درحال تایپ داستان کوتاه خون‌خواه - حسین یحیائی کاربر انجمن چری‌ بوک

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
آنا را ب*غل میکند و روی لبه تخت می‌نشیند؛ آنا را روی پاهایش می‌گذارد و با دستانش شکل درست می‌کند. آنا سرخوش از بازی کودکانه است؛ ولی کلاوس دستان زمختش را روی ران ل*خت و بره*نه آنا می‌گذارد. آنا هیچ ذهنیتی از اتفاقی که در حال رخ دادن است، ندارد؛ ولی احساس می‌کند چیزی از زیر بدنش به باسنش فشار می‌آورد؛ بااینحال، توجه نمی‌کند و به بازی با انگشتان کلاوس ادامه می‌دهد. دست چپ کلاوس در دستان آنا است و دست راستش از روی ران آنا به میان پاهای او می‌لغزد. آنا از این حرکت غافلگیر شده و از خجالت و ترس و از روی ضمیر ناخودآگاه، پاهای خودش را می‌بندد. گرمای بین ران‌های دخترک، آخرین میخ بر تابوت مقاومت کلاوس است.

کلاوس که قبلاً هم به خاطر سه مورد تعرض جن*سی به زندان افتاده و به خاطر کنترل نیازهای جن*سی‌اش تحت درمان بوده، از وقتی با کلارا آشنا شد، اجازه نداده بود داروها را به او تزریق کنند، حالا و با حضور یک فرشته پاک و دست‌نخورده، دوباره آن هیولای درونش بیدار شده بود.

در یک حرکت سریع، موهای آنا را از پشت گرفت و کشید و او را روی تخت انداخت؛ دستانش را روی گلوی آنا حلقه کرد و آنقدر فشار داد که آنا از حال رفت. آنای بیچاره چنان غافلگیر شده بود که حتی فرصت فریاد کشیدن پیدا نکرد!

کلاوس بعد از اینکه عمل شیطانی خود را انجام داد، روی زمین نشست و به تخت تکیه داد. دست و پایش را گم کرد و انگار که تازه فهمیده باشد چه غلطی کرده، با خودش می‌گوید:

چیکار کردم؟ چیکار کردم! اگر بره و منو لو بده یا به کسی بگه چیکار کنم؟ نه نه!!! دوباره نمی‌خوام زندان برم. نمی‌تونم بذارم بره ... نمی‌تونم!

از جایش بلند شد و به آنا نگاه کرد؛ قفسه سینه آنا هنوز بالا و پایین می‌رفت. چشم گرداند و روی جوراب‌شلواری کلارا متوقف شد. در یک لحظه تصمیمش را گرفت؛ جوراب‌شلواری را دور گردن آنا حلقه کرد و فشار داد. دهان بچه معصوم کمی باز شد تا بتواند هوا را برای تنفس بگیرد. کلاوس فشار را بیشتر کرد و چند ثانیه بعد، چشم‌های آنا به‌آرامی باز شد و خیره رو به سقف ماند. دستان کوچکش را روی گلوی خودش گذاشت و به جوراب‌شلواری چنگ زد؛ آخرین نفس آنا همراه با قطره اشکی از گوشه چشمانش خارج شد...
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
***

شب آرام آرم از راه می‌رسد. ماه کامل در آسمان شهر خودنمایی می‌کند و تک ستاره شمالی با نور زیبایش در غروب شهر می‌درخشد. کلارا با پای پیاده وارد خیابان منزل کلاوس می‌شود، تمام چراغ‌های منازل روشن است انگار شب به این محله پا نگذاشته است، سر و صدای زیاد همسایگان و گریه‌های ماریان توجهش را جلب می‌کند و برای فهمیدن موضوع به سمت خانه ماریان می‌رود. ماریان به محض دیدن کلارا دوست صمیمیش با صدای بلندتری گریه می‌کند و خودش را در آغوش کلارا رها می‌کند.کلارا مات و مبهوت به ماریان خیره شده و در میان هق هق گریه‌های ماریان که امانش را بریده رو به کریستین همسر ماریان می‌پرسد:

- چه اتفاقی افتاده ؟ چی‌شده کریس؟

- آنا از صبح گم شده! تمام محله و محله‌های اطراف را گشتیم و به پلیس خبر دادیم ولی اثری ازش نیست

- خونه دوستاش چی؟

- صبح از خونه کالیا بیرون اومده که برگرده خونه و بنظر آخرین کسایی که دیدنش کالیا و مادرش بودن، مادر کالیا گفت خودش راهیش کرده سمت خونه

- پلیس چی؟ چیکار کرده؟

- گشتی فرستادن محله‌ها رو گشتن و از تک تک همسایه‌ها هم سوال پرسیدن ولی هیچی پیدا نکردن کسی آنا رو ندیده هرکسی هم دیده برای دیروز بوده

- خدای من یعنی چه اتفاقی واسش افتاده؟

کلارا با گفتن این جمله ماریان را بیشتر به خودش فشار میدهد و بهش دل‌داری میدهد و در حالی که صداش از شدت ناراحتی و اضطراب کمی لرزش دارد میگوید:

نگران نباش عزیزم پیداش میشه، نگران نباش
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
ولی یک نگرانی بی حد و مرزی در دلش آشوب به پا کرده بود. انگار با گذشت این همه مدت از گم شدن آنا ترس به تمام وجودش رخنه کرده باشد و امیدش را برای پیدا شدنش کمتر. کلارا برای مدتی نزد ماریان ماند و با دلداری دادنش او را آرام کرد. همسایگان یکی یکی از ماریان و کریستین خداحافظی کردند و به طرف منازلشان رهسپار شدند. کلارا آخرین نفر بود که با آنها خداحافظی کرد و به آن سمت خیابان و خانه کلاوس رفت. از خیابان که گذشت به سمت خانه ماریان برگشت، کریستین ماریان را بلند کرده و به داخل خانه هدایت کرد و کلارا برای آخرین بار با تکان دادن دستش از او و همسرش خداحافظی کرد.

کلارا به مقابل خانه رسید و دسته کلیدش را از داخل کیفش خارج کرد. دستانش به وضوح لرزش داشت، با کلید درب خانه کلاوس را باز کرد و داخل خانه شد، با ناراحتی ولی بسیار ارام درب خانه را پشت سرش بست و با صدای بلند گفت:

- من اومدم

بر خلاف همیشه که کلاوس با صدای بلند جوابش را می‌داد اینبار صدایی ازش شنیده نشد. کلارا بی توجه به این موضوع به سمت میز ناهارخوری وسط آشپزخانه رفت و کیفش را روی میز قرار داد و دست و صورتش را در ظرفشویی شست و با همان دستان خیس به سمت اتاق خواب رفت، آب از سر انگشتانش بر روی کف اتاق چکه می‌کرد، دست‌هایش را به پشت برد و با کشیدن آن‌ها از روی ران پاها تا روی باسنش خشکشان کرد و به سمت اتاق خواب رفت. درب اتاق را آرام باز کرد ولی از کلاوس خبری نبود درب را کامل باز کرد و وارد شد و چرخی داخل اتاق زد و روی تخت‌خواب متوقف شد، پتوی کلفت همیشگی که بارها به کلاوس بابت رنگ زرد ناراحت کننده‌اش اعتراض کرده بود رو ندید، لبخند کوچکی گوشه لبانش ظاهر شد و با خودش گفت:

- امیدوارم اونو دور انداخته باشه تا یکی دیگه بخریم.

از اتاق خارج شد و با شنیدن صدای درب توری پشتی خانه به آن سمت چرخید و کلاوس را با بدنی سرتاسر خاکی در چارچوب درب دید. با تعجب پرسید:

- کجا بودی؟
 
آخرین ویرایش:

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
کلاوس در سکوت بدون اینکه جوابی بدهد به سمت کلارا قدم برداشت با هر قدم مقداری گرد و خاک از بدنش جدا میشد و به آرامی بر روی کف اتاق رها میشد.

- پرسیدم کجا بودی؟ تو حیاط چیکار می‌کردی کلو؟

وقتی از کنار کلارا عبور می‌کرد بدنش به شدت می‌لرزید، چشمانش سرخ سرخ بود. دست‌ش را روی شانه کلاوس قرار داد و گفت:

- عزیزم حالت خوبه؟ چرا می‌لرزی؟ مریض شدی؟ بریم دکتر عشقم؟

- راستی کلو! آنا گم شده تو امروز ندیدیش عزیزم؟

کلاوس به آرامی دست کلارا را از روی شانه‌اش پس زد و به سمت حمام رفت و قبلاز بستن درب حمام بدون اینکه به کلارا نگاه کند گفت: نه

کلاوس از حمام خارج شد و بدون هیچ حرفی و در میان تعجب کلارا به سمت اتاق خواب رفت و بعد از مدت کوتاهی لباس پوشیده سر میز شام نشست. شام را در میان سکوت آزاردهنده‌ای صرف کردند. کلارا تا بحال اینچنین سکوتی از کلاوس ندیده بود و همین براش سوال برانگیز و تا حدود بسیاری براش باعث استرس و اضطراب شده بود. پس از شام کلاوس از داخل یخچال دو بطری یِـیگرمایستر و یک لیوان و مقداری یخ برداشت و به اتاق خواب رفت و درب را پشت سرش بست. کلارا با وجود ناراحتی و اضطراب میز شام را جمع کرد و ظرف‌ها را شست و روی مبل جلوی تلویزیون یله شد. تلویزیون رو با کنترل رنگ و رو رفته‌ای روشن کرد و شبکه ترانه‌ رو آورد و مشغول تماشا شد.
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
ساعت از یک نیمه شب گذشته و کلاوس هنوز اتاق حواب بیرون نیامده است. کلارا با نگرانی و به آرامی درب اتاق را باز می‌کند و به داخل نگاهی می‌اندازد، کلاوس با حالتی نامتعادل در پائین تخت قرار گرفته و یک بطری م*ش*روب که مقدار بسیار کمی از مایع درون آن باقی مانده است در دست دارد. کلارا زیر لب زمزمه‌ای می‌کند و به ست کلاوس قدم برمی‌دارد تا به بالای سر او می‌رسد. کلاوس به پهلو دراز کشیده به تخت تکیه داده، یک دستش کشیده به سمت بالاست که سرش را روی آن قرار داده و دست دیگرش شیشه م*ش*روب را در مقابل صورتش نگه داشته است؛ یک پایش را از زانو خم کرده و پای دیگرش را به پشت آن تکیه داده بود. کلارا صدایش می‌کند:

- کلو؟ ... کلو؟

صدای خِرخِر کلاوس او را می‌ترساند؛ از شدت مستی، کلاوس اختیار کنترل بدنش را از دست داده؛ با زحمت و به سختی بدن کلاوس را بلند می‌کند و به تخت تکیه می‌دهد؛ آب دهان کلاوس از کنار لبش از روی چانه‌اش عبور می‌کند و روی زیرپوشش را خیس می‌کند؛ کلارا تلاش ی‌کند شیشه زا از دست‌های او خارج کند؛ پنجه‌های کلاوس همچنان شیشه را به سختی می‌فشارد و رها نمی‌کند، کلارا پشیمان می‌شود و کلاوس را جابجا می‌کند بهتر به تخت تکیه می‌دهد و کمی پاهای او را به عقب می‌کشد که بدن او به سمت زمین سقوط نکند. کلارا به ب*و*سه‌ای گرم و عاشقانه گونه کلاوس را میهمان می‌کند و آرام در گوشش می‌گوید:

- کلوی؟ چی‌شده عزیزم؟ حالت خوب نیست؟ ببرمت دکتر؟

کلاوس با صدایی که بریده بود و به سختی شنیده میشد گفت:

- من آنا رو کشتم کلارا

کلارا چشمانش گرد شد و با ترس و تعجبی فراوان گفت:

- چی میگی؟ حالت خوب نیست عزیزم خیلی خوردی؟ این چه حرفیه؟ آنا گم شده از صبح و همه دارن دنبالش می‌گردن

- کشتمش و توی حیاط پشتی چالش کردم! من آنا رو کر...

کلارا با ناباوری باز هم حرفش را قطع کرد و گفت:

- چی داری میگی کلو؟ اصلا معلوم هست چت شده؟
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
با صدای خِرخِر زیاد سر کلاوس به سمت جلو خم شد؛ بدنش به سمت راستش متمایل شد و اینبار دَمر روی زمین دراز کشید؛ لب‌های کلاوس نیمه باز بود و همچنان آب دهانش جاری؛ شیشه م*ش*روب همچنان در دستش قرار داشت. کلارا برای لحظه‌ای فکری ترسناک و پر از وحشت و ناراحت کننده از ذهنش عبور کرد: اگر واقعیت داشته باشه چی؟ کلاوس را در همان حال رها کرد و با قدم‌هایی که به سختی برداشته میشد از اتاق خواب خارج شد و دستش را به دیوار راهرو گرفته بود و به سمت درب حیاط پشتی رهسپار شد. چند بار از شدت نفس نفس زدن‌های خودش ایستاد؛ ضربان قلبش به حدی بالا رفته بود که هر‌آن امکانش بود از سینه‌اش بیرون بزند؛ ضربان‌های شدید قلبش با تکان‌های سمت چپ سینه‌اش و لرزش دستانش هماهنگ شده بود؛ درب توری رو کنار زد و درب حیاط پشتی را هم باز کرد و پا به حیاط گذاشت؛ چشمانش با ترس و استرس فضای سبز حیاط را شخم زد و روی بخشی از چمن‌های حیاط متوقف شد؛ به همان سمت نزدیک شد؛ خاک و چمن در هم مخلوط شده بود و چمنی وجود نداشت؛ با ترس و لرز بسیار روی آن دست کشید و برای مدت کوتاهی به فکر فرو رفت و چشمانش را بست و تصمیم گرفت؛ به سرعت از جا بلند شد و به داخل خانه برگشت به اتاق خواب رفت و چون در حالت کلاوس تغییری ندید به سمت جالباسی کنار درب خانه رفت و لباسش را تنش کرد و به سرعت از خانه خارج شد.

***

کلارا یک 5 مارکی به راننده تاکسی داد و بدون گرفتن باقی پولش درب ماشین را باز کرد و با عجله به سمت ایستگاه پلیس محلی رفت؛ پله‌های ایستگاه را زیر پا گذاشت و با هر دو دست دستگیره‌های درب ورودی را گرفت و باز کرد و به داخل رفت؛ راهروی بسیار درازی رو برویش قرار داشت که آن وقت شب تقریبا خالی بود؛ همینطور که چشم می‌گرداند به سمت جلو رفت از جلوی اتاقی با پنجره بزرگ شیشه‌ای عبور کرد که در مرحله اول در پشت سرش قرار گرفت، صدای مردی از پشت سرش او را در جا میخکوب کرد:

- خانم بفرمائید؟
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
به سرعت به سمت صدا چرخید، ضربان قلبش همچنان بالا بود و دست‌هایش می‌لرزید؛ به سمت پلیس کشیک رفت و در حالی دست‌هایش به شدت تکان می‌خورد بازوی پلیس را گرفت؛ پلیس با تعجب و کمی حالت تدافعی به بازوی خودش و سپس به دست‌های کلارا و بعد از آن به صورت مضطرب او نگاه کرد و گفت:

- چی‌شده خانم؟

کلارا با لکنت زبان و بریده بریده گفت:

- یکی کشته شده ! آنا کشته شد! من... من فکر می‌کنم ... مطمئن نیستم ولی ... ولی... فک می‌کنم دوست پسرم اینکار رو کرده باشه ... من

مامور پلیس حرفش را قطع می‌کند و با شک و تردید می‌گوید:

- چطور متوجه قتل شدید؟

- خودش بهم گفت همین یک ربع پیش... مست بود ولی چیزایی که گفت بنظرم درست بود گفت تو حیاط پشتی خاکش کرده ... خدای من ... رفتم دیدم چمن حیاط پشتی خونه دست خورده بود ... جرات نکردم زیرش رو ببینم... وای خدای من ... وای خدای من... چیکار کنم؟

- الان دوست پسرت کجاست؟

- توی خونه است؛ از مستی بیهوش شده بود

- خانم می‌دونید که اگر بخواید شوخی کنید یا باعث اذیت نیروی پلیس بشید می‌تونیم بازداشتتون کنیم؟

- من دروغ نمیگم؛ شوخیم نمی‌کنم آقا؛ بخاطر خدا عجله کنید دارم از ترس می‌میرم از نگرانی خدایا به ماریان چی بگم اگر درست باشه؟

مامور پلیس به آرامی کلارا را به سمت نیمکت کنار دیوار کشاند و او را روی نیمکت قرار داد؛ به آرامی دست کلارا را که هنوز بازوی او را فشار میداد از بازویش جدا کرد؛ به داخل اتاق شیشه‌ای برگشت و لیوان آبی برای کلارا آورد و به دستش داد. کلارا آب را به زحمت خورد و تشکر کرد. پلیس به کلارا گفت:

- همین جا بشین جایی نرو الان برمی‌گردم

به سرعت به داخل اتاق برگشت بیسیم را به دست گرفت و دو واحد گشتی پلیس را به ایستگاه فراخواند. تا زمان رسیدن گشتی‌ها کنار کلارا منتظر ماند و با رسیدن آن‌ها برگه ماموریتی به دست آن‌ها داد و توضیحات لازم را عنوان کرد و کلارا را به همراه گشتی‌ها راهی منزل کلاوس کرد.
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
***

آسمان شهر کاملا صاف است. نور ستاره‌ها در آسمان زیبایی خاصی داردهوای گرم تابستان باعث شده کلارا به شدت عرق کند؛ با گوشه آستین لباسش عرق روی پیشانی و گونه‌هایش را پاک می‌کند و به راننده خودروی پلیس می‌گوید:

- همین جاست لطفا وایسید

راننده خودرو پلیس آرام به کناره خیابان متمایل شده و در کنار پیاده رو متوقف می‌شود؛ خودروی دوم هم پشت سر آن‌ها می‌ایستد و همگی افراد داخل خودروها به آرامی و بدون سر و صدا از خودرو خارج می‌شوند و به سمت درب منزل به راه می‌افتند اما کلارا با صدایی آرام خطاب به افسر ارشد پلیس‌ها می‌گوید:

- سرکار از اینظرف لطفا باید از حیاط پشتی بریم

- نه اول بریم داخل منزل شما ببینیم دوست پسرتون هنوز اونجاست یا نه؟

- همگی داخل خانه شده و افسر ارشد به یکی از مامورین با اشاره سر حالی می‌کند که در درب منزل باقی بماند؛ سه نفر دیگر به همراه کلارا به اتاق خواب می‌روند؛ کلاوس همچنان بیهوش روی زمین قرار گرفته و بخاطر مدت طولانی که به همان شکل قرار گرفته بود اندامش بی‌حس شده بود. افسر ارشد به یکی دیگر از مامورین همراهش به آرامی گفت:

- بِن، تو همین جا بالای سر این بمون و مواظبش باش اگر بیدار شد فقط همین‌جا نگهش دار

- بله قربان

- خانم کلارا، متئو بریم تو حیاط

هنری افسر ارشد مردی میانسال با بدنی ورزیده و چشمانی آبی زیبایی دارد؛ کمربندش را روی کمرش جابجا کرد و از چارچوب درب اتاق خارج شد و رو به مامور جلوی درب خانه کرد و گفت:

- مارسل، خبری نیست؟

- نه قربان فقط یکی از همسایه‌ها اومده دم در خونش وایساده

- مراقب باش زیادتر نشن اگر کسه دیگه‌ای اومد ازشون بخواه برن خونه‌هاشون یا ساکت باشن

- چشم قربان مواظب هستم
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
با اشاره هنری کلارا و متئو به سمت درب حیاط پشتی رفتند؛ هنری ابتدا وارد حیاط شد و پشت سرش کلارا و متئو پا به حیاط گذاشتند؛ کلارا با ترس و نگرانی بسیار و دستی لرزان به سمت گوشه حیاط اشاره می‌کند؛ هنری شخصا به اون مست میرود و کُپه چمنی که جابجا شده را نگاه می‌کند یک جفت دستکش از جیبش خارج می‌کند و به روی دست‌هایش می‌کشد خیلی آرام و با دقت خاک‌ها را جابجا می‌کند در ذهنش امیدوارانه آرزو می‌کند اشتباه باشد؛ حدود چند سانتی متر از خاک را کنار می‌زند ولی چیزی مشاهده نمی‌کند؛ روی پاهایش می‌ایستد؛ بیل دستی کنار درخت توجهش را جلب می‌کند و آن را برمی‌دارد و باز هم خیلی آرام و با دقت ولی این‌بار حجم بیشتری از خاک را کنار می‌زند؛ پس چندین بار بیل زدن خاک با زدن دوباره بیل به سطح خاک احساس کرد نوک بیل به جسم سختی برخورد کرد؛ بیل را کنار گذاشت و با دست‌هایش خاک را کنار زد؛ انگشتان کوچک بچه‌ای در مقابل چشم‌هایش پدیدار شد؛ با ناراحتی تمام از جای خودش بلند شد و به متئو گفت:

- سریع برو به ماشین و بیسیم بزن بگو بچه‌های پزشکی قانونی بیان زودباش متئو زودباش. بگو دو واحد گشتی دیگه هم بفرستن

- متئو که فهمیده بود اتفاق تلخی رخ داده به سرعت به سمت خودرو پلیس دوید. هنری به کلارا اشاره کرد که دنبالش برود. هنری خودش را به اتاق خواب رساند از کنار بن عبور کرد و بالای سر کلاوس ایستاد؛ بدن کلاوس را تکان داد و صدایش کرد

- آقای کلاوس گراپوفسکی ؟ آقای کلاوس گراپوفسکی ؟

کلاوس حالش بهتر شده بود و وقتی صدای هنری را شنید چشم‌هایش را به آرامی گشود

- شما به اتهام قتل آنا باخمایر بازداشت می‌شوید؛ هرچی بگید ممکنه بر علیه‌تون در دادگاه استفاده بشه؛ حق دارید وکیل بگیرید و ...

- خفه شو !

هنری با شنیدن دشنام کلاوس سکوت کرد و با اشاره به بن دست‌های کلاوس را از پشت دستبند زد؛ دو نفری با کمک هم او را از جایش بلند کردند و به سمت درب خانه راه افتادند؛ صدای آژیر آمبولانس پزشکی قانونی و دو گشتی دیگری که به محل رسیده بودند باعث شده بود همسایگان بیشتری از خانه‌هایشان خارج شوند. بن و هنری کلاوس را به داخل خودروی پلیس هدایت کردند و بن با دست گذاشتن روی سر و خم کردن کلاوس او را در داخل خودرو قرار داد.
 

حسین یحیائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
Nov 28, 2025
20
***

17 سپتامبر 1996

کریستین همسر ماریان همان شخصی که در دادگاه فریاد ماریان...ماریان... را سر می‌داد، در بیمارستان مرکزی لوبک بالای سر ماریان نشسته است. ماریان روی تخت دراز کشیده، یک صندوقچه کوچک را روی سینه‌اش محکم با دو دست گرفته است. درب صندوقچه باز است و می‌شود محتویات داخلش را دید. تنها یک عکس از آنا و گردنبندی که متعلق به او بود، داخل صندوقچه قرار دارد. کریستین به ماریان نزدیک می‌شود و دستان سرد او را می‌گیرد. سرطان لوزالمعده تمام قدرت و سلامتیش را ذره‌ذره از بین برده و دیگر توان حرف زدن هم ندارد. کریستین سعی می‌کند دست ماریان را در دستان خود بگیرد؛ اما او صندوقچه را رها نمی‌کند. سرش را به سمت همسرش برمی‌گرداند و می‌گوید:
- و حالا به دیدار دخترم میرم.

---------------------------------------------------------------------------------------------
دیگر نکات مهم زندگی ماریان:

ماریان در زندان با سیلی از پیام‌ها و نامه‌هایی مواجه شد که از اون بخاطر کشتن قاتل دخترش حمایت کرده بودند
ماریان با فروش داستان زندگی خودش به مبلغ یکصدهزار مارک آلمان به نشریه « اشترن » هزینه های دادرسی و محاکمه و زندگی در زندان را تامین کرد
وی بخاطر اتهام و محکومیت به قتل شبه عمد و نگهداری سلاح گرم بدون مجوز به 6 سال زندان محکوم شد که پس از 3 سال به صورت مشروط آزاد شد
ماریان قبل از مرگش از رادیو « نوردیچر راندفانک »خواست تا او را همراهی کند و آخرین مراحل زندگی او را فیلمبرداری کند
در ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۶، باخمایر در سن ۴۶ سالگی بر اثر سرطان لوزالمعده در بیمارستانی در لوبک درگذشت.او در کنار دخترش، آنا، در گورستان بورگتور لوبک به خاک سپرده شده است

تصویر مزار ماریان و دخترش آنا

 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 7) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا