- Dec 8, 2023
- 715
الکسیا طوری که انگار به رفتار ارینا مشکوک شده باشد از پشت ماسک رادیواکتیوی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
- اسم سازمان رو از کجا میدونی؟
ارینا دستپاچگیاش را پنهان کرد و در حالی که سعی داشت خودش را آرام نشان دهد با شانهبالا انداختنی گفت:
- خب... خب من اولین بار از طریقِ اون وینترِ عوضی با سازمان آشنا شدم.
الکسیا با صدای جدی گفت:
- ادامه بده.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- قضیه مالِ سالها پیشِ... بهتر بگم مال قبل از این که همهچیز نابود بشه. من به خاطر بیماری سرطانم به درمان نیاز داشتم اما کسی نبود که بهم کمکی کنه. یه روز یه نفر تویِ یه درمانگاه بهم گفت یکی رو میشناسه که میتونه مشکلم رو حل کنه و من رو فرستاد پیشش اما خب اون موقع خبر نداشتم شخصی که به ظاهر قصد درمانم رو داره قراره تبدیل به منفورترین آدم زندگیم بشه.
الکسیا پس از مدتی سکوت دوباره پشت به ما و قدمزنان به مسیرش ادامه داد و گفت:
- و این شخص منفور هم تو رو با اسم سازمان آشنا کرد. درسته؟
لحن حرفش به گونهای بود که انگار اصلاً حرف ارینا را باور نکرده بود. ارینا نفسش را محکمتر از قبل بیرون داد و گفت:
- نه فقط با اسم سازمان، بلکه من رو با وحشتناکترین چیزهایی که به عمرم ندیده بودم هم آشنا کرد.
الکسیا با لحن کنجکاوانهای گفت:
- مثلاً چه چیزِ وحشتناکی؟
ارینا پاسخ داد:
- وقتی سر از آزمایشگاه درآوردم مدام ما رو میبردن توی اتاقهای مخصوص، اول با ابزارهای مخصوصشون کلی شکنجهمون میکردن و بهمون آب و غذایی نمیدادن تا حسابی زجر بکشیم، بعد وقتی میخواستن رومون آزمایشها رو انجام بدن یا ویروس به بدنمون تزریق کنن در حین گفتن نیت اصلی یا همون آرمان نکبتشون نام سازمان و شعار مخصوصشون را هم میدادن.
کنجکاوانه پرسیدم:
- شعار؟ چه شعاری؟
ارینا نگاهی به من انداخت و با دزدیدن نگاهش با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- اقیانوس، اجرا، فرمان.
الکسیا طوری که انگار برای اولین بار چنین چیزی را شنیده باشد با نگاهی مرموز به ارینا به مسیرش ادامه داد و گفت:
- معمولاً این شعار رو تویِ برنامههای صبحگاهی فریاد میزدن نه موقع اجرای آزمایشات. چرا باید توی آزمایشگاهی که ازش فرار کردی بیان و تنوع نشون بدن؟! شاید بیدلیل نبود که اسم و مکانش بر خلافِ بقیهیِ آزمایشگاههای دیگه از کسی مثل من و برادرم هم پنهون بود.
ارینا شانههایش را بالا انداخت و گفت:
- پنهون؟ منظورت چیه؟
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
- نامِ آزمایشگاهی که ازش فرار کردی به طور رسمی از چشم همه مخفی بود، حتی من و خواهرم که جزو اعضای نیروهای حفاظتی بودیم. واسهیِ همین چیزی از اتفاقات اونجا یا اهداف و برنامههاش به ما گزارش نمیشد. اصلاً کسی ازش خبری نداشت. همه فقط از نام و مکانِ آزمایشگاههایی که بهمون برای اولین بار گفته بودن آگاهی داشتیم اما در مورد آزمایشگاه تو چیزی نمیدونستیم.
ارینا متعجبانه نگاهی به من و خواهرم انداخت و با لحنی سرشار از تنفر گفت:
- یعنی شما شاهد بودین که چی به سر قربانیهاشون میآوردن اما با این وجود باهاشون همکاری میکردین؟!
الکسیا پاسخ داد:
- به اختیار خودمون این کار رو نمیکردیم، سرپیچی از فرمان از نظر سازمان گناه نابخشودنی بود و مجازاتی هم جز مرگ به همراه نداشت.
ارینا دهانش را باز کرد تا خشمگینانه چیزی بگوید اما در آخرین لحظات از حرفش منصرف شد و به آرامی بر خلاف میلش گفت:
- خب... درکتون میکنم، شما چارهای جز اجرای فرمان نداشتین اما... پدر و مادر یا اعضای خانواده چی؟ اونها هم خبر داشتن که شما چیکار میکردین؟
الکسیا لحظهای سکوت کرد، سپس در حالی که انگار سعی داشت خاطره دردناک کشتن خانواده غیرواقعیمان را فراموش و از سرش بیرون کند خشمش را کنترل کرد و با صدایی بین نفرت و غم خطاب به ارینا گفت با نیشخند تلخی گفت:
- خب... باید بگم... نه! اونها از همهچیز بیخبر بودن... مخصوصاً پدر... .
حرفش را نیمهنصفه متوقف کرد، با تلاش زیادی جلوی خودش را گرفت تا فوش با ناسزایی از دهانش خارج نشود سپس ادامه داد:
- مخصوصاً پدرمون!
ارینا از روی لاشهیِ تایرِ پوسیدهای رد شد و گفت:
- پس خانوادتون نقشی توی کارهای شما نداشتن و براشون مهم نبود که چیکار میکنین، درسته؟
بزاق دهانم را به پایین قورت دادم و مِنمِنکنان گفتم:
- خب... خب قانونِ سازمان این اجازه رو نمیداد که اونها از چیزی خبردار بشن. نباید میشدن وگرنه همشون طبق قانون به قتل میرسیدن.
ارینا خواست چیزی بگوید اما الکسیا که طاقت شنیدن سوالی در رابطه با گذشتهیِ شوممان را نداشت سریع وسط حرفش پرید و با خندهای مصنوعی زودتر از او وارد عمل شد:
- گذشتهها، گذشته. بزار... بزار حالا که هنوز زندهایم لاقل تویِ زمان حال وقت بگذرونیم و فقط به راهمون ادامه بدیم.
ارینا مدتی سکوت کرد، سپس بر خلاف میلش گفت:
- باشه... هر چی تو بگی.
همگی سکوت کردیم و بیآنکه چیزی بگوییم قدمزنان و محتاطانه به مسیرِ نیمهتاریک که در آن ساختمانهای خزهزده، تیره و بلند با چشمانِ هیولامانندشان از همهطرف محاصرهمان کرده بودند ادامه دادیم.
- اسم سازمان رو از کجا میدونی؟
ارینا دستپاچگیاش را پنهان کرد و در حالی که سعی داشت خودش را آرام نشان دهد با شانهبالا انداختنی گفت:
- خب... خب من اولین بار از طریقِ اون وینترِ عوضی با سازمان آشنا شدم.
الکسیا با صدای جدی گفت:
- ادامه بده.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- قضیه مالِ سالها پیشِ... بهتر بگم مال قبل از این که همهچیز نابود بشه. من به خاطر بیماری سرطانم به درمان نیاز داشتم اما کسی نبود که بهم کمکی کنه. یه روز یه نفر تویِ یه درمانگاه بهم گفت یکی رو میشناسه که میتونه مشکلم رو حل کنه و من رو فرستاد پیشش اما خب اون موقع خبر نداشتم شخصی که به ظاهر قصد درمانم رو داره قراره تبدیل به منفورترین آدم زندگیم بشه.
الکسیا پس از مدتی سکوت دوباره پشت به ما و قدمزنان به مسیرش ادامه داد و گفت:
- و این شخص منفور هم تو رو با اسم سازمان آشنا کرد. درسته؟
لحن حرفش به گونهای بود که انگار اصلاً حرف ارینا را باور نکرده بود. ارینا نفسش را محکمتر از قبل بیرون داد و گفت:
- نه فقط با اسم سازمان، بلکه من رو با وحشتناکترین چیزهایی که به عمرم ندیده بودم هم آشنا کرد.
الکسیا با لحن کنجکاوانهای گفت:
- مثلاً چه چیزِ وحشتناکی؟
ارینا پاسخ داد:
- وقتی سر از آزمایشگاه درآوردم مدام ما رو میبردن توی اتاقهای مخصوص، اول با ابزارهای مخصوصشون کلی شکنجهمون میکردن و بهمون آب و غذایی نمیدادن تا حسابی زجر بکشیم، بعد وقتی میخواستن رومون آزمایشها رو انجام بدن یا ویروس به بدنمون تزریق کنن در حین گفتن نیت اصلی یا همون آرمان نکبتشون نام سازمان و شعار مخصوصشون را هم میدادن.
کنجکاوانه پرسیدم:
- شعار؟ چه شعاری؟
ارینا نگاهی به من انداخت و با دزدیدن نگاهش با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- اقیانوس، اجرا، فرمان.
الکسیا طوری که انگار برای اولین بار چنین چیزی را شنیده باشد با نگاهی مرموز به ارینا به مسیرش ادامه داد و گفت:
- معمولاً این شعار رو تویِ برنامههای صبحگاهی فریاد میزدن نه موقع اجرای آزمایشات. چرا باید توی آزمایشگاهی که ازش فرار کردی بیان و تنوع نشون بدن؟! شاید بیدلیل نبود که اسم و مکانش بر خلافِ بقیهیِ آزمایشگاههای دیگه از کسی مثل من و برادرم هم پنهون بود.
ارینا شانههایش را بالا انداخت و گفت:
- پنهون؟ منظورت چیه؟
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
- نامِ آزمایشگاهی که ازش فرار کردی به طور رسمی از چشم همه مخفی بود، حتی من و خواهرم که جزو اعضای نیروهای حفاظتی بودیم. واسهیِ همین چیزی از اتفاقات اونجا یا اهداف و برنامههاش به ما گزارش نمیشد. اصلاً کسی ازش خبری نداشت. همه فقط از نام و مکانِ آزمایشگاههایی که بهمون برای اولین بار گفته بودن آگاهی داشتیم اما در مورد آزمایشگاه تو چیزی نمیدونستیم.
ارینا متعجبانه نگاهی به من و خواهرم انداخت و با لحنی سرشار از تنفر گفت:
- یعنی شما شاهد بودین که چی به سر قربانیهاشون میآوردن اما با این وجود باهاشون همکاری میکردین؟!
الکسیا پاسخ داد:
- به اختیار خودمون این کار رو نمیکردیم، سرپیچی از فرمان از نظر سازمان گناه نابخشودنی بود و مجازاتی هم جز مرگ به همراه نداشت.
ارینا دهانش را باز کرد تا خشمگینانه چیزی بگوید اما در آخرین لحظات از حرفش منصرف شد و به آرامی بر خلاف میلش گفت:
- خب... درکتون میکنم، شما چارهای جز اجرای فرمان نداشتین اما... پدر و مادر یا اعضای خانواده چی؟ اونها هم خبر داشتن که شما چیکار میکردین؟
الکسیا لحظهای سکوت کرد، سپس در حالی که انگار سعی داشت خاطره دردناک کشتن خانواده غیرواقعیمان را فراموش و از سرش بیرون کند خشمش را کنترل کرد و با صدایی بین نفرت و غم خطاب به ارینا گفت با نیشخند تلخی گفت:
- خب... باید بگم... نه! اونها از همهچیز بیخبر بودن... مخصوصاً پدر... .
حرفش را نیمهنصفه متوقف کرد، با تلاش زیادی جلوی خودش را گرفت تا فوش با ناسزایی از دهانش خارج نشود سپس ادامه داد:
- مخصوصاً پدرمون!
ارینا از روی لاشهیِ تایرِ پوسیدهای رد شد و گفت:
- پس خانوادتون نقشی توی کارهای شما نداشتن و براشون مهم نبود که چیکار میکنین، درسته؟
بزاق دهانم را به پایین قورت دادم و مِنمِنکنان گفتم:
- خب... خب قانونِ سازمان این اجازه رو نمیداد که اونها از چیزی خبردار بشن. نباید میشدن وگرنه همشون طبق قانون به قتل میرسیدن.
ارینا خواست چیزی بگوید اما الکسیا که طاقت شنیدن سوالی در رابطه با گذشتهیِ شوممان را نداشت سریع وسط حرفش پرید و با خندهای مصنوعی زودتر از او وارد عمل شد:
- گذشتهها، گذشته. بزار... بزار حالا که هنوز زندهایم لاقل تویِ زمان حال وقت بگذرونیم و فقط به راهمون ادامه بدیم.
ارینا مدتی سکوت کرد، سپس بر خلاف میلش گفت:
- باشه... هر چی تو بگی.
همگی سکوت کردیم و بیآنکه چیزی بگوییم قدمزنان و محتاطانه به مسیرِ نیمهتاریک که در آن ساختمانهای خزهزده، تیره و بلند با چشمانِ هیولامانندشان از همهطرف محاصرهمان کرده بودند ادامه دادیم.
آخرین ویرایش: