی بچه بودی، آرزوت چی بود؟
او نگاهی از روی تعجب به من انداخت، انگار فراموش کرده بود که آدم‌ها هم می‌توانند آرزو داشته باشند:
- من... .
صدایش لرزید:
- همیشه می‌خواستم فضانورد بشم. تو شب‌های شهر، ستاره‌ها انقدر کم‌رنگ بودن که فکر می‌کردم اگه برم بالاتر، می‌تونم اون‌ها رو از نزدیک ببینم.
سکوت سنگینی فضا را پر کرد. فقط تَرق‌تَرقِ آتش به حرف‌های ما پاسخ می‌داد.
پس از مدتی کوتاه الکسیا سرفه‌های کوتاهی سر داد، سپس سکوت را شکست و با لحن جدی گفت:
- چه آرزوی کودکانه‌ای، آرزوی من این بود که بتونم یه شب تا صبح رو بدون کابوس بخوابم. بدون اینکه صدای وحشتناکی رو تویِ خواب‌هام بشنوم.
دستانش را به هم فشرد و با بیرون دادن نفسش ادامه داد:
- گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه از اینجا خلاص بشم، همون کابوس‌ها برمی‌گردن پیشم.
در حالی که قلبم به درد آمده بود گفتم:
- من همیشه آرزو می‌کردم بتونم یه جای امن برای تو و بچه‌هام پیدا کنم. یه جزیرهٔ کوچیک دور از همهٔ این جنونی که توش گرفتار شدیم. جایی که بتونی همراه با دختر‌هام بالاخره کتابخونه‌ات رو باز کنی.
ارینا کنجکاوانه به من نگاهی انداخت و آهسته پرسید:
- کتابخونه؟
الکسیا برای اولین بار لبخند کوتاه و سردی به لبانش نشاند و گفت:
- همیشه روئیام این بود که یه کتابفروشی کوچیک باز کنم. با قفسه‌های چوبی و بوی کاغذ کهنه. اما حالا... .
به اسلحه‌اش اشاره‌ای کرد و در حالی که لبخندش محو شده بود ادامه داد:
- به جای کتاب، با گلوله و خشاب سروکار دارم.
نگاهم به ارینا افتاد که داشت ساکت گریه می‌کرد، اشک‌هایش مانند الماس زیر نور آتش می‌درخشیدند. ارینا با زحمت زیادی گریه‌اش را متوقف کرد و با لحن غمگینی گفت:
- بزرگترین آرزوی من این بود که گذشته رو عوض کنم.
زیر لب به آرامی زمزمه کرد:
- ای کاش می‌تونستم جلوی پدرم رو بگیرم قبل از اینکه... .
جمله‌اش ناتمام ماند و زمزمه‌اش به سرعت متوقف شد. خواست حرفش را ادامه بدهد اما از این کار منصرف شد و نگاهش را روی شعله‌های گرم آتش قفل کرد.
آتش کمکم داشت کم‌سو می‌شد. سریع از جایم بلند شدم و تخته‌چوب دیگری را رویش انداختم، سپس با نشستن به سر جایم با لحنی آرام گفتم:
- شاید آرزوهامون به ظاهر احمقانه به نظر بیان. ولی همین آرزوهاست که ما رو زنده نگه می‌داره. حتی تو این جهنم.
الکسیا بی‌توجه به حرفم نگاهی به ارینا انداخت و کنجکاوانه گفت:
- فکر نمی‌کنم اشک ریختنت به خاطر اتفاقِ ساده‌ای بوده باشه، درست می‌گم؟!
ارینا بر خلاف میلش نگاهش را روی الکسیا چرخاند و برای لحظه‌ای کوتاه طوری که انگار از گفتن چیزی دو‌دل شده باشد سکوت کرد سپس بر خلاف خواسته‌اش دستش را روی بازویش کشید و طوری که قصد داشته باشد پاسخ سوالِ خواهرم را بدهد گفت:
- لیزا... .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- لیزا؟
ارینا به شعله‌های در حال مرگ خیره شده بود، انگار پاسخ سوالاتش را در آن‌ها جستجو می‌کرد. ناگهان صدایش را شکست، طوری که مجبور شدیم برای شنیدنش به جلو خم شویم:
- آره، لیزا... .
اسم را طوری تکرار کرد که گویی با هر بار گفتنش درد کهنه اما عمیقی زخم‌هایش را باز می‌کرد:
- خواهر کوچیکترم. وقتی آخرین بار دیدمش فقط هشت سالش بود.
اسلحه را محکم‌تر در دستم فشردم و پرسیدم:
- چه بلایی سرش اومد؟
ارینا چشمانش را بست و با لحن کینه‌ورزانه‌ای هِق‌هِق‌کنان گفت:
- وقتی پدرم به یه مدرسهٔ شبانه‌روزی تویِ سوئیس فرستادِش فکر نمی‌کردم یک سال بعدش و قبل از این که سر از اون آزمایشگاه لعنتی دربیارم یک نامهٔ رسمی به دستم برسه و توی اون نامه بهم گفته بشه که... گفته بشه که خواهرم تویِ دریاچه و در حالی که داشته شنا می‌کرده جونش رو از دست داده.
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد. فقط صدای باران که به آرامی بر پشت بام می‌بارید شنیده می‌شد.
الکسیا آرام پرسید:
- اما تو باورت نمی‌شد، مگه نه؟
ارینا با لحن تلخی ادامه داد:
- هیچ‌کس تویِ دریاچهٔ مدرسهٔ شبانه‌روی غرق نمی‌شه. مخصوصاً وقتی اون مدرسه اصلاً دریاچه‌ای نداشته باشه!
او دستش را به سوی جیب شلوارِ آبی‌رنگ و نخ‌نمایش دراز کرد و یک عکس قدیمی را بیرون آورد، تصویر یک دختربچه با موهای طلایی و چشمانی که دقیقاً شبیه به چشمان ارینا بود:
- پدرم همیشه می‌گفت لیزا ضعیف بود. می‌گفت ژن‌های معیوبی داشت که باید پاک می‌شدن.
من و الکسیا نگاهی به هم انداختیم. ضعیف، ژن معیوب، این‌ کلمات همان کلماتی بودند که پدر غیر‌واقعیِ خودمان مدام آن‌ را با افتخار برای سرکوفت زدن به من و خواهرم تکرار می‌کرد.
ارینا خشمگینانه بغضش را داخل گلویش خفه کرد و در حالی که صدایش مثل نجوا بود ادامه داد:
- یه شب... پدر حروم‌زادم رو تویِ آزمایشگاه خصوصیش دیدم که داشت مایع خاصی رو با کمک سُرَنگ به لیزا تزریق می‌کرد. بار اولش نبود، تا قبل از این که لیزا خونه رو به قصد رفتن به مدرسه شبانه‌روزی ترک کنه زیاد باهاش این کار رو می‌کرد. تبدیل به عادت هر‌ روزش شده بود. روز قبل از مرگش گفته بودن که تب شدیدی داشت و به سختی می‌تونست روی پاهاش با‌ایسته. وقتی پدرم خبر مرگش رو شنید با داد و فریاد من رو جلوی چشم مادرم بی‌عرضه خطاب کرد و از خونه پرتم کرد بیرون! موقع بیرون انداختنم طوری به من نگاه می‌کرد که انگار من مقصر مرگ خواهرم بودم.
الکسیا ناباورانه و به آرامی گفت:
- یعنی پدرت خواهرت رو با آزمایش‌های مسخرش به کام مرگ کشوند و تو مقصرش معرفی شدی؟! درسته؟!
ارینا سرش را به نشانه تأیید تکان داد و خشمگینانه‌تر از قبل گفت:
- پدر دیوونم گفت من خواهرم رو به آزمایشگاه بردم! گفت من باعث مرگش شدم چون با سکوتم جلوی پدرم رو نگرفتم و اجازه دادم به آزمایش‌هاش روی خواهرم ادامه بده. همین شد که من رو از خونه بیرون کرد!
در سکوت بعدی، تنها چیزی که شنیده می‌شد صدای هِق‌هِق‌ها و نفس‌های بریدهٔ ارینا بود. حالا می‌فهمیدم چرا اینقدر چشمانش غمگین به نظر می‌رسیدند. انگار این دنیا چندان نسبت به او رحم و مروتی نشان نداده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
باران به آرامی بر پشت بام انبار می‌بارید، انگار جهان می‌خواست گناهانش را بشوید. من و الکسیا روبروی ارینا نشسته بودیم، و من سعی می‌کردم با نگاه به خواهرم بفهمانم که باید نرم‌تر برخورد کند. ولی الکسیا مثل همیشه تیز بود مثل تیغ.
با تمام شدن حرف ارینا و سکوتش الکسیا با لحن طعنه‌آمیزی گفت:
- پس تو واقعاً فکر می‌کنی پدرت لیزا رو کشته؟
ارینا با تکان دادن سرش حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره.
با علامت سر سعی کردم به خواهرم بفهمانم که باید نرم‌تر برخورد کند. ولی الکسیا مثل همیشه تیز بود، درست مثل تیغی برنده:
- و تو هم بی‌گناهی که ناعادلانه قضاوت شده!
ارینا با تکان دادن سرش حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره من... وایسا منظورت از این حرف چیه؟! تو فکر می‌‌کنی که... .
الکسیا با لحنی نیش‌دار وسط حرفش پرید و ادامه داد:
- منظورم اینه که معمولاً آدما اولین شک‌شون باید به خودشون باشه نه دیگران.
ارینا به محض شنیدن حرفش اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تندی فریاد زد:
- می‌خوایی بگی دارم دروغ می‌گم؟! من... .
الکسیا وسط حرفش پرید و با اطمینان گفت:
- شاید!
با نگاه تندی به خواهرم به او تذکر دادم: - تمومش کن الکسیا! الان وقتش نیست!
الکسیا بی‌توجه به من با لحن نیشدارش خطاب به من گفت:
- یعنی واقعاً انتظار داری داستانش رو باور کنیم؟ چرا الان باید در مورد چنین چیزی باهامون صحبت کنه؟! من... .
ناگهان ارینا طوری که از کوره در رفته باشد با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد: - پدرم همیشه می‌گفت بعضی از ما ناقص هستیم. لیزا فقط اولین قربانی بود.
الکسیا خندید، خنده‌ای تلخ و بی‌روح:
- وای! چه پدر جالبی! پس فکر می‌کنی حق با توئه؟ یا شاید می‌خوای با بی‌گناه نشون دادن خودت ما رو فریب بدی تا شاید بتونی مثل اون ژنرال بدبخت بلایی سرمون بیاری؟!
ارینا نگاهِ خشم‌آلودش را روی چهره‌یِ سرد خواهرم قفل کرد، سپس از جایش بلند شد تا با فوش و ناسزا به طرفش حمله‌ور شود. الکسیا بی‌توجه به او اسلحه‌اش را تهدید‌کنان نشان داد و خواست دوباره حرف نیشداری از زبانش خارج کند اما من سریع از جایم برخاستم، در حالی که سعی داشتم خشمم را کنترل کنم زود‌تر از هر دوی‌شان وارد عمل شدم و با فریاد بلندی ارینا و خواهرم را از این کار منصرف ساختم:
- دیگه کافیه! تمومش کنین!
برای لحظاتی طولانی سکوت محیط اطرافم را در خودش غرق کرد. به محض نشستنم ارینا به سر جایش بازگشت و در با لم دادن به دیوارِ خزه‌زده و خاکی‌رنگِ پشت سرش نفس عمیقی کشید و گفت:
- پدرم روی پروژه‌ای کار می‌کرد به نام پاکسازی نژادی. اون فکر می‌کرد می‌تونه دی اِن اِیِ انسان رو تطبیق‌پذیر کنه حتی اگه به قیمت جون هزاران آدم تموم بشه. فکر می‌کنم ژنرال کین می‌خواست این رو افشا کنه، به همین خاطر ساکتش کردن.
الکسیا با بی‌اعتمادی سر تکان داد و گفت:
- باشه، اصلاً هر چی تو بگی!
الکسیا به سمتی دراز کشید و گفت:
- من باید یکم استراحت کنم، هر وقت بارون بند اومد خبرم کنین، فقط اگه جونور وحشی از لای دیوار‌ها سر و کلش پیدا شد تا شکارمون کنه حواستون باشه اول برادرم رو به عنوان غذا سرو کنه!
با لحن آرامی گفتم:
- نگران نباش، حواسمون هست.
بی‌توجه به سخنم در حالی که به آرامی و شمرده‌شمرده نفسش را داخل و بیرون می‌داد اسلحه‌اش را به خودش نزدیک‌تر کرد و با سکوت سنگین فضایِ انبار همراه شد.
***
الکسیا مانند مرده‌ای به خواب رفته بود و با این که نفس‌هایش آرام و منظم به نظر می‌رسید اما چهره‌اش هنوز درهم بود طوری که انگار حتی در خواب هم از کابوس‌ها رهایی نداشت. من کنار آتش نشسته بودم و اسلحه‌ام را تمیز می‌کردم، کاری که همیشه مرا آرام می‌کرد. ارینا هم آن طرف‌تر روی یک جعبه چوبی نشسته بود و به شعله‌های آتش خیره شده بود. ناگعان سرفه‌ای کرد و پس از مدتی کوتاه با شکستن سکوتی که بر فضای اطرافم حکم‌فرما شده بود پرسید:
- بچه‌هات؟ چی شد که گمشون کردی؟
در حالی که دستم روی اسلحه یخ کرده بود گفتم:
- داستانش طولانیه، وقتی هرج و مرج شروع شد سعی کردم همراه با همسرم و بچه‌هام از شهر خارج بشم و اون‌ها رو به یه پناهگاه برسونم اما در حین فرار طی اتفاقِ مرگباری تصادف کردم و بی‌هوش شدم. وقتی به هوش اومدم جسد همسرم رو دیدم که لای آتیش جزغاله شده بود و هیچ اثری هم از بچه‌هام نبود. خودمم نزدیک بود کشته بشم اما خواهرم تو لحظه آخر از راه رسید و نجاتم داد.
سعی کردم صدایم بی‌تفاوت باشد، ولی ته آن تلخی‌ِ شدیدی بود که همیشه با یادآوری آن روز همراهی‌ام می‌کرد.
ارینا کنجکاوانه پرسید:
- و تیر‌اندازی رو، خواهرت بهت یاد داد؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:
- قبل از این که دنیا توی آتیشِ دیوونگی بسوزه پدرم به من و خواهرم روش‌های بقا رو یاد داد، روش‌هایی که توش یادگیری تیر‌اندازی شرط اصلی زنده موندن بود. اما خب آموزشاتش رو باید نه با حرف بلکه با عمل به دستوراتش یاد می‌گرفتیم. چندباری مثل خواهرم مجبور شدم انتخاب کنم به عنوان یه قاتل بی‌رحم انسانیتم رو قربانی کنم. اما وقتی با زیر پا گذاشتن قانون خواهرم را توی نقشه فرارش همراهی کردم دیگه هر چیزی که برام باقی مونده بود رو از دست دادم. فکر نکنم مرگ همسرم یا ناپدید شدن بچه‌هام اتفاقی بوده باشه.
ارینا نگاه غمگینش را به من انداخت و در حالی که چشمانش برق می‌زد با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- پس تو و خواهرت هم یه جورایی فراری هستید. درست مثل من.
خنده‌‌ی تلخ کردم و گفتم:
- نکته مشترک تو و من اینه که هر دو انتخاب کردیم از سرنوشتمون فرار کنیم با این تفاوت که تو مجازات‌هایی بدتر از مال من رو تجربه کردی.
سکوت سنگینی فضا را پر کرد. فقط صدای شعله‌های آتش و نفس‌های آرام الکسیا شنیده می‌شد.
ارینا با نگاه غمگینی به خواهرم نا‌امیدانه و با صدای لرزانی گفت:
- الکسیا از من متنفره، مگه نه؟
به نشانه‌یِ مخالفت سرم را به چپ و راست چرخاندم و با خنده کوتاهی گفتم:
- نه... اون، اون فقط از ترس بیزاره.
اسلحه‌ام را کنار گذاشتم و گفتم:
- وقتی آدما می‌ترسن، یا فرار می‌کنن یا حمله. الکسیا همیشه حمله می‌کنه تا نشون بده که قویه. شاید رفتارش سرد باشه اما همیشه هوایِ نزدیک‌ها و دوستانش رو داره.
ارینا دستانش را به هم فشرد و غمگینانه گفت:
- منم همین کارو می‌کردم. قبل از اینکه لیزا بره... منم همیشه با پدرم جر و بحث می‌کردم. حالا می‌بینم که اون فقط سعی می‌کرد ازم محافظت کنه اما به روش خودش.
با لحن تایید‌آمیزی گفتم:
- همه پدر و مادرها همین کارو می‌کنن، هیچ پدر و مادری نیست که صلاح بچش رو نخواد اما خب مشکل این‌جاست که بعضی وقتا روش‌هاشون بیشتر از فایده‌ای که دارن ممکنه به طرف آسیب وارد کنه.
ناگهان ارینا شروع به گریه کرد، گریه‌ای آرام و شکسته که از اعماق وجودش می‌آمد:
- می‌دونی بدترین چیزی که من رو آزار میده چیه؟ این که من هنوز دوستش دارم. با همه‌ی کارایی که باهام کرد، هنوز امیدوار بودم یه روز بهش ثابت بشه که من بی‌گناه بودم اما قبل از این که این اتفاق بیفته جونش رو از دست داد.
پاسخ دادم:
- هر دو چیز‌هایی رو از دست دادیم اما رفتن به گذشته چیزی رو عوض نمی‌کنه، فقط نگاه به آیندست که می‌تونه دیدت رو تغییر بده‌.
ارینا ناراحت‌تر از همیشه گفت:
- نه برای کسی مثل من که آیندش نا‌معلومه.
از جایم بلند شدم و کنارش نشستم. سپس بی‌آنکه چیزی بگویم فقط دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. بعضی وقت‌ها، سکوت بهترین همدردی‌ست.
ارینا به زحمت گریه‌اش را متوقف کرد و با لحن تردید‌آمیزی گفت:
- فکر می‌کنی ما می‌تونیم زنده بمونیم؟
صادقانه گفتم:
- نمی‌دونم، اما می‌دونم که اگه بمیریم، حداقل تنها نمیمیریم.
***
در حالی که کوله‌پشتی‌ام را در دست گرفته بودم گفتم:
- خب، حالا که بارون تموم شده، باید بریم. هر چیزی که می‌تونیم با خودمون ببریم رو جمع کنید.
تقسیم غنایم را با سکوت انجام دادیم. من چند نارنجک دودزا برداشتم، الکسیا تعدادی مسلسل، بطریِ آب و کنسروِ غذا و یک جفت دوربین دید در شب به دست گرفت و ارینا کوله‌پشتی، تعدادی قمه و یک دستگاه ضبط صدا که شاید در آزمایشگاه به کار می‌آمد را با خود همراه کرد.
وقتی از انبار خارج شدیم، هوای تازه بعد از باران مثل فریادِ خداحافظی بر صورت‌مان نشست. پادگان متروکه در تاریکی غریب به نظر می‌رسید. طوری که انگار خودش هم قربانی رازهایی بود که در خود پنهان کرده بود.
قایق کوچکمان را میان آب‌های راکد پیدا کردیم. من پشت فرمان نشستم، الکسیا جلو و ارینا عقب قایق. موتور با صدایی لرزان روشن شد، و ما به آرامی از اسکله دور شدیم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
هوای تازه بعد از باران برای مدت کوتاهی آرامش بخش بود، تا اینکه بوی تعفن شدیدی مشاممان را پر کرد. الکسیا اولین نفری بود که متوجه منبع این بوی آزار‌دهنده شد:
- چیزی اونجاست... توی آب!
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، جسد عظیم یک کوسهٔ سفید از آب سر برآورد، دندان‌هایی به اندازهٔ خنجر که هنوز از آرواره‌اش آویزان بودند در اختیار داشت و بدنش تقریباً دو نیم شده بود. ولی آنچه بیش از همه ترسناک به نظر می‌آمد جای گازهایی بود که روی پوستش دیده می‌شد. گاز‌هایی دقیقاً شبیه به جای گَزِشِ دندان‌ِ مارماهی‌هایی که قبلاً دیده بودیم.
زیر لب ناباورانه گفتم:
- خدایا... .
خواستم در مورد دلیل اتفاقِ هولناک مقابلم چیزی بگویم اما ارینا زمزمه‌کنان زود‌تر از من وارد عمل شد:
- اینو اون مار‌ماهی‌های وحشی کشتن. دارن بهمون نشون می‌دن که چیکار می‌تونن بکنن.
ناگهان صدایی هیولا‌مانند توجه‌‌مان را به خود جلب کرد:
- مار‌ماهی؟!
وحشت‌زده همراه با الکسیا اسلحه‌‌ام را به سمتی نشانه رفتم، به دنبال منبع صدا اطرافم را بررسی کردم و با حالتی گارد گرفته فریاد زدم:
- کی بود؟
در میانِ سکوت مرگبار، صدای پِچ‌پِچ عجیبی از آب به گوش رسید. صدایی مثل زمزمه‌های کودکان مرده که از اعماق می‌آمد.
ناگهان آبِ اطرافِ قایق به جوش آمد و ده‌ها ماهیِ گوشت‌خوار با چشمان درخشان و دندان‌های خنجر‌شکل خر‌خر‌کنان از آب بیرون پریدند. یکی از آنها با صدایی نازک، کودکانه و هیولا‌مانند فریاد زد:
- شام امشب آماده‌ست!
ترسی عمیق دلم را به لرزه انداخت و باعث شد سریع لوله اسلحه‌ام را به سمت‌شان نشانه بروم و پشت سر هم شلیک کنم.
هم‌زمان با من الکسیا در حالی که با تفنگش به سمت آنها شلیک می‌کرد متعجبانه فریاد زد:
- این‌ها دیگه چی از جونمون می‌خوان؟
یکی از ماهی‌های گوشت‌خوار با حرکات مارپیچ‌مانندی از حمله‌یِ گلوله‌ها فرار کرد، سپس با فرود آمدن به داخل آب دندان‌هایش را با حالتی تهدید‌آمیز به ما نشان داد و خنده‌کنان گفت:
- چیزی نمی‌خواییم، فقط می‌خواییم دلی از عزا در بیاریم. درست می‌گم بچه‌ها؟!
هم‌نوعانش در حالی که مثل او با حرکات مارپیچ‌مانند از گلوله‌ها فرار می‌کردند همگی یک‌صدا فریاد زدند:
- درسته!
هم‌زمان با پایان حرف‌شان یکی از آنها نعره‌زنان به درون قایق پرید و دقیقاً کنار پای من فرود آمد، سپس با دهانی که مثل اره باز و بسته می‌شد پوزخندزنان گفت:
- پاهات رو بده من! می‌خوام به شکمم یه هدیه بدم!
ناگهان با ضربه‌یِ محکم پایِ ارینا فریاد‌زنان و در حالی که مشغول ناسزا گفتن بود به هوا بلند شد و محکم به داخل آب دریا فرو رفت. به محض این اتفاق ارینا به سمتی اشاره کرد و بلند فریاد زد:
- اون‌جا! اون کلبه‌های قدیمی! زود‌‌‌باش برو سمتشون!
در حالی که صدای گروپ‌گروپ قلبم با سرعت در گوش‌هایم می‌پیچید خط نگاهش را دنبال کردم و تعدادی کلبه چوبی مخروبه‌ را دیدم که درست در میانه رسیدن به خشکی دیده می‌شدند‌. نیمی از بدنه تمامِ آن‌ها در آب فرو رفته و خزه‌های سبز به سر و رویشان دست کشیده بود.
با تمام قوا به موتور قایق فشار آوردم و قایق را به سمت کلبه‌ها حرکت دادم.
ماهی‌ها نعره‌زنان و مثل تگرگ به قایق می‌کوبیدند و حملات‌شان را هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌کردند.
یکی از آن‌ها سعی کرد گوش ارینا و دیگری دست الکسیا را گاز بگیرد اما مقاومت سرسختانه خواهرم و ارینا حملاتشان را دفع و آن‌ها را به قصد شکارمان جدی‌تر کرد.
***
وقتی با هزار بدبختی به نزدیکیِ یکی از کلبه‌ها رسیدیم درش تقریباً نیمه‌باز و نردبان‌هایی چوبی به درِ ورودی متصل شده بود که باید از آن‌ بالا می‌رفتیم.
سریع به محض رسیدن‌مان به نردبان از قایق خارج شدیم و در حالی که سعی داشتیم با جاخالی دادن حملات ماهی‌های گوشت‌خوار را دفع کنیم همگی نفس‌زنان از پله‌های نردبان بالا رفتیم، سپس با لگد محکمی در را باز کردیم و به داخل پرتاب شدیم. به محض ورودمان به داخل صدای هیولا‌مانند، تند و تیزِ یکی از ماهی‌ها را شنیدیم که با بی‌قراری خطاب به ما فریاد زد:
- نمی‌تونید تا ابد فرار کنید! دیر یا زود شکارتون می‌کنیم!
هم‌زمان با پایان حرفش صدای نعره‌ها و خر‌خر‌های ترسناک‌شان به سرعت ناپدید شد و آرامش عمیقی فضای اطرافمان را تسخیر کرد.
هر کدام گوشه‌ای نشستیم و نفس‌زنان سعی کردیم خودمان را آرام کنیم. داخل کلبه پر از وسایل ماهیگیری قدیمی و تورهای پوسیده بود. ارینا گوشه‌ای از کلبه را رصد کرد و نفس‌زنان گفت:
- اینجا... دیگه کجاست؟
ناگهان زمانی که از جایش بلند شد و خواست به سمتی برود چند علامت عجیب که از نظر او آشنا بود توجه‌اش را به خود جلب کرد.
علامت‌‌ها با نشانِ ایکس و وای درست بر رویِ کف کلبه خاکی‌رنگ قرار داشتند و لکه‌های کهنه‌یِ خون در دور و اطرافشان جولان می‌دادند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ارینا با دستانی لرزان به علامت‌های روی زمین اشاره کرد و گفت:
- پدرم موقع انجام آزمایش همیشه از X و Y به عنوان کدهای ژنتیکی اصلی استفاده می‌کرد.
زانو زدم و با چاقو خاک اطراف علامت‌ها را کنار راندم. پس از مدتی کوتاه یک دریچهٔ فلزی پنهان پیدا شد. دریچه‌ای با قفل قدیمی که با خون قهوه‌ای‌رنگ زنگ زده بود. الکسیا کنجکاوانه و با بی‌صبری گفت:
- یعنی چی ممکنه پشت این در باشه؟
با چند ضربهٔ محکم قفل را شکستم و گفتم:
- خب، باید بفهمیم.
به محض پایان حرفم دریچه با صدای وحشتناکی باز شد و راه پله‌ای تاریک به زیرزمین نمایان گشت. بوی ضدعفونی‌کنندهٔ کهنه و گوشت گندیده فضای سرد را پر کرده بود.
***
وقتی به کمک کارت شناسایی که از جیب ژنرال آن را پیدا کرده بودیم درب آزمایشگاه را باز کردیم آزمایشگاهی مخوف در مقابل دیدگان‌مان پدیدار شد. آزمایشگاهی که در آن تعداد زیادی از قفسه‌های شیشه‌ایِ شکسته، دستگاه‌های پزشکی زنگ‌زده و لوله‌های آزمایش پر از مایعات بنفش رنگ به ترتیب در جاهای مختلف محیط نیمه‌تاریک مقابلم دیده می‌شد.
روی یکی از میزهای مقابلم یک دی‌وی‌دیِ قدیمی افتاده بود که رویش با ماژیک آبی‌رنگ حروف "دکتر ایوانوف" حک شده بود.
ارینا به محض مشاهده دی‌وی‌دی در حالی که سعی داشت لرزش دستانش را کنترل کند و خودش را آرام نشان دهد سریع آن را برداشت و با قرار دادنش به داخل دیسک کامپیوتر فرسوده‌ای دکمهٔ پلی را فشار داد. به محض این کار تصویرِ خَش‌خَشی سپس صدای مردی با چهره هراسان و لباس سفید‌رنگ آزمایشگاهی به گوش رسید که با لحن افتخار‌آمیزی گفت:
- دکتر ایوانوف، بیست و چهار اگوست، ساعت سه و سی‌دقیقه، امروز این‌جا هستم تا به مرکز اعلام کنم که ما تونستیم به نتایج غیر‌قابل باور و مهمی دست پیدا کنیم. نتیجه آزمایش‌ها فراتر از چیزی بود که تصورش رو می‌کردیم. من فکر می‌کنم که... .
ناگهان صدایی شبیه به زجه سپس نعره‌ای ترسناک حرفش را برای لحظه‌ای کوتاه قطع کرد. ایوانوف بی‌توجه به صدا‌ها ادامه داد:
- فکر می‌کنم که ما تونستیم برای اولین بار به ساخت سلاح نزدیک بشیم، فقط یکم دیگه زمان می‌بره تا نحوه کنترل کردنشون رو یاد بگیریم. دیروز طی آزمایشات فهمیدیم که میشه با فرکانس ۴۰ کیلو‌هرتز و از طریق دستگاه‌های فراصوتِ اتاق کنترل اون‌ها رو برای مدتی کوتاه وادار به فرار و عقب‌نشینی کرد اما هنوز نتونستیم بفهمیم روی چه فرکانسی میشه ذهنشون رو به کنترل کامل درآورد. ما هنوز داریم تحقیق و بررسی می‌کنیم. به محض این که به نتیجه مطلوب‌مون برسیم بهتون در این باره اطلاع می‌دیم تا... .
ناگهان صدای جدیِ شخصی که احتمالاً نگهبان بود است او را از ادامه حرفش منصرف می‌کند:
- قربان... یه نفر می‌خواد شما رو ببینه، میگه باید در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنه.
ایوانوف زبانش را روی دهانش کشید و پاسخ داد:
- باشه، بهش بگو توی دفتر کارم منتظر بمونه. الان میام.
- اطاعت قربان.
با رفتن نگهبان، ایوانوف نفسش را بیرون داد و گفت:
- ظاهراً دوباره یه مزاحم می‌خواد وقتم رو تلف کنه، سر زمان مناسب در مورد نتیجه آزمایش امروز بهتون پیام می‌دم. فیلاً با اجازه از شما باید به کارم رسیدگی کنم.
پیش از پایان ویدئو خشمگینانه گفت:
- مردک عوضی!
به محض پایان حرفش صفحه کامپیوتر خاموش می‌شود و تاریخچه ویدیو‌یِ ضبط شده که احتمالاً مربوط به چند سال پیش است مقابل چشمان‌مان قرار می‌گیرد.
حالت چشم‌ها و چهره ارینا از بغض و خشم پر شده بود و لرزش دستانش شدید‌تر به نظر می‌رسید.
وقتی دستم را روی شانه‌اش گذاشتم یکه خورد و با هین کوتاهی در حین زل زدن به من سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و آشفتگی‌اش را پنهان کند. حسی به من می‌گفت که سعی دارد چیزی را از من و خواهرم پنهان کند. نوع نگاهش به ایوانوف به گونه‌ای بود که انگار داشت به پدرش می‌نگریست‌. یعنی ایوانوف ممکن است که پدر ارینا بوده باشد؟! شاید... .
به ناگاه صدای بلند الکسیا توجه من و ارینا را به خود جلب کرد:
- این‌جا رو ببینید، یه جسد این‌جاست.
با دور شدن از کامپیوتر و نزدیک شدن به آن جسد نگهبانی با لباس و شلوار نخ‌نما، نیمه‌پاره و خونین مقابل چشمانم قرار گرفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
در کنارِ جسدِ خونینِ نگهبان جسد یک دانشمند هم به چشم می‌خورد، دانشمندی که چهره‌اش به مانند چهره آن نگهبان در خون و سیاهی غرق شده بود و در حالی که روی صندلیِ خونینی لم داده بود با اسلحه‌ای در دستان بی‌جانش سرش را به سمت سقف کج و با چشم‌های سفیدش که هنوز تعجبِ لحظهٔ مرگ را حفظ کرده‌ بودند به نقطه‌ای کور در تاریکی می‌نگریست. انگار آخرین حرفش به تاریکی کلمه‌یِ چرا بود و نه چیز دیگر.
با احتیاط به اجساد نزدیک‌تر شدم و با انداختن نگاهم بر روی جسد دانشمندِ سلاخی‌شده و سفید‌پوش گفتم:
- فکر کنم، فکر کنم این یارو قبل از این که کارش رو تموم کنن خودش خود‌کشی کرده اما نوع نگاهش طوریه که انگار کسی یا چیزی با خیانت بهش توی مرگش نقش مستقیم رو ایفا کرده.
الکسیا به طعنه خطاب به ارینا گفت:
- نمی‌خوایی با قدرت بویاییت بهمون بگی تویِ این خراب‌شده دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
ارینا لحظه‌ای هوا را بو کشید و در حالی که دستانش طبق همیشه از شدت ترس می‌لرزیدند با لحنی که در ظاهر به اطمینان شباهت داشت گفت:
- یه دانشمند بوده... یه دانشمند که به محض مواجه با قتل وحشیانه اون نگهبان... با خیانت یکی از همکار‌هاش مواجه میشه و بعد از این که دیسکی که اطلاعات حیاتی با خودش داشته رو به همکار خائنش میده از روی اجبار دست به خودکشی می‌زنه! چیز دیگه‌ای جز این ندیدم. احتمالاً این اتفاق مالِ چند سال پیش بوده، شاید هم‌زمان با حمله به اون پادگان متروکه.
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- اگه حرفت راست باشه چرا باید هم‌زمان با حمله به پادگان این‌جا رو هم پاکسازی کنن؟! انگار هدفشون فقط جلوگیری از نشت اطلاعات نبوده.
کنار جسد رادیویی قدیمی قرار داشت، رادیویی قدیمی که رنگ قهوه‌ای‌اش ترک‌خورده و مثل پوست مردی بود که انگار سال‌ها در معرض آفتاب سوخته مانده باشد. نزدیک به پایِ جسد چند نوار کاست روی زمین به حال خود رها شده بود و برچسب‌های زردشده‌شان هنوز با دستخطی لرزان مشخص به نظر می‌رسیدند. روی آن‌ها نوشته شده بود یادداشت‌های نهایی، به گوش همه برسانید.
الکسیا یکی از نوارها را برداشت و گفت:
- بلاخره یه چیز جالب تو این جهنم پیدا کردیم... به جز جسد و کپک. بزار ببینیم چه چیز‌هایی باید به گوشمون می‌رسیده که نرسیده.
***
پس از ساعت‌ها تلاش به هر زحمتی بود رادیو را روشن کردیم تا صدایی خش‌دار مثل زمزمه ارواح از پشت دیوار‌های زمان و از بلند‌گو‌های قدیمی بیرون بیاید:
- اگه کسی این رو بشنوه من بهش خواهم گفت که... من دکتر ریچاردسون بودم. عضو تیم تحقیقاتی پروژهٔ آبی. اون‌ها... .
ناگهان صدایی خشن شبیه به صدای دکتر ایوانوف را شنیدم که خشمگینانه گفت:
- زود‌باشین احمق‌ها، اون‌ حروم‌زاده رو پیدا کنین وگرنه... .
صدای نگران ریچاردسون را شنیدم که در حین فحش دادن زیر لب مضطربانه گفت:
- لعنتی، لعنتی... ایوانوف حروم‌زاده!
لحن صدایش به گونه‌ای بود که انگار ایوانوف و افرادش به دنبالش اطراف را می‌گشتند‌. ریچاردسون مضطربانه نفسش را بیرون داد و در حالی که سعی داشت آرامشش را حفظ کند با صدای آرامی گفت:
- مهم نیست... همون‌طور که می‌گفتم اون‌ها ما رو فریب دادن... فکر می‌کردیم داریم روی ماهی‌های اصلاح‌شده ژنتیکی کار می‌کنیم تا گرسنگی و سوئ‌تغذیه‌یِ جهانی رو پایان بدیم ولی... .
صدا قطع، سپس صدای سرفه‌های خشنی شنیده شد:
- ولی... ولی اون‌ لعنتی‌ها بر خلاف دروغ‌های ایوانوف شروع به تغییر کردن. مغزشون رشد کرد، حرف زدن رو یاد گرفتن و بعد... همشون از دم گرسنه شدن... اما گرسنگی‌شون نه برای غذا بلکه فقط برای گوشت تازه بود. انگار از کشتن بقیه لذت می‌بردن!
صدا قطع شد.
به محض خاموش شدن صدا ارینا چشم‌هایش را تنگ کرد و ناباورانه گفت:
- یعنی اون ماهی‌های گوشتخواری که بهمون حمله کردن آزمایش‌شده بودن؟! درست مثل من؟!
با تردید پاسخ دادم:
- شاید.
با لوله اسلحه‌ام به یکی دیگر از نوار‌ها اشاره کردم و خطاب به خواهرم گفتم:
- بعدی رو پخش کن. باید بقیه‌اش رو هم بشنویم.
نوار بعدی صدای هق‌هقِ مردی در حال مرگ را پخش می‌کرد، فضای داخل صدا به گونه‌ای بود که انگار ریچاردسون به دور از چشم نگهبان‌های امنیتی توانسته بود به داخل یکی از مکان‌هایی که در آن قربانیان مورد آزمایش قرار می‌گرفتند نفوذ کند و با استفاده از ضبط‌صدا حوادث را ثبت کند، در میان ناله‌ها و نعره‌های ترسناک صدای ایوانوف را شنیدم که گفت:
- نفر بعدی!
صدایی شبیه به التماس یک زن سپس به زور کشیده شدنش به طرفی نامشخص برای پرتاب شدن به درون آب در نوار می‌پیچید:
- نه خواهش می‌کنم... این کار رو با من نکنین... من رو نبرید اون داخل... من... من نمی‌خوام بمیرم... نمی‌خوام... .
ناله‌ها بی‌فایده به نظر می‌رسیدند، هم‌زمان با صدای طنینِ شلپ‌شلپ آب و بسته شدن درب، صدای شیطانیِ دکتر ایوانوف را شنیدیم که خنده‌کنان خطاب به زنی که از روی بدشانسی باید مورد آزمایش قرار می‌گرفت گفت:
- نمی‌خوایی نسل‌های آینده به تو افتخار کنه میلا؟! با فداکاریت در این راه گام بزرگی در راهِ از بین بردن گرسنگی در جهان برمی‌داری. این یه نعمت خداییه عزیزم! پس سعی کن باهاش کنار بیایی!
صدای زنانه با خشم خطاب به او غرید:
- خفه شو آشغال! چرا این کار رو باهام می‌کنی؟!
ایوانوف پاسخ داد:
- چون تو ژِن معیوبی داری عزیزم! ژنی که باید اصلاح بشه وگرنه این دنیا رو آلوده می‌کنه!
زن فریاد‌زنان گفت:
- خودت معیوبی عوضی!
ایوانوف بی‌توجه به فحش‌هایش گفت:
- اون دنیا بهت خوش بگذره!
ایوانوف بی‌توجه به گریه‌ها و خواهش‌های شخصی که او را میلا خطاب کرده بود با صدایی جدی و افتخار‌آمیز طوری که انگار مشغول صحبت کردن برای جمعیت بزرگی باشد شمرده‌شمرده گفت:
- درود به همگی. خوش‌حالم که امروز همتون این‌جا هستین. مایلم نکات مهمی رو به اطلاعتون برسونم. همکاران و دوستان گرانقدرم... من امروز این‌جا هستم تا با سند و مدرکی کامل بهتون ثابت کنم که ما بلاخره تونستیم نقطه‌ضعفشون رو پیدا کنیم... .
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- منظورش از نقطه‌ضعف چیه؟ اصلاً در مورد نقطه‌ضعفِ کیا داره صحبت می‌کنه؟
نوار زجه‌ها و جیغ و داد‌های ترسناکی را پخش کرد، سپس به محض پایان صدا‌ها، صدای سرد و جدیه ایوانوف را شنیدیم که با افتخار پاسخ داد:
- همون‌طور که مشاهده می‌کنین وقتی داشتن به شماره پانصد و دوازده حمله می‌کردن لحظه‌ای کوتاه با مشاهده نور و شنیدن موج فرکانس دست به عقب‌نشینی زدن و طبق خواستمون از حمله منصرف شدن. اون‌ها به نور شدید حساسن و چون چشم‌هاشون تکامل نیافته نور خورشید رو نمی‌تونن تحمل کنن و مهم‌تر از اون... صداهای فرکانس بالا اون‌ها رو آزار می‌ده. مثل این‌... .
برای لحظه‌ای سکوت سپس صدای جیغ بلندی پخش شد که به محض پایان یافتنش ایوانوف با لحن افتخار‌آمیزش ادامه داد:
- این صدا یا صدا‌هایی شبیه به این می‌تونن مغز ابتدایی‌شون رو فلج کنن البته فقط برای چند ثانیه... به طور کلی هنوز موفق نشدیم بفهمیم روی چه فرکانسی اون‌ها برای مدت بیشتری مطیع میشن و حمله نمی‌کنن و این یعنی فیلاً شما فقط چند ثانیه فرصت دارید تا از دستشون فرار کنید.
صدا قطع شد. شوک‌زده به کامپیوتر و رادیو نگاهی انداختم، ایوانوف در داخل آن دی‌وی‌دی گفته بود به روش‌ها و نتایجی دست یافته که می‌تواند با استفاده از آن‌ها اشخاصی را تحت کنترل بگیرد. پس منظورش از آن اشخاص همان ماهی‌های گوشت‌خواری بودند که به ما حمله کردند. این صدای ضبط شده احتمالاً باید مربوط به همان روزی باشد که در طی آزمایش‌هایش به این نتیجه دست یافت. انگار بقیه کارکنان و افراد تحت آزمایش فریب وعده‌های دروغینش را خورده بودند و ریچاردسون به این مسئله پی برده بود.
الکسیا با چشمانی برق‌زده و نیشخندی تلخ گفت:
- خب! حالا این شد یه چیز جالب! ما می‌تونیم با این اطلاعات یه سورپرایز برای دوستایِ دندون‌تیزمون آماده کنیم!
ارینا با نگاهی غم‌زده و خشمگین به جسد نگاهی انداخت و گفت:
- این مرد چون نمی‌تونست با دروغ‌های ایوانوف کنار بیاد سعی کرد کثافتکاری‌هاش رو افشا کنه و به همین خاطر هم توسط ایوانوف و افرادش به قتل رسید. انگار شخصی منفورتر و بی‌رحم‌تر از وینتر هم بوده و من ازش خبر نداشتم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم:
- لاقل قبل از قتلش یه کاری کرد تا شاید مرگش بی‌معنی نباشه.
به نوار بعدی اشاره کردم و گفتم:
- اون آخری رو هم پخش کن تا ببینیم دیگه این دوست بد‌بختمون از چه اتفاقات مهم و دردناکی توی این مکان پرده برداشته.
الکسیا در حین انجام این کار با لحن متعجبی گفت:
- به یاد نمیارم توی سازمان با اسم ایوانوف مواجه شده باشم. واقعاً عجیبه. چرا باید یه آزمایشگاه و نام کسایی مثل این دانشمند دیوونه رو ازمون مخفی نگه می‌داشتن؟!
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- چه می‌دونم، شاید این شخص روی موارد سریِ مهم‌تری کار می‌کرده.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا با مکث کوتاهی پاسخ داد:
- شاید.
سپس دکمهٔ پلی را فشار داد. نوار با صدای خش‌خشِ خاصِ نوارهای قدیمی آغاز شد. صدای دو مرد که با تنش واضحی در حال گفتگو بودند:
ایوانوف( با لحنی تحقیر‌آمیز):
- ببین ریچاردسون، تو هنوز سر عقل نیومدی! می‌دونی چرا؟ چون مثل همیشه درک نمی‌کنی، این موضوع لعنتی رو درک نمی‌کنی! این که اینجا مرزهای علم رو داریم جابه‌جا می‌کنیم. اینکه مثل بچه مدرسه‌ای‌ها از چرندیاتی به نامِ اخلاق حرف نمی‌زنیم.
ریچاردسون( با صدایی لرزان و خسته):
- خواهش می‌کنم ایوانوف، به خاطر خدا هم که شده بس کن! این موجودات دیگه موجود نیستن، همشون هیولان! پروژهٔ وینتر رو دیدی چی شد؟ اون دهکدهٔ ساحلی... همهٔ مردم... مثل ماهی از داخل خورده می‌شدن! همشون! خودت می‌دونی از چی حرف می‌زنم... تو باید... .
ایوانوف با خنده‌ای سردی وسط حرفش پرید و گفت:
- آه، پروژهٔ وینتر! یه اشتباه کوچیک در محاسبهٔ درصد پروتئین. ولی حالا مشکل رو حل کردم. می‌خوایی بدونی چطوری تونستم این مشکل ساده رو حل کنم ریچاردسون؟ حدس بزن... دختر کوچولوم لیزا! خیلی خب از پس این آزمایش براومد. تونستم با شکافتن پوست سرش پی ببرم چطور میشه این مشکل رو حل کرد! باورت میشه؟!
ریچاردسون طوری که انگار لحظه‌ای از این حرف شوکه شده باشد زبانش بند آمد، سپس با لحن نا‌آرامی گفت:
- واقعاً؟!
ایوانوف با خوش‌حالی و افتخار شدیدی پاسخ داد:
- آره، آره دخترم مثل خواهرش داره عالی پیشرفت می‌کنه ریچاردسون. دی اِن اِیِ اون حتی از نمونه‌های اصلی هم پایدارتره. باید خودت میومدی و... .
ریچاردسون طوری که انگار از کوره در رفته باشد با صدای خشمگین و لرزانی وسط حرفش پرید و گفت:
- منظورم آزمایش نبود لعنتی! منظورم دخترت بود! تو... تو واقعاً حاضر شدی دخترت رو درگیر این ماجرا کنی؟! اونم بدون توجه به عواقبی که داره؟! آخه چرا... .
ایوانوف( با لحن تندی و خشن):
- اون دختره منه! نه تو، پس حد خودت رو بدون!
ریچاردسون(با وحشت):
- ارینا چی؟ نگو که اون رو هم... .
ایوانوف خشک و بریده پاسخ داد:
- هنوز نه، اما به وقتش اگه لازم باشه اون رو هم فدای هدفم می‌کنم! اما تا اون موقع... شاید کمتر ازم به خاطر ضعیف بودنش کتک بخوره!
ریچاردسون در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند با لحن لرزانی گفت:
- ولی تو نمی‌تونی... نمی‌تونی با دختر‌هات هم‌چین کاری کنی. این کارت دور از انسانیتِ. می‌فهمی چی می‌گم؟
ایوانوف با لحن تحقیر‌آمیزش ادامه داد:
- ببین ریچاردسون، تو هنوز مثل یه دانشجوی ترسو داری فکر می‌کنی. سر عقل بیا! اینجا ما داریم آینده بشریت رو می‌سازیم و برای ساختن این آینده استفاده از هر ریسکی لازمه!
ریچاردسون نفسش را خشمگینانه بیرون داد و گفت:
- به خداوند قسم تو واقعاً دیوونه شدی! باید بری پیش روان‌پزشک تا... .
ایوانوف با لحنی سرشار از پرخاش پاسخ داد:
- درست صحبت کن! دیوونه اون احمق‌هایی هستن که یه گوشه نشستن و دارن واسه‌یِ انتخاباتی که هر سال توی این کشور برگزار میشه نقشه می‌ریزن نه کسی مثل من که واسه نجات بشریت می‌جنگه!
ریچاردسون خنده عصبی کرد، سپس با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:
- خوبه رفیق، مثل وینتر شدی! نه؟ جدیداً حرف‌های احمقانش رو هم تکرار می‌کنی! اصلاً از کی تصمیم گرفتی که غلام حلقه به گوشش بشی؟! تعارف نکن، هرچی بین‌تون بوده رو بریز بیرون، من ناراحت نمی‌شم.
ایوانوف با لحن جدی و سردی پاسخ داد:
- وینتر یه چشم‌انداز و پیشرفت ضروری رو جلوی چشمام گذاشت! پیشرفتی که باهاش می‌تونیم کل این دنیایِ بی‌رحم رو به وضع سابقش برگردونیم! وضعی که توش همه با‌ثبات و برابر باشن!
ریچاردسون با خشم تشر زد:
- با نابود کردن جمعیتِ کل دنیا؟!
ایوانوف با خون‌سردی کامل پاسخ داد:
- ازت نخواستم بیایی به دفترم که نصیحتم کنی ریچاردسون، احضارت کردم تا یه خبر مهم رو بهت بدم.
سرفه‌های کوتاهی کرد و ادامه داد:
- نمونهٔ جدیدمون داره عالی جواب میده... و تقریباً شبیه مادرش شده.
ریچاردسون ناباورانه گفت:
- مادرش؟!
ایوانوف به محض توقف سرفه‌هایش بزاق دهانش را به پایین قورت داد و گفت:
- ازم پرسیدی ارینا رو هم مثل خواهرش لیزا وارد ماجرا کردم یا نه و من گفتم نه! اما خب دیروز نظرم تغییر کرد! نقشه با موفقیت پیش رفته و به زودی وینتر اون رو به آزمایشگاهِ مورد نظر منتقل می‌کنه تا کار‌ اصلی برای ادامه‌یِ پروژهٔ شروع بشه!
ریچاردسون از کوره در رفت و فریاد‌زنان پاسخ داد:
- همسرت چی؟ همسر بیچارت هم خبر داره که قراره چیکار کنی؟ اگه بفهمه که می‌خوایی از ژن بچه‌هاش واسه اهداف پلیدت استفاده کنی اون‌وقت... .
صدای بلند شدنِ ایوانوف از روی صندلیِ کارش سپس لحن خشمگین و تهدید‌آمیزش گوش‌هایم را آزار داد:
- همسرم قرار نیست چیزی در این باره بفهمه چون قبل از این که چیزی بفهمه با فدا شدنش در راهی که من انتخاب کردم شرش رو از سرم کم می‌کنه و در مورد دخترم... اون داره برای یه هدف والا قربانی میشه. چیزی که تو هرگز نمی‌فهمی. حالا انتخاب کن، با ما هستی، یا خودت رو برای بازنشستگی اجباری و چیزی بدتر از این آماده می‌کنی؟!
ریچاردسون لحظه‌ای سکوت کرد، سپس ناباورانه و با صدایی شکسته پاسخ داد:
- خداوند به تو رحم کنه ایوانوف... تو دیگه اون مردی نیستی که می‌شناختم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه
بالا